قصه‌ی دیوار هوارد باسکرویل|از دفتر قصه‌های دیواربه‌دیوار|فه‌رهاد ح.گوران

 

 

قصه‌ی دیوار هوارد باسکرویل

 از دفتر قصه‌های دیواربه‌دیوار

 

فه‌رهاد ح.گوران

 

 

 

 

 

 

 

 

ماه‌ها در میان عکس‌ها و اسناد و نامه‌ها به دنبال نشانه‌ای از هوارد باسکرویل می‌گشتم. از هر جایی که به نظرم رسیده بود و راهم داده بودند سر در آورده بودم. از پرونده‌های طبقه بندی‌شده‌ی مرکز اسناد ملی تا  کتابخانه‌ی مجلس و دانشگاه تهران و  بایگانی متروکه‌ی وزارت امور خارجه و خانه‌ی مشروطه. کارم شده بود از شیراز و تهران تا تبریز را از طریق زمین و آسمان درنوردیدن.

مثل مورچه‌ای که تابستان‌ها از  زمین دانه گندم  برمی‌دارد و می‌برد تو خانه‌اش ذخیره می کند برای زمستان، از این کتاب به آن کتاب می‌رفتم .در میان اسناد و نامه‌ها می‌گشتم. خم می‌شدم روی صفحات نم کشیده‌ی روزنامه‌ها و جراید عهد مشروطه. هرچه بیش‌تر می‌خواندم بیشتر در سوراخ‌های زیر زمین فرو می‌رفتم. همه‌ی آن‌ها که باسکرویل را دیده بودند مرده بودند؛ مدیران و معلمان مدرسه‌ی مموریال، شاگردان و همرزمانش در فوج نجات، دوستان نزدیک‌ش. حتی قاتل‌ش.

عکس سنگ قبرش در قبرستان آمریکایی‌ها را گذاشتم روی دیوارم.

اولین کامنت را همخانه‌ای‌م گذاشته بود. کوتاه و مختصر: یک مسیح بازمصلوب دیگر.

دوستی نادیده به نام میم. صنوبری هم نوشته بود؛ اگه می‌خوای ماجرای قتل‌ش رو دقیقا بدونی مراجعه کن به کتاب خاطرات اشکستانی.

به کتابی اشاره‌ کرده بود که هیچ اطلاعی ازش نداشتم. هر چه قدر جست‌وجو کردم اثری ازش ندیدم. حتی تو فهرست نویسی پیش از انتشار (فیپا) هم پیداش نکردم.

میان من و میم صنوبری چند روزی هی پیام‌های جوراجور رد و بدل شد. این اصطلاح جورواجور را خیلی به کار می برد. در اولین دیدار  حضوری‌مان تو یک کافه‌ی دنج وسط شهر، آن کتاب نایاب را برایم هدیه آورده بود؛ خاطرات اشکستانی.

گفت: فقط این یه جلدش از چاپخونه بیرون اومده. بقیه‌ش خمیر شده. به دلیل توهین به مقدسات …تو دهه‌ی شصت.

حین نوشیدن شربت بهارنارنج زمزمه کرد؛ خاطرت خیلی عزیزه!

ساعتی به حرف‌هایی گذشت که معمولا دوستان تازه در اولین قرارهای کافه‌ای‌شان رد و بدل می کنند و همین طور که زل می زنند به در و دیوار و عکس هنرمندان و چهره‌های مشهور، کله‎شان گرم خیالات می شود، به خصوص اگر از ظاهر و شخصیت طرف خوش‌شان آمده باشد.

همین که چشمم بهش افتاده بود با خودم گفته بودم؛ معلومه مرد زندگی‌یه!

به خانه برگشتم با کتابی که سرعت به دست آوردنش تنها می توانست نتیجه‌ی یک دوستی فیس بوکی باشد. از آن فصلی شروع کردم که اشکستانی شده سردسته‌ی قزاق‌ها و به ماموریت رفته.آن هم کجا؟ تبریز. به قصد سرکوب اعضای انجمن غیبی و هواداران‌شان.

من همه‌ی کتاب‌های خاطرات را به شیوه‌ی خودم می‌خوانم. هیچ وقت یادم نمی‌آید این قبیل کتاب‌ها را از اول ورق زده باشم و خودم را سپرده باشم دست نویسنده‌اش. گاهی از آخر به اول بر می‌گردم. گاهی روی یک جمله میخکوب می شوم. چه شب ها و روزها.

مثلا این جملات مقدمه‌ی ناشر، واقعا میخکوب کننده‌ بود:

کل اسناد آرشیو ملی بریتانیا درباره‌ی ایران شامل حدود ششصد سال و تقریبا چهار میلیون برگ است. فقط نزدیک به هفتصد و هشتاد و هشت هزار پرونده و حدود یک صد و پنجاه  هزار برگ سند مربوط به رخدادهای  بین سال‌های ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۰ در  ایران است. حتی ریز اطلاعات مربوط به کبوترهای نک قرمز سفارت عظمای انگلیس در منطقه زرگنده و مورچه‌ای که شب اول تحصن بازاریان تهران مقابل سفارت عظمی رفته تو گوش وزیر مختار بریتانیا، در این اسناد قید شده. اصل نامه‌ی آخوند خراسانی در حمایت از مشروطه‌خواهان هم آنجاست، و نیز نامه‌ای که علیه سیاست روس و انگلیس در ایران نوشته. آن نامه را فقط یک نفر خوانده؛ توماس هاردینگ، وزیر مختار وقت انگلیس در طهران. اشکستانی آخر عمری در لندن زندگی می کرده. به عنوان کارشناس مشروطه و تحلیل‌گر مسائل خاورمیانه یک پای ثابت میزگردها و برنامه‌های ویژه رادیو بی‌بی‌سی بوده، اما تا پس از مرگ‌ش و انتشار بخشی از خاطراتش هیچ‌کس نمی‌دانسته هوارد باسکرویل به دست او کشته شده است .

 

مقدمه‌ی روشنگری بود، اما خود کتاب واقعا ناامید کننده می نمود. راوی خاطرات مثل اینکه سوار اسب مسابقه باشد از روی اسامی و مناسبت‌های خاص می‌پرید. مثلا درباره‌ی‌ واقعه‌ی مهمی مثل برگشتن کله‌اش به عقب فقط چند جمله پشت سر هم ردیف کرده بود:

 اینجانب جزو مهمانان مخصوص یکی از ضیافت‌های سفارت کبرای انگلیس در طهران بودم در همان شب ضیافت به دلیل اینکه زودتر از رضاخان میرپنج با سفیر دست دادم و مصافحه کردم مورد غضب نامبرده قرار گرفتم و پس از پایان ضیافت در تاریکی باغ سفارت یک سیلی آبدار به بناگوشم نواخت طوری که آه از نهادم بلند شد و کله‌ام برگشت عقب. اینجانب آن سیلی مبارک رضا خان میرپنج را جزو افتخارات حیات پر ‌فراز و نشیب دوران خدمت نظام در  مملکتم محسوب می‌نمایم. اگر چه اکنون وقتی در خیابان های لندن سیر و سیاحت می‌کنم حتی پیش پای خودم را نمی‌بینم. باید در جهت معکوس قرار بگیرم تا عقربک های برج ساعت را بخوانم. هذا حالنا.اطباء هم دوا درمان درست حسابی ندارند.نه در بلاد اروپا نه در ینگه‌ی دنیا.

 

شب بعد، میم عکس یک سند به قول خودش عتیقه را رو کرد. لابد به قصد دلربایی بیش‌تر.

باسکرویل شب شانزدهم اسفندماه سال ۱۲۸۷ با دوستانش حسن شریف زاده و علوی زاده رسیده به دروازه شیراز. یکراست به بازار وکیل رفته‌اند و در کاروانسرای کریمخان منزل گزیده اند.در یادداشت‌هاش از در چوبی پاشنه سنگی و کاشی‌های معرق و هفت رنگ کاروانسرای وکیل نوشته،از قحطی نان و آذوقه و خوردن گوشت گربه در باغ جهان نما. شب را در همان کاروانسرا به سر آورده‌اند و سپیدهی سحر راه افتاده‌اند طرف حافظیه. از یادداشت‌هایش چنین بر می‌آید که در حافظیه زنی فالگیر او را مسحور خود کرده. تا زمانی که در شیراز می‌ماند شب‌ها را با آن زن در کاروانسرای وکیل می گذراند. زن، روز چهارم ناپدید می شود. بعدها جنازه اش را در باغ کنسول‌گری روس می یابند با تیری زهر آگین در قلبش.

 

سابقه‌ی آشنایی من و میم صنوبری به چه روزی و کدام اتفاق فیس‌بوکی می‌رسید؟ همه چیز طبق گاهشمار روشن بود. همان لحظه‌ای با او آشنا شده بودم که مطلب یک دوست مشترک را پسندیده بود:

سال هاست خواب این نام را می بینم. گاه در آن گورستان خلوت تبریز، صدای او را شنیده‌ام که در تاریکی و سردی گور خود، برگ‌های علف والت ویتمن را می‌خواند.گاه سرجوقه اشکستانی را سایه به سایه‌ی او دنبال کرده‌ام.همو که عکس یادگاری‌اش در  مراسم تاج گذاری رضا شاه میرپنج روی وب قرار دارد، با کله‌ی طاس به عقب برگشته‌.

نوشته‌ی یکی از دوستان مشترک‌مان بود.

میم در کتاب چهره‌ها خیلی تلاش می کرد نشان دهد که هویت مجازی‌ و شخصیت واقعی‌اش ربطی به کارشناس و کارمند کتابخانه‌ی دولتی و نوه و نتیجه‌ی اشکستانی ندارد، که البته ناموفق بود چون در همان اولین دیدار کافه‌ای‌مان متوجه شدم به تاریخ خانواده و مناصب لشکری و اداری پدرانش افتخار می‌کند و حتی یک صفحه‌ی مخصوص عکس، مدارج، شرح زندگانی و تاریخ تولد و فوت آن‌ها درست کرده بود.

 

روی دیوار باسکرویل چند نامه هم گذاشته بودند، نامه هایی که به مادرش نوشته؛

سوم اسفندماه ۱۲۸۷ :

در مدرسه‌ی مموریال، انجیل من، خبر خوش من است. اما خوش‌تر از آن شور انقلاب است که در این شهر می‌بینم. این رستاخیز مردمی است که از بس نان و ماهی ندیده‌اند آن را فراموش کرده‌اند. شهر در محاصره است. آذوقه نایاب شده. سینه‌ی زن‌ها خشک شده. کودکان تازه‌زا یکی‌یکی دارند می‌میرند. بچه‌هایی در همین خیابان ها و کوچه‌های تبریز دیده‌ام که از گرسنگی مردمک چشم‌هاشان ناپدید شده. چشم‌های این بچه‌ها مکاشفه‌ی یوحنای من است. اعتراف می کنم که هم ایمان و هم گناه من است. چه چیزی را باید در اینجا تبلیغ کنم؟ موعظه بر فراز کوه را ؟ این ماتم زدگان که من می‌بینم هرگز تسلی نخواهند یافت مگر اینکه انقلابیون پیروز شوند.  

 

بیست و پنجم فروردین ماه ۱۲۸۸ ؛

من نمی‌خواهم نقال مردگان باشم. مهم هم نیست کجا به دنیا آمده‌ام و کجا می‌میرم. همه‌ی یهوداهای اسخریوتی در این جا جمع شده‌اند.انبان پر از سکه می گیرند و نشانی مشروطهخواهان و اعضای مرکز غیبی را به صمدخان شجاع الدوله می دهند.دوستم، حسن شریف‌زاده را جلوی کنسول فرانسه سلاخی کردند.سپاه عین الدوله شهر را محاصره کرده. شش ماه است که مردم گرسنه‌اند. گوشت سگ و گربه و ریشه‌ی درخت ها را می خورند. من در صف مشروطه خواهان می‌جنگم. از طرف کنسول آمدند گفتند باید از این کشور بروی. گفتم این کشور من نیست کشور مردمی است که مجبور شده‌اند گوشت سگ و گربه بخورند. مادر عزیزم، نمی دانم این نامه چه وقت به دست تو می رسد شاید تا آن زمان من کشته شده باشم.اما به قول حافظ، شاعر شیرازی،  ثبت است در جریده‌ی عالم دوام ما. همین را بدان که اگر این‌جا بودی و احوال این مردم را می‌دیدی صلیب می‌کشیدی و مثل زینب پاشا به فوج نجات می‌پیوستی.

 

هیچ کدام این نامه‌های رمانتیک و غم‌انگیز حس کنجکاوی و علاقه‌ام را بر‌نمی‌انگیخت. روزهای زجرآوری بود. تنبل و کش‌دار و گرم و دلتنگ. قاشق‌ها و قابلمه‌های تلنبار شده توی ظرفشویی، رفته بود روی اعصابم. زندگی در اتاقکی دانشجویی، دور از پدر و مادر و دید و بازدید بستگان گاهی واقعا کلافه و دیوانه‌ام می‌کرد به خصوص اینکه هم‌خانه‌ای کوردم همه‌ش پای تلویزیون بود. اخبار و تصاویر مربوط به جنگ کوردها و داعش را دنبال می کرد و بیشتر وقت‌ها می دیدم که از شدت پریشانی و تاثر و هیجان  دارد به خودش می‌پیچد و زمزمه می کند؛ ﮐﯚﺑﺎﻧﯽ ﺋﯿﺮﯙ ﺧەﻣﮕﯿﻨە ﺋﺎﺥ ﮐﯚﺑﺎﻧﯽ…  عکس گریلایی به نام ئارین میرکان را کوبیده بود روی دیوار راهرو. هر وقت وارد خانه می شدم، با لبخند زنی رو به رو می شدم که بر دروازه‌ی کوبانی دست به یک عملیات انتحاری علیه داعش زده بود. لبخند ملیح زنی که تکه تکه شده بود. نمی فهمیدمش.

همخانه‌ی کوردم یک شب به طنز گفت:

–        بهت حق می‌دم که نفهمی‌شون. مساله اینه که تو سال ۲۰۱۴ میلادی در بازار موصل فروخته نشده‌یی و هیولاها دست به دستت نکرده‌ن. چون بور و چشم آبی هستی قیمت‌ت بالاس. خریدار هم زیاد داری. بخت رو چی دیدی شایدم یکی از جهادیستا با خودش ببردت ناف لندن. دکترای تاریخ خاورمیانه بخونی تو آکسفورد. موصل و رقه پر از شیوخ پولداری‌یه که از یک طرف شریک نفتی بریتانیای کبیر و ایالات متحده‌ و گروه ائتلاف‌ن و از طرف دیگه با داعش بیعت کرده‌ن.

همه‌ش فکر می کرد جهادیست‌ها از آسمان افتاده‌اند پایین. درباره ی مشروطه هم نظرش این بود؛ روس و انگلیس دست به یکی کرده‌ بودند که علاوه بر چاپیدن نفت و ماهی خاویاری بحر خزر و معادن و آثار باستانی چهار گوشه‌ی مملکت، تخیل مردم را هم بچاپند.

واقعا حال و حوصله این جور حرف زدن درباره‌ی تاریخ را نداشتم. از این گذشته، خودم به اندازه‌ی کافی خُرد وخراب بودم. روح و روانم پر از هیولا بود. با انگشت‌هایی که رو به بالا گرفته بودند. هر بار که با پدرم روبه‌رو می‌شدم باید بهش توضیح می‌دادم که چرا تا سی‌سالگی مجرد مانده‌ام و به خانه‌ی بخت نرفته‌ام. هیچ وقت هم دلیل قانع کننده‌ای نداشتم جز اینکه هنوز آدم زندگی‌ام را پیدا نکرده‌ام. آن‌هایی هم که خودشان پیدا می کردند به درد لای جرز می‌خوردند.

 

هفته ای دو روز می‌رفتم کتابخانه‌ی مرکزی. همان‌جا که اسناد و مکاتبات مشروطه را بایگانی کرده‌ بودند. توی انباری زیرزمین. ورود به آنجا فقط با برگه‌ی رسمی و امضای رئیس ممکن بود. رئیس هم همان میم صنوبری بود با اسم کوچک و نام خانوادگی حقیقی و حقوقی خودش. آن جا که می‌رفتم همه چیز رسمی بود حتی حرف‌های معمولی‌مان.

–        دنبال چه می‌گردی؟

–       اسناد و نامه‌های مربوط به هوارد باسکرویل…

–       همون که بهش می‌گن قهرمان آمریکایی انقلاب مشروطه؟

–        آره.

–        اون که ضد مشروطه‌ی مشروعه بوده.با مرکز غیبی و اجتماعیون عامیون رابطه داشته، تقی زاده و کسروی و امثالهم.

یاقوت‌های قرمز تسبیح‌اش را با طُمانینه میان انگشت‌هاش می‌چرخاند.

گفتم: شما دیگه این حرف رو نزن!

برای اولین بار بهش چشمک زدم.

مستخدم که چای آورد، روی میز گذاشت و رفت، رئیس گفت: حالا شما جامعه‌شناسی می‌خونین یا تاریخ؟

جواب سربالا دادم به این سوال دو پهلوش. همخانه ای‌ام جامعه‌شناسی می‌خواند، خودم، تاریخ.

–        من دارم پایان نامه‌ی کارشناسی ارشدم رو درباره‌ی باسکرویل و مداخله‌اش در انقلاب مشروطه می‌نویسم. به منابع دست اول و بکر و مستند نیاز دارم.

از روی صندلی‌اش بلند شد. کمی بلند قدتر از اون روز به نظر می‌رسید که همه‌ش می‌خمید روی میز و زل می زد توی چشم‌هام. بلافاصله فهمیده بودم  کشته‌مرده‌ی چشم‌ رنگی است.

گفت: این جوری که نمی‌شه… خانم به این خوشگلی تنها بره تو اون زیرزمین نمور، وسط مورچه‌ها و سوسک‌های کله‌تیغی با جراید و کتابای نم برداشته  ور بره.

باورم نمی شد این قدر صریح اللهجه باشد.

چشم هاش را دوخت توی صورتم. تسبیحش را جا داد توی کشوی میزش. ریش کامل نداشت.ته ریش گذاشته بود.

داشت ازم خون می ریخت. کنار پنجره این پا و آن پا می کردم.

یک فوج کبوتر نک قرمز از آسمان حافظیه رد شدند.

 

از  حیاط کتابخانه که بیرون آمدم، دو خیابان آن طرف‌تر رسیدم به حافظیه. چند گردشگر خارجی داشتند عکس یادگاری می انداختند. لابد بعدش می رفتند باغ ارم و تخت‌جمشید و جاهای دیگر. همه‌ش به آن زن فالگیر فکر می کردم که طبق گزارش کوتوال‌های ملک منصور میرزا ملقب به شعاع السلطنه، هوارد باسکرویل آمریکایی را در کنار رکن‌آباد بغل کرده است.

جالب این بود که حتی استاد راهنمام شاخ درآورده بود از اینکه موضوع پایان‌نامه‌ی یک دانشجوی لیبرال مسلک  طرفدار بازار آزاد به جای لیاخوف روسی، باسکرویل آمریکایی است. ذهنم را نخوانده بود؛ فرصت سازی. برنامه‌ی رفتن به ینگه‌ی دنیا برای ادامه‌ی تحصیل.

 

اولین بار که پا گذاشتم خانه‌ی میم، صنوبری شوکه شدم. قطره‌های درشت خون ریخته بود روی پله‌های راهرو. تا طبقه‌ی چهارم ساختمان یک نفس بالا رفتم. در را که باز کرد وحشت‌زده خودم را انداختم تو.

گفت: بچه های محل یه کبوتر نوک قرمز رو با تفنگ بادی زده‌ن.از پنجره‌ی راه‌پله اومده تو.همه جا رو خونی کرده.

خانه اش مبله بود. اتاق خوابی یک تخته داشت با پرده های ساتن به رنگ سبز روشن. قاب عکس پدربزرگش را زده بود روی دیوار پذیرایی.

سیگار، وینستون اصل گرفته بود، نه از آن تقلبی‌هاش با عکس قلب چروکیده و ریه‌ی سرطانی.

شام پیتزا سفارش داده بود؛ مخلوط گوشت و قارچ برای خودش؛ سبزیجات برای من. نوشیدنی هم؛ ماءالشعیر بدون الکل با طعم میوه‌های استوایی.

گرم بحث بودیم و داشت می‌گفت “خودم امکان و روابط‌ش رو دارم.اگه خواستی بورسیه برات جور کنم”، که زنگ خانه به صدا درآمد. یارو انگشت‌اش را گذاشته بود روی زنگ و برنمی داشت.

هول کردم و تنم شد یک قالب یخ. فکر کردم محاصره شده‌ایم.

رفت از پنجره نگاه کرد به کوچه. گفت؛ چیزی نیس.خیالت تخت. بعدا بهت می‌گم.

لوستر را را خاموش کرد و کلید چراغ صورتی اتاق خواب را زد.

 

عکسم افتاده بود روی دیوار میم، کنار عکس‌ هشت زن دیگر،گوشه‌ی چپ.

می چرخیدم میان صفحاتی که معلوم نبود از کجا برایم کپی کردهبود:

اواخر سال‌ هزار و دویست و هشتاد و سه شمسی در قسمت‌ شمال‌ باغ‌ سفارت‌ انگلیس، نزدیک‌ دیوار، دو سه‌ چاهی‌ زدند و رها کردند. پس‌ از شش‌ ماه، مجاور دیوار شمالی، دالانی‌ به‌ عرض‌ دو متر و نیم‌ ساختند و به‌ فاصله‌ی یک‌ متر چاله‌هایی‌ کندند، و به‌ چاه‌ بزرگ‌ مربوط‌ کردند. شش‌ ماه‌ بعد، بین‌ چاله‌ها دیوار کشیدند.آن‌ دالان‌ به‌ اتاق‌های‌ کوچک‌ چاله‌دار تقسیم‌ شد. درهایی‌ هم‌ در جنوب‌ شهر، بازار نجّاران،‌ ساخته‌ و پرداخته‌ شد. روزی‌ هم‌ درها را به‌ آنجا انتقال‌ داده‌ در دیوار اتاق‌ها کار گذاشتند. طی ایام‌ تحصن‌ مردم‌ در سفارت، این‌ اتاق‌ها مستراح‌ شد.

 

کم‌کم به این صرافت افتادم که موضوع پایان‌نامه‌ام را عوض کنم و سفارش تالیف‌اش را بدهم. آگهی تالیف و حروف‌چینی و آماده سازی انواع پایان نامه را روی دیوار کتابخانه‌ی مرکزی دیده بودم. با حروف درشت قید کرده بودند؛ در کوتاه‌ترین زمان ممکن تحویل می شود.

پایان نامه خود رئیس هم همین جوری تالیف شده بود. از زیر زبانش کشیدم بیرون.

آن همه روز توی وب گشته بودم. توی بایگانی کتابخانه . فقط یک عکس که مورد تایید استاد راهنمام باشد  پیدا کرده بودم. اون هم از بیخ چمدان انگلیسی مادر بزرگ میم. کله‌ی طاس اشکستانی از پشت یک درخت دیده می‌شد؛ در گورستان آمریکایی‌ها، کنار قبر باسکرویل. همچنین عکسی از خانه‌ی علی مسیو که پایگاه اعضای مرکز غیبی بوده. از اون عکس‌هایی که احتمالا آنتوان سوروگین گرفته و از لای شعله های آتش بیرون افتاده. می‌گویند شخص محمد علی شاه دستور داده که عکاسخانه‌اش را منفجر کنند. دو هزار تا نگاتیو خاکستر شده. نمی‌دانم کدام دوستم بود که روی دیوارش آن عکس معروف را گذاشته بود با این زیر نویس؛

پوزه‌ی سگ‌ها در شکم یک سگ. میدان مشق. قحطی سال ۱۲۸۷٫ عکاس چشم چپ اسب را نقطه ی طلایی قابش کرده. چشمی که تا ابد همین طور دارد نگاه می کند به خارج از قاب.

فردای روزی که با میم از پله‌های محضر رفتیم بالا، روانه‌ی ماه عسل شدیم با بلیت سفارشی بوئینگ اجاره‌ای از یک شرکت اماراتی، اما وقتی سوار شدیم با کمال تعجب دیدیم توپولوف روسی است. رئیس این قدر از توپولوف روسی می‌ترسید که از وقتی از روی باند بلند شدیم تا فرود اضطراری در یکی از خیابان‌های مرکز تبریز، تنها یک جمله از زبانش شنیدم؛ اون شب وقتی از پنجره نگاه کردم می‌دونی چی دیدم؟ یه نفر با کله‌ی برگشته، عینهو هیولا، ایستاده بوده دم در.

توی تبریز زلزله آمده بود و مردم ریخته بودند بیرون. هول کرده بودند از زلزله‌هایی که هر صد و پنجاه سال یک بار آنجا را ویران می کند.

 

 

 

از بازار کهنه به بن بست ختایی رسیدیم و در حیاط اندرونی خانه‌ی مرکز غیبی غرق در تماشای  پنجره‌ها و اروسی‌هایی شدیم که انگار برای همیشه به روی انقلاب مشروطه بسته شده بودند. هوارد باسکرویل، شب آخر زندگی‌اش را در همان خانه به سر آورده. خانه ای که حالا شده بود موزه.

 

نگهبان موزه، خودش یک پا راهنما بود. دستخط آخوند خراسانی را نشان مان داد.

توی یک محفظه‌ی شیشه‌ای بود.

بعد گزارش یکی از دوستان و یاران باسکرویل به نام علوی‌زاده را برایمان خواند:

کوچه باغی را پیش می‌رفتیم. این دست و آن دست ما باغ ها بود. در پایان باغ، کشت‌زار پهناوری پدید شد.در آن سوی کشت‌زار ، سنگر توپ‌ قزاق بود که در پیرامون آن قزاق‌ها پاسداری می‌نمودند. ما از دور ایشان را می‌دیدیم. یکی در کنار ایستاده آتش گردون می‌چرخانید و پیدا بود ما را نمی‌بیند. همین که کوچه باغ را به پایان رسانیده به دهنه‌ی کشت زار نزدیک شدیم‌ باسکرویل فرمان دو داد و خویشتن در جلو، رو به سوی سنگر قزاقان دویدن‌ گرفت.چند تنی از ما پی او را گرفتیم دیگران دو دسته شده دسته‌ای به باغ‌های‌ این دست و دسته‌ای به باغ‌های آن دست درآمدند و پشت درخت‌ها و دیوارها سنگر گرفتند.اما باسکرویل همین که تیری انداخت و چند گامی دوید، قزاقی او را آماج گلوله‌اش گردانید.در آن هنگام که می‌افتاد فرمان درازکش‌ داد. آن چند تن که به دوری ، چند گامی در پشت سرش می‌بودند در برابر پشته‌ای رسیده بودند و در برابر آن پشته دراز کشیدند. آواز باسکرویل بلند شد که؛ من تیر خورده‌ام….

با گفتن این‌ جمله، دیگر خاموش شد. آن روز ۳۰ فروردین ۱۲۸۸ بود و هوارد باسکرویل، بیست و چهار ساله.

 

به میم گفتم: حیف که موضوع پایان نامه‌م رو تغییر دادم.

گفت: بهتر. چه طور می خواستی این همه نامه و اسناد پراکنده رو کنار هم بچینی و نظر موافق استاد راهنما و هیات داوران رو هم جلب کنی.

 

حوالی غروب سر از قبرستان مخروبه‌ی آمریکایی‌ها درآوردیم.

پیرمردی که ظاهرا دربان بود،نشسته بود دم در.

گفتم: قبر باسکرویل این جاست؟

گفت : بود… نگردین. حالا دیگه پیداش نمی کنین.

رییس گفت: از اول هم می دونستم. اما به هر حال وظیفه عاشقانه ی من اینه که نقاط جورواجور این شهر و مکانای مشروطه رو نشون خانم بدم، حتی قبرستون اجتماعیون عامیون … .

من هم ادامه دادم: البته این قبرستون بخشی از موضوع پایان نامه‌م بود اما حالا دیگه نیست.

دربان پیر هاج و واج نگاهمان کرد. به ترکی چند کلمه‌ای گفت که نفهمیدم.

رفتیم به هتلی در همان حوالی.

توی رستوران سنتی شام خوردیم؛ کوفته مخصوص تبریزی با سبزی تازه. ریحان و تربچه و جعفری.

حین جویدن لقمه‌های چرب و چیل شماره تلفن چند تا پایان نامه حرفه‌ای را توی ذهنم مرور می کردم.

به رئیس گفتم:  واقعا ظرف یک هفته تحویل‌م می‌دن؟

گفت: شک نکن. حرفه‌ و درآمدشون اینه. خودم یکی‌شون رو می شناسم.

بعد هم از آسانسور شیشه‌ای هتل رفتیم به طبقه‌ی آخر. از آن بالا می‌دیدیم که مردم ریخته‌اند بیرون. مرکز ژئوفیزیک دانشگاه تهران طی یک اطلاعیه رسمی اعلام کرده بود هیچ خطری شهروندان را تهدید نمی کند اما پس‌لرزه‌های احتمالی تا چند روز ادامه دارد. صدای همهمه و هلهله می آمد. نم نم باران می زد.

آن شب روی تخت دو نفره در اتاقی که سقف‌ش پایین‌تر از سقف همه‌ی اتاق‌هایی بود که توی عمرم دیده بودم. تا سپیده‌ی سحر همین طور کبوتر نوک قرمز بود که می‌آمدند و جلوی چشم‌های حیرت زده‌ی ما خودشان را با کله می‌کوبیدند به شیشه‌های مات و خیس پنجره.

 

 

این‌ها همه روایت گذشته بود. حالا دانشجوی دانشگاه آکسفورد هستم. به زودی قرار است از رساله‌ی دکترایم دفاع کنم.

 

 

 

 

 

 

تابستان هشتاد و هشت.

بازنویسی:پاییز نود و سه .

 

2 دیدگاه در “قصه‌ی دیوار هوارد باسکرویل|از دفتر قصه‌های دیواربه‌دیوار|فه‌رهاد ح.گوران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *