صورت فلکی سَقَط / هادی کیکاووسی

380881_193328000758747_993194557_n

 

در تاریکی بودم. همین که چشم باز کردم دیدم. دیدم در تاریکی ام و اطرافم مثل گور، غلیظ از خاموشی ست. گویی ناگهان همه چیز مرده باشد و تنها تو مانده باشی. گفتم باید خواب باشم هنوز، جایی میان خواب و بیداری یا میان پرده ی یکی از کابوس های همیشه. اما برای دانستن خیال و واقعیت تنها به چند آزمایش کوچک احتیاج هست. هر چند در زنده گی همیشه مرز بین این دو را گم کرده ام و واقعاً گاهی از پس تشخیص هویتش برنمی آمدم. مثل کوری که مقابل کشوی سردخانه ای ایستاده باشد و از او بخواهند هویت جسدی مقوایی را تشخیص بدهد. در یک چنین وضعی بودم. البته مطمئن بودم که سردخانه نبود و طبیعتاً اتاقم هم نه. ذره ای امیدواری به شکل گیری اتاقم داشتم که آن هم از بین رفت. با اولین تماس کف دست فهمیدم که کف تاریکی از سیمان است. نوعی سیمان زبر. همان که چاله ها را با آن می پوشانند و بچه که بودیم تا هنوز خیس بود رویش دست می کشیدیم. من به کشیدن شکلک دلخوش بودم دایره ای با دو نقطه. مثل آدمی کور. باقی دوست داشتند اول اسمشان را با تاریخ دقیق ذکر کنند. هیچ وقت نفهمیدم نوشتن اول اسم و فامیل روی سیمان با درج تاریخ حال به چه دردی می خورد. دوستی داشتم که روی دمپایی تمام خانواده اش اول اسمشان را نوشته بود. با خودکار بیک.  بعدها کسی گفت هراس از مرگ است این شکل از تثبیت زمان. من دوست داشتم به او بگویم که کشیدن شکلک چه؟ آن هم هراس از مرگ است یا خود مرگ؟ شکل مرگ. رسم شده بر سیمان سفید یا سیاه خیس که کم کم رنگ می باخت. ما بزرگ می شدیم و شکلک در خودش می ماند در همان ابعاد. شکلک ها هیچ وقت رشد نمی کردند. یکی از آنها را  هیچ وقت فراموش نمی کنم. دایره ای بود با دو چشم و چند تار مو و زمانی که می خواستم صورتک را کامل کنم به دهانی، مامور شهرداری از راه رسید و صورت من بی نتیجه ماند. ناقص. اخته و نارس و لال. پشت دیوار منتظر ماندم تا یارو دور شود برود گم و گور شود اما او نرفت، همانطور ماند بالای کانال فاضلاب و سیگار کشید. سیگار کشید و به کانال فاصلاب خیره ماند انگار پدرش آن تو غرق شده باشد. معلوم نبود چه مرگش است. شاید قصد خودکشی داشت. مشخص بود بدجور دچار دردسر شده چون کلافه بود و مدام با کانال حرف می زد. و  من پشت دیوار در هراس خشک شدن سیمان به صورت مخلوقم که داشت می ماسید فکر می کردم که گوشه ی کانال ناقص می شد. مثل کودکی ناقص الخلقه می ماسید پای کانال. عقب افتاده ای سرراهی که به خاطر یک مامور شهرداری شیزوفرن دچار بدبیاری شده بود. مامور شهرداری هیچ از جایش تکان نخورد و تمام امیدهایم را به باد داد. تا مدت ها آن حوالی آفتابی نشدم. دوست نداشتم صورت را ببینم گویی  با دیدن من ناگهان چیزی از من طلب می کرد به زبانی گنگ.  بعد روزی ناگهان خود را در برابر صورتک دیدم. شبی که مست از عروسی همسایه برمی گشتم بالای کانال خم شدم تا بالا بیاورم و بعد که خوب شکمم را خالی کردم همان طور زانو زده ناگهان دست کشیدم روی محتویات معده. دست کشیدم و از بین الکل و پوست نارنگی تصویر را زیر نور تیرچراغ برق دیدم. خود من بودم. تصویر خودم بود. صورت لاغر، چشم های گود افتاده و موهای پریشان. چه چیز این تصویر ناقص بود؟ هیچ. تصویری نعل به نعل بود. از خودم خجالت کشیدم که چرا مامور شهرداری شیزوفرن را مادر قحبه خوانده بودم. تصویر کامل بود. این من بودم که ناکامل بودم.

دست کشیدم روی سطح سیمانی. نه به امید یافتن شکلی. می خواستم بدانم کجا هستم. دیشب کجا بودم. و مگر حالا چه موقعی از روز است؟ هیچ تصویر و تصوری از زمان نداشتم. پاهایم انگار صدسال باشد توی سیمان خشک مانده باشد. نای حرکت نداشت. به دشواری برخاستم و به زودی و با تماس دیوارها  دریافتم که در یک اتاق هستم. اتاقی لخت.  جای شکرش بود که چیزی دستم آمد. رها شدن در یک استادیوم سربسته یا گورستانی خانواده گی کار را دشوارتر می کرد. پس در یک اتاق هستم. خب حالا چه؟ چرا در این اتاق هستم؟ چرا این اتاق تا این حد تاریک است؟ دیروز کجا بودم؟ یادم نیست. انگار لوتوس خورانده باشند بهم هیچ یادم نمی آمد. نه دیروز، نه پریروز، هیچ. تنها چیزی که خوب به خاطرم می رسید یک مشت تصویر بودند. تصاویر گذشته. صرف افعال ماضی. گذشته ای دور. چند سال؟ نمی دانم. بالای بیست سال. مثلاً داشتم به دیروز فکر می کردم و اینکه چه کسی ممکن است این شوخی مسخره را با من کرده باشد که یادم افتاد بابای مدرسه یک روز زیپ شلوارش را به من نشان داد. همین. این تصویر زنگ زده چنان در من رسوخ کرد که حتا نمره کفش او را هم دیدم. سه بار زیپش را بالا و پایین برد بابای مدرسه و به من خندید. من کجای این تصویر بودم. نمی دانم. فقط مخاطبِ من بود که خوب رشادت از خود نشان می داد و ظاهر می شد. من توی فیلم سوخته بودم. دستم را روی دیوار سراندم. نه. هیچ روزنی روی دیوار نبود. گهش بزنند. چه روزی بود. شاید برای تولدم مثل آن فیلم تدارک عجیبی دیده اند. اما که؟ چه کسی؟ دوستانم؟ یادم نمی آید. همکاران؟ نمی دانم. از بس شغل عوض کرده بودم که نمی شد گفت دوستی در این بین داشته باشم. خانواده ام؟ نه ممکن نیست. کسی از من شکایت کرده و من به زندان افتاده ام؟ این محتمل تر بود. خب. کی شکایت کرده؟ اینجا کار دشوار می شد. تصاویر به سختی به ذهنم می رسیدند با اینحال همه در مضان اتهام بودند و به زودی دریافتم که کار همه می تواند باشد. کار  به جایی رسیده بود که بقال محل تابلویی درباره ی اخلاق و نزاکت با ماژیک قرمز نوشته بود زده بود به در بقالییش. روی سخنش مستقیم با من بود و ماجرا زمانی جالب می شد که این بابا بود که هیچ از اخلاق سرش نمی شد و  به روشی ماکیاولیستی مرا در اذهان عموم بی اخلاق و فاسد جلوه داده بود. چیزی که خودش بود و من چون به رویش می آوردم آن هم جلوی مشتری ها خون خونش را می خورد و با ظاهری مهربان و مسیحایی مرا روانه می کرد به دعایی و بعد پشت سر چیزهایی درباره ام می گفت که اهل محل به هنگام عبور من پنجره هایشان را می بستند و بچه ها و احشام و دام و طیور خود را از سر راهم بر می داشتند. مثل کارتون بود. زمانی که غریبه ای وارد شهر می شد. خیال هایی هستند که تبدیل به واقعیت می شوند. این چنین بود. پس به بقال یقین بردم.  اما بعد دیدم نه. از این جربزه ها نداشت.  این لیست چنان بلند بالا بود که بقال در ردیف آخر قرار می گرفت. چنان منفور بودم که برخی جای شعار  مرده باد زنده باد استقلال پرسپولیس را جابه جا می کردند و با من عوض می کردند. بین من و این دو تیم رقابتی بود بر سر کسب جام صلح. کار به جایی رسید که روزی از شهرداری اخطاریه ای رسید مبنی بر اینکه اینقدر اسمتان را روی بیلبوردهای تبلیغاتی ننویسید. و من نمی دانستم که کدام ابلهی می آید به خودش و جد و آبادش روی بیلبوردی شصت متری فحش بدهد.

دست کشیدم به دیوار. باید چیزی شبیه کاغذ دیواری باشد. یک کاغذ دیواری با روکشی از قیر. بعد حسی شبیه کوری بهم دست داد. این که کور شده ام و مرا به کورخانه فرستاده اند. مسخره است. کورخانه! تا به حال نشنیده بودم. اما موضوع کورخانه سبب نشد کوری ام را فراموش کنم. یک چیز تا حد زیادی مستند بود و دال بر واقعیتی صرف. چشم هایم به تاریکی عادت نمی کرد. بارها در تاریکی صرف واقع شده بودم. چه زمانی که در بی برقی گوشه ای می نشستم و جیک نمی زدم و چه زمانی که در تاریکی اتاق هنگام خواب تازه بیدار می شدم و انواع افکار بر مغزم مستولی می شد و خواب از من می ربود. در تمام این ها نوعی روشنایی وجود داشت. روزنه ای از نور که از جایی وارد می شد. اما این یکی موضوع تازه ای بود. شنیده بودم حتا در سیاهچال هم پنجره ای هست که به روشنایی باز می شده. پنجره ای هر چند کوچک. تخم چشمم را فشار دادم و یک سفیدی نازک پشت پلک هایم ظاهر شد. این سفیدی همان امید بود. امیدی کور. امیدی که لخت پشت چشمم می گشت و با تک انگشت من کار می کرد. سعی کردم بتوانم جایی را ببینم اما بی فایده بود. چشم هایم را نزدیک دیوار بردم و انگشت روی کاغذ دیواری کشیدم. می خواستم طرح کاغذ دیواری را ببینم اما هیچ فایده ای نداشت. همه اش یک طرح به ذهنم می رسید. پرنده ای نشسته بر روی سیم. این چه طرحی بود؟ چرا همه اش این به ذهنم می رسید؟ مثل کورها- شاید هم بودم- باز انگشت کشیدم به دیوار. به امید وجود نشانه ای یا چیزی آشنا که این چهاردیواری را برایم صرف کند. اما هیچ افاقه نکرد. بعد پایم به چیزی خورد. این چیز می توانست اولین کشف من در این اتاق باشد. یک دیگری که علاوه بر من در اتاق بود. به زمین هجوم بردم و چیز را چنگ زدم. یک سیم بود. یک سیم خالی. سیم را تعقیب کردم. به یک جعبه ی چوبی  می رسید. و جعبه زمانی که درش را گشودم یک تلویزیون در خود داشت. باید اعتراف کنم که برای اولین بار به این دیگری به چشم نجات دهنده ای عزیز نگریستم. هیچ وقت به تلویزیون نگاه خوبی نداشتم. یکبار چیزی نوشتم در باره ی زوال عقل بشر و اختراع تلویزیون را عامل اصلی آن یاد کردم. از نشانه های دیگر زوال عقل اینترنت بود اما عجالتاً به آن کاری نداریم. با دیدن تلویزیون در اتاق ناگهان حسی از ندامت بر من مستولی شد. مثل یک اعدامی بر چوبه ی دار به پای این فرعون افتادم و از او تقاضای بخشش کردم بعد درش را باز  کردم و سعی کردم راهی به بیرون بیابم. این تنها راه نجات از این چهاردیواری بود. امیدوار بودم فیلمی باشد که مرا در حال آزمایشی نشان می دهند. یا یکهو عده ای جیغ بزنند از ته حلق و با خنده ای نمایشی بگویند شما در مقابل دوربین مخفی هستید. دست ها بالا. و من هم تسلیم بیرون می آمدم. این چنین بود بازی روزگار.

تلویزیون با فشار تکمه ای بی صدا روشن شد. نور سفیدش به اتاق پاشید و چشمم را زد. پس کور نبودم. اشک شوق توی چشمم حلقه زد. بغض کردم. خب این هم از این. روی تلویزیون سه دکمه بود. آبی، قرمز و سفید. مثل سیم های بمب می مانست. اگر سیم اشتباه را می زدی می رفتی روی هوا. مثبت در مثبت منفی. اگر آبی خروج بود چه؟ تست هوش بود. گهش بزنند. به درک و دکمه ی سفید را فشار دادم. گفتم بلکه نشان صلح و رضا باشد. پرچم سفید را آویختم. تسلیم. بس است این قایم باشک مایوس کننده. منتظر ماندم تا خبری بشود، صدای پایی چیزی. هیچ نبود. تلویزیون همچنان برفک می زد. بعد که خوب خسته شدم زدم روی دکمه ی آبی. این یکی مرا یاد آرامش می انداخت گفتم این یکی خودش است. اما این یکی هم خودش نبود. انتظار در مقابل برفک تلویزیون واقعاً داشت کورم می کرد. دکمه ی سرخ را زدم. یاد خمرهای سرخ افتادم و پدرم که پای تلویزیون نشسته بود و فحششان می داد. هیچوقت نفهمیدم پدرم چه مشکلی با خمرهای سرخ داشت. با اینحال پدرم خوش شانس تر از من بود چون فحش دادن به برفک ها دردی را دوا نمی کرد. چشمم را اذیت می کردند. سر تلویزیون را چرخاندم و پشتش را دیدم. به هیچ آنتنی وصل نبود. هیچ دکمه ی دیگری هم نداشت. زیرش را دیدم بالاش را دیدم.  باز دکمه ها را زدم. روشن خاموشش کردم و باز دکمه ی سرخ را فشار دادم، صد بار. فایده ای نداشت. دراز کشیدم و از این ایده ی احمقانه خنده ام گرفت. یکی خواسته مرا با تلویزیون در اتاقی محبوس کند تا لابد من با آن محشور شوم. شاید کار مشتری بود. بله مشتری. یکی از دوستانم که توی تلویزیون کار می کرد. اسمش مشتری بود. پدرش اسمش را گذاشته بوده زئوس. بعد می گویند این اسم غربی است و نامانوس با فرهنگ ما. می گذارد ژوپیتر و دو سال بعد می گویند متناسب با شرایط کشور نیست  و باید عوض کند و بعد می گردد معادل ایرانی اش را پیدا می کند. مشتری. مشتری مدت ها بود در تلویزیون کار می کرد و برای مسابقه ای خانواده گی مشتری جور می کرد و هیچ خوشش نمی آمد که من چنین ایده هایی من باب پرهیز از تلویزیون دارم. چنان در تمجید از تلویزیون رگ گردنش بیرون می زد که حس می کردی نماینده شرکت فیلیپس از نوع تازه ای تلویزیون ضدآب داد سخن می دهد. اما حرف هایش همه اش گوز فندقی بود. خودش هم می دانست. برای همین کمتر سر به سرش می گذاشتم. مشتری دائم در حال سقوط بود. از زئوس به ژوپیتر از ژوپیتر به مشتری و از مشتری به پادویی. پادویی برای سیرکی که حتا تماشاگرانش هم واقعی نبودند و ضبط شده می خندیدند.گهکدار اتفاقی می دیدمش و هر بار البته صحبتمان به این گه کشیده می شد و با ناراحتی از هم جدا می شدیم. با این حال اینکه کار کار مشتری باشد لحظه ای از بیخ گوشم گذشت و به تیر دروازه خورد. برگشتم و ناگهان دیوارها را دیدم. نور تلویزیون روی دیوار افتاده بود. می شد اتاق را خوب دید. شاید جایی کلیدی کار گذاشته بودند. بلند شدم و به سمت دیوار پریدم اما یک چیز مو به تنم راست کرد. روی دیوار طرح پرنده بود. پرنده ای روی سیم. درست مثل آنچه تصور کرده بودم. نه این نمی توانست واقعی باشد. حتماً آن را خواب دیده بودم یا تصوری از یک نزدیکی ذهنی بوده. بچه ای نارس. صورتی عقیم ماسیده بر سیمان. باز دست کشیدم به دیوار و این بار حس کردم دستم می لرزد. چیزی در من تولید ترس می کرد. می شناختمش. چیز تازه ای نبود اما اینکه این چیز تا این حد نزدیک باشد به ذهن و یکی شده باشد با خیال این از جان به درم می برد. جهیدن قلبم را می شنیدم که تند می شد. از مشتری به زئوس می پرید از زئوس به ژوپیتر. هر سه یکی بودند. اما انگار در سه جهت مخالف قرار گرفته بودند و من در بین این سه مثل پرنده ای روی سیم های برق به بیرون خیره بودم. پرنده ای سیاه بر سیم های برق. جزغاله شده و برشته. چه افکاری. اگر دوربینی مخفی توی اتاق باشد راستی راستی تا به حال مرا در درجه ی اعلایی از بیماری حاد روانی قرار داده اند. شاید باید تا به حال شبیه آن مامور شهرداری شیزوفرن شده باشم. هاه. حتم همین طور است و از این خوشی متلاشی شدم و همین که خودم را دیدم نشناختم. پاچه ی شلوارم را نشناختم. توی نور سفید بود. یک پیژامای سفید. یک پیژامای چیت معمولی سفید. ساده. بدون طرح. درست مثل پیراهنم. به لباس راحتی شبیه بودند. یکبار برای پدر همچین چیزی گرفته بودم و پدر پرت کرده بود توی کمد. هیچوقت ندیدم آن لباس را بپوشد. شاید خجالت می کشید از اینکه هدیه ی پسرش را بپوشد. شاید بیست سال هدیه ندادن و ناگهان کادویی جلویش دراز کردن زمختش کرد. ماسید. آن هم چه. لباس خواب. هه. اما با خودم گفتم شاید باور نداشت. از بی باوری جرات پوشیدن نداشت تا با واقعیت رو به رو نشود. گفتم شاید از آن رنگ خوشش نمی آمده. فکر می کرده زیادی نونوارش می کند. عادت کرده بود به لباس های خودش. همه اش می خواست همان لباس های زیتونی چینی اش را بپوشد. یک دو جین پیرهن چینی داشت همه در یک قد و رنگ. پدر همیشه یک شکل داشت برای ما. نمی خواست لباس های انقلابی را از تن به در کند و لباسی خرده بورژوازی بپوشد. شاید توی ذهنش خودش را شبیه طاغوتی ها می دید. اما لباس خوابی که بعد بیست سال برای پدر گرفته بودم چینی بود. پدر نمی دانست که چین هم حتا دیگر چین سابق نیست. دنیا تغییر کرده بود و پدر ایستاده بود روی مواضعش. روی ایده آل هایی که حتا گاندی را هم توی دردسر می انداخت. بعد دیدم خودم از آن سر بام به پدر شبیهم. ایده آلیستی بدتر از  او. گهش بزنند. چی فکر کرده بودم با خودم که آن لباس را خریدم. لباس را بو کردم بوی خاصی نداشت. بوی عرق تن می داد. هیچ یادم نمی آمد چنین لباسی داشته باشم. اصلاً خوشم نمی آمد لباس خواب بپوشم. مهیا شدن برای خواب به لباس احتیاج نداشت. برای من رسیده گی به همان معجونی که توی کاسه ی سرم می گذشت کافی بود. تلویزیون را کج کردم و نور را انداختم به جایی دیگر. هیچ پنجره ای یا روزنی به بیرون نبود. این را مطمئنم. یک جای کار باید اشتباهی رخ داده باشد. اگر کابوس هم بود باید تا به حال رنگ پریده از خواب پریده باشم. بعد همانطور که مثل میت روی زمین قدم بر می داشتم و اتاق را متر می کردم پایم به چیز دیگری خورد. یک حلقه ی آهنی که روی زمین  افتاده بود. حلقه ای سیاه و پوسیده که به به زمین چسبیده بود. بعد فهمیدم دستگیره ی دریچه ای است سنگی و  از این کشف کم مانده بود بیهوش شوم. دری رو به پایین. یعنی من باید جایی در اتاق زیر شیروانی باشم؟ چه غلط ها. زیر شیروانی سنگی. معلوم است که خوب برای برنامه ی شان تدارک دیده بودند مشتری تهیه کننده ی خوبی پیدا کرده بود. آفرین. خوب راه خودش را پیدا کرده بود. اما من هیچ نمی خواستم به آن درجه از گهی برسم. راهی که او می رفت مستقیم به گنداب بود. من حداقل سعی می کردم از این گندآب دوری کنم نه اینکه با یک تاکسی دربست مستقیم به آن سمت بشتابم. هر کسی یک جوری خودش را می شناسد. شناخت من از خودم و دنیا کار را بدینجا رسانده بود به این اتاقک سیمانی که درست نمی دانستم سرو تهش کجاست. دستگیره را گرفتم و کشیدم. بر خلاف تصورم به راحتی باز شد. حتا زیاده از حد هم زور زده بودم. پشت دریچه ی سنگی که به رویم گشوده شده بود هم مملو از تاریکی بود. تاریکی و شاید اندکی غبار. لابد باید توی این یکی دنبال رادیو می گشتم. پازل هایی برای تشخیص هویت سنگ. تکمیل کردن سنگ توالتی بزرگ. مثل سنگ توالت آخوندی خانه ی مان که عجیب از آن وحشت داشتم. شکلی از سنگ توالت که زوایای عمیق اش همیشه ترس به جانم می انداخت. هیچوقت از آرامش نریدم بلکه از ترس بود که کار خودم را می کردم. ترس از سقوط. سنگ آنقدر عمیق بود که به درستی سوراخش تهش را نمی دیدی و این همیشه مایه ی دردسر بود. تولید توهم می کرد. یکی از این توهم ها وجود موجود عجیب و غریبی بود که در تاریکی آن پایین می چرخید و تو دقیق نمی دیدی چی به چی است. روزی که پدر تصمیم گرفت سنگ را عوض کند من آنجا بودم. می دانستم صبح می خواهد سنگ را عوض کند. مادرم می گفت مملو از سوسک است آن زیر و عاقبت پدر برآن شده بود که سنگ را عوض کند. مثل نبش قبر بود. برای همین خود را به مریضی زدم و به مدرسه نرفتم تا ببینم عاقبت کار چه می شود. می خواستم ببینم در دنیای آن پایین چه خبرهاست. پشت آن سنگ بزرگ. آن سنگ صبور دهشتناک چه چیز خفته است. بعد مرد وارد شد. کارگری لال که فقط چند واژه را آن هم به کمک جنباندن سر می توانست ادا کند. دو دیلم بزرگ توی دست داشت و با آن شروع کرد به ور رفتن با سنگ تا از جای بکندش. بعد دیدم که هراسان از توالت پرید بیرون و به پدر فهماند که باید آتش روشن کند. و من به گمان رسیدن به غار موجودات جلو رفتم اما پدر مانع دیدنم شد و بر سرم فریاد کشید که «صاب مرده. مریض می شی. می میری.»

و مادر بود که هراسان مرا به رختخواب برگرداند. کارگر لال مشعل به دست وارد توالت شد. پایین رفت و وارد غار جانورها شد و به جنگ با آنها پرداخت. این تصویر همیشه توی ذهنم ماند و کمی بعد صدا، صدایی عبث که انگار مانده باشد میان دم و بازدم. صدایی که هرگز فراموشش نکردم.

 فکر کردم اشتباه می کنم که صدا باید از کوچه باشد اما صدا کم کم واضح می شد، به فریاد می رسید.  مرد لال داشت فریاد می کشید.

می گفت: «خواهش می کنم. خواهش می کنم.»

اول پدر بود که خیز  برداشت سمت توالت. بعد من. مرد لال داشت صحبت می کرد. سلیس و واضح. بعد دیدم که از توالت بیرون آمد. مشعلش خاموش بود. می خندید. پدرم را در آغوش گرفت. پدرم گریست. مادرم اسپند دود کرد. کم کم جلوی خانه شلوغ شد. جنجالی شد. کارگر  را روی دست بردند.گفتند شفا یافته. لباس هایش را تکه تکه کردند. از مرد لال برای من یک دکمه ماند که سالها توی خرت و پرت هایم مانده بود. می دانستم مرد لال در برخورد با حشره ی عجیب زیر سنگ ترسیده و زبان باز کرده. این حشره مرا که لال بودم نیز وادار به حرف کرده بود. وادار می کرد حرف بزنم. اگر حرف نمی زدم می مردم در آن دستشویی خوف. پاهایم می لرزید. هر وقت می کشیدم پایین و می نشستم، پاهایم بنا می کرد به لرزیدن. و اینجا بود که با خودم حرف می زدم. فکر می کردم حرف زدن گولش خواهد زد که تنها نیستم. که دو تا هستیم یا چند تا. امیدوار بودم که دچار این مسئله نشود که چرا ما دوتایی یا چند نفره قضای حاجت می کنیم. دسته جمعی. نوعی پیک نیک علمی. گاه سعی می کردم با  خواندن قصه ای خوابش کنم. گونه ای نادر از شهرزاد در مواجه با ملک شاهی میان فضولات. با این حال مطمئنم که چند بار شاخک های بزرگش را دیدم که آن ته می جنبید و من می ترسیدم بپرد تخم هایم را بچسبد.

دریچه ی تار  با نور تلویزیون روشن نمی شد. حتا نمی شد فهمید راهی به پایین هست یا نه. دست کشیدم تا راهی بیابم. اگر مطمئن بودم که تمامش شوخی ست درجا خودم را پرت می کردم پایین، یکضرب روی تشک می افتادم و در میان نورها و جیغ ها به همه لبخند می زدم. حتا می گذاشتم لباس هایم را پاره کنند اما کاش دکمه ای به من می رسید. سهم من از این سقوط تنها همین دکمه بود. پاهایم را از سقف یا از کف آویزان کردم و میان ماندن و پریدن معلق ماندم. باید بگویم بدبینی نعمتی است که نصیب هر کس نمی شود. نوعی شفاف دیدن محیط است. بی واسطه ی شاش و گه. بدبینی همان سنگ توالت آخوندی بود. اگر برش می داشتی با چیز دیگری مواجه می شدی. چیزی که هرگز حاضر نبودم با آن مواجه شوم. ترجیح می داد لال باشم تا اینکه به حرف بیایم و اینگونه بود که بدبینی مادرزاد جلوی پریدنم را گرفت. پاهایم را جمع کردم و عین بچه ها نشستم و در همان حال این ایده به مغزم خطور کرد که اگر تلویزیون را بالای سوراخی بیاورم و کج کنم نورش پایین را روشن خواهد کرد. تقریباً یورش بردم سمت تلویزیون. جعبه ی چوبی سنگین بود و به سختی تکان می خورد با اینحال توانستم تا پای دریچه بیاورش. خواستم کجش کنم که تق! یک پایه اش شکست. گندش بزنند. آن سمت اتاق را نگاه کردم. انگار باید به کسی جواب پس می دادم. مجبور شدم تمام پایه ها را خرد کنم تا تلویزیون تعادلش را بدست بیاورد و بتوانم کجش کنم. به هر زور  و ضربی که بود کجش کردم و بعد دو دستی بالای دریچه نگهش داشتم. چه دیدم؟. هیچ. هیچ مشخص نبود. یک تلویزیون به چه درد می خورد؟ امیدوار بودم لااقل بتواند بخش تاریک و مجهولی که پیش رویم بود را روشن کند اما نشد. می دانستم از پسش بر نمی آید وگرنه تکلیف جماعتی که برده وار مطیعش بودند این نمی شد. چه سرنوشت شومی. این یکی را با خود بودم. من و تلویزیون جلوی دریچه نشسته بودیم. یکی روشن. دیگری خاموش. یکی با نور سفید دیگری با نور سیاه. تصویر سفید و مواج تلویزیون بالا و پایین می رفت. روی چه کانالی بود. کانال سفید آبی یا قرمز. فرقی نداشت. انگار مقابل کانال فاضلاب نشسته باشم و به تصویر نارسم خیره باشم. بعد یاد نارنگی افتادم. نارنگی های نارسی که در معرض گاز اتیلن قرار می دهند تا رسیده جلوه کنند و قابل توجه شود. به گمانم تلویزیون همین کار را می کرد. نارس را نارس تر تحویل می داد. عقیم الجثه می کرد این گاز. و دیدم انگار تصاعدش را حس می کنم. خود را نارنگی نارسی دیدم که کم کم نارنجی می شود. آماده برای بسته بندی و ورود به بازار. کامل جلوه ام می دادند. چه معرکه ای. چشمانم را بستم. طاقتم تاق می شد. چه قدر دیگر باید تاب می آوردم؟ هر کس مرا این جا انداخته بود باید از میزان تحملم آگاه بوده باشد. پس مردنم را می خواسته. و این که چه کسی ممکن است این را بخواهد باز مغزم را آشوب کرد. چطور می شود به تلویزیون آسیب مغزی رساند؟ با خرد کردن لامپ تصویرش؟ اگر جایی بیرون از اینجا به کما رفته باشم پس این اتاق حقیقت دارد. چطور به کما رفته بودم؟ اگر می گفتم مرده ام به حقیقت نزدیک تر بود. زنده گی نباتی. چه فکرهایی. همه برای گذشتن زمان. کم کم تشنه ام می شد و گرسنه و لابد کسی به سراغم می آمد. نه کسی نبود.

گفتم: خواهش می کنم.

و صدایم به تضرع مرد لال می مانست. اگر پدر پشت در بود می توانست حالا مرا در آغوش بکشد و بگرید. من به حرف آمده بودم. یک نارنگی رسیده برای ورود به بازار. دیگر لازم نبود نصحیت شوم که سرم به سنگ بخورد و به زنده گی برگردم. بفرما. این هم از این. حالا لطف کن در را باز کن که از این گه دانی خارج شوم. چقدر دیگر باید میان این فضولات بمانم. مرد لال از چه کسی خواهش می کرد آن روز؟ چرا صدایش این قدر رسیده بود. نارنجی. نارنجی تر. چشم در چشم برفک ها بودم. چشم هایم در برابر این نور کاذب می سوخت. سرفه ام گرفت. سرفه ای خشک. اگر تمام این گاز در اتاق پخش شده باشد باید در اتاق گاز بوده باشم از اول. اتاقی برای شکوفا شدن. نه. نارنگی نبودم. دوست نداشتم خود را شیرین و نارنجی جلوه دهم آن طور که باب دندان بازار است. نه. گاز اتلین کار دیگری هم می کرد. ریزش برگ ها در پاییز. خزان زود رس. نارنجی پاییز را ترجیح می دادم. خم شدم و باز پایین را دیدم باید می پریدم. اگر می خواستم شکل درستی از این خاصیت برده باشم باید مثل برگی پاییزی فرو می افتادم. نارنگی فقط به درد بالاآوردن روی در فاضلاب می خورد وقتی که مست از بزم عروسی دختر همسایه به خانه برمی گشتی و شکلک، شکلک نخستین همان تو بودی که فرو می افتادی نارس و صعب.

 پاهایم را آویزان کردم مثل ساقه ای نارنجی و بعد توی هوای پایین تکانش دادم. می ترسیدم. می ترسیدم بپرم و سطحی سخت متلاشی ام کند. اما اگر برگ بودم نباید پریشان می شدم. پس آویزان شدم میان بالا و پایین. ابتدا و انتها. درست مثل برگی که مانده باشد میان شاخه و هوا. درخت و جهان. چوب و انتها. دست هایم کم کم بی حس می شدند. ماهیچه ی بازو می لرزید. جاذبه ای مرا به پایین می کشید. بالا نور بود. نور روی انگشتانم بود. برفک بی صدا روی پوستم می نشست. باید تمامش می کردم و دستم را رها کردم. ناگهان چیزی درونم فرو ریخت. یکباره سر و ته شدم و معلق در تاریکی فرو رفتم. منتظر بودم یکباره به سطحی برسم. می خواستم صدای برخورد تنم را با سطح مجسم کنم، مقایسه کنم استخوان را برگ، طرز خرد شدنشان را و قیاس کنم با پاییز مثلاً؛  اما تنها صدای یکنواخت باد بود که در گوشم می پیچید. سوت مداومی که جریان سقوط را دلداری می داد. کی به سطح می رسیدم؟ دست هایم را نومیدانه به اطراف می کشیدم، نه برای دستآویزی که مانع سقوطم شود. نه. می خواستم به درکی از این محیط برسم. چیزی که معنی کند این همه تاریکی را. و غبار که گرد سرم می چرخید. مثل غبار محلی که هیچ وقت نفهمیدم دقیقاً چه شکلی ست. همیشه می شنیدم که در هواست و هیچ وقت نمی دیدمش. نباید چیزی بوده باشد. همان چیزی بود که نمی شد دید. غباری نامرئی که بر تمام شهر می نشست و هیچ کس نمی دیدش. بالا را دیدم.  دریچه ی نورانی حالا قد یک دکمه شده بود. دکمه ای کور در میان تاریکی. دستم را گذاشتم روی دکمه های پیراهنم. باد بلندش کرده بود و تنم را قلقلک  می داد. زمان می گذشت و من همچنان می افتادم. هیچ وقت بدنم به این راحتی نلمیده بود. هیچ فشاری بر اعصاب و عضلات نبود. مثل برگی فرو می افتادم. پایین هنوز تاریکی بود. اگر از ساختمانی هزار طبقه پریده بودم باید تا به حال می رسیدم. کجا بودم؟ چاهی عمیق که به هسته ی زمین می رسید؟ شاید. پس بالاخره می رسیدم. بعد حسی رخوتناک در تنم دمید و از این خوشی چشم روی هم گذاشتم. خوابم برد. هیچ خوابی ندیدم. مطمئنم. برای اولین بار هیچ خوابی ندیدم. ذهنم مثل نوار کاستی خالی بود. بعد که چشم گشودم دیدم هنوز توی تاریکی ام. هنوز می افتادم. دهن دره کردم و حس کردم هوا تر شده.  رطوبتی توی هوا بود که کرختم می کرد. جایی میان کجا و کجا بودم. جایی که هیچ مختصات جغرافیایی نداشت. گفتم همه اش خواب است. گاز اتلین این کار را با آدم می کند. باید یک جایی از این گور بیدار شوم. خواب در خواب و با خیال راحت به سقوطم شکل دادم. چرخیدم. دست دادم به تاریکی. رقصیدم با غبار و خوب خندیدم. خنده ای از ته دل. بعد همان طور که خودم و بدنم را با محیط قسمت می کردم ناگهان ترسیدم. در نقطه ای دورتر یکی سقوط می کرد، درست مثل من. داشت می افتاد. مثل من شلنگ تخته نمی انداخت. دو دستش زیر سرش بود و دراز کشیده بود گو به نقطه ای در بالای سر خیره بود. همان ماه تقلبی یا دریچه ی سنگی زبر. نزدیک تر که شد دیدم یک زن است. زنی با موهای کوتاه. جنین وار لمیده بود بر خودش. انگار در بستری نرم به خوابی راحت فرو رفته باشد. هراسان شدم. چرا باید از دیدن سقوط دیگری هراسان می شدم. خودم هم در چنین شرایطی بودم. سعی کردم به او نزدیک شوم اما جریان سقوط جوری بود که به سختی می شد جهات افتادن را تغییر داد. سعی کردم صدایش بزنم اما بی فایده بود صدایم پخش می شد. مثل فریاد زدن مقابل پنکه ی دستی. باز صدایش زدم. گفتم خواهش می کنم. و چرا چیز دیگری نداشتم که بگویم. اگر نامش را می دانستم می شد کمی امیدوار شد به بیداری اش. اما چطور می شد نامش را حدس زد. ما به موازات هم می رفتیم. سفری سریع السیر با دو صندلی مجزا. بعد که خوب از نزدیک شدن به او نومید شدم لباس دیگری ظاهر شد. لباسی در منتها الیه سمت راستم یکی دیگر داشت می افتاد. چه خبر شده بود؟ همه خواب سقوط می دیدند. مثل باران آدم بود. خوشبختانه این یکی بیدار بود. داشت با خودش حرف می زد. خوب که نزدیک شد دیدم یک چینی است. مردی چینی. پس چینی ها هم سقوط می کنند. مرد چینی با خودش حرف می زد. صدایش نزدم. دست بلند کردم. برایم دست بلند کرد. انگار از پنجره ی اتوبوسی توریستی به پسربچه ای دست تکان بدهی. لبخند زد و چیزی گفت. هیچ نداشتم بگویم. چطور یک چینی حرفم را می فهمید؟ با دست به پایین اشاره کردم و دیدم با انگشت شست اوکی داد. پس سقوط برای یک چینی همچین علامتی داشت. همه چیز رو به راه بود. کمی بعد پشت مرد چینی کس دیگری ظاهر شد. پیرزنی که لباس هایش را می جست. این یکی باور کردنی نبود. پیرزن چنان بر افتادنش مسلط بود که انگار در خانه اش جیب هایش را به دنبال شکلاتی می گردد. مرا دید. محلم نگذاشت. شاید فکر می کرد مخل بازدیدش می شوم. وقتش تنگ بود. همین حالاست با سر به زمین برسد و فرصت نکند شکلات را بیابد. حق داشت. چرخیدم. زن هنوز خواب بود. هنوز خواب می دید. چشم هایم را بستم و باز کردم تا عکسی از این بستر باشکوه بگیرم. جوانکی ظاهر شد. میان من و او. موهایش در باد مثل اسبی می رمید از افتادن. جوانک بی قرار بود. دست تکان داد برایم. پیش دستی کرد. من هم دست تکان دادم. دیدم فریاد می کشد. چیزی آزارش می داد. شست دستم را بلند کردم و علامت چینی را به او دادم. جوانک خیره ماند به من بعد لبخند زد و آرام گرفت. دو نفر دیگر باریدند. فصل پر برکتی بود. میزان بارش رو به فزونی بود.  مرد و زنی کنار هم می افتادند. با لبخند از کنار من گذشتند. در آغوش هم. مثل عکسی یادگاری. دسته دسته پیراهن خواب در فضا ظاهر می شد و من هنوز نمی دانستم چه زمانی می رسیم یا کی بیدار خواهم شد. کم کم نقاط روشن توی فضا زیاد می شدند به جایی رسیدیم که تاریکی مملو از آدم بود. مثل ستاره هایی در فضا. اگر با تلسکوپی می دیدند می شد صورت فلکی تازه ای ساخت از این حجم سقوط. صورت فلکی تازه ای که دیگر سقوط نمی کرد. نه. مدتی طول کشید تا فهمیدم راکد شده ایم انگار. دیگر سقوط نمی کردیم. مانده بودیم در تاریکی. نورهای سیالی در تاریکی مطلق فضا. با ایما و اشاره به هم حرف می زدیم و اغلب شست دست را به علامت اوکی بلند می کردیم. همه چیز مرتب بود. دیگر چیزی آزار دهنده اعصاب را متشنج نمی کرد. در آرامشی بی بدیل غوطه می خوردیم در فضایی که دیگر تاریک هم نبود. مثل سحابی سر اسب درخشان بود و نور از خود ساطع می کرد. در چنین نوری بود که آخرین علامت اوکی را به پیرمردی دادم و چشم روی هم گذاشتم. در حالی که مثل جنین توی خودم جمع می شدم چشم روی هم گذاشتم و به خواب فرو رفتم. می دانستم که هیچ خوابی نخواهم دید. این بهترین کابوسی بود که می شد تا سالها به روایتش دلخوش کرد.

تورین 9  اکتبر 2013

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *