درباب شکنجه

امین قضایی

احساس شکنجه شمردن بی وقفه نفس هاست به امید واهی پایانش. شکنجه دردآور نیست، شکنجه این احساس است که قرار نیست چیزی پایان یابد. هرکسی به انفرادی رفته باشد این را نیک می داند. شکنجه، درد شدید نیست، درد پایان ناپذیر است.
طبیعت مرگ را آفرید و تمدن شکنجه را. طبیعت به ده کودک مرده نیاز دارد تا یکی را به بلوغ برساند، تمدن به صد برده تا یکی را ارباب سازد. قبیله به یک قربانی تا یک مراسم را اجرا کند، فاتح به یک میلیون قربانی تا یک امپراتوری را بسازد. شکنجه معنای باطنی همه سلطه اجتماعی است: از هرکس آنقدر که نتواند زندگی کند، به هر کس آنقدر که نمیرد.
سرمایه داران، شنیع‌ترین و حقیرترین شکنجه گران هستند. شکنجه از دو مولفه بهره می برد: درد و زمان. سرمایه داران از خصیصه درد کاسته اند و بر زمان افزوده اند. آنها دیگر به سرعت کار را تمام نمی کنند، به نظر آنها شکنجه همان امری چندساعته و دردآور است که ممکن است در یک مراسم اعدام یا قربانی گری بدویان یافت. قوه تصور آنها از شکنجه نهایتا یک ساعت کندن گوشت و پوست، سوراخ کردن، بریدن درست و پا، شلاق زدن و سوزاندن است، اما برای ایشان چند سال پوسیدن در زندان عادی است، اجرای عدالت است. سرمایه داران مدیران زمان هستند، خالقین حبس ابد، پروسه ‌های طولانی بازداشت، صف های طولانی، انتظار‌های بی پایان، جنگ‌های فرسایشی، امیدهای واهی، بازجویی و محاکمه، بازداشتگاه ها، زندان‌های همیشگی، اردوگاه‌ها، تیمارستان‌های جاودانه و در نهایت: اردوگاه کار اجباری: آرمان شهر بورژوازی. شکنجه گران سابق از بیرون ضربه می زدند، شکنجه گران کنونی از درون تو را تهی می کنند. و چه کسی است که نمی داند موثرترین شکنجه ها دردی اندک و مستمر دارند. و در این میان، از همه دردها چه چیزی دردآورتر از لبخند جلاد و حتی بیشتر، چه چیزی دردآورتر از توده هایی که سرنوشت تو را عادی می پندارند. ما تعجب می کنیم که چطور برای مایاها و آزتک‌ها کندن پوست و پوشیدن آن به عنوان لباس می توانسته امری عادی باشد. فقط امیدوارم آیندگان ما هم این احساس تعجب را از وضعیت ما داشته باشند.

برده دار برده را صید می کرد، اما صبر بورژوازی زیاد است. او می داند که فقر و گرسنگی در نهایت تو را مجبور خواهد کرد که به سراغش بیایی. او پشت میزش منتظر تو نشسته و با لبخندی موذیانه در مصاحبه کاری اولین سئوال پیروزمندانه را خواهد کرد: چه چیز باعث شده است که برای کار به سراغ من بیایی؟ و تو به جای اینکه بگویی چون فقیر و بدبختم باید پاسخ دهی: چون می خواهم در این کار پیشرفت کنم، تو اربابی عالی هستی و باعث افتخار هست که برای تو کار کنم.
ای کاش مرگ پایان شکنجه بود. سرمایه‌داری، کار را به شکنجه و پایان آنرا به بازنشستگی تبدیل کرده است. در گذشته دست کم افراد مسن می توانستند حرمت و شانی به سبب تجربه شان داشته باشند، امروز آنها همچون میوه آب گرفته شده ای هستند که تفاله شان در خانه های سالمندان انتظار مرگ را می کشد.
هیچ اربابی بدون شکنجه گاه وجود نداشته است. خدا جهنم را دارد، حاکمین زندان را، معلم ترکه را، پدر تنبیه را، فرمانده و پلیس بازداشتگاه را و سرمایه دار، این موجود شگفت، این ارباب اربابان، نیاز خودت را، درونی ترین و بیرونی ترین خواسته هایت را به شکنجه گاه خودت تبدیل می کند. اوست که خودت، مغزت ، روح ات و وجود ات را به زنجیر خودت تبدیل می کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *