گشودنِ اين گره | آتفه چهارمحالیان

گشودنِ اين گره 
نگاه نشاندن به دشت هاي سبز مي خواهد 
مي خواهد پنبه هاي رها 
سوزِ دي را به اجاق تكيه دهند 
چراغ هاي اتوباني دور، 
ذوقِ نيمه شب شوند در حباب هاي آبِ تلخ و ترانه هاي منگ 
تو از همان كهنگي 
رنگي تازه برداري و بپرسي: 
ـ زيباتر شدم؟ 
اما آويزان و از مويرگ هايت 
پس از تو كي با هوش ممنوعش 
از پنجره مي آويزد؟
ديدمت چون نوری تنگ 
ديدمت در توده اي كه به ريل 
پرتاب مي شود. 
زارِ زار مي خواهد گشودنِ اين گره 
كه بگريي و يادت نيايد 
نوشته شدن بر سنگ با تو چه كرده است. 
مي خواهد تاب نياوري 
هزار تكه شوي راحت! 
لابه لاي خوني ناشناس به سلول هات بگويي: 
ـ ديگر اينجا برنگرد! 
از اعلامِ ارتفاع در پروازهاي هما 
به تنهاييِ پوستي كه توي سينما لاك مي زند
اینجا تنها يك تكه كوهستانِ پشت پنجره است 
سنگريزه پشت سنگريزه، از چشم ها مي گذرد
از دور ديدندت قائم در تنم 
كه در غربت به ملحفه ها می گفتی: 
ـ رفيق!
وتنت را سپردی روي همین خاك غارت كنند 
داد زدی گاوهاي اساطير برايم چه كرده اند؟ 
حالا از تو لكه اي مانده هر شب توي بيابان بزايد 
از من غباري غريب 
كه توريست ها نگاهش كنند. 
بعد
ماشين ها در مهي شديد خفاش ها را ديدند
و ناسزا پشت ناسزا تاريكي را شكافت 
بعداً در يك گفتگوي خصوصي به ماه فكر خواهیم کرد 
به خواب زنده ها خواهیم رفت
و روي ديوار غارها خواهیم نوشت: 
خدا را شكر 
كه آنها رفته اند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *