دستهکافه سه‌پنج

تن‌ات آزادی بیان بود

من‌ بهترین‌ مخ‌های‌ نسل‌ام‌ را دیدم‌ که‌ گشنه‌، لخت‌، و هیستریک،‌ از دیوانگی‌ ویران‌ شدند. همان‌ها که‌ در وست‌کست‌ دوباره‌ پدیدار شدند، در حالی‌ که‌ اف‌‌بی‌آی‌ را در ریش‌ و شورت‌های‎اش‌ می‌پاییدند، با چشمانی‌ گنده‌ و صلح‌جو، و چه‌ سکسی‌ در پوست‌ گندمی‌شان‌، وقتی‌ اعلامیه‌های‌ نامفهوم‌ را توزیع‌ می‌کردند. .

درباب شکنجه

احساس شکنجه شمردن بی وقفه نفس هاست به امید واهی پایانش. شکنجه دردآور نیست، شکنجه این احساس است که قرار نیست چیزی پایان یابد. هرکسی به انفرادی رفته باشد این را نیک می داند. شکنجه، درد شدید نیست، درد پایان ناپذیر است. .

الف لام میم، سلام بر اقلیتِ تن‌هایى

من اقلیتم، وقتى بادهاى مدیترانه اى روى صورتم، زخم می‌ریزند، اقلیت از ته گورستان تنم، سرد می‌شود، آدم هاى تنها، آدم هاى اقلیت‌اند. گاهى فکر مى کنم مگر می‌شود، با زندگى در دنیاى مجازى کسى را اقلیت نامید، در دنیاى مجازى که می‌شود از یک اقلیت به یک گروه رسید و جامعه شد، هر چند جامعهٔ بى سر و ته. .