از تاکسی که پیاده شد، مرد را دید که داشت از ماشین پیاده می شد. بارانی پوشیده بود. در ماشین را قفل کرد و آمد به طرف زن.
زن گفت: «سلام»
مرد گفت: «سلام، چه طوری؟»
زن گفت: «خوبم». ولی خودش می دانست که خوب نبود. از بعد از ظهر، خوب نبود. شاید هم از روز قبل یا یک هفته ی پیش.
رفتند توی سینما. پسر جوانی که دربان سینما بود مرد را شناخت و سلام کرد.
مرد پرسید: «فیلم شروع شده؟»
دربان گفت: «سی ثانیه س.»
مرد گفت: «بریم ردیف جلو» فاصله ی صندلی های ردیف جلو با پرده خیلی کم بود. مثل این که آدم توی خانه ی خودش پای صفحه ی یک تلویزیون خیلی بزرگ نشسته باشد. نوری که از پرده بر می گشت تمام ردیف جلو را روشن کرده بود. ولی خوشبین به این بود که پشت صندلی ها خیلی بلند بود و تماشاچی های ردیف پشت سر نمی توانستند آدم های ردیف جلوتر را ببینند. مرد از همان اول رفت توی فیلم. اولین بار بود که با هم سینما می رفتند. فیلم داستان یک بوکسور بود که تازه از زندان آزاد شده بود و برگشته بود به زاد بومش. بعد، یک باشگاه بوکس راه انداخت و شروع کرد به تعلیم دادن بوکس به بچه ها. هنرپیشه زن فیلم عاشقش شد. یعنی از خیلی قبل عاشقش بود- از قبل از این که فیلم شروع شود، از قبل از این که ازدواج کند و بچه دارشود، از قبل از این که بوکسور به زندان بیفتد. حالا، بعد از چهارده سال، دوباره آن مرد را می دید.
زن توی فیلم به بوکسور گفت: «چرا با من حرف نمی زنی؟ اگه به من می گفتی منتظرم بمون، می موندم» مرد پوزخندی زد و دوباره مشتی کوبید به کیسه. پدر دختره فهمید که موضوع از چه قرار است. به دخترش گفت: «تو شوهر و بچه داری. داری چی کار می کنی؟ حواست هست؟» زن گفت: «ازدواج ما قبل از به دنیا اومدن پسرمون تموم شده بود. اینو بفهم، پدر» پدرش گفت: «داری خودتو توی دردسر می اندازی. مردم این جا خیلی متعصبن. زن یک زندانی نباید حتی با یک مرد دیگه برقصه.» زن گفت: «گور بابای مردم!»
مرد یک کاست گذاشت توی پخش ماشین. سیگارش را درآورد و به زن گفت: «نمی کشی؟»
زن یک سیگار از توی پاکت سیگار مرد برداشت.
مرد گفت: «آخرش که چی؟»
زن به جدول های کنار خیابان که تند تند از جلوی چشمش رد می شدند نگاه می کرد.
مرد برگشت به زن نگاه کرد وگفت: «از دروغ گفتن خسته شده ام»
زن شیشه ی ماشین را کاملا کشید پایین.
مرد گفت: «خیلی مشکله»
زن گفت: «می دونستم»
مرد دوباره گفت: «آخرش که چی؟»
زن گفت: «من دلم خیلی برات تنگ می شه. فقط همین.»
مرد هیچ چی نگفت.
زن گفت: «تو چی؟» یک قطره اشک چکید روی گونه اش. بعد، گفت: «منو بذار خونه»
بقیه راه، هر دو ساکت بودند.
مرد حواسش به نگهبان بود. گفت: «پیاده شو! داره ما رو تماشا می کنه!»
زن توی چشم های مرد نگاه کرد، ولی چیزی نگفت. در را که می بست، صدای مرد را شنید که می گفت: «لطفا دیگه تلفن نکن! خداحافظ!» و ماشین را راه انداخت.
زن بارانی اش را درآورد وانداخت روی مبل. رفت پشت پنجره ی توی هال ایستاد.
مادرش گفت: «این بچه امشب خیلی بهانه می گرفت. تو که می ری، خیلی بهانه می گیره»
زن رفت پشت پنجره ی اتاق بچه ایستاد. سینما کجای آن شهر بود؟ پیدا کرد. درست پشت ساختمان بلند بانک که چراغ های بی شمارش چشمک می زدند، ته خیابان درازی که به پل می رسید. آن بیرون، هنوز باران می بارید.















