Skip to content



قصه‌ی دیوار هوارد باسکرویل|از دفتر قصه‌های دیواربه‌دیوار|فه‌رهاد ح.گوران

شهریور ۵, ۱۳۹۴

    قصه‌ی دیوار هوارد باسکرویل  از دفتر قصه‌های دیواربه‌دیوار   فه‌رهاد ح.گوران                 ماه‌ها در میان عکس‌ها و اسناد و نامه‌ها به دنبال نشانه‌ای از هوارد باسکرویل می‌گشتم. از هر جایی که به نظرم…

گلوله ها و استخوان|هادی کیکاووسی

شهریور ۵, ۱۳۹۴

    اگر داوود نگفته بود ما هم نمی رفتیم. می ماندیم. هوایی مان کرد که برویم از بس که بی نفس گفت، بریده گفت دست ها دست ها و دست ها و ما مانده بودیم که دست ها چه داوود آخر؟…

روی چگونگی من علامت سوال گذاشت نگذاشت ؟ رفت .” ش “|میثم علیپور

شهریور ۵, ۱۳۹۴

  با صدای بلند اینها را برایش می خوانم تا بنویسد .   ” ش ” ضمیر” ش” که وقت دیدنش احساس میکنم دورتر از آنست که صدایم را بشنود. سعی میکنم بلند تر حرف بزنم . شاید چند کلمه آخر را…

به معشوقه‌ی هیستریک|شهریار وقفی‌پور

شهریور ۵, ۱۳۹۴

نویسندگانی هستند که اشارات نادانسته به آینده، در نوشته های قدیم شان را گواهی کارکرد نبویِ نویسنده می گیرند. اگر چه این تقارن های تصادفی چیزی بیش از تن سپردن به منطقی واحد نیست، آن که در زندگی شخصی اش، چنین هم…

ایت|پیمان هوشمندزاده

شهریور ۵, ۱۳۹۴

    فکر می کنی اعلام کرده ای ولی فقط فکر کرده ای . می شنوی : عزیز جان بازی اعلام داره . دهانت تلخ است ، دلت می خواهد تف کنی .  می گویی : چهار ـ سریدی . می شنوی…

تانتال،نارسیست هیچ انگارد|حجت بداغی

شهریور ۵, ۱۳۹۴

چگونه یک نارسیست – یک نارسیست هیچ انگار- به یک تانتال تبدیل می شود؟ به یک تصویر نگاه کنید؛ مشخصه زمان: شب از نیمه شب گذشته. هوایی مطبوع بهاری در خفقان ورم کردگی و گرمای عرق آلوده سالن پر از ازدحام و…

قرارداد عاشقانه ی ترکمانچای|قاسم کشکولی

شهریور ۵, ۱۳۹۴

  ‏  آمده بود پیشم  . همین دیروز  . روسری اناری اش را میزان کرد و نشست  .  صورت ظریفش  توی  قاب  ِ قرمز ِ روسری  ،   مرا  تا مینیاتورهای عهد صفوی برد و آورد .       گفت  اسمم …

پیرمرگ|رسول آبادیان  

شهریور ۵, ۱۳۹۴

  ‏ یک روز میان بهت همه ی اهالی خانه گفته بود:«این کتاب را که تمام کنم می میرم» وبه عادت همیشه چای سرد عصرانه را سر کشیده بود و شروع کرده بود به خواندن. کتاب از آن کتاب های قطور نبود…

زندگی و مرگ ساراتل|حسین نوش‌آذر

شهریور ۵, ۱۳۹۴

ساراتل وقتی به دنیا آمد، چهل و پنج متری سیدخندان هنوز ساخته نشده بود. شمس‌آباد هم بیابانی برهوت بیش نبود. بهجت که قابله بود، مثل زنان بدکاره در فیلمفارسی یک خال‌ گوشتی روی گونه راستش داشت و مادر ساراتل که نه نام…

جمعه ها|شیوا ارسطویی

شهریور ۵, ۱۳۹۴

داداش دیر کرده بود. شهرزاد نگاه کرد به ساعت بزرگ،‌ بالای سر خانم سرهنگ. با هر تیک تاک، یک چشم با مژه‌‌ی مصنوعی، کنار صفحه، گوشه‌ی بالای ساعت، چشمک می‌زد. یک دهان سرخ، با لب های بزرگ، پایین صفحه می‌خندید. سر هر…

لباس خوابِ نیمدارِ صورتی رنگ|مینا هژبری

شهریور ۵, ۱۳۹۴

دلش می‌خواست مرد باشد، مثل همه‌ی زن‌های دیگر که دل‌شان می‌خواهد زن نباشند. ولی مردها از زن بودن متنفرند گرچه از زن‌ها خوش‌شان می‌آید. همیشه با خودش فکر می‌کرد اگر مرد بود مثل هیچکدام از مردها نبود. نه مثل پدرش، نه مثل…

این روزها زنی در من راه می رود|پروانه وحیدمنش

بهمن ۱۰, ۱۳۹۳

این روزها زنی در من راه می رود. از رگهایم عبور می کند. آنقدر بالا می رود تا به شقیقه هایم می رسد .از چشمانم تراوش می کند بیرون .