تو که رفتي، اما ما چه کنيم؟

بيژن الاهي مال اين زمانه نبود. از جنس اوليا بود. اين که با شمار اندکي از دوستان نشست و برخاستي مي‌کرد و سخني مي‌گفت، همه از سر لطف بود. وگرنه او نه همسخني داشت و نه همدمي. سخت تنها بود و پوست کلفتي هم نداشت که با بي‌رحمي زمانه دست و پنجه نرم کند. گاهي شکايتي مي‌کرد، اما فقط درد دلي بود با دوستان. چاپ جديد دستکاري شده‌اي از «گزيده‌ي اشعار فدريکو گارسيا لورکا» همين چند سال پيش درآمد – بدون اجازه‌ي او و بي آن که حتا به او خبري بدهند. کتابي که براي چاپ اوّلش در سال 1347 خون دلها خورد و کتابي که با نظارت و دلسوزي و ويرايش او تعريف جديدي از ترجمه‌ي شعر عرضه کرد. ترجمه‌ي او از تي اس اليوت – «چارشنبه خاکستر» – براي اوّلين بار نشان داد که با زبان، با همين زبان فارسي معاصر خودمان که در معرض بي‌مهري‌ها و ناسپاسي‌هاست، چه معجزه‌ها مي‌توان کرد. آن روي زبان را نشان داد که معاصرين نمي‌ديدند. کدام ترجمه‌ي شعر را سراغ داريد که هم شعر باشد و هم طنين صداي شاعر اصلي را به شما منتقل کند؟ وقتي که با او از ترجمه‌‌هاي درخشانش از هانري ميشو (ساحت جوّاني – 1359) و آرتور رمبو (اشراق‌ها – انتشارات فارياب – 1362) حرف مي‌زديم و کمي تا حدودي به خودمان اجازه‌ي اظهار فضل مي‌داديم، سري تکان مي‌داد که يعني بي‌خيال… همه‌ي اينها به قول خودش «ارتکابات جواني» بود. هيچ کدام از شعرها و ترجمه‌هايي را که در مجله‌ي «انديشه و هنر» و بعدها چاپ کرده بود و به نظر ما جوان‌ترها هر کدام شاهکاري بود و دستاورد سترگي بود قبول نداشت و مي‌گفت «ارتکابات جواني» بود. در همه‌ي اين چاپ‌شده‌ها قصد داشت تجديد نظر کند. و تازه يک عالمه چاپ نشده تلنبار کرده بود روي هم. قصد داشت همه‌ي ارتکابات جواني و همه‌ي آن چه را که در طول اين سالهاي چاپ نکردن نوشته بود جمع و جور کند و سر و ساماني به آنها بدهد. اما کِي؟ خدايا، کِي؟ خبر نداشت که هم زمانه ناساز است و هم اجل زمان نمي‌دهد و ناگهان يقه‌ات را مي‌گيرد. تو که رفتي و جان عزيز از مهلکه به در بردي، اما ما چه کنيم با اين‌ همه کار ناتمام و اين همه آثار بلاتکليف؟ ياد کلامت گرامي باد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *