کلافغان | نمایشنامه در یک پرده | هادی کیکاووسی

 اما آقایون اون کبودی‌ها قصه نبود. 

اون لکه‌های بنفش پشت گودی کمر. یادتون رفته. یه بار همین روزهای آخر بچه رومی‌بردم مدرسه. 

بعد یکهو زدم روی ترمز. صبح که لباساشو عوض می‌کرد اون لکه‌ها رو دیده بودم. همش توی ذهنم بود. آخرش تابنیووردم وسط  بزرگراه زدم روی ترمز. گفتم بابا! بچه مات نگام کرد. گفتم بابا اینا چیه؟ انگار حالیش نبود. تند لباسشو زدم بالا. جاخورده بود. می‌لرزید. 

بعد دیدم بغض کرده.گفتم بهم بگو بابا. ماشینا بوق می‌زدن.گفتم بگو بابا الان جریمه‌مون می‌کنن. گفت مامی زده منو.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *