عضوجنسی در شعر

یدااله رویایی : سخن ِاروتیک  نزد مولوی بلخی ِ بعداً رومی، زبان ِتن نیست . شعرها پیش از آن‌که به خود ِتن  بپردازند به عرف ِتن و به رفتار ِ آن در جامعه می‌اندیشند، یعنی بیشتر ناظر برتن‌اند تا برآمده از تن. درمیان قصّه‌های مثنوی، قصّه‌های در قلمروی شهوت کم نیستند. اما همه حاکی از اشتهای قصّه گو به جنس و عضو ِجنسی است، ونه زندگی ِ این دو دراو ودر زبان ِاو. معذالک در همین زبان، پیش مولوی هرعضوجنسی برای خود نامی دارد، که با همان نام در متن می‌نشیند و، مثل دیگر ِ نام‌های بدن، ارزش ِهجائی و لغوی ِخودرا در شعر با خودمی‌بَرد، وزیرتیغ ریا، پرده داری و ضعف ِ اخلاقی ِمحیط ِخود، سانسور نمی‌شود. در واقع سخن ِاروتیک در شعر ِمولوی سخنی برهنه، و اروتیسم ِاو اروتیسم ِافشا و پرده دری است، نه بیان ِجسم و جنس. یعنی قلمرو ِ قصه قلمرو ِشهوت است، اما  صحبت از خوی جامعه درآنست نه خوی تن و زندگی ِ ِگوشت و پوست .

نمی‌خواهم با این حرف تعریفی از سخن ِاروتیک داده باشم، ویا آن را محدود به تعریفی کنم. چرا که هر تعریفی از اروتیسم در ادبیات، ادبیاتِ اروتیک را از آزادی بیان می‌اندازد، ویا دست کم   آزادی تجربه  را از آن می‌گیرد. وقصد من در هنر ِنویسش، و بطریق اولی در این یادداشت، این نیست. برعکس در اینجا می‌خواهم از مرزی که گاه از آن نمی‌گذریم بگذریم. نه ما، که فرزانه تر از مائی چون مولوی، بسیار پیش تر از ما از آن می‌گذشته است. شاعری که هنوزهم  در جامعه‌ی ما نمونه‌ی تربیت، و درجمع ِ واعظان ِما  مدل ِ فرزانگی مانده است. اما آنچه ما از او، اینجا و آنجا، مُدل می‌کنیم نام او و شهرت ِاوست، نه کار ِ او. که انگار کار ِمدل‌ها «کار ِنیکان»  است و نباید قیاس از خود بگیریم .
حضورِعضو درمتن
قصه‌های شهوانی مولوی  قصّه‌هائی هستند درباره‌ی جسم و جنس، و نه قصّه‌های ِ جسم و جنس . به همین جهت  شعر‌های عشقی و آمیزشی در مثنویِ مولوی نتوانسته اند، ویا نخواسته اند، زبانی اروتیک  بیافرینند. گرچه قصه‌ی شهوی بهر حال در اینجا یک قصه‌ی ادبی است. و ما نمی‌توانیم حضور نوعی ادبیات اروتیک را در مثنوی ندیده بگیریم . چرا که او دریچه‌هائی را بر این ادبیات، آنهم درآن عصر و زمانه، به شهامت گشوده است که ما حالا، در این عصر و زمانه، داریم آنهارا به جبونی، واز ترس، می‌بندیم. که اگر نمی‌بندیم بازشان هم نمی‌کنیم ازترس.
ترسِ از چی؟ چیزی که چهره ندارد. تعریف ندارد: عفت عمومی؟ اخلاق؟  سانسور؟ – نمی‌دانیم.
و ما همیشه از آنچه نمی‌دانیم می‌ترسیم.
مولوی دربیان ِهمین قصه‌ها، و درهمین زبان، اعضای بدن را نفی ِبلد نمی‌کند، و این امتیاز ِ  بزرگ ِزبان اوست. یعنی اینکه عضو جنسی در شعر مولوی سانسور نمی‌شود، و به عبارت ساده تر اینکه در ابیات ِاو بیان ِجسم، و زبان ِتن، قربانی ِچیزی بنام «عفّت ِعمومی» نمی‌شود.
چه در حکایت ِمردی که چادر پوشید ودر مجلس روضه میان زنان نشست، وهنگامی که واعظ   از«موی عانه» (۱) ودرازی مجاز ِ آن در نماز سخن می‌گفت، او از«خواهرِ» کناری می‌خواست که عانه اش را «بهر خشنودی حق» اندازه بگیرد، ….
وبا زبانی راحت می‌سراید :
دست ِ زن را کرد در شلوار مرد
کیر ِ او بر دست زن آسیب کرد
نعره ای زد سخت اندر حال زن
گفت واعظ : بر دلش زد گفت ِمن!
گفت : نه بر دل نزد بر دست زد
وای اگر بر دل زدی، ای پُرخِرد…
و در ادامه‌ی آن می‌رسیم به قصه‌ی «مؤذّن ِ بدآواز و مرد کافر…» که در طلب شوهری مسلمان برای دخترش است :
گفت دختر این چنین آواز زشت
هیچ نشنیدم در این دیر و کنشت…
چون یقین گشتش رُخ ِاو زرد شد
از مسلمانی دل ِ او سرد شد…
همچو آن زن کو جماع ِ خر بدید
گفت آوه! چیست این فحل ِ فرید
گر جماع این است  بُردند این خران
بر کُس ِ ما می‌ریند این شوهران
(۲) الخ……
(کلیات مثنوی، نشر طلوع، ص۱۰۰۳)

و چه درقطعه‌ی «نواختن سلطان ایاز را…» که نگران خردی ِکیرش نباشد، مهم هوش اواست که بزرگ است :
ای ایاز پر نیاز ِصدق کیش
صدق ِتو از بحر و از کوه است بیش
نه بوقت شهوتت باشد عثار (۳)
که رود عقل ِچو کوهت کاه وار…
مردی این مردی ست نه ریش و ذکّر
ورنه بودی شاهِ مردان کیر ِخر…
روسپی باشد که از جولان ِ کیر
عقل او موشی شود شهوت چو شیر
(همان کتاب، ص ۱۰۲۴)
این ابیات ِمثنوی ِمعنوی انگار در همان روزگار هم نگهبانان اخلاق عمومی را برآشفته بوده است که مولوی را به دفاع از آنها بر انگیخته است. وکه خودش در دفاع از خودش می‌گفته است :
بیت ِ من بیت نیست  اقلیم است
شعر ِ من هزل نیست  تعلیم است
و درتوجیه این معنی، ما به اشعاربسیاری  بر می‌خوریم که در آنها  در عین طرح ِ اروتیک ِ قصّه، می‌خواهد نتیجه ای در قلمرو‌های دیگر ازآن بگیرد. فی المثل از صحنه‌ی عشقبازی ِ این دو همجنس‌گرا:
«حکایت آن مخنّث و پرسیدن ِ لوطی از او در حالت ِ لواط که این خنجر از بهر چیست؟ گفت از برای آنکه هرکسی با من بد  بیندیشد اشکمش بشکافم. لوطی که بر سر او آمد و شد می‌کرد می‌گفت: الحمد للله که من بد نمی‌اندیشم با تو.»:
کَنده ای (۴) را لوطی ای در خانه برد
سرنگون افکندش و در وی فشرد
بر میانش خنجری دید آن لعین
پس بگفتش بر میانت چیست این
گفت آنک ِبا من ار یک بد منش
بد بیندیشد بدرّم اشکمش
گفت لوطی حمد لله را که من
بد نیندیشیده ام با تو به فن
چونکه مردی نیست خنجر‌ها چه سود
چون نباشد دل  ندارد سود خوُد…
گر دلیلت هست اندر فعل آر
تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار
خائفان راه را کردی دلیر
از همه لرزان تری تو زیرزیر
ای مخنّث پیش رفته از سپاه
بر دروغ ِ ریش تو کیرت گواه
چون ز نا مردی دل آکنده شود
ریش و سبلت موجب خنده شود.
(به نقل از دفتر پنجم مثنوی معنوی تصحیح نیکلسون، اکبر علمی)
ویا ابیاتی  که در «حکایت آن دو برادر: … یکی کوسه و یکی  اِمرد، که شبی در عزب‌خانه خفتند، اتفاق را اِمرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد، عاقنت دبّاب (لواط کار)  آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس ِاو بر داشت، کودک بیدار شد به جنگ، که آن خشت‌ها کو، کجا بردی…”
کوسه را بد برزنخدان چهار مو
لیک همچون ماهِ بدرش بود رو
کودک ِ اِمرد به صورت بود زشت
هم نهاد اندر پس ِ کون بیست خشت…
و از زبان کودک به شکوه ادامه می‌دهد که :
خانقاهی که بُوَد بهتر مکان
من ندیدم یک دمی ‌در وی امان
رو به من آرند مشتی حمزه خوار
چشم‌ها پر نطفه، کف خایه فشار
وانکه ناموسی ست خود از زیر زیر
غمزه دزدد می‌دهد مالش به کیر
خانقه چون این بُوَد بازار ِ عام
چون بوَد خر گله و دیوان خام
خر کجا ناموس و تقوا از کجا
خر چه داند خشیت و خوف و رجا
عقل باشد ایمنی و عدل جو
بر زن و بر مرد اما عقل کو ؟
ور گریزم من روم سوی زنان
همچو یو سف افتم اندر افتتان…
نه زمردان چاره دارم نز زنان
چون کنم که نی از اینم  نه از آن
بعد از آن، کودک به کوسه بنگریست
گفت او با آن دو مو از غم بریست
بر زنخ  سه چار مو  بهر ِ نُمون
بهتر از سی خشت گرداگرد ِ کون..

( مثنوی معنوی دفترششم  نشر طلوع ص۱۲۸۴)
مولوی  این زبان را، چه به قصد قصّه سازی، و چه به قصد هنر ِشاعری اش (دراینجا مثنوی سازی) بکار برده باشد، وحتی چه مطلقا به قصد ارائه‌ی تصویری از شهوت جسمانی، به هر حال ما با نوعی سخن اروتیک در شعر مولوی مواجه هستیم .
نوعی ادبیات اروتیک که در عین حال بخش بزرگی از رفتارِجامعه‌ی زمان او را در بر می‌گیرد، وخصیصه‌ی آن تنها شهامت در بیان ِراحت و بی عقده‌ی واژه‌های تناسلی، آنچنان که گفتیم، نیست. نه، تنها این نیست. بلکه در همان نقش راوی هم گاه با صحنه‌هائی از آغوش، عشق و همخوابگی بر می‌خوریم. وگاه حتّی با فانتاسم‌های عجیب و غریب شهوی:
سردار پهلوانی که درحین ِجماع در بستر، خبر ِحمله‌ی شیری را می‌شنود که به خیمه و خرگاه او تاخته و رعب وحشت بر انگیخته است. بر می‌جهد و شمشیر بکف در حالت ِنعوظ با کون برهنه به لشگر می‌زند، شیر را می‌کشد و در همان حالت ِهنوزدرنعوظ، به بستر برمی‌گردد وبه «کار»ش ادامه می‌دهد:
چون برون انداخت شلوار و نشست
در میان پای ِ زن  آن زن پرست
چون ذ َکر سوی مَقر می‌رفت راست
رستخیز و غلغل از لشگر بخاست
بر جهید و کون برهنه سوی صف
ذوالفقار ِهمچو آتش  او بکف…
زد بشمشیر و سرش را  برشکافت
زود سوی خیمه‌ی  مه رو  شتافت
چونکه خود را او بدان حوری نُمود
مردی ِ او همچنان  برپای بود
با چنان شیری به چالش گشت جفت
مردی ِ او مانده یر پای و نخفت
آن بت ِشیرین لقای ماه رو
در عجب در ماند از مردی ِ او
جُفت شد با او به شهوت آن زمان
متحد گشتند حالی  آن دو جان…
پیداست که این قصه و نظائر آن همه مصنوع اند، و محصول خیال مولوی، وجائی در دنیای واقعی ندارند. به همین جهت تمایل‌های شخصی او، بعنوان آخوند، بیشتر در آنها سایه زده است تا معیار‌های عقیدتی ِ قشر‌های دیگر ِجامعه.
در این قصه‌ها همه جا از زنان ِهمخوابه و از پسران ِ همجنس طلب به خواری یاد شده است، بطوریکه انگار لذت، وحق لذت بردن همیشه از آن ِ مردان، وآنهم مردان فاعل، بوده است. از میان قصه‌های روایتی در ادبیات به نظرمن ابلهانه ترینشان روایت‌های اروتیک است، که خلق ِحس نمی‌کنند. نه تنها خلق حس نمی‌کنند بلکه در تسری واز تسری ِحس ِخلق شده ناتوان می‌مانند. چون روایت می‌کنند،.و روایتِ حس غیر از خلق ِ حس است. ومعذالک در هر دوسبک، توفیق ِاثر در ایجاز ِآن است و نه درشرح . بویژه در ادبیات اروتیک.
معمولا آنکه کمتر حرف می‌زند بیشترین حرف را می‌زند.
و ناتوانی ِ زبان غالبا در همین نکته تظاهر می‌کند: چون همه چیز را نمی‌شود گفت  ازگفتن ِ چیزهای دیگرهم عاجز می‌مانیم. مولوی نخواسته است به این عجز، عجز ِلغت را هم اضافه کند. لذا عضو جنسی را- مرد یا زن – با تمام ارزش ِ عروضی و لفظی‌اش در مصرع خود جا می‌دهد. ونیز همه‌ی منظومه‌ی لغوی ِمربوط به جسم و جنس را، و جُماع را. بی محابا .
میل، میل ِجماع، درسخن مولوی، و در خود او، به شدت هست. اما تظاهرآنها در یک نویسش ِ اروتیک فقط در حد ِروایت می‌آید نه باز سازی ِصحنه‌ها. صحنه‌هائی ازعطش ِجنسی، آغوش، نُعوظ، انزال، منتها همه در ژانر ِگزارش و نه باز آفرینی ِآن صحنه‌ها (که قدرت ِزبان می‌طلبد و تنها زبانی توانا قادر به آفرینش آنست).
اما مولوی درهمان ناتوانی ِزبان – حتّی –  تا  توصیف لحظه‌ی اورگاسم پیش می‌رود، زبانی بی پرده، در واژه‌هائی پرده در:
قصه‌ی  پدری که دختر بالغ ش را به داماد می‌دهد و اورا از حامله شدن از آن داماد پرهیز می‌دهد. ولی دختر، خواسته نا خواسته حامله می‌شود، وپدر به شماتت بر می‌خیزد که:
– من نگفتم که از او دوری گزین؟
این وصیت‌های من خود باد بود؟…
گفت : بابا چون کنم پرهیز من
آتش و پنبه است، بی شک، مرد و زن
گفت : من گفتم که سوی او مرو
تو  پذیرای  مَنی ِ او  مشو
در زمان  حال و انزال و خوشی
خویشتن باید که از او دَرکشی
گفت : کِی دانم که انزالش کِی است
این نهان است و بغایت دوردَست
گفت : چشمش چون کلابیسه شود
فهم کن کآن وقت ِ انزالش بُوَد
گفت : تا چشمش  کلابیسه شدن
کور گشته ست این دو چشم ِکور ِمن..
(همان، ص.۱٠٢۵)
معذالک این روایات واین سخنان ومولوی، عارف بزرگ ِعصر و پیشوای شهر، سال‌های سال در زبان مربی‌ها و مرباهای ما، بعنوان فرهنگ ِ موعظه تکرار شده است، وهیچوقت از هیچیک از آنها مفهومی بنام «عفت عمومی» جریحه دار نشده  است (اگرنه عفت خصوصی!). چه در آن قصه‌ی مشهور ِجماع خر و «خاتونی …که کیر رادید و کدو را ندید» (دفتر پنجم) و چه آنجا که مؤمنی در غیاب بانوبا کنیزکِ خود هم بستر می‌شود، و با سررسیدن ِبانو از حمام، سراسیمه و لرزان در حالت ِانزال به نماز می‌ایستد:
شوی ِخود را دید قائم در نماز
در گمان افتاد زن زان اهتزاز
شوی را برداشت دامن بی خطر
دید آلوده ی منی خُصیه و ذکَر
از ذکَر باقی ِ نطفه می‌چکید

ران و زانو گشته آلوده و پلید
بر سرش زد سیلی و گفت ای مهین
خُصیه‌ی مرد ِنمازی باشد این؟
لایق ذِکر و نماز است این ذکَر؟
وین چنین ران و زَهار ِ پُرقذَر؟…(۵)

روز محشر هر نهان پیدا شود
هم زخود هر مجرمی رسوا شود…
پای گوید من شدستم تا  منی
فرج گوید من بکردستم زنی…  (و الخ)
(دفتر پنجم ص. ۹۳۹)
واژه‌های «خُصیه» و «ذکَر» در مصرع چهارم و «فرج» در مصرع آخر در زبان عرَب، به ترتیب به معنای خایه و کیر و کس آمده اند. از خود می‌پرسم آیا عربی کردن ِنام اعضاء تناسلی  پیش ِفارسی زبانان، بخاطر تلطیف ِ«شوک» است ویا برای تبعید ِآنها از حوزه‌ی فهمِ ِعام؟ معذالک کلمه‌ی «خصیه» در این مصرع ِمولوی به خاطر وزن شعر و رعایت ِطول مصرع هم نیست، چون «خایه» هم می‌توانست در وزن ِمصرع (در اینجا بحر رمل) خوب بنشیند. که تازه برای خواص هم گفتن ِ«خایه‌ی مرد ِنمازی باشد این» مصرعی روان‌تر و شنیدنی‌تر می‌شد. نظیر این ابیات را درسراسر مثنوی ودر بطن ِگفتارواندیشه‌ها وآموزش‌های مولوی بسیار می‌یبینیم .
روز، رویت روی خاتونان تر
کیر  ِزشتت  شب بَتر از کیر خر
رفت در حمام او رنجور جان
کون دریده همچو دلق تونیان…
چون میان پای آن خاتون نشست

پس قضا آمد ره ِ عیشش ببست
خش خش ِموشی بگوشش دررسید
خُفت کیرش، شهوتش درجا رمید…
شیرکُشتن سوی خیمه آمدن
وآن ذَکَر قائم چو شاخ کرگدن
باز این سستی و، این ناموس کوش

کو فرو مُرد ازیکی خش خشتِ موش…
فراموش نکنیم که مثنوی معنوی ِ مولوی کتابی است که هنوزدارد وعظ و منبر را تغذیه می‌کند، در خانقاه و درمسجد. اگر نه به تظاهر، لااقل همیشه با واعظان ما (نخبه‌هاشان) زیرِعبا می‌رود.
شاعران ما نباید این قلمرو ِزبانی را از زبان شعرشان خذف کنند. این روانی و بی عقدگی را از مولوی بیاموزیم. اعضاء بدن ِما، هرعضوی، در نویسش ِ ما ودر متن، ارزش ِادبی، هجائی و ساختمانی ِخود را دارند. ودر زبان فارسی و در فرهنگ‌های لغت سکونت دارند، جای خود را و ماوای خورا دارند. ما نباید آن‌ها را از موطن خودشان تبعید کنیم. فرهنگ‌های مشهور و شرم‌آوری را دیده‌ام که از ذکر لغت‌های کون و کیر و کس طفره رفته اند، ودر نتیجه از مشتقات و خانواده‌های آنها، که خود خزینه‌ی فرهنگی بزرگی می‌سازند، نیز خالی مانده اند. وفرهنگ‌های بی‌فرهنگ دیگری که این کلمه‌ها را «مستهجن» دیده‌اند، ولی در عوض جای برجسته ای به معادل‌های عربی آنها مثل، فرج، ذَکَر، مقعد و حتی جمع شکسته‌ی آنها (فروج، ذکور، مقاعد) اختصاص داده‌اند  ومسخره‌تر اینکه دراینجا نیزازذکرنام معادل فارسی ِآنهاشرم کرده اند. من نیز از ذکرنام این فرهنگ‌ها در اینجا شرم می‌کنم، که شان ِ نام بردن ندارند. وفکر می‌کنم که از میان دیکسیونرهای موجود، فرهنگ معین و فرهنگ سخن شاید بهترین‌هائی باشند که پرنسیپ‌های لغت نویسی را رعایت کرده اند واز واژه‌های تناسلی و سکسی ما بدون تخفیف و تحقیر حرف زده و تعریف داده اند. و خانواده‌ها و مشتقات این لغات را به اهل جستجوچنانکه باید شناسانده اند.
ما – شاعران و نویسندگان – باید تابوها را از این واژه‌هایی که تابو نمی‌طلبند بر داریم. چرا که محشور ِشب و روز ِما بوده اند. با ما و در ما محشور، صمیم وندیم مانده اند. ما که در زبان زندگی می‌کنیم بدهکار ِزبان می‌مانیم اگر این صمیم وندیم‌ها را بیگانه با زبان بکنیم، و برای آنها واسطه و پرده و نرده بتراشیم .
عضو ِپنهان در تن ارزش ِشعری دارد. یکه خوردن ِما از دیدن آنچه در تن و از تن پنهان می‌کنیم کمتر از دیدن ضلع ِپنهان در شعر نیست . ما باید بتوانیم تن وتابوهایش را به شعر برسانیم. وشعر را به آنچه در طلب ِآنست – به زیبا – برسانیم.
و زیبا، درهرمتنی اروتیک است. یک نویسش ِخوب – شعر یا نثر- ما را در تمتع ِازخود گاه تا مرز انزال می‌برد. و در این معنی، ادبیات اروتیسم است . وچیزی جز اروتیسم نیست .
یداله رویائی (از میان یادداشت‌ها)

زیرنویس‌ها:
۱- موی اطراف اندام تناسلی
۲ – بر کس ما ریده اند این شوهران (بعضی چاپ‌ها)
۳ – لغزیدن و باسر بزمین افتادن
۴ – کَنده، به فتح کاف، به معنای مرد جوان و تنومند ولی مفعول آمده است، اِمرَد.
۵- زهار: موی روئیده در اطراف کیر و خایه. پشمکِ اطراف کس.
قذر: کثافت و پلیدی

 

یک دیدگاه در “عضوجنسی در شعر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *