به معشوقه‌ی هیستریک|شهریار وقفی‌پور

نویسندگانی هستند که اشارات نادانسته به آینده، در نوشته های قدیم شان را گواهی کارکرد نبویِ نویسنده می گیرند. اگر چه این تقارن های تصادفی چیزی بیش از تن سپردن به منطقی واحد نیست، آن که در زندگی شخصی اش، چنین هم زمانی هایی را تشخیص ندهد، شایسته ی انقلابی گری نیست؛ چرا که لحظه ی بدایت انقلاب، انفعال است و تصدیقِ تقدیری که نیست. به جای بحث بیشتر، شعری از قرن پیش، از خودم، که گم شده بود و در کمال شگفتی، دو سه روز پیش، در سایتی افغان یافتمش. من در آن، تقدیر امروزم را تصدیق می کنم:

 

شیر را ریخت توی قهوه نریخت توی قهوه
به چشم‌هایش چشم‌هایش چشم‌هایش نگا!
کافه‌ها به سفر می‌رفتند به سفر به پترزبورگ یا

به پترزبورگ پشیمان می‌شوی

امروز از سفر آمده‌ام کمی لاغر شده‌ام بیماری‌ام برگشته است: خونِ سوزان از الکل و مغزِ پر از نیکوتین؛ وَ گربه‌هات
با گربه‌هایت، با چشم‌هایت؛ وَ شب می‌گذرد؛ وَ رود می‌گذرد؛ و لب‌ها می‌گذرند موهایت می‌گذرند

دوستِ شاعرِ من با مُرده در برف‌های تبعید، در ظلمتِ مخملین وَ!
امروز زیباتر شده‌ام. حشیشِ مزار چشم‌هایم را اندکی به چپ کشانیده که من اگر تو می‌بینی چپ می‌زنم کمی!
وَ از سبیلِ سلطانِ شاعر نقره برمی‌خاست چند سالِ بعد شاید
شاید شیوع می‌کرده در ماه یا به پترزبورگ شاید غباری بَر می‌ریخته است از ماه توی گل‌های (روی میز) یخ‌زده یا بالعکس
به روی پل، نگاهت نگا! موهایم را خاکستری کرد کمی!
شب‌های سفید در گلوی مُرده‌ام نفوذ می‌کرد و آن دو از سهم آتش طلب می‌کردند که گلوی مرده‌ام بیدارم کرد اندکی

ای سنگِ تراش‌خورده، ایستاده، خم‌_نا_هرگز_شده، سنگ هیستریک، تبارک‌الله که اربابی بر شما خواهد آمد، ای فرشتگان!
ما به دنبالِ نشانی‌های قدیم هستیم در دفاترِ این شهرِ قدیم، ای سنگ تراش‌خورده، ایستاده خم‌ناهرگزشده، ما به دنبال نشانی‌های 
[
قدیم هستیم، در یک صورت از شما شرم چرا نه؟
وَ کلیسای جامع فرشتگان و قدیسانش را هجوم می‌برد سمتِ ما
«
یک گلوله هزار انقلابی را کفایت کند»
و موسیقی که می‌دمید از انتهای بولوار؛ غالباً که می‌دمید هشتمِ پاریس از دور
گُلی نابالغ در مغزم شیهه می‌کشد
و تو از ایستاده‌ای از با صدایی از فلوکسیتین از کمی آن‌طرف‌تر از کمی از بیست‌وسه سالگی
تبعید می‌شوم از کمی از بیست‌وسه سالگی
تکه‌هایی از سپیده‌ از زاری می‌کند از در جیب‌هایم
و از روسیه تا از ریش عمو زورقی مست بر صخره‌ها شکسته ای چشم‌های تو الزا عن‌قریب است که مسموم شود این مرا که با من نیست چنین گوید سایه‌اش هفت‌تیر به شاعر سه منظومه و یک انقلاب
من به دنبالِ تزریقی عصبی‌ام؛ با اکتبر که باد سوزن‌های کهنه‌ی هوا را تکان می‌داد با پوست با زیر
و اربابان ایران عاشقِ ران‌های کبود با پوست با زیر با ناخن با اوین در بوی گوشتِ نابالغ گوشتِ ناخام از خرداد
و غالباً در کافه‌ها با کشتی فرود می‌آئیم از دریای سیاه وَ تمامِ یارانم را (گفت از دست خواهی داد.)

نقاشم را اسمم فراموشم 
خاک‌اره‌ی شعر در خیابان‌های اجاره‌ای شب را لخت می‌کرد بازوهایی بیرون‌مانده از تخیل
این سرودِ عاشقانه را در کودتای زمستان بیست سال بعد اگر برگشته باشد از مرگ بدنم به سوی باز هم این دوباره
زنان در گوش‌هایم پخش می‌کنند شبی تنهامانده در قوطی
در تَهِ دریا
بی‌انزوا با تنها 
هم از این رو است که مردان باز آیند به صدای یکی نعره‌ی آرامِ راک، خسته اما به دیدار یاران:

عقب می‌نشیند دریا چونان که عقب می‌نشیند شب از پوستم، چونان که عقب می‌نشیند نَفَس از زنگ‌زده وَ شب فرو افتاد رویِ

روی لباس‌های عروسی باران گِلی شد
سپیدِ تلخ در حاشیه‌ی کنسروی که ادا در می‌آورد
جدی و با صلابت
ننگش باد که روسپییانِ قلعه را بر سربازانش دروازه گشود!

تو از سپیده‌دم‌ها از خورشیدها از آیینه‌ها از ابریشم از آمده‌ای
تو از درد از پیچاپیچ دهلیزها که به تاکستان بازمی‌گردد خروس‌خوان جانِ اعدامی
تو از کلیدِ خانه‌ام که در قفل در چرخید چون لبخند آب بر نه این که بودن به از نبود شدن خاصه در
ببخشیدم اگرم فراموش کرده‌ام تو از سپیده‌دم‌ها از خورشیدها وَ می‌لرزیدی که دریای یخ‌زده این همه دور یا
یا
دور و نزدیک می‌شود این همه دور
غالباًتر دورتر بود این همه دور

با ما گفته بودند عصری جدید را آغاز وَ وداع با دورانی کهن را

و قصرها می‌لرزیدند در تبخیرِ آهن
اما تو پادشاها! مرا همین‌گونه به یاد آور،
زیباتر کمی
برانگیخته در موهایش امشب جهنمی از جنگ‌جویانِ گفتی کلاسیک!
وَ همین‌گونه خورشید می‌کوبد بر حلبی.

امشب را
زیباتر کمی
آواره
اگر چپ کمی
ای شریر!

سه‌شنبه ۱ اکتبر ۱۹۹۹

یک دیدگاه در “به معشوقه‌ی هیستریک|شهریار وقفی‌پور

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *