از کتاب ماگویه‌ها | بهزاد بندری

« قطع نامه »

وَ آن همه سال گذشت
و سوال¬های دیگر
این همه .
وطن اما
هم¬چنان همان جاست
در مختصات قدیمیِ وحشت پا می فشارد
بر آرزوهای نخ نما
قلب¬های شکسته
سلام
مصیبت خیزترین خاک
سلام

و این منم
مولود ِحمام فین
فرزندِ ناخلف ِدو کودتا
بند ناف ام بریده به شمشیر کُند خرافه
مُلزم ، به رعایتِ هیس!
آرام
بخت خواب است
تخت برقرار
هشیار می شوم لای کاغذهای تخدیری
و دهان پراکنی می¬کنم
در سایه روشن ها
در آینه ها
هیچ تصویری نیست جز امضاهای مرگ
به روح آشفته ی این کلمات
نگاه کنید آقایان !
خانومِ ها!
از رصد درد در همین دو وُ نیم کلمه پیداست
مخترعان حرم¬سرا
معماران مرگ
پهلوانان مینیاتوری
ناقضان حقوق بشر
این¬ها همه
پدران سلحشور ما بوده اند
به گواه کتیبه ها
در اثنای این زیبایی بی بدیل
“انسان”
جز سیاه لشکری نکرده اند
ـ لطفن با اشک خود ارجاعی نکنید !
که این هویت مندرس، دوباره به تن می چسبد
تا عفونت
مضمون جان نوباوه گان¬ام نشود
فروغ می شوم درحالت پرسش
دست هایم را می کارم در باغچه
ـ و ادامه می دهم به دهان¬ام
چه اندوهی تلخ تراز پلاسیدن لبخند بر لبهای صبور
چه اندوهی تلخ تر از پایان آرزو
چه اندوهی سایه انداخته برتصور ما
که روبروی پنجره های بسته شکسته ¬ایم
و سکوتیم
ـ از هراس گوشی که تیز شده تا زبان بُبرد
تاکی دل به ساده ترین اوهام
و کابوس را
با سفسطه های جادویی
به رویا تبدیل کنیم.
تا تََسَری واقعیت به واژه ها
من !
مولود حمام فین!
در قرائت این تاریخ بی¬حقی
به روایت هر نگاه
ازعلائم ماسیده برجلد شناسنامه ام
مستفاد می کنم آخ!
و اقرار می شوم از کودتا تا کودتا
: هر روز
به دست مادران خود¬م
کشیده شدم به صلیب
آخ
خ
خ!
که بو می دهد مام وطن
بو می دهد
از تزریق تن ها به خرافه
از چشم اندیشمند شما آقای به کلمه نشسته در کافه که در اعماق چرت های مرغوب رو میزی ،نور عرفان ساطع می کنید و با پلک بهم زدنی ارابه بی مادیان را تا فتح باستانی جهان به پیش می کُشید هنوز
بو می دهم
از طنابی که زیبا روی یهود¹ با گیسوان¬اش بافت
گردنِ هامان² کردو هفتاد پشتِ آزگار
آویزان
اُفتاده ایم
بو می دهیم
ازگند ترکمانچای وگلستان
ازخون¬هایِ لخته ی دیشلمه
از تجاوزِ مشروط به ماده قانون¬ها
ازمجلسی که با خطبه¬ی توپخانه به عقد
پدرانم در آمد
از مزه¬ی قهوه¬ی قجری
مستفاد می¬کنم
زنا شده است با زبان مادری
و می چکم
از عبــارت اشـک
در سکوت خیابانهای سرد طهران
همراه با مجاهدین سرخ ِگیلان
شانه به شانه ی گوهر شاد
من
با نام کوچک¬ آزادی
آنقدر زیبا بوده ام
که هرروز
به¬ قتل ¬عام¬ رسیده¬ام
به¬گواه ماگویه ها
: اساس این گند بر ویرانه ها ست
برای پاکیزه شدن از گند
بیا و نگاهم باش
تا سرنخی پیدا کنم
برای نادیده دیدن ویرانه ها.
یا که دستم باش
تا زمین را
از گند این ویرانه ها پاک کنم
برای رهایی از این گند
و شناسنامه ای تازه
حالا انگشت شستم بیل می شود
شما بگویید آخ
خ
خ
که این گربه¬ی مغموم
سالیان دراز درحالت حیوان با وفا
با پارس های بلند و پر وقار
فاعل هار هراس بود
در اهرام
از استخوانِ پوسیده ی فراعنه مغز مکید
دهان گشود وجهان باستان را بلعید
آنقدر که آتِن
از سوزِ آوازه اش درسالن های اُپرا خود سوزی کرد
ـ لای خودمان باشد !
امپریالیسم ازگوشه چشم همین گربه درزکرد
تا غمزه های مرگ
چکید درجامِ جهان نما
هنوزانسان خواری از دهان تو آب می خورَد
جناب ماگویه¬ی کبیر
آسوده نخواب!

آنجا که ابدیت درکوره ها سکسکه می کرد
و تمام انسان ها سیاووش بودند
پیر صِله بگیر
سی سال سیاه آب به آسیاب هیتلر بست
تا استالین
با داس زنگار بسته ی آن آهنگر
درسکوت خیابان های سرد
طهران را درو کرد
تا جان غمگین روسیه شاد شد
ای کلمات مُثله به نام پارسی
ای ساکنان سایه روشن ها
ای وارثان دوکودتا
درفش کاویانی
طرحِ خامِ پرچم ِ اتحادِ جماهیرِ اضداد نیست؟!
از چه آوازی میراث خواران مرگ مجریان زندگی شده اند
تا بغض با استناد به جمجه های اجدادی
هر روز فاعلم کند درحالت بالقوه
هیچ اندوهی تلخ تر از ماگویه¬های شفاهی نیست
آسوده نخواب و نگو
دروازه ها با باد هوا باز شد
نگوخونی که می پاشد ازدماغ های من
و سکوتِ خیابان را چمن می کند
آه بابل نیست
بگو!
زیر سوسوی کدام ستاره ی رو به خاموشی
در آغوش بی پایان کدام دشت
کجا بمیرم
کجا کلمات عاقل می شوند
کجا لکه ی خورشید مُرده روی کاغذها
ته مانده ی زندگی را
به آتش نمی کشد
کجا بمیرم
کجا!
کِی
درکدام کتیبه
یک روز یک ساعت یک لحظه
خوشبخت نوشته شدیم
کِی این هویت مندرس
با تقویمِ روی دیوار منطبق می شود
کِی قهرمان شکست ناپذیر
که ماگویه های اسب¬ اش به گوش نمی رسد هنوز
نوار زمان را می دَرد
در را می کوبد
ولبخند
بر لبهای صبور نقاشی می کند
تا تابش دوباره ی نور بر اشتیاق اشیا
آسوده نخواب وبگو
کجا مرگ سرمشق نبود
یا بی زنجیر فرمان آزادی مصادره شد
که من شور می نویسم
در بند کلام
چه سال¬ها که زیر لب¬ سوختیم
از کنایه بازی با نور زیر خیمه ی شب
ـ لطفن نظم دهان پراکنی را هم نزنید
که استعاره ای به تلخی ما
از ضمیر حدس می گذرد برای شما
ماگویه می¬کنم
من !
مولودحمام فین!
به حرف الف
چه با کلآه چه بی کلاه مشکوکّم
مشکوکم به حافظه ام
که تنها خاطرات سقوط را به یاد می آورد
مشکوکم به این کلمات
به نشانه ها
به حروف ربط و اضافه
شک حق من است
از کجا
که تخت جمشید به ناز تازیانه پا نگرفته باشد
از کجا
که روضه خوان دوم دوزخ زرتشت نباشد
از کجا که با چراغِ به مسجد حرام
در خانه سکندری نخوریم
ازناکجا به کجا پناه ببرم
کجا بمیرم
کجا
کجا بمیرم که فرهنگ
نه در همدستی آجرها با نستعلیق
نه خوش خراشی ویرانه ها
و نه از فاحشه های دمدمای غروب
از روشنای نگاهی باشد
که گذشته های غم¬بارش را
با چنگک های فرو شده در چین درفش
ضمیمه می کند به شناسنامه ای
که ویزای اقامت دائم بود
در جهنم خودمختار
از چه اندوهی میان حالا و هزاره های گذشته فرقی هست
جز ماگویه های جرقه ای در تاریکی
که مطابق با قانون آتش
مستانه سوزاند
و آن¬چه به جا افتاده ایم
ریشه ای در سستی خاکستر بود و لبهای صبور !
چه اندوهی تلخ تر از این پا نوشت
: با اولین پوزخند باد
پرچم ها
بر فراز هویت های ویران
به اهتزاز می افتند
درست مثل خاکستر سیگار
زیر میز
لطفن خود داری کنید
خانم ها آقایان !
من
تا سقوط نستعلیق ¬¬
به ماگویه¬ی میترا
سوشیانتDNAبه
به زیر بنا و بَنّای رستاخیز
و هرآن¬که بنا به عزیمت ازدوباره ها دارد
به این¬که کریم وکیلِ¬خانِ رعایا بود
یا وکیل الرُعیا
اصلن
از این همه لام و الف
به فارسی مشکوکم
قسم به خواجگی آغا محمد خان
قسم
تلخ ام
تلخِ ایل ام
تلخِ تبار ام
تلخِ هنوز ام
روی ساندیس ها می خوانیم
: از اینجا
ولاکن به ابتدا
از آن¬جا باز می کنیم.

1 اشاره به اِستر ملکه ی خشایار شاه 2 هامان وزیر معدوم همان شخص