گلوله ها و استخوان|هادی کیکاووسی

 

 

اگر داوود نگفته بود ما هم نمی رفتیم. می ماندیم. هوایی مان کرد که برویم از بس که بی نفس گفت، بریده گفت دست ها دست ها و دست ها و ما مانده بودیم که دست ها چه داوود آخر؟

که نمی گفت باز. باقی اش مدام بند بود به استخوانی که ضمیمه ی آن دست بود و داوود پیغمبرش بود. پیغمبر استخوان ها و عاقبت به همین اکتفا کرد که دستی از  زیر خاک بیرون زده.

من و منیر به هم خیره شدیم. کنار هم بودیم. نرفته بودیم. ندیده بودیم، هول و ولای فشفشه و هلهله را از دور می شنیدیم.

منیر گفت: برای چه شادی می کنند؟

همین وقت بود که داوود وارد شد و آن بازی را درآورد و به دست زیرخاکی که رسید بی که نفسی چاق کند دراز کشید کنارمان و از چگونه گی ظهور استخوان گفت که چطور با اولین غرش موسیقی جماعت از خود بی خود، شروع به بالا و پایین پریدن می کنند و گله وار از مقابل قدمگاه سر می کشند  به سوی خرابه های پشت زیارت تا در دل ظلمات سیر برقصند و بعد دست ظاهر می شود. کجا؟ خرابه های پشت قدمگاه که هیچ وقت جای شلنگ تخته نبود. می گفتند عقرب و مار دارد و چنان دهشتی از این خرابه در دل می انداختند که هیچ احدی تاب پرسه در آن حوالی را نداشت.

منیر گفت: نگفتم صداها نزدیک است.

گفتم: از کی تا به حال این ها زَهره کرده اند پا به خرابه ها بگذارند.

داوود گفت: از خود بی خودی ست کاکا. هیچ کس نمی توانست جلویشان را بگیرد، همه در هم می لولیدند و شربت های آبلیمویشان را به هم می کوبیدند و به سلامتی جشن می نوشیدند.

منیر گفت: این کدام جشن است؟

-جشن هسته ای.

-آه. پس هنوز خود را می فریبند.

گفتم: هر بار چیزی برای سرور دارد این خلق. خوب در مشت شکل می گیرند. مثل خمیر.

داوود گفت: حیف خمیر. می شود نانی از آن درآورد. این توده ای که من دیدم خمیر هم نیست. می دانی وقتی دست را دیدند چه کردند؟

گفتم: عکسش را گرفتند؟

منیر: به آن خندیدند؟

– اول که هیچ متوجهش نشدند. بعد درماندند از تشخیص. عاجزند از تشخیص. شاید فکری شدند که باقی درخت کُنار است. همان حوالی کُنار بمبایی* بود خب. تا که نره خری جیغ کشید و از هوش رفت. باز ملت فکر کردند یارو از خوشی زیاد بیهوش شده. آخر کاکای من! این ها تنها اسکلتی که دیده بودند همان اسکلت تاشوی تونل شهر بازی بود. خلاص. اسکلتی که تاق باز از زیر خاک بیرون بزند جگر می خواهد دیدنش.

گفتم: من از نزدیک دیده ام یک کالبد چطور به مرور به استخوانی بدل می شود. استخوان انتهای زمان است.

-تقویمی که برگ نمی خورد.

داوود بی صدا فکش را می جنباند. ما شکل هم بودیم. می دانستم به چه فکر می کند. خودم هم داشتم به همین فکر می کردم که منیر درآمد که با استخوان ها چه می کنند؟

داوود گفت: خردشان می کنند. استخوان آخرین مدرکی ست که نابود می شود.

گفتم: باید دید. انتهایش را باید دید. انتهای استخوان دیدنی ست. وقتی خوب خرد می شوی. کُنار را که می بریدند هم رفتیم دیدیم. یادت هست منیر.

منیر گفت: کجا؟

پرهیز می کرد از هیاهو. دستش را گرفتم. روسری گلدارش را گره زد.

گفتم: چقدر زیباست.

گفت: خودت خریده ای. یادت نیست. گل های ابریشم.

گفتم: چشمانم تار می بیند.

داوود گفت: مال این قشقرق است که نزدیک و نزدیک تر می شود.

از هر طرف که می رفتی کسی، بچه ای، چیزی پیدا می شد که بدود سمت قدمگاه. تمام کوچه های شهر را پرچم زده بودند. چراغ زده بودند. گلایل زده بودند. سر هر کوچه ای شربت آبلیمو می دادند.

منیر گفت: نگاه کن کی شربت می دهد.

صفر بود. همسایه ی مان. دبه ای شربت آبلیمو روی موتورش بسته بود و لیوان لیوان دست مردم می داد.

منیر گفت: توی شلوغی ها با این موتور از روی همین مردم رد می شد.

داوود گفت: حالا از دستش شربت می گیرند و تا کمر هم دولا می شوند. مفعولان به فاعلان خود را پناه می برند.

گفتم: سرم تیر می کشد.

منیر گفت: مال این جنجال است. تو همیشه حساس بوده ای به این صدا.

صدا توده ای بی شکل بود که همراه سایه ها و تن ها مثل تیله ای فلزی می غلطید در سرم.

-از چه وقت این تیله در سرم نشست؟

-از وقتی که شهر قدیم نابود شد و شهر جدید را بنا کردند. یادت هست بیل ها و کلنگ ها چطور به جان خانه های خشتی افتادند.

-چطور یادم برود. این جا هیچ نبود الا بیابان. شهر جدیدش کجا بود. آدم هایش کجا. تنها کُنار بمبایی بود که دل این برهوت قد کشیده بود و آن آب انبار.

– کُنار مثل کاموایی هزار رنگ بالای شهر می رقصید. همیشه از پشت باممان در شهر قدیم نگاهش می کردم.

-همین مردم هر چه پارچه داشتند نذرش می کردند. مردم به درخت اعتقاد بیشتری داشتند تا یک آب انبار تغییر کاربری داده.

– کُنار دیگر کُنار نمی داد. آبستن پارچه و ابریشم بود. شاخه های زبان بسته از فرط پارچه هایی که به آن بسته می شد شکم می داد.

– از دل آن پارچه ها، طناب و ریسمان رویید.

-وقتی درخت را قطع کردند سرم هزار تا صدا داد. هیچکس دیگر یادی از کُنار نکرد. تو بگو هیچوقت نبوده چنین داری، درختی. گفتند خرافات است. باید قطعش کرد.

– دست های این مردم کُنار را قطع کرد. آنقدر که حاجت داشتند و کُنار تنها حاجتی که می داد میوه اش بود.

-آب انبار را که قدمگاه کردند گنبدی هم برایش ساختند. گنبدی موشکی. چرا قدمگاه ها را شبیه موشک  می سازند؟

-کی فکر می کرد این گنبد موشکی را روزی دخیل ببندند.

– ببین چطور حالا از سر و کولش بالا می روند. حاجت چه می دهد؟

مقابل قدمگاه داربستی را فرش کرده بودند و روی آن نمایش می دادند. همین شد که ماندیم میان غلغله. نمی توانستیم جلوتر برویم. عبدل خواننده ی شهر بالای سِن تقلید صدا می کرد.

-حالا صدای بز.

منیر گفت: این که صدای بز نیست.

کسی روی گنبد قدمگاه پرچم تکان می داد. همه پارچه های یکرنگ شادباش را به میله های قدمگاه گره می زدند.

جشن هسته ای مبارک باد.

داوود گفت: هسته های پوک.

گفتم: نمی گذارند جلوتر برویم که.

بچه هایی تفنگ به دست، دست به دست هم زنجیر شده بودند تا از قدمگاه و داربست ها جلوتر نرویم.

منیر گفت: حالا بچه ها تفنگ به دست دارند.

داوود گفت: گنده ترهایشان لباس راحت تری به تن دارند.

لباس شخصی هایی را می گفت که پشت زنجیر کودکان ایستاده بودند. نور رقصان بالای قدمگاه هر از گاهی می چرخید سمت گورها و جمعیت هول برش می داشت که رقصان همراه نور برود. هر جا نورهای رنگی می رفتند این ها هم همراهش می پریدند. زنجیر کودکستان با اولین فشار از هم گسیخت و جماعت هوراکشان خود را به نورها رساندند و ما هم به گورها.

یک لباس شخصی از میان همان نورها و گورها پرید بیرون و  فریاد زد که بروید عقب!

گورها را تخلیه کرده بودند. سه اسکلت زیر نور پرژکتور رقصان، ردیف کنار هم بودند. گویی از اول در همین آرامش کنارهم خفته باشند.

منیر گفت: می بینی! استخوان ها زیر نور سبز و بنفش و سرخ و آبی، سفیدند. هیچ رنگی نمی پذیرد استخوان.

لباس شخصی قدمی جلوتر آمد و ابرو در هم کشید که گم شوید!

و مثل جا کردن گوسفند با دست همه را تاراند. با دستی خالی هم همه در می رفتند. زمانی که در می رفتند برای تهی نشان دادن ماجرا به کنایه و دنگی گفتند که مگر گنج پیدا شده؟ و کسی همان طور که پس پسکی می دوید تا به داربست ها برسد به قهقه ای گفت که باقی گبرهای هندی پیدا شده اند.

داوود گفت: دیدی؟

گفتم: چه؟

گفت: استخوان ها! لباس داشتند.

گردن کشیدم.

منیر گفت: چرا با لباس دفن شده اند؟

چند نفری تنه زدند و از کنارمان رد شدند. ما را ندیدند یا که صلوات های مکرر امام جمعه ی شهرجدید که با بلندگویی بر بالای داربست های فرش شده ظاهر شده بود مردم را به خود می کشاند.

داوود گفت: شنیدی شیخ چه گفت؟

گفتم: من فقط صدای تقلید صدا می شنوم.

گفت: می گوید این ها باستانی اند و بگذارید باستان شناسان به کار خود برسند.

منیر گفت: کدام باستان شناس؟ این ها که همه مامورند.

لباس شخصی هنوز با دست دنبال آن تک و توک عده ای بود که با گوشی هایشان سمت گورها می پلکیدند و می خواستند عکسی بردارند. هر لحظه از تعداد ما کم می شد. تا جایی که عاقبت من ماندم و منیر و داوود و علی کو گنگ خدا و صدای عبدل خواننده ی محل که با گلویی گرفته از مردم می خواست تا نزدیک داربست ها شوند و جشن را از سر بگیرند.

-حالا صدای چی؟

غریو جمعیت بالا گرفت. هر کس صدای حیوانی را درخواست می کرد.

منیر گفت: صدای خودشان است.

علی کو کنار ما جست و خیز می کرد. می خندید و با آن زبان لال چیزی می گفت که خودش می دانست. سالها بود همین را می گفت. سالها بود صدای خودش را داشت و همین باعث می شد همه به سنگ و کلوخی او را فراری بدهند. این بار صدای بی صدای علی کو به مذاق لباس شخصی خوش نیامد و با اردنگی او را دور کرد. اما علی کو دورتری نشد. چرخی زد و آن سوتر توی تاریکی روی دو پایش نشست. همیشه همانطور می نشست و به جای خالی چیزی روی زمین دست کشید.

داوود گفت: نره خر چرا زدش.

لباس شخصی، که ما سه تا را کنار هم می گذاشتی نصفش هم نمی شد انگار شنید که برگشت گفت: شما چرا نمی روید. بروید. خسته شدیم از دستتان.

نرفتیم. نمی توانستیم برویم. کجا می رفتیم. چطور از دست ما خسته شده بود. ما که هیچ نگفته بودیم. تنها به استخوانی کفایت کرده بودیم.

-ما منتظر تقلید صدای استخوان هستیم آقا.

لباس شخصی دو قدم نرفته بود باز برگشت. چشمانش را ریز کرد و ما را ورانداز کرد. شاید برای همین بود که داوود کارت پایان خدمتش را نشان داد. همیشه در جیب پیراهن چینی اش بود. جیب هایش دیگر دکمه ای نداشت. من هیچ کارتی نداشتم. منیر هم.

منیر گفت: کاش برمی گشتیم.

گفتم: چطور می شود برگشت از مسیری مشخص به بعد برگشتی وجود ندارد.

مردی با کت و شلوار سفید از توی جمعیت که هنوز تقلید صدا می کرد بیرون زد و همانطور که عرقش را به دستمالی می گرفت چیزی به لباس شخصی ها گفت و گوشه ای ایستاد و به ما زل زد.

شهردار بود. من نشناختم. داوود گفت. برای من داماد بود. داماد جشن. مدام حواسش به جمعیت بود که کم و کسری نباشد. داماد وقتی اولین اسکلت را بلند می کردند پیشانی اش را گرفت. شاید یاد چیزی افتاده بود. هیچ نخواست ببیند. حتی زمانی که منیر دستم را کشید من باز هم خیره به چهره ی شهردار بودم که هنوز رو چرخانده بود و کفش هایش را می دید. منیر همچنان استخوان بازویم را گرفته بود.

گفتم: بگو منیرم.

گفت: اوورکت را دیدی؟

چیزی افتاد توی قفسه ی سینه ام و تلقی صدا داد.

داوود گفت: چقدر سالم است این اوور.

منیر گفت: اوورکت که باستانی نیست. یعنی مردم ندیدند.

داوود: اگر هم دیده بودند کنجکاویشان را شیخ فرو نشاند که باستانی اند. سخن شیخ مفهوم تر است تا تاریخ یک مشت استخوان.

در نور پرژکتور دکمه های اوورکت می درخشید. دندان های شهردار هم. بالای گورها بالا و پایین می پرید، با تُک پا خاک را جا به جا می کرد و به لباس شخصی ها دستور می داد، عتاب می کرد و باز برمی گشت جمعیت را می دید، می خندید و دستی رو به توده ی فشرده تکان می داد. لباس شخصی ها اسکلت ها را یکی یکی می انداختند پشت وانت. وقتی اسکلت ها را یکی یکی می انداختند پشت وانت صدای خرد شدن استخوان هاشان را می شنیدیم. چیزی در ما ترک بر می داشت. ما به این صدا عادت داشتیم. سالها بود چیزی در ما می شکست. ما به استخوان های دیگران حسادت می کردیم. مادرم همیشه می گفت شیر که نخوری پوکی استخوان می گیری. آن ها خوب شیر خورده بودند مسلم بود اما مادرم نمی دانست که چیزهای دیگری هم هستند که موجب پوکی استخوان می شوند. مکیده می شوی و خلاص. چطور می توان چهره ی شهردار را دید و سالم ماند. ببین چطور با تلفنش حرف می زند و می خندد.

-کار به سرانجام رسید. غصه ی تان نباشد. هیچکس بویی نبرد.

و با همان لبخند وارد جمعیت می شود و جمعیت با تقلید صدایی از او استقبال می کند.

-گروم گروم گروم گروم

-به نظرت صدای چیست؟

– صدای غلظت خون است وقتی استخوانت سبک شده باشد.

-گروم گروم گروم

لباس شخصی ها با پا خاک ها را لگدمال می کردند، با همان وانت چند باری از رویش رد شدند و از بابت صاف بودن خاک که مطمئن شدند پریدند توی ماشین هایشان و در ظلمات، گرد و خاک کنان دور شدند. خاک ها که نشست کردند بلند شدیم سر گورها.

صدای یک مسلسل همه جا را برداشته بود. عبدل از مردم می خواست بی وقفه شلیک کنند.

گفتم: گور را نمی شود پنهان کرد. لابه لای این حفره هاست. گورها محو می شوند و حفره ها می مانند.

داوود گفت: این حفره ها ریشه های کُنار پیرند. بچه های این دوره فکر می کنند سوراخ مار است.

منیر گفت: یکی شان زن بود. دیدی؟ موهایش درست مثل روز اول بود انگار در تمام این سالها هر روز شانه می زده.

داوود فندکش را توی حفره ها گرفت.

گفت: گورهای کم عمق!

و دست کشید توی خاک.

منیر گفت: فردا هیچکس خاطرش نیست که داستان این ها چه بود.

گفتم: مگر حالا کسی حالیش شد که فردا بشود.

داوود گفت: فندک می زنی اینجا؟

گفتم: این فندک که دیگر گازی ندارد. همه اش جرقه است.

جرقه ها مشت داوود را روشن و خاموش می کرد. لابه لای خاک مشت شده چیزی می درخشید. یک گلوله بود. گلوله ای زنگ زده.

هر سه به هم خیره شدیم.

داوود باز خاک ها را زیر و رو کرد. در گور سوم هم گلوله بود. این یکی درخشان تر. جان دارتر. مثل دگمه ای رها شده در شبی مهتابی.

منیر نشست به مشت کردن خاک. گور دوم بود. گور میانی. گور زن درازگیسو. کنده زده بود و گور را گود می کرد.

داوود گفت: از مرگ فقط همین می ماند. استخوان و گلوله ای که درش به جا مانده.

گفتم: لابه لای قفسه ی سینه.

منیر سر برداشت. در میان شعله ی فندک صورتش می درخشید گفت: انگار موهایش را پیدا کردم.

لابه لای مشت کوچک منیر ریشه های سفید کُنار بود.

گفت: زن را با چه کشته اند؟

سه تایی افتادیم توی گور ریشه دار. خاک را چنگ می زدیم و با کف دست الک می کردیم تا به وزن احتمالی گلوله برسیم. مثل جویندگان طلا. ناخن به زمین می کشیدیم و پایین می رفتیم. هیچ نبود جز ریشه های سفید کُنار که قطور تر می شد و هر چه قطورتر نرم تر.

کدام یک از ما بود که گفت: شاید گلوله مانده باشد در کاسه ی سر.

چه صدایی دارد یک گلوله میان جمجمه. دیوانه می شود مرده. به هر دست اندازی که وانت می رود مثل تیله ای درون سر صدا می دهد.

جمعیت همچنان صدای شلیک را تکرار می کرد. عبدل هر چه می کرد صدایی دیگر را شروع کند جمعیت نمی گذاشت. هر کس هر چه در توان داشت به دهان می آورد.

شهردار بالای داربست ایستاده بود و می خندید. تمام شلیک ها از میان دندان های کلیدشده ی او بود انگار.

داوود گفت: از گورها خبر داشت. دیدی چطور ترش کرده بود.

گفتم: فکر می کنم این سه تا را فراموش کرده بود. ببین چقدر زیر شهرجدیدند. زیر همین آپارتمان ها.

داوود گفت: تمامشان را شبانه خاک کردند. شبی که هنوز کُناری بود و شهر قدیمی.

گفتم: فردا هم می گویند قتلی خانواده گی بوده.

داوود گفت: همین را هم نمی گویند. دلت خوش است. معلوم است بعد ۳۰ سال هیچ کس تخمش هم نیست.

منیر عرق ریز نالید که زن را با چه کشته اند آخر؟

داوود گفت: بلکی دارش زده باشند. با همین طناب ها.

و به طناب های چراغانی اشاره کرد که در سکوت عمیق گوری کم عمق به خود می لرزیدند.

منیر توی گور دراز کشید. کنارش دراز کشیدم.

گفتم: خوبی؟

گفت: این صدا اذیتم می کند.

صدای آتش بازی و تقلید صدا در هم شده بود.

گفتم: ما همه شکل همیم. و دستانش را بوسیدم. دستانش بوی ریشه ها را می داد. وقتی دستانش را می بوئیدم داوود از راه رسید. ما کنار هم دراز بودیم. نفسش بریده بود. سیگار خواست. نداشتم. تمام جیب های اوور را گشتم. نبود.

منیر گفت: صدای پا می آید.

داوود گفت: شهردار است. چقدر جوان است. ریش های توپی بیشتر بهش می آید.

گفتم: تفنگ را چقدر جدی سمت ما نشانه می رود.

منیر گفت: چرا ما را می کشند؟

داوود گفت: چون در شادی آن ها تو غمگین بودی.

گفتم: آن سال هم مردم شادی می کردند جنگ تمام شده بود. ما را سوا کردند. آوردند این جا به خط کردند. ترا با چه کشتند منیر؟

– مرا با روسری ام خفه کردند. وقتی خفه می شدم گل های ابریشم روی روسری ام درشت می شدند و درشت تر آنقدر که من هم بخشی از آن ها شدم و دیگر هیچ نبود جز همین سیاهی. یادت هست خودت برایم خریدی. گفتی گل های ابریشم فقط در تاریکی عطر می دهند.

گفتم: چشمانم تار می بیند. چقدر گرمم است.

داوود گفت: گفتم در این گرما این را نپوش.

– چیزی در سرم صدا می کند مدام.

گروم گروم گروم

منیر گفت: علی کو ست که بالای سرمان می دود.

-چه می گوید؟

-کسی نمی داند. شاید صدای استخوان ها و گلوله را تقلید می کند.

-زبانش را برای همین کارش بریدند.

علی کو لحظه ای ایستاد. دهانش مثل ماهی به گل نشسته باز و بسته می شد. همانطور خم شد بالای سرمان. صورتش برق می زد. عرق بود یا می گریست یا می خندید و آب دهانش سرریز می کرد.

گفت: چرا شما را کشتند؟

*کُناربمبایی:کُناریدرشتازنژادبمبئیهندوستان.

 

 

 

 

 

 

 

یک دیدگاه در “گلوله ها و استخوان|هادی کیکاووسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *