آنتونیو گرامشی
آنتونیو فرانچسکو گرامشی (به ایتالیایی: Antonio Gramsci) (زادهٔ ۲۲ ژانویه ۱۸۹۱ در ساردینیا، ایتالیا – درگذشتهٔ ۲۲ آوریل ۱۹۳۷ در رم، ایتالیا) فیلسوف، انقلابی، و نظریهپرداز بزرگ مارکسیست، و از رهبران و بنیانگذاران حزب کمونیست ایتالیا بود. گرامشی از تئوریسینها و مبارزان ضدسرمایهداری و مفهومپرداز نظریه و اصطلاح مشهور هژمونی (فرادستی/ فرادستی فرهنگی) است.
گرامشی در خانوادهای از طبقهٔ متوسّط پایین، در آلس، واقع در جزیرهٔ ساردینیا، ایتالیا به دنیا آمد. در هنگام کودکی گاهی از مدرسه فرار میکرد تا کمک خرج خانوادهاش باشد. وی به سبب قوزی که بر پشت داشت از سوی همکلاسان و دوستانش مورد آزار قرار میگرفت و همین باعث شد تا به انزوا پناه ببرد و به مطالعهٔ تاریخ و فلسفه بپردازد.
در نه سالگی دبستان را ترک کرد و به کار مشغول شد. بعدها دوباره تحصیلات خود را در رشتهٔ زبانشناسی ادامه داد و از همین دوران رفتوآمد را به محافل سوسیالیست ایتالیا آغاز کرد. در ۱۹۱۶ در روزنامهٔ آوانتی ارگان بعدی حزب کمونیست ایتالیا مشغول به کار شد. در همین سالها و بهدنبال پیروزی انقلاب در روسیه، ایتالیا نیز دستخوش ناآرامی شد و شورش معروف شهر تورین با خواست «صلح و نان» درگرفت. در ۱۹۱۹ و در کنگرهٔ بولونیا، گرامشی خواهان آن شد که حزب سوسیالیست ایتالیا به انترناسیونال سوم که لنین بنیان گذاشته بود بپیوندد. در مارس ۱۹۲۰ کارگران کارخانهٔ فیات در تورین دست به اعتصاب بزرگی زدند. گرامشی ضمن پشتیبانی از اعتصاب، از موضع حزب سوسیالیست در این مورد بهشدّت انتقاد کرد. در ماههای اوت و سپتامبر همان سال اعتصاب گسترش یافت و کارخانههای تورین به اشغال کارگران درآمد که با تجربهٔ شوراهای کارگری همراه بود. انتقادهای گرامشی به حزب سوسیالیست همچنان شدّت گرفت تا سرانجام به انشعاب حزب در کنگرهٔ «لیوورنو» و تشکیل حزب کمونیست ایتالیا در ۱۹۲۱ انجامید. در ۱۹۲۳ به عنوان نمایندهٔ حزب کمونیست ایتالیا به مسکو رفت و در همانجا با یک دختر روس به نام جولیا شوخت ازدواج کرد. این دوران همچنین دوران رشد فاشیستها در ایتالیا و حملات آنان به کارگران بود. گرامشی در ۱۹۲۴ به نمایندگی پارلمان برگزیده شد و به ایتالیا بازگشت و در همان سال دبیر حزب کمونیست ایتالیا شد. در ۱۹۲۶ و طی اختلافاتی که درون حزب کمونیست ایتالیا پیش آمده بود، گرامشی از خط مشی تشکیل یک بلوک ضد فاشیست پشتیبانی میکرد و در همان سال در نامهای به رهبری حزب کمونیست اتحاد شوروی خواهان آرامکردن اختلافهای درونی آن حزب شد.
او در سال ۱۹۲۶، بهدلیل فعالیتهای انقلابی زندانی شد و دادگاه حکومت فاشیستی او را به ۲۰ سال زندان محکوم کرد. روز ۸ نوامبر ۱۹۲۶ گرامشی بازداشت و به زندانی در میلان منتقل شد. در دادگاه به بیست سال و چهار ماه زندان محکوم شد و در شرایطی که بهشدّت بیمار بود به زندان توری منتقل شد. از ۱۹۲۹ وسایل لازم برای کار و نگارش را در زندان به دست آورد و از همانجا نوشتن آثاری را شروع کرد که بعدها به «دفترها» و «نامههای زندان» گرامشی معروف شد. گرامشی از زندان نسبت به خطمشی چپروانه انترناسیونال کمونیست که سوسیالدمکراتها را «سوسیال فاشیسم» معرفی میکرد و سیاست «جبههٔ واحد» را کنار گذاشته بود، انتقاد کرد.
در ۱۹۳۲ بیماری گرامشی تشدید شد ولی مقامات اجازهٔ انتقال او به بیمارستان را نمیدادند. در اکتبر ۱۹۳۳ و بر اثر یک مبارزهٔ جهانی سرانجام گرامشی به یک درمانگاه انتقال یافت. سال بعد به بیمارستانی در رم منتقل شد. در ۲۱ آوریل ۱۹۳۷ گرامشی بهطور رسمی آزاد اعلام شد. یک هفته بعد در ۲۷ آوریل آنتونیو گرامشی در همان روزی که برای بازگشت او به ساردینیا در نظر گرفته شده بود و در سن ۴۶ سالگی درگذشت.
بنیتو موسولینی سیاستمدار حزب فاشیست ایتالیا وی را مغز متفکّر حزب کمونیست ایتالیا میشمرد و او بود که باعث شد گرامشی سالهای بسیاری را در زندانهای رژیم فاشیستی به اسارت بگذراند.
آنچه رخ میدهد ازاینروی نیست که برخی میخواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که تودهی انسانها با میل خویش کنارهگیری میکنند و رخصت فعالیت و کور شدن به گرههایی را میدهند که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آنها را از هم بدرد. اجازهی اشاعهی قوانینی را میدهند که تنها طغیان خواهد توانست آنها را باطل کند و میگذارند انسانهایی بر قدرت سوار شوند که بعدها تنها شورش خواهد توانست آنها را سرنگون کند.
هیچکس از خویش نمیپرسد یا اندکاند کسانی که از خویش میپرسند: اگر من هم وظیفهام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به ارادهی خویش بگذارم، آیا آنچه رخداده است روی میداد؟
بیزارم از بیتفاوتها! من نیز چون فریدریش هبل گمان میکنم زیستن به معنای پارتیزان بودن است۱. انسانهای دستتنها و بیگانه با شهر، نمیتوانند وجود داشته باشند. آنکه زنده است نمیتواند بهراستی شهروند باشد و موضعگیری نکند. بیتفاوتی کاهلی است، انگلوارگی است، بیجربزگی است. زندگی نیست و ازاینروست که من از بیتفاوتها بیزارم.
بیتفاوتی وزنه مردهی تاریخ است، گلولهای سربی است برای فرد مبدع و مبتکر؛ و مادهی راکدی که در آن غالب هیجانهای درخشان غرق میشوند. باتلاقی است که شهری کهنه را دربر میگیرد و بهتر از دیوارهای محکم و نیکوتر از سینهی جنگجویان از آن شهر محافظت میکند؛ زیرا در مردابهای غلیظ گلآلود خویش حملهکنندگان را میبلعد و از میان میبرد و دلسرد میکند و گاه نیز ایشان را از اقدام قهرمانانه منصرف میکند.
بیتفاوتی وزنه مردهی تاریخ است
بیتفاوتی، قدرتمندانه در تاریخ عمل میکند. منفعلانه عمل میکند اما عمل میکند. قضا و قدر است و آنچه نمیتوان روی آن حساب کرد. آنچه برنامهها را ویران میکند که طرحهای خوشساخت را واژگون میکند. مادهی زشتی است که علیه شعور طغیان میکند و آن را خفه میکند؛ و اینچنین است آنچه روی میدهد؛ در رهی که روی همه هموار میشود، امکان خیری که یک کنش قهرمانانه (با ارزش جهانشمول آن) میتواند به وجود آورد، دیگر آنقدر ناشی از ابتکار معدود افرادی که عمل میکنند، نیست، بلکه به بیتفاوتی و عدم حضور بسیاری از آنها وابسته است.
تقدیری که به نظر میرسد بر تاریخ مسلط است، هیچ نیست مگر نمودِ وهمیِ این بیتفاوتی و عدم حضور که در سایهی عواملی پخته میشوند، دستهای مسدودی که دام زندگی همگانی را میبافند، دستهایی که هیچ نظارتی آنها را نگاهبانی نمیکند و توده غافل است چون اهمیتی به آن نمیدهد.
تقدیرهای یک عصر، همه دستساز بینشهای باریک و اهداف کوتاهمدت و بلندپروازیها و علائق شخصی گروههای کوچک کنشگرند. ولی تودهی انسانها غافلاند؛ زیرا بدان وقعی نمیگذارند. آنگاه عواملی که دیگر پختهشدهاند سر برمیآورند و دامِ در سایه بافتهشده نیز برای ایفای نقش خویش سر میرسد.نوشتههای مرتبط
به همین روی به نظر چنین میرسد که تقدیری هست در فرو فکندن همهچیز و همهکس. به نظر میرسد تاریخ هیچ نیست جز یک پدیدهی طبیعی عظیم، یک فوران. یک زمینلرزه که همه قربانی او میشوند. آنکه خواسته و آنکه نخواسته، آنکه میدانسته و آنکه نمیدانسته، آنکه کنشگر بوده و آنکه بیتفاوت؛ و این آخری به خشم میآید و میخواهد خود را از پیامدهای رویداد مبرا کند. میخواهد آشکارا بگوید که او نمیخواسته؛ که او مسئول نبوده. برخی ترحمانگیزانِ ناله میکنند، بقیه با وقاحت دشنام میگویند. ولی هیچکس از خویش نمیپرسد با اندکاند آنان که از خویش میپرسند: اگر من هم وظیفهام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به ارادهی خویش بگذارم، به نظر خود، آیا آنچه رخداده است روی میداد؟ ولی هیچکس نیست با اندکاند آنان که از بیتفاوتی خویش ضربهای میخورند و از دیرباوریشان و از آغوش نگشودن برای … و کنش نورزیدنشان با گروههای شهروندانی که دقیقاً برای پرهیز از همان شر میجنگیدند و تکلیف خویش را برای بار آوردن آن خیر به انجام میرساندند.
بیشترشان اما ترجیح میدهند در رویدادهای رخداده سخن از ورشکستگی آرمانها بگویند و برنامههای به شکست انجامیدهشان را بازگو کنند و ازایندست دلخوشکنکهای دیگر؛ و اینگونه غیبت خویش را در ایفای هر مسئولیت از سر میگیرند.
من زندهام. من پارتیزانم. پس بیزارم از آنکه مشارکت نمیکند. من از بیتفاوتها بیزارم.
البته نه از این بابت که از قبل نمیتوانند چیزها را واضح ببینند و چند باری قادر نبودهاند راهحلهای خوبی برای مشکلات حاد یا مشکلاتی که نیاز به آمادگی وسیع و زمان کافی داشتهاند و به همان نسبت اضطراری بودهاند را پیشنهاد بدهند، بلکه به این دلیل که این راهحلها باحالتی بسیار زیبا عقیم میمانند و این مشارکت در زندگی همگانی با هیچ نور اخلاقیای جان نمییابد. چون محصول یک کنجکاوی روشنفکرانه است و نه ناشی از احساس گزندهی یک مسئولیت تاریخی که همه را در زندگی کنشگر میخواهد و لاادریگرایی (ندانم گویی) و بیتفاوتی را بههیچروی نمیپذیرد. همچنین بدین خاطر نیز بیزارم از بیتفاوتها: زیرا نالهی معصوم جاوید بودنشان ملولم میکند. من از هر یک از ایشان حساب میپرسم که چگونه تکلیفی را که زندگی برایشان مقرر کرده و روزبهروز مقرر میکند به انجام نرساندهاند و از هر آنچه کردهاند و بهویژه از هر آنچه نکردهاند و احساس میکنم بتوانم سخت باشم و ترحم خویش را تلف و اشکهایم را با آنها قسمت نکنم.
من پارتیزانم، زندهام و در وجدانهای ستبر همسوی خویش صدای تپش کنشگری شهری را میشنوم که بخش من دارد آن را میسازد و در آن نیروی اجتماعی بر روی افراد معدودی سنگینی میکند؛ و در آن هر چیزی که روی میدهد اتفاقی و قضا قدری نیست و عملکرد شهروندان هوشمندانه است. در آن شهر هیچکس نیست که بر پنجره به تماشا بماند آنگاهکه اندک کسانی دارند از جان خویش درمیگذرند و رگهایشان در این فداکاری دریده میشوند؛ و به همراهشان کسی هم نیست که بر پنجره بماند و کمین کند تا از اندک خیری که کنشگری کسانی چون آنها به همراه آورده استفاده کند و اوهام خویش را با توهین به آنکه دستش از جان شسته و رگش دریده شده بیرون بریزد که چرا در نیل به ارادهی خویش موفق نبوده است.
من زندهام. من پارتیزانم. پس بیزارم از آنکه مشارکت نمیکند. من از بیتفاوتها بیزارم.
۱۱ فوریه ۱۹۱۷
{۱} فریدرش هبل یادداشتهای روزانه. با مقدمهی شیپیو ازلاتاپر، کارابا، لانچانو ۱۹۱۲، فرهنگی روح، صفحهی ۸۲ زندهبودن به معنای پارتیزان بودن است. درنگها، شمارهای ۲۱۲۷. این سخن فریدرش هبل در شمارهای از مجلهی فریاد خلق در ماه می ۱۹۱۶ منتشرشده بود. البته به همراه دو درنگ زیر: ۱- زندانی مبلغ آزادی است. ۲- جوان غالباً به خاطر این تفکر که جهان با او آغاز میشود، سرزنش میشود. ولی پیر را غالباً گمان بر این است که جهان با او خاتمه خواهد یافت. کدام بدتر است؟
کتابشناسی
گرامشی و انقلاب، مقالاتی پیرامون انقلاب اکتبر، ترجمهٔ علیرضا نیاززاده نجفی، تهران: نشر چشمه، 1399
رستاخیز (IL RISORGIMENTO)
گذشته و حال
تزهایی دربارهٔ تاکتیکهای حزب کمونیست ایتالیا (تزهای رم)، ترجمهٔ محمد حاجیزاده، تهران: نشر تاریخ، ۱۳۵۸
دربارهٔ آموزش و فرهنگ، ترجمهٔ م. سرخرودی و ر. آروین، تهران: نشر پژواک، ۱۳۵۸
ستمگران و ستمبران، ترجمهٔ وارتان میکائیلیان، تهران: انتشارات فرهنگ نوین، ۱۳۶۰
پیدایش روشنفکران، ترجمهٔ جلال آلاحمد، تهران: انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۷
شهریار جدید، ترجمهٔ عطاءالله نوریان، تهران: نشر اختران، ۱۳۸۶
دولت و جامعهٔ مدنی، ترجمهٔ عباس میلانی، تهران: نشر اختران، ۱۳۸۴
ماتریالیسم تاریخی
نامههای زندان، ترجمهٔ مریم علوینیا، تهران: نشر آگاه، ۱۳۶۲
سوسیالیسم فاشیسم و انقلاب، ترجمه کامران برادران، آگه
معادلات و تناقضات، ترجمه شاپور اعتماد، طرح نو
نامههای زندان گرامشی توسط خواهرزن او «تاتیانا شوخت» در محل امنی نگهداری شد. سپس به مسکو فرستاده شد و پس از پایان جنگ در اختیار پالمیرو تولیاتی دوست گرامشی و رهبر بعدی حزب کمونیست ایتالیا قرار گرفت. از او آثاری در زمینهٔ تئوریزه کردن مفاهیمی کلیدی همچون هژمونی (چیرگیخواهی)، جامعهٔ مدنی، نسبت زیربنا و روبنا در سیستم سرمایهداری، ماهیت طبقاتی روشنفکران، و جنگ قدرت به جا ماندهاست.
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.