زنی که حبس شده داخل مکعب‌ها | فاطمه اختصاری

شعر اول

جنازه اش عقب ِ وانت، جنازه اش وسط ِ گونی

جنازه اش هدف ِ ماشه، پس از تجمّع قانونی!!

شعار ِ تند ِ سیاسی داشت، و فکرهای اساسی داشت

به پا، دو کفش پر از تردید، به دست، پیرهنی خونی

جنازه اش وسط مردم، پلیس احمق و سردرگم

به فکر ِ بردنش از دنیا، به فکر کوچه ی بیرونی

صدای خسته ی آزادی، صدای گریه ی از شادی

به سمت ِ هیچ کجا آباد، فرار از این شب ِ طاعونی

شعر دوم

قصّه را از کجا شروع کنم؟! از شب ِ زخم ِ «کوی دانشگاه»

یا جلوتر

– «لالا… لالا… ساکت!»

شب ِ تک تیرهای توی «جناح»

یا عقب تر، دو دست قفل شده

– «قفل کردم در ِ اتاقت را،

دست ِ لولو نمی رسد اینجا!»

ایستاده جلوی بند ِ سپاه

یا عقب تر، عقب تر از سیلی، قبل ِ جر خوردن ِ دهانت

– «هییییییس!»

قبل یک جفت چشم خونی و خیس، قبل امضای برگه های گناه

– «چشم ها را ببند و توی سرت، بَبَعی های باغ را بشمر!»

خورده شد چند گوسفند سفید، رد شد از گله چند گرگ سیاه

توی تختی به کوچکی ِ تنت

– «لا… لالا… خواب های خوووب ببین!»

خواب ِ بیدارباش ِ صبح ِ اوین، خواب یک آدم ِ بدون پناه

مادرم سعی کرد لالایی، توی گوشم بخواند و… خوابید!

من پر از ترس بودم و تردید، شهر در رفت و آمد ارواح

قصّه را از کجا شروع شدم؟! همه ی کوچه را که باریدم

یک نفر داد زد… فراریدم! به تو برخوردم از سر ِ هر راه

به تو که خسته بودی و خونی، با تو این قصه را عقب رفتم

با تو تا انتهای شب رفتم، با دو تا دست قفل تا خود ِ ماه!

تا ته ِ مست کردن ِ مشروب، دُور دنیای مرده چرخ زدن

کتک و مشت خورده چرخ زدن، خسته بر پله های دانشگاه

آرزویم بزرگ و دست نیافتنی و خنده دار و مسخره بود

چشم های تو پشت پنجره بود، که به من گفت: هیچ چیز نخواه!

سایه ها توی کوچه می گشتند، به شبم خاک ِ مرده پاشیدند

قصّه ام را کجا شروعیدند؟! مادرم خواب بود وقت لقاح…

شعر سوم

چراغ کوچکی از دور می‌زند سوسو

چراغِ بی‌نفسی در هوای آلوده

مگس‌تر از همه‌ی روزهای زندگی‌ام

به شیشه چسبیدم با تلاش بیهوده

خطوطِ خونی اخبار پشت یک مانیتور

خطوطِ خونی اخبار توی تلویزیون

به جز مرور خبرها چه کار خواهد کرد؟!

زنی که آن طرفِ مرزها شده مدفون

زنی که پر شده از خواب‌های برگشتن

در انتظار «گودو» زل زده به اینترنت

زبانِ مادری‌اش باد کرده توی گلو

پُر است از خفگی بین دست‌های «بِکِت»

لبش نَبسته‌ی فریادهای آزادی

لبم شکسته‌تر از حرف‌های خورده شده

لبت نشسته به خون زیر ضربه‌ی باتوم

غمت میان تنِ من، به‌هم فشرده شده

تَرَم! چطور بخوابد کسی که غرق شده؟!

به تخت می‌بندم پای بی‌قرارم را 

شبیه تبعیدی‌هام در جزیره‌ی پرت

که قورت داده کسی نقشه‌ی فرارم را

در آستانه‌ی خاموشی است نوری که

امید کوچک خورشید بود این شب‌ها

به جز مرور خبرها چه‌کار خواهد کرد؟!

زنی که حبس شده داخل مکعب‌ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *