نامه ای که در مدت طوفان شمال شرقی ژانویه نوشته شد|آن سکستون

img578

آن سکستون| سینا کمال آبادی

دوشنبه

 

عزیزترینم

برف می آید،

 به شکل مضحکی برف می آید

روی صورت لاغر مرده ها می ریزد.

حالا یک سال است

که آن وراج های نازنین رفته اند،

شانه به شانه ی هم خاک شده اند

مثل دو پرنده ی کوچک.

اما چرا باید اعتراض کنم؟

مرده ها گاهی پهلو به پهلو می شوند

و فکر می کنند …

خوب شد! امروز هم کسی نیامد.

پنجره ی من که تیره نیست،

تاریک شده است

از خیره شدن های وحشی من

وچقدر برف

و چقدر سکوت.

برف آرامش دارد،

نه آوازی، نه بویی، نه فریادی

نه ازدحامی.

حرف که می زنم

از صدای خودم وحشت می کنم.

سه شنبه

 

دروغی را ابداع کرده ام

همه ی روزها دو شنبه اند.

شاید منطقی باشد

که وانمود کنم می توانم روزها را عوض کنم

مثل یک جفت جوراب.

راستش را بخواهی

همه ی روزها یک اندازه اند

و کلمات یاری نمی کنند.

اگر بیمار بودم

مثل کودکی زیر لباس های بافتنی مخفی می شدم

و شیره ی گوشتم را جرعه جرعه سر می کشیدم.

روزها ارزش دزیدن یا دروغ گقتن را ندارند.

به هر حال تو تنها کسی هستی

که می توانم با این حرف ها آزارش بدهم.

دوشنبه

چه کیفی دارد مستی:

بی ایمانی به زبان و به دستها

رها کردن مرزها.

مست لایعقل،

من به این کلمه فکر می کنم،

بی هیچ حسی

نه گرم و نه سرد،

بدون سر، بدون پا.

مستی یعنی رفاقت با احمق ها.

به زودی امتحانش می کنم.

دوشنبه

همین دیروز

بیست و هشت مرد روی برج رادار از کار افتاده ای

هفتاد مایل دور از ساحل غرق شدند.

قلبشان درجا از کار افتاد.

طوفان آن ها را به حرف نمی آورد.

حالا روی رادار زیردریایی ها زمزمه می کنند.

صدای آرام،

چه می گویی؟

کنار پیچ تندی که فرو می رود،

کنار گرداب ها، قلاب ها و زبان سیاه …

فرمانده هانتان کی هستند؟

مهربانند؟

دوشنبه

امروز باید جمعه باشد.

قسم می خورم دروغ می گفتم.

روزها منجمد نمی شوند

و این که بگویم برف آرامش دارد

انکار توانایی های کلمه است.

تنها درخت است که آرامش دارد:

آرام مثل صلیب،

شبیه کفشی دست دوز.

زمانی کسی

به فیلی گفت آرام بایستد.

این است که درخت ها همه ی زمستان را آرام می مانند.

هیچ جا نمی روند.

دوشنبه

عزیزترینم،

نامه هایت کجاست؟

نامه رسان حقه باز است.

شک ندارم پدربزرگم است.

میان طوفان شناور می شود

با سبیل های نیکوتینی و کیسه ای پر از سکه.

روی کیسه های پر از مژه تلو تلو می خورد.

مثل همه ی مرده ها

 لباس هایش را برمی دارد،

تکان می دهد و سایه را از پا در می آورد،

شبیه فیلم های قدیمی محو می شود.

حالا رفته است

مثل تو که رفته ای.

اما مثل چمدان گم شده ای به من تعلق دارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *