قرارداد عاشقانه ی ترکمانچای|قاسم کشکولی

 

 آمده بود پیشم  . همین دیروز  . روسری اناری اش را میزان کرد و نشست  .  صورت ظریفش  توی  قاب  ِ قرمز ِ روسری  ،

 

مرا  تا مینیاتورهای عهد صفوی برد و آورد .

 

 

 

گفت  اسمم  شهرزاد است استاد  !

 

 

 

گفتم   می دانم . و  می دانم که استاد نیستم . گفتم  استاد  کسی است که می داند. و  من نمی دانم . می نویسم تا بدانم .

 

 

 

گفت  داستان می نویسم   .

 

 

 

گفتم  من هم  .

 

 

 

گفت  دانشجو  هستم  .

 

 

 

گفتم  من هم  .

 

 

 

گفت  در حال نوشتن رمانم و گیر کردم  .

 

 

 

گفتم  من هم زیاد گیر کردم  .

 

 

 

گفت  فکر نمی کردم  این طور باشد  .

 

 

 

گفتم  همیشه همین طور است  .

 

 

 

گفت  رمان را  با من راوی می نویسم ،یعنی آغاز کردم . اما گاهی احساس  می کنم باید دانای کل باشد  .

 

 

 

گفتم  خب دانای کل باشد.

 

 

 

گفت  آخر دانای کل وجود ندارد.

 

 

 

گفتم  خب ننویس !

 

 

 

گفت  اما حسم چیز دیگری  می گوید .

 

 

 

گفتم  به حست احترام بگذار .

 

 

 

گفت  ولی دانای کل منسوخ شده. مانده ام !!

 

 

 

گفتم  امر منسوخ وجود ندارد  .

 

 

 

گفت  مشکل فقط همین نیست . بعضی جاها  باید راوی سوم  شخص محدود باشد . بعضی جاها تک گفتار   درونی ، بعضی جاها تک گفتار نمایشی ،   بعضی   جاها   سیلان   ذهن   است .  بعضی   جاها   تداعی   معانی     ،   بعضی   جاها   هم   اصلا   نمی   دانم   کدام   است.   مثل   اول   شخص   ِجمع   و   یا   سوم   شخص   جمع  !

 

 

 

گفتم    خب   ایرادش   کجاست؟!

 

 

 

گفت    یعنی   ایراد   نیست     ؟  ! همه  را با هم قاطی کنم؟

 

 

 

گفتم  بعضی اوقات آدم باید قاطی کند ،  اگر نه کار پیش نمی رود!

 

 

 

گفت  آخر می گویند یک قرارداد نانوشته هست که می گوید:  نویسنده نمی تواند ، که نباید راوی را تغییر دهد. مجاز به این کار نیست!  باید زاویه دید را تا انتها  رعایت  کرد.

 

 

 

گفتم  همین  “می گویند”  چه جور راویی  است؟

 

 

 

گفت  سوم شخص ِجمع ِنمی دانم چی!

 

 

 

گفتم  از این   “سوم شخص ِجمع ِنمی دانی چی ” هم می توانی استقاده کنی.

 

 

 

می خندد.

 

 

 

گفتم  می خندی؟!

 

 

 

گفت  آخر آن قرارداد نانوشته ، تکلیف آن چه می شود؟

 

 

 

گفتم  دخترجان!  قرار نیست ما این جا تکلیف چیزی را روشن کنیم . در ثانی ، قرارداد نوشته شده و لاک ومهر شده را می زنند زیرش و می کشند بالا میلیاردی.  این که دیگر نانوشته است.

 

 

 

گفت  آخر…

 

 

 

گفتم  قرارداد ترکمانچای که نیست !بنویس.

 

 

 

گفت  واقعا ؟!

 

 

 

گفتم  می دانستی ابوسعید ابوالخیر به خودش به جای  “من”  می گفت  ” ایشان”؟

 

 

 

گفت  نه!!

 

 

 

گفتم  از این راوی هم می توانی استفاده کنی ! گفتم هیچ حکم  ازلی و ابدی  وجود  ندارد. گفتم ، می دانی همین حکم ِ ” نانوشته ”  به  قول تو ، که می گوید دانای کل وجود ندارد ،  خودش دانای کل است؟

 

 

 

اندکی سکوت کرد.

 

 

 

گفت  به همین سادگی؟

 

 

 

گفتم  ابدا ساده نیست . اشتباه نکن.

 

 

 

نگاهم می کند و هیچ نمی گوید.

 

 

 

گفتم  تو حق چنین کاری را نداری!

 

 

 

گفت  یعنی چی؟!

 

 

 

گفتم  خیلی ساده است . تو نمی توانی هر کاری دلت خواست بکنی !

 

 

 

گفت  شما می توانید؟

 

 

 

نگاهش کردم  . احساس کردم از این سئوالش خجالت کشید.

 

 

 

گفتم  من هم نمی توانم .

 

 

 

گفت  پس کی می تواند ؟

 

 

 

گفتم  هر کس که این حق را به دست آورد .

 

 

 

گفت  چگونه این حق را به دست می آورند؟

 

 

 

گفتم  با نوشتن .

 

 

 

گفت  پس می شود هر طور که می شود نوشت.

 

 

 

از نو نگاهش کردم . روسری اش را  از نو میزان کرد.

 

 

 

گفتم  اذیت می کند؟

 

 

 

گفت  چی؟

 

 

 

گفتم  روسری ! آخر از وقتی آمدی این پنجمین بار است میزانش می کنی!

 

 

 

گفت  عادت کردم.

 

 

 

گفتم  من مشکلی ندارم می توانی برداری !

 

 

 

گفت  من مشکل دارم!

 

 

 

گفتم  پس عادت نکردی؟!

 

 

 

گفت  منظورم این نبود!

 

 

 

گفتم  به هر حال…چه پرسیده بودی ؟ حواسم پرت شد.

 

 

 

گفت  گفتم پس می توانم هر طور دلم خواست بنویسم.

 

 

 

گفتم  هیچ چیز به هیچ چیز ارجحیت ندارد . هر غلطی دلت خواست بکن . تنها دو  چیز یادت باشد . یکی این که خواننده  جان  کندنت را نبیند.  دوم  این که  بسپار متن راوی را برایت  انتخاب کند. تو این کار را نکن!

 

 

 

گفت  یعنی چی؟

 

 

 

گفتم  یعنی این که  با هر راوی ای که  دلت خواست شروع نکن.

 

 

 

گفت  خودت گفتی …

 

 

 

گفتم  من؟!  من کی گفتم؟! خوب گوش نکردی ! من گفتم به پیشنهاد متن گوش کن و به اراده ی متن گردن بگذار،  اگر نه داستانت به تشخص نمی رسد و مصنوعی جلوه می کند.

 

 

 

گفت  چگونه گوش کنم؟

 

 

 

گفتم  مصالح  داستانت را که فراهم کردی و روی میز ریختی  ، هریک صدایی دارد. تو باید ابتدا به این صداها گوش ، و سپس راز آن ها را کشف کنی .اگر چنین کردی ، آن وقت متن به تو می گوید چگونه روایتش کنی .

 

 

 

گفت  پس اصلا ساده نیست!؟

 

 

 

گفتم  هیچ چیز ساده نیست .  ساده که بگیری متنت هیچ تشخصی پیدا نمی کند و می شود مثل دیگر کارها . آن وقت ساده می گیرنت. خیلی ساده است.

 

 

 

بلند شد و رفت . همانطور مینیاتوری که وقت آمدن نشست ، وقت رفتن بلند شد و رفت . توی پاگرد پله بود و من در چهارچوب در.  صدایم را بلند کردم  و گفتم:

 

 

 

راستی ! می دانی عشق چگونه می آید و چگونه می رود و چگونه باید روایتش کرد؟!

 

 

 

نگاهم کرد و هیچ نگفت . روسری اش را از نو میزان کرد و رفت.

 

 

 

———————-

 

از مجموعه داستان  آماده ی چاپ  «  قرارداد عاشقانه ی ترکمانچای »

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *