دسته: داستان فارسی
-

خلاصه داستان ‘همنوايی شبانه ارکستر چوبها’ | رضا قاسمی
راوی به قتل رسيده، اما همچنان نقل می گويد و گزارش می دهد که قاتل او يعنی پروفت را دستگير کرده اند. مستاجران ديگر هم هر يک به نحوی از ساختمان پراکنده می شوند، و راه برای نقشه های سيد باز می شود که به چيزی جز تصرف طبقه ششم نمی انديشد. آخرين رويداد رمان…
-

بخش نخست رمان چاه بابل | رضا قاسمی
متن کامل رمان چاه بابل بخشی از رمان ‘چاه بابل’ که توسط نشر باران در سال ۱۹۹۸ در سوئد چاپ شده است: پارهی يکمشمايل سرگردان فليسيا ۱ از جمله دلايلی که برای اثبات تناسخ می آورند يکی اين است که در زندگی بارها به اشخاصی برمی خوريم که نمی شناسيم و با اين حال چهره
-

خاطرات زندان | شهرنوش پارسی پور
در خاطرات زندان شهرنوش پارسی پور، به غير از سرگذشت خود او ماجراهای ديگری که بر ديگر زندانيان گذشته آمده است. ماجراهايی که نکته تمايز کتاب با کتاب های همانند شده است. يک نمونه از اين ماجراها را در اينجا به عنوان نمونه نثر و سبک و سياق نوشتن خانم پارسی پور می آوريم.
-

چشم | ناصر غیاثی
ملحفههای سفید روی مبل را فقط در تلویزیون دیده بود. نشان اشرافیت. ” فقر” دو زن و پسرک، همچنان لبخند به لب، دم ِ در ِ اتاق ِ از امروز ِ او ایستاده بودند. برگشت، به طرف در رفت.
-

یک دوستی سه نفره | شیوا مقانلو
اطره ي پررنگي هم دارم از يک روز برفي که سه نفري با هم رفتيم بيرون. رفتيم هتل لاله قهوه يي بخوريم و گپي بزنيم. با هردو شان جدي صحبت کردم. آن روز باراني شيري رنگ پوشيده بودم و يکي از ترانه هاي ماريا کري مدام توي دهانم مي چرخيد.
-

مثلاً بازی | پيمان هوشمندزاده
حالا مثلاً همین چند وقت پیش هاست. اما مثلاً نمی دانم که چند وقت. مثلاً این خانه همان خانه است و این جعبه خالی که هر چه فکر می کنم یادم نمی آید چه چیزهایی ریخته ام توش، تلویزیون. و این قوطی آبجو همان کنترلی که خرد شده بود و تکه تکه هایش را با…
-

آدرس: شهر « ت » ، خيابان انشاد، خانهی شمارهی۵۵۵ | بهرام صادقی
سبك شده بود . و چند خميازه مي كشيد . هواي تازه و غبارآلود و پردوده ي خيابان حالش را جا مي آورد . وقتي خميازه مي كشيد مي دانست كه ديگر آنها رفته اند و مي تواند برود عرق بخورد .
-

غريبهاى در رختخواب من | مهرنوش مزارعی
به طرف چپ كه چرخيدم گرمى جسمى را زير بازوى راستم احساس كردم. چشمهايم را باز كردم. ناگهان نگاهم به صورت غريبه اى افتاد كه در كنارم و در فاصله اى نزديك خوابيده بود.
-

| جمعهها | شيوا ارسطويی |
ده دقيقهي ديگر كه سوت ميكشيد و با داداش ميرفتند بيرون، به سانس بعدي فيلم ميرسيدند. داداش را بغل كرد. بوسيدش. رازميك، برس گرد و گنده را پرت كرد جلوِ آينه و آمد سراغ داداش. مادر، هنوز در حمام حولههاي كثيف را ميشست.
-

چند سانت توی زمین | مهسا محبعلی
نشستی روبروم و هی پات رو تو هوا تاب می دی و نوك سیگارت رو دور زیر سیگاری می چرخونی. منتظری من حرف بزنم؟ نه؛ من حرف نمی زنم. خودت باید شروع كنی. اصلا من این لحظه ها رو دوست دارم. دل ام می خواهد هی كش پیدا كنند. اصلا چرا اومدی این جا؟ چرا…