روی چگونگی من علامت سوال گذاشت نگذاشت ؟ رفت .” ش “|میثم علیپور

 

با صدای بلند اینها را برایش می خوانم تا بنویسد .

 

” ش ” ضمیر” ش” که وقت دیدنش احساس میکنم دورتر از آنست که صدایم را بشنود. سعی میکنم بلند تر حرف بزنم . شاید چند کلمه آخر را نشنیده باشد ، شاید هر چیز دیگری . با چشمهای درشتش ، کمرش روی زانوها که کاغذی رویشان است خم شده ، دستش را که مداد در آن است روی ورق گرفته .

 

پیش خودم فکر میکنم ” یه اتفاق بزرگ ، درست مثل پیشگویی طوفان توی کتابها ، ته نگاهشه ” هوا  بدون آنکه از کسی بپرسد چگونه باشد  سرد است. آنقدر که به صرافت می افتم بگویم “خونه  ها خالی اند ” بگویم “تنهاییم توی راهروها معلقه ”  بگذریم ، بدون مقدمه باید باشد:

” من به عنوان شخصی حقیقی حاضرم…”

 

هوا واقعا سرد شده . مثل یک امر بدیهی که ” ش ” هست ، من هستم ، هوای سرد را باور میکنم ، مثل هفت حرف آخری که دارد می نویسد شان  ، واقعا حاضرم…

 

“… تمام شایعه ها را نسبت به خودم ( مکث شدیدی می افتد توش ) و شما (می دانم  که اسمش را بدون آنکه هجی کند می نویسد) حقیقت محض اعلام کنم ، حقیقتی که  اتفاق افتاده …”

 

تابستان بود که حرف افتاد دهن مردم . همسایه از چشمی نگاه کرد ، همین که رفتم پایین  تند تند در را باز کرد و  .( دامن کوتاه مشکی ، ساق پاهای کلفتش را به چشم می آورد . تصور اینکه چگونه حاضر می شد ساق ها ی درشت ومردانه اش را آنجور با اشتها نشان  مردم دهد ، حالم را به هم می زد .) دمپایی حوله ای اش را روی پاگرد کشید. انگشتش را روی زنگ گذاشت، فشار داد. روبرویی اش (باز هم “ش”) در را باز کرد. نیمه باز کرد . حتی توی خانه ماند.

“دیدیش…بی شرف نمی دونی چطور دزدکی داش در می رفت ، انگار گربه دزده رو دنبال کنی…..تند تند از پله ها  می دویید پایین…”

” کی ؟”

” ندیدیش… ای بابا… دیگه همه تو کوچه می دونن چه خبره … پسره ی  بی حیا هنوز سال باباش نشده…”

 

” ش” . ” ش ” ی خوب ، ” ش ” ی نازنین . نگاه میکند. ضمیری که دور است ، اما هست . لااقل وجود دارد . دمپایی حوله ای نمی پوشد . مو هاش تیره است . می گویم ” اگه سردت شده بیا بریم کافه ”

 

تابستان بود که تلفن زنگ زد . گوشی را بر داشتم . ” خودتی آشغال ؟ ” . ” شما ؟” . “خواستم بهت بگم زنا همشون یه گهن . دوس دارم بفهمی “. قطع کرد. ولی هست . بوق میزند. شایعه نیست . پدر نیست. تکرار میکنم اتفاق افتاده.

 

” پس به طور رسمی او را شریک اعمال خود معرفی کرده و بنا به امضای او که پای همین ورقه است و   این سخنان را تایید میکند تمام پیامد هایی که قرار است اتفاق بیفتد…”

 

نمی نویسد . تنها نگاه میکند. میگوید “اتفاق افتاده ؟ ” . ورق را به حال خودش گذاشته تا با باد بازی کند. شاید . مانده بگوید اینجا دیگر کجاست : ” داریم درباره ی چی می نویسیم ؟ ” . نگاهش می کنم . یادم  میِ آید ، همسایه بر گشته بود خانه اش ، سوپری محله بد جور نگاه میکرد انگار خیلی دور را نگاه کند: “ماست نداریم.” زیر لب چیزی گفت ، سمت یخچال ویترین دار رفت .

میرود توی فکر.

 

” نمی خوام چیزی رو خراب کنم.” . ” چیزی خراب نمیشه ” .  ” اگه…” . ” فرقی نمیکنه “. ” چرا …همه چیز خیلی بد تموم میشه . هر چند با شروعش فرقی نمی کنه ” . ” خفه شو ”

 

پس گردنم می خارد.

 

شب همان تابستان که بر گشتم در راهرو قفل بود . اسمم را ازکنار زنگ واحدم برداشته بودند  نوشته بودند “شش” .

 

می گویم ” باشد “.

 

بلند می شود . زیر ورقه امضا نشده . اقرار می کنم تمام می شود . بلند که می شود نگاهم میکند . می خواهم بپرسم ” بعدش چی ؟” . می خندد . ماجرا مثل بختکی توی خنده اش است . خند ه اش تمام شده.

 

کاغذی که روش نوشته بودند ” شش ” را بیرون کشیده بودم . پشتش دوباره اسمم را نوشته بودم و بر گردانده بودم سر جاش . کنار زنگم اسمم دوباره بود ، اسمی که حروف ” شش ” بر عکس رویش جا انداخته.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *