ليسي به آبجوي مانده روي آلت مسيح/اعظم بهرامی

 

ميدانم . از من گله نكن . ميدانم كه همه چيز براى نوشتن اماده است. اتوبوسهاي اخر شب و نوشته هاي گاه به گاه من و اين صفحه كامپيوتر هميشه روشن و او هم هست كه ميشود هر وقت اراده كرد نوشتش و كلي خاطرات از بيوگرافي يك نويسنده ي خاك خورده و به خواب رفته. ميدانم توي دلت هي مي گويي چقدر اين جملات تكراري اند و اين ميدانم چقدر ازارت ميدهد اما، هميشه براى نوشتن از اين روزهاي بي خيال ، بي رويا وقت هست. از اين روزمرّگي كه بخشي از دفترچه يادداشتهاي روزانه ي يك زن است ، باشد ، باشد، يادم نبود قرار است جنسيتي برايش قائل نباشيم.خوب همين ديگر ببين نميشود از اين صفحه كليدِ به من خيره شده چيزي در اورد. ديشب نميدانم كدام ايستگاه بود كه فهميدم هيچكس به جز من توي مترو نيست. نه انكه بترسم ،فقط از روي كنجكاوي دستم را گرفتم دو طرف صورتم خيره شدم به تهِ ته اش ، نه، هيچكس. و انوقت ميداني چه شد ! در يك لحظه كه برگشتم تا انطرف را هم ببينم سگ بزرگي جلويم ظاهر شد. البته نه به اين بزرگي اما انقدر بود كه گمان جا ماندنش زير يكي از صندليها منتفي باشد . نگاهم ميكرد و منتظر بود جواب سوالش در مورد ايستگاهي كه پله هايش به سينماي بزرگ شهر ميرسد را بدهم. من به پوزه اش خيره بودم و او دوباره با صداي گرفته اي گفت : من كدوم ايستگاه پياده بشوم براى رفتن به سينما ي مركزي! گفتم رد شديم ، بايد زودتر پياده ميشدي. تعجب كرده بودم اما او هم به اندازه ي من شگفتزده ي اخرين مسافر مترو بود. تو بودي چكار ميكردي؟ با موبايلت عكس ميگرفتي يا به پليس زنگ ميزدي !

من اما ميداني قبل از انكه مترو برسد به ايستگاه واو بپرد از ان بيرون تا مسيرش را برگردد چي گفتم بهش؟

گفتم چي ميخواي ببيني ؟ منظورم اينه كه اين ساعت اكران فيلمهاي قديميه و تو واسه ديدن چه فيلمي ميري؟

اما قبل از اينكه جوابم را بدهد رسيده بوديم ايستگاه بعدي و او پريد پايين و از شيشه ديدم كه چطور روي پله هاي برقي مترو كم كم بالا ميرود و از من دور ميشود. انقدرها كه به نظر ميرسد هم احمقانه نبود. راستش همان عصر از اشپزخانه رستوران كه زدم بيرون، قبل از گرفتن مترو ،ديدم روي يكي از ديوارهاي نزديك رستوران دارند يك عكس بزرگ تبليغاتي نصب ميكنند . تصوير مال يك زن بود نيمه عريان . يك حوله ي بزرگ سبزرنگ پيچيده بود دور خودش و جوري موهاي خيسش را توي هوا تكان ميداد كه چند قطره اش هم پاشيد روي من. دروغ نميگويم ، نه اينكه خيسم كند اما، حوله به نظر نرم و گرم بود. ايستادم پايين پايه هاي بزرگ بيلبورد تا كارگر مشغولِ نصب همه اش را بكشد روي تابلو ديوار مانند و بتوانم چهره ي زن و عنوان تبليغ را ببينم. اما وقتي تمامش خوب چسبيد به تابلو ديدم تبليغ كاشي حمام است . حالا خودت قضاوت كن اين احمقانه تر است يا سوال من از سگِ مسافر. همين شد كه مترو را از دست دادم و ان اخر يش نصيبم شد . فكر ميكردم حوله اي ، نرم كننده اي چيزي باشد. تبليغ را ميگويم. اما كاشي حمام واقعن نااميدم كرد. اين شايد اخرين چيزي باشد كه قرار است به ان فكر كنم. ببين من خودم كلي روي كاشيهاي اين شكلي شاشيدم. حتي انهايي كه توي حمام است. ديدم كه چه زود رنگشان عوض ميشود و لاي ان درزهاي سفيدشان جرم ميگيرد، ترك ميخورند و انگار تمام موهاي دنيا را به خودشان جذب ميكنند .

حالا اين خيابان را از ذهنت پاك كن برو ان پشت. پشت بار را ميگويم . ببين از انجا كلي چيز هست براى نوشتن و ديدن. تا به حال از پشت يك ليوان خالي ابجو به مردمي كه دارند با قهوه و سيگار ، يا گيلاس شراب ، يا دستهاي زير ميز توي دستشان عشقبازي مي كنند نگاه كرده اي . يكي از همين بعد از ظهرهاي نيمه ابري بود كه امد توو ارام قطرات ريز اب روي كلاهش را تكاند و سگش را رها كرد جلوي در! اهان حالا فهميدم اين سگه راكجا ديده بودم! با سنت اگزوپري ديده بودمش ، امده بود تا لبى تر كنه و از اون سيگار برگهاي دهه ٨٠ هم گوشه ي لبش بود . ببين اين كهميگويم سنت اگزوپري بود، خودش بود . نه ايكه شرابي چيزي زده باشم و گيج بزنم، نه ! خودش بود . باهاش گپ هم زدم . البته از شازده و هواپيمايش چيزي نپرسيدم ، فكر كردم بي ادبي است كه حالا تو اين زمان كوتاه كه مهمان پشت بار است و كوكتل شيرين خواسته ، بپرم وسط افكارش و يادش بياورم كه سالهاست مرده و لي بعدش فكر كردم ،كاش ميشد از سياره ى كوچك گل سرخ سوالي بكنم و سر صحبت را جوري باز كنم كه ادامه بدهد . ولي خوب به جايش چنان كوكتلي ساختم كه باز هم بيايد . همه چيز داشت خوب پيش ميرفت كه يكدفعه با عجله دور و برش را نگاهي كرد و با حالتي گيج گفت سگ ، اين سگي كه با من بود رفت؟ من نه اينكه كارتي چيزي ديده باشم ازش نه! اينكه ميگويم داشت خوب پيش ميرفت براى ان است كه خودش با يكي دو جرعه ي اول توي چشمهايم نگاه كرد و گفت باورت ميشه من اگزوپري باشم! خود سنت اگزوپري. و من دستمال را چرخانم توي گيلاس خيس و قيژ… برگشتم تا توي چشمهايش چيزي بگويم كه ديدم ،سيگارش را همانجا نيمه جان رها كرده و گيلاسش لبخورده ،مانده و خودش دنبال سگ غيبش زده . من همانشب يا يكي دو شب بعدش ديدم دارد براى خودش توي متروهاي اخر شب پرسه ميزند . سگ را ميگويم ، اگزو پري را كه ديگر نديدم .ببين خوب كه فكر ميكنم من اين سگه را زياد ميبينم فعلم را عوض ميكنم ديدم. اين جمله را گم نكن تا برايت بگويم .ميخواهم از ليواني كه اونشب شكست بنويسم. به نظر توچه ميشود نوشت . اصلن از موضوعي به اين دم دستي چه ميشود نوشت! ولي به اين سادگيها هم نيست . من هر روز از جلوي يك كليسا رد ميشوم كه روبرويش يك سينماي پورنو است از همانها كه هميشه كف كرده هايي دور و برش ميپلكند و گاه مبيني تو پناه ديوار دارند با خودشان ور ميروند . يك شب يكي از همونها ليوان ابجوي بزرگي را كه نميدانم پر بود يا خالي جوري پرت كرد طرف مسيح صليب كشيده ي روي در كليسا ،كه انگار مسيح ، خودِِ خودِ جسوي بزرگ هم انجا روي ديوار بغل كليسا كف كرده باشد، نوار باريك تراشيده روي التش خيس بود زير قطرات ابجو و خورده شيشه هايي كه پاشيد زير پايش. ايستاده بودم كمي دورتر و ديدم چطور چند رهگذر سرگردان روي پله هاي بلند و پت و پهن كليسا و سايه بان فرو رفته در نور قرمز سينما گيج بودند ، از صداي خورد شدن ليوان كلي حال كردند و برايش دست زدند ،اما اين ماجراي عيسي و شورت خيسش را من ديدم و اين سگه كه گفتم . يادم مونده چون بعدش كه با احتياط ازپياده رو پيچيدم سمت ايستگاه مترو ديدم كه جوري به ديوار كليسا زل زده ، انگار بخواهد بپرد بالا و ليسي به ابجوي مانده روي الت مسيح بزند . خيال نبود ديدم كه مينويسم. اگر نه ،چرا من بين ان همه تصوير كه از فيلم تازه اكران شده ،روي تابلوهاي شيشه اي جلوي سينما نصب بود، بايد ان سگ را ببينم و خورده هاي ليوان شكسته و لكه ي بي رمق روي ديوار را ؟

دارم برا ي تو مينويسم ، من تو اين شبگرديهايم اين سگه را زياد ميبينم . و نميدانم چرا تا ان شب با من حرف نزده بود . حالا كه به اين كلمه ها رسيدم فكر ميكني بشود دوباره ببينمش ؟ به نظرت بشود باهاش چند كلمه اي حرف بزنم ؟ يعني دوباره مي ايد تا كوكتل سفارش بدهد و بخواهد برايم تعريف كند كه اگزوپري است و هواپيمايش را پارك كرده تو يكي از ايستگاههاي نزديك، تا سگش را بچرخاند و لبي تر كند؟


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *