آن قدر خالی ام که نباید زنده باشم

 

Mikael Strunge

میکائیل استرونگه  

متولد ۱۹۵۸، خودکشی‌ ۱۹۸۶

ترجمه:سهراب رحیمی

میکاییل استرونگه،شاعر مطرح و معاصر دانمارک , خودش را از پنجره به خیابان پرتاب می کند و بلافاصله جان می سپرد. مردم دانمارک؛ به او لقب ایکاروس نسل امروز می دهند تایکی از بهترین و اصیل ترین و واقعی‌ ترین شاعران زمانه ی ما به اسطوره تبدیل شود.

***

 

می دانستیم زمانی در کار نیست

بلکه تنها حرکت

به همین خاطر در بوسه ای خشکیدیم

تا ابدی شود.

می دانستیم فضایی در کار نیست

بلکه تنها تصوری از آن.

به همین خاطر عشق ما

در تقاطع ستارگان باقی ماند.

 

 

 

 

 

سرعت زندگی

……………..

ساعت را با فکرم ویران می کنم

با سرعت زندگی می نویسم

سریع لباس عوض می کنم

با سرعت زندگی و احتیاج به تغییرات

تضاد می آفرینم؛

به استتار احتیاج دارم

خسته از اینکه خودم نیستم

رنگ عوض می کنم

آفتاب پرستی آنارشیستم

نقاب می‌گذارم

شکل زندگی ام را عوض می کنم.

حس هایم از درون کله ام بیرون می ریزند

حس هایی متغیر , شکل بعد از مرد نم

می دانم حضوری جاویدان ندارم

چه کسی می داند خود خودش شبیه کیست؟

خودم خودم را خلق می کنم

سرعتم را عوض می کنم

قبل از آن که شکل زندگی ام مرا از شکل بیندازد

شکل زندگی‌ ام را عوض می کنم

 

 

به ناگهان اینجایم

و می دانم دیگر خیلی دیر است

اشتباه از خودم بود

آن نقطه ی کوچک از درون من بود

که پشت چشمهام رشد کرد

و حالا همه سیاهی شده است

در چهره ها و رنگ ها

سنگین و شلوغ.

نمی توانم تکان بخورم

کارهایی هست که باید به خوبی انجام دهم.

اما هیچ چیز تکان نمی خورد

 

آن قدر خالی ام

که نباید زنده باشم

این را به خوبی می دانم

اشتباه از خودم بود

 

حالا دارد می آید

در دیوار فرو می روم

در امنیت تاریکی

دوباره. یک نقطه.

……………………..

میکاییل استرونگه در سال ۱۹۵۸در کپنهاگ متولد می‌ شود. اولین کتاب شعرش را در بیست سالگی در سال ۱۹۷۸به چاپ می‌رساند. تا زمان مرگش در بیست و هفت سالگی، که در ماه مارس ۱۹۸۶اتفاق می افتد; دوازده دفتر شعر منتشر می‌ کند . در زمان حیاتش به در یافت جوایز مهم ادبی ی دانمارک نائل می‌ آید.استرونگه با شعر دهه ی هفتاد که سراسر پوپولیستی و سیاسی بود ؛ فاصله می‌ گیرد. با شعرهای استرونگه، شعر دهه ی هشتاد دانمارک؛ وارد دورانی تازه می شود. او ناخواسته؛ رهبری ی جریانی در شعر دانمارک را برعهده می گیرد که بعدها نام «موج نو» را برای خودش انتخاب می کند. موجی که بعدها شاعرانی چون پیا تافدوروپ ، سورن اولریک تامسن؛ بوگرین ینسن و اف.پ. یاک از معروفترین چهره هایش می‌ شوند. شعرهای استرونگه باعث می‌ شود او بتواند بورسیه نویسندگی از دولت دانمارک بگیرد و نامش به عنوان مطرحترین شاعر کشور سر زبانها بیفتد. اما این همه برای او کافی نیست. روح حساس و بیقرارش تاب تحمل این همه رنج هستی را ندارد .افسردگی ی شدیدی که میراث دیرینه ی اوست؛ روحش را آزار می دهد. دچار بحران نوشتن می شود و چندین کتاب نیمه تمام دارد که نمی تواند به انجام برساندشان. میل شدید به پرواز از این عالم خاکی دارد. مصرف دراز مدت داروهای ضد افسردگی و مسکن ها و آرام بخش ها ، آرامش را از وجودش گرفته. در آخرین نامه‌اش که در واقع اخرین شعر ش نیز هست ; قبل از خودکشی, برای مترجم سوئدی اش چنین می نویسد:

 

شب خودش را به سمت گیاه خم می کند

و روز؛ چهره ات را می شوید

از میان خواب می گذری

و دری به سمت آفتاب می گشایی

آنجا, در نوری که ازآن تو نیست

تنت را حمل می کنی

سرشار و لبریز از خون

به هیئت انسان ایستاده ای

و می روی

تا بیابی

زمان خودت را.

………………

میکاییل استرونگه، بعد از نوشتن این شعر , خودش را از پنجره به خیابان پرتاب می کند و بلافاصله جان می سپرد. مردم دانمارک؛ به او لقب ایکاروس نسل امروز می دهند تایکی از بهترین و اصیل ترین و واقعی‌ ترین شاعران زمانه ی ما به اسطوره تبدیل شود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *