آشغال|چارلز بوکوفسکی

آشغال|چارلز بوکوفسکی|طاهر جام برسنگ

با سه دختر

در اتاق خوابی آشفته هستم

با سه دختر عملی

همه جا از

پاکت­ های کاغذی آشغال

پر است

ساعت

یک و نیم بعد از ظهر.

از تیمارستان حرف می­زنند

از بیمارستان

و منتظرند

تا ساخته شوند.

کاری ندارند هیچ کدامشان.

به کوپن غذا، نوانخانه

و آسایشگاه وابسته­ اند

مردها

در راه ساخته شدنشان

اشیائی قابل مصرفند.

ساعت یک و نیم بعد از ظهر است

و بیرون نهال­ های کوچک جوانه زده­ اند

بچه­ هاشان هنوز مدرسه­ اند

دخترها سیگار می­کشند

و آبجو و تکیلائی که خریده­ ام

را با سر و صدا

بر بدن می­ زنند.

با آنها نشسته­ ام

در انتظار که ساخته شوم

عمل من شعر است.

محبوس در قفسی چوبی

ازرا را در خیابان­ های شهر

                 گرداندند.

بلیک به خدایش

                 ایمان داشت.

ویلون راهزن بود.

لورکا

کیر می­ مکید

ت. اس. الیوت در بانک کار می­ کرد

                 محبوس در قفسی چوبی

بیشتر شاعران همچون قو هستند بر سراب

با سه دختر نشسته ­ام

که به هروئین معتادند.

ساعت یک و نیم بعد از ظهر است.

دود به سمت سقف می ­خزد

انتظار می­ کشم.

مرگ در برابر این غول

چیزی است در حد صفر.

یکی از دختران می­ گوید که

پیرهن زردم را دوست دارد.

من به خشونتی ساده ایمان دارم.

و این

چیزی است از آن دست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *