تانتال،نارسيست هيچ انگارد|حجت بداغی

چگونه يک نارسيست – يک نارسيست هيچ انگار- به يک تانتال تبديل مي شود؟
به يک تصوير نگاه کنيد؛
مشخصه زمان: شب از نيمه شب گذشته. هوايي مطبوع بهاري در خفقان ورم کردگي و گرماي عرق آلوده سالن پر از ازدحام و پر صدا التماس مي کند ؛ من هستم.
مشخصه مکاني: باغ بزرگي است که به شب پناهنده شده از روشنايي ويلايي که در ميان گرفته است.از نوري که هر شعاعش انباشته از اصوات مهيبي است که درختاش نمي شناسند. اما از نظر گاه توليد کنندگان اصوات نامشان مي بريم.هرهره هايي به نام خنده, عربده هايي به نام آواز, جيغ ها و نعره هايي به نام دلبري. و مجموعه اين ها سمفوني بزرگ و شکوهمندي است براي کساني که توليدشان مي کنند.
پر از عشق ، پر از عيش ، پر از خوشي ، پر از رقص . اين سمفوني خاطره بزرگي است ، نقطه اوجي ست در زندگي اين آدم ها ، هر چند که نمونه اين سمفوني را بسيار تجربه مي کنند ، اما حتي اگر به عاقبت شومي نيز دچار شود تا پايان عمر جملات پر ابهت اين سمفوني در ضميرشان بلوا مي کند بي اينکه جمله اي از آن را به معنا يا دست کم شکل قابل گفتن برسانند.
مهم نيست! عجب شبي بود ، خوب – خوش. اين ملودي و قرار اينگونه سمفوني هاست تنها.
موقعيت يک مهماني ، يک پارتی ، در سالنی کاملا ساخته شده از مرمر يک ويلا در ميان يک باغ . باغي که حالا پر از بهار است.
اما چرا بايد يک نارسيست هيچ انگار از چنين موقعيتي سرد در بياورد؟
او يک بار، فقط يک بار پيش از اين به اين باغ آمده ، آن هم براي مدت کوتاهي و از سالن مرمري ويلاي باغ ديدن کرده ، سالني با کف و ديوارها و سقف مرمر، و چند ستون گرد و شياردار نسبتا بزرگ به سبک آتني ها. دختري که الان آن طرف ، در شرق سالن که ديوارش دو تکه است؛ نيمي شيشه با زيباترين منطقه باغ در درونش ، و نیم دیگر آینه که زیباترین جای ویلا را به خودش راه داده، پشت به او ايستاده دعوتش کرده است به مهماني. نارسيست با ديدن دختر وسط سالن مي ايستد دست هاش را به پشت مي برد و سر مي گرداند به تماشاي سالن. مدتي مي گذرد .دختر نيز بر نمي گردد. و بعد مي گويد: چرا سلام نمي کني؟
نارسيست خميازه مي کشد و درست لابه لاي خميازه فکرش را رها مي کند چطور از شر کل ماجرا خلاص شود،توده اي مبهم فکر تحت فشار خميازه به اين شکل در مي آيند :” من نمي دونم تو يونان باستان يه همچي وقتي چي کار مي کردند؟” دختر ناگهان برمي گردد به طرف نارسيست مي آيد؛ کلمات ريز و درشت، در هم و برهم تکان تکان دادن هاي دستها ش، بازي چشم ها و ابروها ش ،گردش مليح مردمک ها ش، مدت مديدي همه اين ها گنگ و نامفهوم، صرفا براي گفتن اين که يونان باستان را به شدت دوست دارد و خواسته است اين سالن را به تقليد از معماري آتن بنا کند. نارسيست بار ديگر سالن را برانداز مي کند و نمي تواند بفهمد کجاي اين دخمه به آتن و يونان باستان مربوط است. اما مهم نيست، او براي کاري آمده،کارش را انجام مي دهد، به مهماني دعوت مي شود و مي رود.
اما بگذريد يک بار ديگر زمان و مکان و موقعيت را با احتسا ب يونان باستان که بي خود و بي جهت وارد اين فضا شد کنار هم بگذاريم. مکان،باغی بزرگ و دل انگيز است، زمان نيمه شبي بهاريست.
و موقعيت يک پارتي پر سر و صدا است که با ورود نارسيست از مختصاتش خبردار مي شويم. بدون در نظر گرفتن درون پارتي،از بيرون که اين حجم صدا و نور را نگاه مي کنيم در مجاورت خاموشي و خنکاي سکوت باغ،یاد لوله سترگ کارخانه اي مي افتم که حجم دود غليط و متراکمي را به جهان اطراف خودش مي دهد. چه وسوسه لذت بخشي است که تصور مي کنم يونان باستان هم براي جهان همين بوده و هست. نارسيست پس از رفتن به هيچ عنوان قصد ندارد باز هم به آن باغ و ويلاي مضحک آتني اش بر گردد. اما وقتي به خانه مي سد باز روي ميزش بر مي خورد به مجسمه مرمري که از پدرش به او رسيده.
مردي با اندام تنومند و زيباي يونانيان روي صفحه مرمري ايستاده، برهنه با پارچه اي دور کمرش. پاي راستش جلوتر از پاي چپش، سمت راست يک درخت، سمت چپ چشمه آبي، دست چپش پايين است به طرف چشمه دست راستش بالاست.به شاخه هاي درخت و نگاه حيران و دهن باز و پر تمنا يش به شاخه هاي درخت است. بيچاره مرد را در قسمتي ازصفحه گذاشته اند که دستش به هيچ کدام نمي رسد. پدر روزي اين مجمسه را به پسر هديه کرده وگفته:” اين خداي رزق و روزي يونيانيا س.” آخ که چه چیزها يي از پدران به پسران مي رسد! نارسيست به جز ريش و موي مرد که خيلي شبيه ريش و موي خودش است, فقط کمي ژوليده تر, هيچ چيز ديگري در اين مجسمه نمي بيند. حتي هيچ وقت نديد جلو صفحه مرمري به لاتين نوشته اند:”Tantale”
بهانه خوبي ست براي خلاص شدن از شر اين مجسمه.
از در باغ تا ويلا راه نسبتا درازي است. مجسمه راکادو پيچ کرده زده زير بغلش. از دور نور زرد کرخت پيداست. کم کم صداهاي مختلف و انبوه بوهاي رنگارنگ پيدا مي شود. هر دوي اين ها صدا و بوي باغ را خفه مي کنند و سکوت کمي هراس انگيز را نارسيست از لحظه ترس که مي گذرد ، به واسطه انتشارات پارتي ،بلند مي گويد:”هوم … آفرين بر تمدن”.
لحظه اي احساس مي کند مجسمه زير بغلش توي کادو تکان مي خورد، ترس ، کمي مکث، اما تمدن هست. راه مي افتد. قرچ قرچ ،خش خش ،صداي سنگ ها و چوب و برگ خشک.
لحظه اي بعد صداي دخترانه اي مي گويد: “هي …” از سمت راست بود! نه ،چپ. به هر حال نارسيست پشت سرش را نگاه مي کند. باز مي گويد: “هي …قربونم بري … ” عقب را رها کن، دست راست است. دو تا چشم سبز لاي درخت ها برق مي زند. نارسيست دلش مي ريزد و مجسمه از زير بلغش مي افتد روي سنگ. احساس مي کند گرگ است. اما صاحب چشمان سبز نخودي مي خندد:”گرگ نيس قربونم بري …” بله ،موش است. صدا مي گويد: ” مواظب همه عقبت با ش…” نارسيست دلخور و کلافه مجسمه را بر مي دارد و مي رود به سمت تمدن. هنوز زياد نرفته احساس مي کند مجسمه باز تکان مي خورد. مي ايستد اما از تکان افتاده ، فکري به سرش مي زند. مي رود لاي درخت ها تمام مسير آمده را بر مي گردد تا صاحب دو تا چشم سبز را از پشت غافلگير کند.
لاي درخت ها توي تاريکي بالا سر جيرجيرکي مي ايستد و اين جا بود که تمدن به داد نارسيست نرسيد. او بايد به خودش متوسل مي شد. بعد از جيرجيرک ،شاید دو قدم و سه وجب وچهار انگشت جلوتر، سمت راست يک درخت تنومند قديمي ،بوته نسبتا بزرگي تکان تکان مي خورد. بوته بوته تمشک بود, اما نارسيست به خاطر سردرگميش در مواجهه با جيرجيرک مدام با خودش تکرار مي کرد انار … انار … بوته انار … شايد روزي يک نفر از ميان شما برخيزد و با صداي بلند و رسا خطاب به نارسيست بگويد انار بوته ندارد. آن وقت من قول مي دهم نارسيست دستش را به طرف آن يک نفر دراز کند. با او دست بدهد و لبخند بزند. که اين لبخند تنها به واسطه تاريک بودن شب طولاني رمان از پيدا شدن دندان هاي سفيد ش قابل درک است. اين لحظات تنها لحظه هايي ست که به واقع نارسيست از جيرجيرک فارغ مي شود. او در اين لحظه هاي کوتاه فراغت با کمال شهامت و شجاعت رو به همه شما اعتراف مي کند؛ بي بته… بي بته … بي بته …
تمام اين رفتار و حرف هاي تعريف نشده نارسيست صرفا به خاطر اين است که جيرجير جيرجيرک را نفس نفس زدن هاي شهوت آلوده يک زن مي شنود.دريغا که نارسيست هرگز به خاطر نخواهد آورد اين موجود ريز، اين حشره،این جیرجیرک ، جیرجیرک است.دریغا که نارسیست جیرجیرک بودن جيرجيرک را در سر و صداي پارتي گم کرد. دريغا اگر نارسيست دستش بيايد در هستي بسيار چيزها بوده و هست که به واسطه معطوف بودن حواس چيزي که هستند دريافت نمي شوند بلکه در حدود و مرزهاي شناخت گرفتار مي شوند و مجازي به ازاي اصل به خاطر راه مي يابند. دريغا که نارسيست از خط سير داستان زندگيش دور افتاد. کاش جيرجيرک را نفس نفس زدن هاي زني در همخوابگي نمي شنيد. همراه هر تکان بوته هن و هن نفس هاي متقاطعي بلند است. نفس هايي که انگار از ضربه زدن هاي متوالي محکم شده. نارسيست احساس غريبي دارد، يک جور سردرگمي ويژه بين بوته انار و چيستي جيرجيرک و صداي نفس و مزيد بر همه اين ها سر و صداي پارتي که کم مانده نارسيست را از رفتن منصرف کند. اما مجسمه زير بغل از اين انصراف پيشگيري مي کند. نارسيست يک قوطي کبريت از جيب کتش بيرون مي آورد.مي نشيند و مدتي با سرانگشت هايش لاي علف ها دنبال جيرجيرک مي گردد.بعد جيرجيرک را توي قوطي مي اندازد پا مي شود و مي رود سمت بوته. از اين رفتن نارسيست ميسر شد بفهميم فاصله تقريبي جيرجيرک تا بوته دو قدم و سه وجب و چهار انگشت است.
نارسيست به سختي از بالاي بوته سرک کشيد؛ دختري برهنه چمباتمه پاي بوته نشسته بود و با تکه چوب کوچکي زمين را به زحمت مي کند. نارسيست بوته و درخت تنومند را دور زد و ايستاد به تماشاي دخترک. چند لحظه گذشت تا دخترک متوجه بودن نارسيست بشود.
احساس غريبي به من مي گويد تپيدن قلب جيرجيرک در جيب کت نارسيست توي قوطي کبريت باعث جلب توجه دخترک شد. و احساس غريب تر از احساس من و گنگ تر از حس بودن در جيرجيرک، دخترک را به چنان وحشت و تمنا و عجزي در لحظه انداخت. يک لحظه ،درست يک لحظه. آيا سرنوشت در همين لحظه اي که من شکارش کردم براي اولين رمان قلم نخورد؟ آيا هيچ وقت سرنوشت رقم خورده است ،يا آن طور که نارسيست بايد در گوشه اي از اين رمان،اگر يادش نرود، بگويد رقم سرنوشت را خورده است.
احتمالا يادش نمي رود. زيرا سرنوشت آن چنان در رقم بعيد شده که بي اختيار عدد 5/5 را مي بينيم. چيزي آبستن سرنوشت است. چيزي از سرنوشت آبستن شده. براي همين است که قلم نه هيچ وقت سرنوشت را نوشته، نه هيچ وقت مي تواند ننويسد ش. لحظه شکار شده اگر حاشيه مي رود رمان، خيا لش تخت است.صياد هر وقت بخواهد به تفکيک صيدش مي رود.

یک دیدگاه در “تانتال،نارسيست هيچ انگارد|حجت بداغی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *