ایت|پیمان هوشمندزاده

 

 

فکر می کنی اعلام کرده ای ولی فقط فکر کرده ای .
می شنوی : عزیز جان بازی اعلام داره .
دهانت تلخ است ، دلت می خواهد تف کنی . 
می گویی : چهار ـ سریدی .
می شنوی : مالیدی .
و قبل از ‏آنکه ضربه را بزنی چشمت به ضربدری می افتد که روی شست دست چپت داری . کنار ضربدر ، کوچک نوشته ای « نک » . 
: عرض نکردم مالیدی .
چوب را عوض می کنی و فکر می کنی نکند « نک » واو داشته باشد . خودکارت را در می آوری و کنار « نک » می نویسی « عمید » و باز می چپانیش توی جیب پیرهنت .
می شنوی : نه ـ سریدی .
فکر می کنی قبل از بازی نباید مشروب می خوردی . همیشه به خودت گفته ای که نباید ، ولی همیشه فراموش می کنی . روی دستت بزرگتر از« عمید » می نویسی « مشر » و فکر می کنی نوشتنش چه فایده دارد برای کسی که همیشه بعد از مستی هوس بازی می کند . 
: ده ـ وگول ـ بالا ـ راست .
تعجب می کنی که صاحب باشگاه این آینه های لک و پیس در و دیوار را عوض نمی کند . برمی گردی و آینه پشت سرت را هم نگاه می کنی . لک های روی آینه را فراموش می کنی و به خودت خیره می شوی و یک قدم نزدیکتر می شوی . فکر می کنی یک تکه نخ سرخ به ریشت چسبیده ، دست می کشی که برش داری . چیزی دستت نمی آید . برمی گردی و به میز نزدیک می شوی و فکر می کنی چرا باید این همه به یک تکه نخ سرخ فکر کنی ؟ به خودت می گویی باید از لای کتاب برش دارم و پرتش کنم بیرون . یک چوق الف ساده نباید همه زندگیم را پر کند .
بالای « مشر » می نویسی « سرخ » و هر چه فکر می کنی یادت نمی آید که منظورت از « نک » چه بوده . فقط می دانی که نوک انگشتهای پایت یخ کرده است و توی این گل و شل بیرون آمدن با این کفشها کار مسخره ایست . باید حتما یک جفت کفش نو بخری .
: ایت ـ سریدی .
خودکارت را بیرون می آوری و کنار « سرخ » اضافه می کنی « کف » .
بازی که به تو می رسد « شار » چهار را انتخاب می کنی و دور میز می چرخی . 
: اعلام .
: چهار ـ وگول ـ چپ .
« شار » چهارت توی وگول چپ می افتد . به نظر سخت است ولی با همین چوب باید میز را جمع کنی .
: هفت ـ سریدی .
هفتت را باید دوبله بفرستی . نفرستی باخته ای . مثل گرگ چشمش به دست توست . ضربه می زنی ، نمی شود . این میز با چوب تو جمع نمی شود . تمامش کن . به چیز دیگری فکر کن . باید زودتر برگردی خانه . باید برای کسی نامه می نوشتی . 
: ایت ـ سریدی صاف تو سوراخ .
اضافه می کنی « نامه » و فکر می کنی امشب نباید می آمدی . فکر می کنی امشب شب تو نیست . فکر می کنی عجیب است که چپ دستها خوب بازی می کنند . فکر می کنی « شار » آخرش مثل هلو می افتد توی سوراخ و یاد میوه می افتی که نخریده ای و یاد مهمانها .
اضافه می کنی « میوه » و فکر می کنی چقدر رها خواهی شد اگر می توانستی به چیزی فکر نکنی . فکر می کنی چه اهمیت دارد ؟ و بعد می پرسی چه ، چه اهمیتی دارد ؟ و می گویی کلا . کلا چه اهمیتی دارد ؟ فکر کردن به چند تا انگشت یخ کرده یا حتی آن تکه نخ سرخ که مثل کنه چسبیده است به تو ، باخت امشب ، میوه مهمانها یا حتی خود مهمانها ، خانه نرفتنت و دعوای فردا صبح .
باختت را می گذاری روی میز ، پول میز را هم جدا حساب می کنی و بعد خودکارت را برمی داری و می خواهی مثل افلیج ها با دست چپ چیزی روی دست راستت بنویسی . چیزی شبیه « بدرک » . نمی توانی و آخر سر ضربدرش می کنی . یک ضربدر کج و کوله .
دهانت خشک شده است ، خشک و تلخ . فکر می کنی کاش می شد همین جا تف کرد ، فکر می کنی نمی شود ، قورتش می دهی .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *