بوی استروژن سوخته | مجموعه شعر | هانیه بختیار

 
 
بوی استروژن سوخته | هانیه بختیار
مجموعه شعر
با مقدمه ی: ناما جعفری
ناشر: نشر زده در اینترنت (سه پنج) به سال ۱۳۹۱ آبان ماه
شماره کیوسک: چهل و دو
آماده‌سازی و نظم‌صفحات: تکنو گراف سه‌پنج



 
 

سوگنامه‌ی سال‌های ممنوع | محمدرضا اصلانی


سر غمبارگی دارم ای باد
سر غمبارگی دارم
.
و آن مردمی
که از حساب‌ های جهان چیزی ندارند
جز اتوبوس های لاشه بر
و زمین‌های فریب‌خورده
.
که برگ ها سوم تر از آنند
که جیغ کشان بر قبرها نریزند
.
چه ساده‌لوحی ِ سبزی
.
اکنون بر این ساعت سوخته‌ی ریختن و فرو ریختن
منم که غم خود دارم
غم این غربتی که بر شهر می‌ماند
در این ابرِ از خاکستَر، یکدَست‌تَر
و تو بر یادَم شَرابه می‌شَوی
با تشویشی که از شِنیده و ناشِنیده داشتی
و چشمانِ غلیظَت که آماده‌ی گریستَن بود
.
ای خواهر مهتاب های شمال
چه چشمی خواهیم داشت
بعد همه ی دردهای و ساعت‌ها
.
اکنون
میان همه‌ی اشیاء و آدم ها
میان این خاکسترِ پر توضیح
آن سکوتِ کشف شده
با صدای شکنجه‌ی توست
که معنی می‌یابد و بر آستان می‌ایستد
رساتر باش
.
شب از مهاجرت نابهنگام خود ترقه می‌شد
.
با جامه‌ای کبود شده از باد در خود می‌پیچم.
.
چه می گویی
که شاخه ها از عشق هیچ نمی دادند
و صداها در گذرها به شام اول و آخر پرسه می شوند
.
بیا تا از آن بگوییم
که صبح از خانه بر آمد
و ظهر تنی به مشت داد و دلی به خون
.
در این ملغمه‌ی شور شده‌ای رنگ‌ها
که شهر به خود می‌ایستد
تب شده از فشارها
تب شده از رهگذران گرسنه
با چشم‌هایی شعاع یافته از خستگی‌های دربدر
و تشویش اینکه
چطور با تطاول این نظام زهریافته ساخت
.
که ما
که ما این دل‌گرفتگان خیابانی
ما دیده‌ایم
که آفتاب چگونه می‌میرد
دیده‌ایم که رنگ‌ها چگونه می‌پرد
.
ما دیده‌ایم که آفتاب چگونه به شرم می‌میرد.
.
شانه‌های تو
همچنان گریانم می‌کند
و به سوی تو می‌آیم
در این تحویلِ بی‌حواسِ سال
.
روزمزدان
اگر نسازند می‌میرند
اگر بسازند
می‌میرند
نسازند از آوارگی خود
بسازند از ابزارهای خود
.
مرا بنام ای نسل
که از نفرت پری‌زاده‌ام
و از درد به زانو درآمده
.
تکه‌تکه می‌شویم ما
که سری داریم از همه سوداهای وسیع شده
بیا که به تیغی سبک شویم
که خون همه‌ی جهان
بر گرسنگی مان تنیده
.
تو از کدام اقیانوسی
که خود ندانی.
.
پس می‌پیچدم و بر خود می‌پیچیدم
و بر باد می پیچیدم و بر یاد می پیچیدم
با آن یار دَردمانده
آن تَنی که هر روز
چهار سرباز مأمورند تا فتحش کنند
چه تنی که در سکوت خود به شهامت ایستاده
و مثلِ باد متحمل ست و به تاریکی می‌ماند
.
که منم
با روزهای تلوتلو
.
دلم از جهانِ تو تَنگ است ُ
از تو
که نمیدانم هنوز
چقدر ظلم دیده‌ای
.
اکنون اَست
که سَرد اَست
.
اینم منم
که هزار و یک شبم
و در میان هزار و یک راز
سر بر چنگ گرفته‌ام و
های های می‌گریم
.

.
چه تنی که از میان آب‌ها و خوابگاه‌ها می‌گذشت
و مثلِ باد باکره بود
.
در این نمازِ غربت
در این شَبِ سال یافته
بیا که داستان باشیم
.
و تن عاشق من
دیگر نیازی به عشق ندارد
نیازی به مرگ
یا نیازی به نفس کشیدَن
.
گاهی به خاک می‌زنم
و دلی به آب
وکیست که بداند
چگونه بی‌عشق
در جهانی یله می شوم
.
پس راه را بی‌عشق
دل را بی‌عشق
سرازیر می‌شوم
.
ای رهگذر سایه گرفته‌ای سربزیر
.
که سخت بی‌شراب مانده‌ایم و آزادی
.
وقت آنست
که بخوانی.

…………………………………………

دریافت مجموعه شعر | سوگنامه‌ی سال‌های ممنوع، محمدرضا اصلانی |

سفرنامه‌ی مرد ماليخوليايی رنگ پريده | كيومرث منشی زاده

سفرنامه ي مرد ماليخولياييِ رنگ پريده
(صفر در منقار كلاغ زرد بي آسمان)

اقيانوسي از زرد چوبه زار زرنگاري
روخانه يپچاپيچ- شير
رنگين كماني از ارغوان و سينه ي سرخ زعفران-
بنفشه و ليمو و سبز قبا
نردباني از آتش
شعري نوشته شده
بر كاغذ سفيد آسمان
پنجره ئي كه به نارنجي هاي غروب باز مي شود
و از عطر سبز علف هاي قصه ي نارنج و ترنج
لبريز است
آهنگي از آواز زيتوني بال كبود كبوتر
پروازي در منقار كلاغ زر بي آسمان
اين ست زندگي

احساس هاي موازي خنجري در مشت
مشتي در آستين
احساسي سرخ
در ميان دوكتف
آخ… بروتوس توهم!
اين ست زندگي

آمستردام، زير چتر توهم
بازو در بازوي زني درافكنده
زني زيباتر از زيبائي
-به زيبائي بيخبري-
با پيراهني ا زشراب
و گيسواني از سبز
به شكل سبز
به قد سبز
به شكل سبز
اين است زندگي
اندوه هاي فراموش شده
اندوه هاي فراموش شده يك زن پير
جاي خالي عينك مادر بزرگ
(كوله باري از اندوه هاي كلافه)
ديدن يك عكس تا شده
كه سيزده سال ترا
به عقب پرتاب مي كند

آيينه ئي كه به تو مي گويد:
تو آن كاهي كه
 پرنده ئي
به منقار مي برد

اين ست زندگي
غوغاي ارغواني آبشار پس قلعه
(فواره اي معلق
 كه آب را
 غبار مي كند)
فواره هاي رنگي بهارستان
سبز، قرمز، بنفش
زرد، زعفراني ، زنگاري
بهارستان، شب هاي مرغابي
روزهاي بوقلمون
مردي پير كه با يك ني
بوقلمون ها را
هي مي كند
بازار روز
حراج
حراج
حراج
انواع دستمال
(شطرنجي و مخلط و گلدار)
سقوط مداوم كابينه
كابينه هاي سقوط
ورود پنگوئن هاي جديد
(پرقيچيان جَلد سياست)
غوغاي شوخ وشنگ بهارستان
داونينگ ستريت، خانه ي شماره ي دو
اينجا درازناي دغل بازي ست
چوب حراج
چوب حراج
چوب حراج را مي زنند
مملكتي را به يك پني
اين است زندگي

پائي براي گريختن
دستي براي دادن و دادن
زخمي در روح
روحي در آتش
دستي كه از دوردست
براي پاشيدن نمك بر روي زخم
دراز مي شود
گاهي غنيمت است
گاهي غنيمت است زخم
گاهي غنيمت است نمك
اين است زندگي

كبريت هاي بي خطر زنجان
فرهنگ هاي خوب بي خطر ارزان
زنگ مفرح تاريخ
كنكاش داريوش-شاه شاهان-
در بردياي دروغين
(يعني همان مجوس انقلابي بي گوش)
از اعتقاد خر به عدل انوشيروان
تا تحفه ي برادران شرلي
درس معلم بي فراست تاريخ- در لا به لاي چرت هاي بي سروسامان انفيه-:
-«پرچم در اصل پرخم است (دم گاو تبتي)»
-…
اين است زندگي

پرچمي با چهل و چند ستاره
كه باد خاوران
آبستنش كرده است
خليج هودسن، مجسمه ي آزادي
آه… آزادي دروغ بزرگي ست
(كه از ياد نبرده باشي  مردي را كه تو تايپه
درشكه ي تك اسبه يي رو مي كشيد)
در هندوكس اگر هرگز نبودي
هرگز نمي داني
كه آزادي مجسمه
از مجسمه ي آزادي
زيباتر است.
در روم، بردو، از روم
ارزان تر است
و در فلسطين
مرگ از زندگي
در ايران، زندگي نردبامي ست
كه از اولين پله
اعتماد تو را
سست مي كند
انما يعمر مساجدالله…
پايانه ي سياه زندگي يك انسان
هنگام گريه و سكوت و سياهي
هنگامه ي عبور خاطرات گرد گرفته
(وقتي دو چشم قهوه يي مرده
در پيش چشم بسته ي تو
سبز مي شود)
آقا تسليت
خدا صبر بده
دنيا همينه آقا…
اين ست زندگي

انبوه عكس هاي رنگ پريده
انبوه خاطرات گرد گرفته
عكسي از جواني هاي زيباي پدرت
كه ديگر نه جوان هست
و نه
هست
(تصويري كه به تو مي گويد):
گذشته نيست چيزي
جز عبور خاطره
از ذهن
انبوه عكس هاي گرد گرفته
انبوهي كه انبوه تر مي شود
انبوهي كه
هميشه
انبوه تر مي شود
اين ست زندگي

مردان دوست داشتني:
آقاي آقايان(لطفاً كلاهتان را برداريد)
آقاي هيتلر( يك احمق
از دو بند گاو
پر زور تر است)
آقاي بيتل ها( مأمور شكنجه)
آقاي دوگل( مردي كه به نمايندگي ژاندراك
الجزاير را از دست داد)
آقاي اينشتين(آخرين معجزه ي خدا
در كمر بند وان آلن)
آقاي ديل كارنگي( همگردن سگ و بلاهت خوشبختي)
آقاي چرچيل (پدربزرگ حرام زادگي
آخرين كلاه پادشاه خورشيد كلاه را شكست)
آقاي سارتر( مردي كه
چپ
بدنيا آمده بود )
 آقاي فلمينگ (ديگر كسي نبايد
به آساني بميرد)
اقاي كلي(در فيلادلفيا مشت اگر بزند
در زقازيق* (*شهري در مراكش)
شيشه ي تلويزيون مي شكند)
آقاي كمال جنبلاط )كمال شهادت
رفيق حافظ قرآن)
آقاي كيسينجر(يهودي سرگردان)
آقاي گلداماير (روح هيتلر
كه در كلئوپاترا
حلول كرده است)
آقاي همينگوي (دشمن شماره ي يك زبان انگليسي)
آقاي گلدواتر (بي سواد عينك)
آقاي هوشي مينه (پريزادي كه با منجنيق
به اعماق خدا پر
تا
ب شده بود)
آقاي برادران كندي (خوشا به حال مسكينان در روح
كه ملكوت آسمان ها
از آن ايشان است)
كندي، ويت كنك، كندي، ويت كنك، كندي ، ويت كنك
ويت كنك، جنگ را
در خون ديده است
و ما
 در حروف سربي
اين ست زندگي

نامه هايي هست
كه هرگز نوشته نمي شود
نامه هايي هست
كه تنها
پشت پاكتشان را مي خوانيم
نامه هايي هست
كه از نيمه ي دوم
خوانده مي شوند
و نامه هايي هست
كه هرگز
اين ست زندگي

در ارسباران «زن- كودك» ي بود
كه از زير ركاب قاطر
مي گذشت
و كدخدا مي گفت كه:
روحي به عظمت آرارات كبير دارد
در مهريز كوسه ئي بود
با اشتياقي غمگين
در نو كردن ماه هاي كهنه
-«آقايونا، طلائي، چيزي تو دس و بالتون پيدا مي شه؟»
-« هه هه هه ، طلا چرا، محرم كه نيس
سيزده صفره
آيينه مي خواي؟»
آيينه ئي در دست
كوسه ئي در آينه
تُف بر آينه
اين ست زندگي

خونابه هاي خشك شده
بر ديوارهاي شب
-ديوار هاي شعارهاي قرمز نارنجي-
زنده باد هيتلر
(بچه ي كرمان)-
اين ست زندگي

سال هاي سگ
سال هاي سياهي
كه بايد از رويشان
پريد
سال هاي مسلسل
شب هاي بي ثبات مترسك
پهلوان پنبه (شعبان جعفري)
– شواليه ي شب-
(شب هاي شيردان و شكمبه)
طيب
تكرار مرگ فاجعه آميز داش آكل
غوغاي سال هاي مسلسل
طوفان سال هاي سترون
روزنامه ها
-ببرهاي كاغذي-
خيل كتاب هاي معطر
طوفان سال هاي مسلسل
بازاريان خشكه مقدس
غوغاي سال هاي مسلسل
دشت سفيد پنبه ي گرگان
گنبد، بيراهه هاي برف گرفته
دشت سفيد، كوه سفيد، موي سفيد
انقلاب سفيد
سبزي، سفيد. قهوه، سفيد. ليمو، سفيد
ليمو، سفيد. كاهو،سفيد. زردگ، سفيد
لك لك، سفيد. طوطي، سفيد. پيچك ، سفيد
دريا، سفيد. كاهو، سفيد. ليمو، سفيد
ليمو، سفيد. آهو سفيد. تيهو،سفيد
تيهو،سفيد
كبك
سفيد
برف سفيد
انقلاب
سفيد
اين ست زندگي

فصل سفيد
زمستاني لبريز از باده هاي سرخ
و ابرهاي آبي
بيمارستان نجميه
اتاق شماره سي شش
رزّ از كينه توز مبارز
از مردم محال موازي
-با لهجه يي ميان گيلكي و زندي-
مردي بدون دست راست
مردي بدون پاي چپ
مردي، مردي، مردي
با تنها دستي كه در آن
سرطان لانه كرده بود
مردي رها شده در گردباد رنج
با دستي تنها
با ذهني مشوش و درهم
-در فكر از دست دادن تنها دست
همپاي دلهره ي پول تخت و دارو و درمان-
در فكر دنگ بلا تكليف
در روزهاي سرد بلاتكيف
دنگ به غم نشسته صاحب
(درنگ رها شده در سبزه زار زرد)
دنگي كنار خرمن شلتوك
مردي ميان كشكش مرگ و زندگي
(همچون عروسك كثيف زيور و كشور)
با حرص زنده ماندن و ماندن
با كينه يي سياه و تشنه و بي پايان
غولي به نام رنج
رنجي به نام عمر
عمري به نام كينه
رزّ از كينه توز مبارز
(تفي معلق
تفي معلق
در قعر آسمان
در آسمان معلق)
مردي براي خوردن افسوس
مردي براي دادن افسوس
مردي براي رنج بردن و دادن
مردي عجيب تر از
نقش زندگي
اين ست زندگي

آي. بي. ام
سي. آي. اِي
ال. اس. دي
ال. بي. جِي (ليندون. بن. جانسون)
-احمق جبران ناپذير-
ادوارد هشتم، مادام سيمپسون، (عشق سترون)
اظهار لحيه ي سياسي:
« اولين باري ست كه عشق ممنوع
وارد بازار مي شود»
پرنسس ان، آقاي فيليپس (عشق بي باك)
ا‌ظهار لحيه ي سياسي:
« اين اولين باري ست كه عشق ممنوع
وارد بازار مي شود»
سطنت عشقي
ملت عشقي
روزگار عشقي
اين ست زندگي

دروازه دولت
حوالي ساعت هشت صبح
دو تك قراني نيكل
كه در كف كوري مي نهي
(ماليات بر خوشبختي)
دلخوشكنك هاي فلسفي
«كرا از ما خوشبخ ترين
چون از نبودن حضرت داود
ناراحت نيستن»
(رشوه ئي به وژدان
-وژداني كه مثل چكمه هاي هيملر
برق مي زند-)
خدايا، خدايا
چه روزهاي خوشي را
از دست داده ايم
(گاو سواري با بچه هاي روستا
شستن كره اسب سفيد
در رودحانه
-رودخانه ئي كه ديگر ديري ست
تا كه با آب
خداحافظي كرده است-)
خوشبختي هاي آسان
خوشبختي هاي ارزان
بعد از ظهر هاي دوچرخه سواري
شب ها ئي كه به خواب مي رفتيم
در كنار دوچرخه
اين ست زندگي

شب هاي خواب هاي منحني دوّار
در زير نخل هاي قهوه ئي جيرفت
جيرفت، سرزمين سدر و اشتر و نارنگي
آنجا كه عمر
قصه ي از ياد رفته يي ست
جايي كه عمر
گندم بر باد رفته يي ست
جيرفت( هند صغير)
هند، هذلولي سياه شكسته
دهلي، حكومت گاو
بنگاله، نارگيل و خردل و گنجاله
كشمير (يك تكه از بهشت
كه جا مانده در زمين)
هندوستان، كهنه لحاف كهنه ي صد تكه
سمساري عقيده و لهجه
هندوستان، بهشت مهاراجه
هندوستان
جهنم هندو
اين ست زندگي

تا تالاق، تا تالاق، بووو، بووو
بووو، بووو، تاتالاق، تاتالاق، تاتالاق، بووو، بووو
قطار تهران- بندر شاه
جنگل هاي زرنگاري
افراهاي در انتظار تبر
كارخانه هاي چوب بري
اره كشي و اره كشي
خرناسه هاي مرد دارو فروش
ناله هاي بيوه زني
كه از بي دوائي
درد مي كشد
«يا صاحب الزمان به ظهورت شتاب كن…»
اين ست زندگي

كوير لوت( درياي بي ياران)
سرزمين شوريده رنگ
سرزمين شوربختي هاي مشترك
سرزمين غمگين هاي زرنگاري
جايي كه شاعري گمنام مي گويد:
من هر دردي را(ببخشيد، ببخشيد)
جز درد دندان
من هر دردي را تحمل كرده ام
اين ست زندگي

قوس 1339
-« داداش جرم شما چيه؟»
-« سيابندي، داشم، خال بالا مي بستيم»
-« به، به»
-« جرم شما چي بود؟»
-« هيچي بابا بيليتاي يه كور و قاپ زديم»
-« دس خوش»
« حضرت آقا حالا خودتون بفرمائين چرا اوردنتون اين تو؟»
-« جرم من؟»
جرم من، همه اين بود
كه جز من
همه ايران را
 دوست مي داشتند
-بازرگانان، باجگيران، پيله وران حرف
(روزنامه نگاران)-
-«آقا فكلي بفرما بالا خونه رو اجاره داديم، يه كلوم»
-«ذكي مارو باش واسه چه كسايي گلومونو جر مي داديم»
اين ست زندگي

قلمرو تنهايي
مجموعه ي متفرق
مجموع بي بديل تفرق
جمع رها شده در تفريق
مردمي كه در جمع
منهايند
مردمي تنها
 تنها
تنها
مردمي كه خوبي را مي بخشيد
مردمي كه بدي را
 بد مي بخشيد
مردمي كه در قادسيه پذيرفته اند:
« صديق لاينفع كعدو لايصنر»
مردمي با سوادي نمناك در مليّت
( مردمي كه نادانا مردي چون مرا
پرورش داده اند

-مردي كه نمي داند
تپانچه را
از كدام سر
بايد گرفت-)

مردمي كه به خود
دروغ مي گويند
مردمي كه با خويشتن خويش دشمند
مردمي كه با هم
همچون سگ و درويشند
مردمي كه بره ي غمگين ابراهم اند
-بره يي كه نمي داند
ابراهيم كيست
اسماعيل كيست
قرباني چيست-
مردمي با آرزوهاي متبادر
مردمي كه با اندك حسي در همكاري
ملتي كه باهوشترين ملت ها نيست
ملتي كه اگر باهوش ترين ملت ها بود…
افسوس، ايران با ايراني چنان رفتار مي كند
كه ايراني ها
با ايران
مي كنند
اين ست زندگي

دالاديه، دالان دانتزيك
استالين، استالين گرداد
العملين، روباه صحرا
نرماندي، آيزنهاور
ژوكف، برلين
ترومن، هيروشيما
هيروشيما،2E=Mc
اصل 4 ترومن
(اصلاح بذر گوجه فرنگي
عصر عروسي خرهاي قبرسي)
اين ست زندگي

روزهاي شراب و گل سرخ
روزهاي سفيد
شب هاي ليمويي
ليموناد، فيلم تارزان
(نوشابه ي نجيب سينماي معصوم)
زنده باد تارزان
كه هميشه
هميشه
سر بزنگاه
سر مي رسد
زنده باد ميمون تارزان
زنده باد داروين
كه به آدم و حوا
هايل و قابيل
يكجا خيانت كرد
اين ست زندگي

خواب هاي بنفش
خواب هاي فلزي
پل پيروزي
-خطي در امتداد خط آهن سراسرس-
(نقاله يي كه خليج را
 به خزر
 پرتاب مي كرد)
عبور زرد وايت هاي ده چرخ
رانندگي سوزاكي
قهوه خانه هاي ترياكي
سي في ليس، نئوسالوارسن
تيفوس، كاسپيس
مالاريا،گنه گنته
تب زرد، شكر سرخ
شكر سرخ و جيره بندي نان
نانواخانه هاي كوچك
و روزهاي دراز
روزهاي دراز و آسمان كوتاه
آسمان كوتاه
و صف هاي دراز
صف هاي دراز و باران هاي شلاق كش
باران هاي دراز
و صف هاي دراز
باران اي دراز و دست هاي دراز
دست هاي دراز
و باران هاي شلاق كش
باران هاي شلاق كش و صف هاي دراز
صف هاي دراز
و نانواخانه هاي كوچك
نانواخانه هاي كوچك و دست هاي دراز
دست هاي دراز
و دهان هاي باز
دهان هاي باز
و
نانواخانه هاي بسته
سال هاي خشم گرفته
-احتكار
احتكار
احتكار-
هبوط مغز هاي گرد گرفته
دكتر ميليسپو (خداوندگار كند هوشي)
بچه هاي رنگ پريده
غذاي كم
ميكروب زياد
داس دراز مرگ
مرگ هاي پيگير
و گوركن هاي غافلگير
مرگ هاي غافلگير
كه پشت گوركن ها را مي شكست
«پيف، پيف، زندگي ايشان
مي كشد ما را
و مرگ ايشان
گوركن ها را
نيز»
آقاي وايلد چنين گفت
آقاي وايلد( جراح شوخ و شنگ
جاسوس خير خواه
جاسوس انگليس)
اين ست زندگي

بندر هاي بخار آلود
نوانخانه هاي حاشيه كوير
شب خانه هاي قرمز پاريس
غوغاي قحبه خانه هاي ف=قايقي بانكوك
عبور از خليج خاكستري
ورود به خشكي
برگشتن به شهري كه
حضور تو را
از ياد برده اند
گذشتن از كنار خانه يي كه
كودكي هاي تو را
در خود گم كرده است
آسماني كه پنج سال
 پير شده است
كاجي كه پنج سال
از سر ديوار
فاصله گرفته است
بازارچه يي كه پنج سال
 نيست شده است
ميشو- گربه ي گل باقالي مريم-
( بچه گربه يي كه
پنج سال از بچگي گريخته است)
خدايا خدايا چشمان يشمي ميشو
درين پنج سال
چه چيزاهايي كه نديده است
(شايد مسير يك ستاره دنباله دار را
ظبط كرده است
و شايد تنها
فرار يك ماهي قرمز را
و شايد هم
قهقهه ي مرداني را كه
در مرداب زندگي مي كنند)
-دوستان ديرين
كه تو را از خود
شرمنده مي كنند-
شهري كه در آن
 خنجري كاشته اند
شهري را كه بر رويش
خاك مرده پاشيده اند.
شهري ميان دود و خلسه درويشي
-درويشي و سكوت و خلسه ي نارنجي
درويشي هاي راضي ناراضي
(تصوير كوچه اي يخ زده ي بن بست)
درويش هاي كوچه و پس كوچه
-پس كوچه هاي تنبل نادرويش-
***
كوچه و پس كوچه
كوچه و پس كوچه
كوچه ي خاطرات خاكستري
كوچه رحيم و جليل و ممل و اينا
موش آتش گرفته
و رحيم پسر همسايه
رحيم و بي خيالي هاي خوشبخت او
-رحيمي كه خوشبختيش
در موش و نقت و كبريت بود-
نفت(خون سياه)
ما
و بلند پروازي هاي كوتاه
باري… رحيم، زردي
زردي، فقر، مرگ
افسوس…، زندگي
حتي به رحيم هم
رحم نمي كند
اين ست زندگي

آنگي از سفيد ليمويي
تصويري از صداي مارچوبه يي عروسك
(عروسك كه چشمان سفيدش
ترا
تا ميدان اعدام مي كشد)
شستشوي مغزي
شستشوي مغزي
دستي كه به موقع
همه چيز را خراب مي كند

(دوستي كه از پائين
به بالا
س
ق
و
ط مي كند)
در قلب ماجرا
تا كه نبوده اي
هرگز نمي داني
زندگيِ بي رفيق
مرگ بي شاهد است
مرگ بي شاهد است
زندگي بي رفيق
وقتي كه نزديكترين دوستان تو را
به قيمت يك اردك مي خرند
و تو با سري افكنده
سري تكان داده و مي گوي:
دوستان نزديك
نزديكان دورند
دشمن هاي ناشناخته
دست ها رو شده
شناسايي هاي دير شد
(اشتباهات بي جبران)
زندگي، پس كوچه ئي ست
كه دوبار از آن
نمي توان گذشت
اين ست زندگي

كودكي هاي تنها
جواني هاي مخدوش
و پيري هاي نامعلوم

هميشه كاري ناكرده مي ماند
در حالي كه
ما رفته ايم
ما مي رويم
و هميشه كاري
ناكرده مي ماند
ما مي رويم و كفش هاي ما
بر جاي مي ماند
زندگي، زوزه ي غمگين سگي ست
كه از شب مي گذرد
آمدن، رفتن، آمدن، رفتن، آمدن، رفتن
آمدن، رفتن، آمدن، رفتن
آمدن، رفتن
ما مي رويم و چيزي هست
كه ما را
ادامه مي دهد
(زندگي، زندگي، زندگي)
چيست زندگي، چيست
زندگي چيست
زندگي اتفاقي ست
كه ابلهي
آن را
تكرار مي كند

نامه به صادق هدایت از نیما یوشیج 

نامه به صادق هدایت

يادداشتي بر آثار هدایت از نیما یوشیج

به صادق هدایت، دوست عزیز!

چندتا کتابی را که توسط «علوی» فرستاده بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‏‌اید. این قبیل کتاب‌ها مثل «چمدان» و «وغ‏‌وغ ساهاب» به اندازه‏‌ی فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‏‌گویند ابنای آن هستیم از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و خیلی مادی‌‌ِ ماست، فاقد این مزیت است. در صنعت نمی‌‎توان آن را یک دوره‌‌ی موافق تشخیص داد. شما با این نوول‌ها که انسان میل می‏‌کند تمام آن را بخواند، برای مرده‏‌ها، بی‌همه‌چیزها، روی قبرشان چیزهایی راجع به زندگی و همه‏‌چیز ساخته‏‌اید. گربه را با زین طلا زین کرده‎‌اید، درصورتی‌که حیوان از این رم می‌‎کند. به حسب ظاهر کتاب‌های شما این معنی را می‌دهد، اگرچه خواهش صنعتی‌‎ِ شما از لحاظ نظر و نتیجه برخلاف این بوده باشد. و من‎‌باب اینکه هرکس باید کارش را بکند، متحمل خرج و مخارج بسیار شده این کتاب‌ها را انتشار داده باشید.

من خودم در طهران که هستم می‌‏بینم کدام امیدها به فاصله‏‌ی کم باید محدود شده باشند. روز به روز یک چیز خاموش می‏شود. به این جهت اظهارنظر در خصوص نوول‌های شما نمی‏‌کنم. این کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‏‌تواند بی‏‌معنی نباشد. به طور کلی و اساسی در نوول‌های شما انسان به سلطه‏‌ی قوی‏‌ِ احساسات و فانتزی‌های شخصی برمی‏‌خورد. فکری که انسان می‏‌کند در خصوص پیدایش و تحولات آن‌هاست. ولی در شکل کار و سایر موارد مختلف را می‌توان به طور دقیق‌تر تحت نظر گذاشت. جز اینکه هرچیز بنابر تمایلات شخصی‌ست.

استیل

هروقت که انسان به یک به‌هم‌ریختگی و عدم تساوی در استیل شما برمی‌خورد در ضمن احساسات و فانتزی‏‌ِ شخصی‏‌ِ نویسنده، به طور محسوس آن را تشخیص داده است و آن عبارت از یک بی‌‎اعتنایی به شکل کار است که نویسنده برحسب تمایلات خود فقط خودش را به جای همه‏‌چیز می‌‎بیند. بنابراین می‎‌بینیم که پرسناژها، نوع تفکرات و تکلمات خود را از دست داده به جای آن‌ها خود نویسنده است که دارد آن‌طور که دلش می‌‎خواهد، حرف می‏‌زند. مثلاً «آخرین لبخند».

معلوم است بیانات پرسناژهای فوق، طبیعی‌‏ِ آن‌ها، یعنی بیانی که رئالیزم در صنعت ایجاب می‎‌کند، نیست. نفوذ یک ایده‏‌آلیزم سمج و نافذ است که صنعت را در نقاط حساس واقع شده‏‌ی خود ایده‏‌آلیزه می‏‌کند. پرسناژها، وضعیتی را که هستی‏‌ِ رئالیست آن‌هاست و باید دارا باشند، دارا نیستند. بلکه چیزی از آن‌ها کاسته شده، برای این‌که صنعت‌گر چیزی بر آن‌ها به‌‎طور دلخواه اضافه کرده باشد. در این مورد بیانات نویسنده، قطع نظر از صنعت و لوازم آن، شنیدنی‌‎ست؛ اما چقدر برای خواننده‌‎ای که تا یک اندازه دارای ذوق صنعتی‏‌ست وقفه و تکان در بردارد؟ اعم از اینکه این خواننده بتواند یک اثر صنعتی را به وجود بیاورد. به عبارت آخری دارای استعداد، یعنی قوه‌‎ی عمل باشد، یا نه. درواقع شخص نویسنده زنده می‏‌شود زیرا که فرصت و رخنه برای ابراز حقیقتی که در او هست علاوه بر قدرت صنعتی‏‌ِ خود به دست آورده، آزادانه بیان مرام خود را می‎‌کند بدون اینکه پای‌بند هیچ قیدی بوده باشد. ولی در نتیجه صنعت را برای تمایلات خود فدا ساخته است؛ درصورتی‎‌که می‎‌بایست واسطه‌‎ی تمایلات او واقع شود. برحسب همین تجاوز است که نمی‏‌خواهد بین حاضر و گذشته نه رجحان، بلکه امتیاز اساسی را که نتیجه‏‌ی محسوس و مادی‏‌ِ تحولات تاریخی‏‌ست در نظر بگیرد. یعنی ذوق و سلیقه همان جریان عادی‏‌ی خود را طی می‏کند و به هیچ‌وجه نویسنده تمایل خود را عوض نکرده است. به این واسطه به پرسناژهایی برمی‌‏خوریم که هرکدام مال چندین قرن از بین رفته و معدوم‌‎اند، و به عکس چندین قرن جدا و مجرد از شرایط تاریخی‌‎ِ خود جلو افتاده، همان بیان و محاوره‎‌ی عمومی و اصطلاحاتی را دارا هستند که ما دارا هستیم.

ص 89 «آفرینگان»: « راستش من هنوز نمی‎‌دانم…»

ص 94 : « آروزی احساسات…»

در این موارد انسان به مسایلی برخورد می‏‌کند که با آن مقدار رئالیزم که نویسنده خود را ملزم به رعایت از اقتضائات آن می‏‌کند، خیلی منافات دارد. نویسنده می‌‎خواهد مردم را به طور دقیق و در طبقات و صفت‌های مختلفه‌‎اش نشان بدهد.

یکی از چیزهایی که به مردم نسبت دارد، زبان آن‌هاست. درنتیجه متابعت به این نظریه حتا خودش هم به زبان مردم حرف می‌زند و نمی‎‌خواهد دقیق باشد که برای چه طبقه انسان چیز می‏‌نویسد و استیل را، که فقط برای توافق با حقیقتی که در طبیعت هست باید نرم گرفت، تا چه اندازه و برای چه باید پایین آورد. معهذا از نظریه‏‌ی خود بر حسب تمایلات وقتی تجاوز کرده، یک متفکر و بیننده‎ی قوی می‏شود در پوست و استخوان انسانی که نمی‎‌تواند حرف روزانه‏‌ی خود را به خوبی ادا کند. درواقع این رویه یک کشش مخفی‌ست که نویسنده را به طرف کلاسیک نزدیک می‎‌کند – یعنی فقط نویسنده و ابراز وجود خود او -. درصورتی‏‌که بر حسب نظریه‌‎ی نویسنده، اقتضا می‌‏کرد که موضوعات نوول‌های او کمتر تاریخی بوده باشند. زیراکه در تاریخ، وقتی که انسان می‏‌خواهد تا این اندازه با حقیقتی که هست نزدیک بوده باشد، به‏‌طور قطع نمی‌توان اصطلاحات مخصوص و اصلی‌‎ِ پرسناژها که مثل همه‌‏ی متعلقات جمعیتی تحول می‎‌یابند، تعیین کرد. بلکه به‌‏طور تصنع که ارزش رئالیست را در صنعت اغلب دارا نخواهد بود، ممکن است پرسوناژها را در دوره‎‌هایی که همه‌‎چیز آن را مثل دوره‏‌های خودمان نمی‎شناسیم، با اصطلاحات مخصوص‌شان به حرف دربیاوریم. انسان هرقدر سازنده باشد می‎‌بیند که حیقیقت هم سازندگی دارد، ساختن اینقدر خیالی مثل یک ساختن بدون مواد است، ثبات و اساس موثر را دارا نیست.

ذوق انسان یک مطابقت با شرایط تاریخی‌‏ست در یافتن آنچه که هست، و تعریف آن چیزها که هست به آن اندازه که آن‌ها را موثر و جاذب جلوه دهد. بنابراین می‏‌بینیم که استیل نتیجه‌‎ی مخصوص است، محصول تاریخی‏‌ست نه نتیجه‏‌ی فکری؛ همین‏‌طور می‏‌بینیم که فکر برای استنتاج آن، به‏‌عکس، آن را خراب می‏‌کند و برخلاف منظور به نویسنده نتیجه می‎‌دهد. این است که این قبیل موضوعات تاریخی نسبت به قطعیت یک رئالیزم محسوس و موثر، که نویسنده می‏‌خواهد در استیل خود، در صنعت خود، آن را رعایت کرده باشد، بدون تناقض واقع نمی‏‌شود. در این مورد انسان همیشه مجبور به ساختن است، یک مشق و ورزش ابتدایی در استیل را نویسنده همیشه ادامه می‏‌دهد. به طور خیالی باید الفاظ را بسازد و با اصلی که بنابر تصور خود پیدا می‏‌کند، مطابقه کند. درصورتی‌‎که در استیل خود بدون شخصیت نیست. در نقاط دقیق، خود موضوعات مزبور، قدرت را از او سلب کرده، ناهنجاری و زمختی‎‌ِ خود را به جای آن می‌‎گذارد. مثل ص 86 از «س.گ.ل.ل»: «شماها چه ساده هستید…»

چطور باید دید که یک نفر انسان، به هر صنف و طبقه که منسوب باشد، در قرن پنجم یا در قرن دهم حرف می‎‌زند؟ دریافت این مساله وقتی که نویسنده موضوع را به مناسبتی از تاریخ انتخاب کرده و مجبور است، تجاوز از احساسات و فانتزی‌ها ی شخصی‌ست.

در این مورد انسان به دو جهت متمایز برمی‌‏خورد: طرز محاورات دیروزی که به کار امروز نمی‏‌خورد، و طرز محاورات امروز که نمی‏‌توانند در مورد پرسناژهای دیروزی به کار برود. می‏‌توان تصنع شبیه به اصل را پیدا کرد. قطعاً فکر انسان عاجز نیست که در میان دو جمله: «خیلی رو داری» و جمله‏‌ی دومی: «خجالت نمی‏‌کشی» که هردو متعارف واقع می‏‌شوند، یکی را انتخاب کند. معلوم است که در این مورد ذوق به کار رفته است ولی برحسب طرز تفکری که داشته‏‌ایم؛ بدون‌ اینکه بنابر احساسات و فانتزی‌های شخصی، رد کرده و شرایط تاریخی را، که خودمان مولود آن هستیم و بر طبق آن صنعت ما موثر می‌‎شود، غیر قابل اعتنا گذارده باشیم.

می‌گویند چگونه «متد» با ادبیات خود را وفق می‌‎دهد؛ این متد است که می‏‌تواند نویسنده را ضمن نتایج خود از پرت شدن نگاه بدارد. فقدان آن است که در (مردم) مردم را که طبقات آن تجزیه نشده با صفات مشترک جلوی چشم نویسنده‌‎ی انگلیسی می‏‌گذارد، ولی من نمی‌‏خواهم در خصوص مسایل ذوقی آن را وفق بدهم. دراین خصوص دو سه سال قبل در Lamai شرحی را خواندم. شرح مزبور درواقع رد نظریات دیالکتیکی در ادبیات شوروی بود. درحالی‌که ایده‏‌آلیزم خودش با «اخلاق» خود مدعی‌‎ِ ساختن دنیا به طرز دلخواه خود هست، بنابر کلکتیزم فکری که دارد و درنتیجه بی‏‌اساسی و آنارشیست افکار را به نفع او به وجود می‌‎آورد، چیزی را که با نظریه‏‌ی خودش شباهت دارد، رد می‌کند. ولی می‌‏بینیم که قضیه برخلاف این است و قضیه با طرز تفکر مادی از راه دیگر که بنای علمی را داراست، حل می‏‌شود. انسان می‏‌تواند در عین‌حال‌که احساسات و فانتزی‌های شخصی را داراست، واجد شرایط دیگر باشد. برخلاف ایده‌آلیزم که عالم وجود را بر وفق مراد خود تعبیر می‏‌کند، مثل اینکه بگوییم محال است انسان با دستور صحیحی رفتار کند، ما می‌توانیم به طور تصنع الفاظ را شبیه به حقیقت خود طوری بسازیم که نسبت به اصلیت یک رآلیست قابل اطاعت دارای تناقض نبوده باشد. این کار آرتیست است؛ ولی صنعت خود را سرسری گرفته، شیطان فانتزی، شیطان احساسات که در او بازی می‏‌کنند، مانع می‏‌شود. می‏‌خواهد او را خام یافته، خود را فوق حقیقتی که او نمی‏‌خواهد از آن پیروی نکند و فقط خودش حکمروا باشد، نگاه بدارد. این است که انسان در آثار یک نویسنده به خلاف توقع خود برمی‏‌خورد.

محل دیگر از نوول خودتان را در این مورد می‌‏توانید پیدا کنید. آنجا که – الفاظ خود نویسنده به جای الفاظ پرسناژهای تاریخی – تیپ‏‌ها نه فقط نمی‌‎توانند کاراکتر اصلی یعنی غیر تقریبی‎‌ِ خود را به واسطه‌‎ی تصنعات خیالی که نویسنده دارد، دارا بوده باشند؛ بلکه گاهی خیلی از امتیازات دیگر خود را هم گم کرده و فدای فانتز‌ی‌های نویسنده ساخته‏‌اند. درواقع خواننده با دریافت وضع محاوره‏‌ی این قبیل پرسناژها – که با اسامی‏‌ِ تصنعی گاهی به عرصه گذارده شده‌‎اند – وضع محاوره‏‌ی زمان خود را دریافت می‏‌دارد. مثل انعکاس صوت خود او در کوه با یک تعجب مخفی که چطور از آنجا بیرون می‏‌آید، در میان چندین قرن معدوم، او به عقب نشسته است و دچار سرگیجه است. خیال می‌‎کند وارونه راه می‌‏رود. ولی فکر نمی‏‌کند چرا. دریافت این ظاهرِ بی‎‌حقیقت شباهت دارد به اینکه دارد «قصاص و جنایت» را در پرده‌‎هایی که به زبان فرانسه تهیه شده است می‎‌بیند. نظیر این «شب‌های مسکو»ست. خودم همین تازگی‌ها هردو موضوع را در سینماهای تهران دیدم. دکورها، موقعیت‏‌ها و کاراکتر هر تیپ و چیزهای محلی همه به‌جا و روسی‏‌ست و کاملاً رعایت شده است که امتیازات مزبور برخلاف واقع – یعنی آنچه که هست – نمایش داده نشود. انسان می‏‌بیند رل یک تاجرباشی‏‌ِ روس را عیناً یک تاجرباشی‏‌ِ روس «هاریبو» با آن مهارت جذاب خود بازی می‏‌کند. همین‌طور رل محصلی را که به مسکو آمده است. اما در زحمات آرتیست را که عهده‏‌دار رل عمده شده‏‌اند بنابر انتخاب سرسری‌ی خودشان لکه‏‌دار می‌سازد. در بین همه چیزها چیزی که باید باشد گم شده است؛ یعنی برخلاف توقع خود، انسانِ در میان همه‌‎چیزِ روسی یک امتیازِ برجسته، که متصل حواس انسان را به خود جذب می‏‌کند، فرانسوی و آن عبارت از زبان است. بروز حقیقت هر تیپ را در وراء عدم رئالیستی که چیزهای جدی را دارد به طور بی‌‏مزه مسخره می‌کند، دریافت بدارد؛ درصورتی‌که نه نویسنده نه آرتیست هیچکدام منظورشان این نبوده است که در مردم اینطور تاثیر کرده باشند.

ولی فانتزی‌های انسانی هم خودش صنعتی‌‎ست و جانشین هرحقیقت واقع می‏‌شود. زن به لباس مرد و مرد در لباس زن است. انسان اگر دقیق نباشد، همه‏‌چیز حقیقت است و معنای حقیقی‏‌ِ خود را داراست. مطالبی که من به آن متوجه هستم از این لحاظ مورد نظر است که اگر صنعت بخواهد برای فهم ذوق و احساسات تربیت شده‏‌ی عده‏‌ای جذابیت خود را دارا باشد – چنان‌که از دسترس عمومی درآمده و فهم اساسی‏‌ِ آن برای طبقات بالاتر هست – باید با فهم و ذوق و احساسات تربیت و تصفیه شود.

چیزی که هست بیان افاده‌‏ی شما روان و کلمات در استیل شما نرم و طبیعی دریافت می‏‌شوند. همین مساله استیل شما را در خور این قرار داده است که توانسته‏‌اید مصالح لازمه را به آسانی برداشته و به کار برید. به‏‌علاوه به‌طور دقیق معنی را با لفظ مؤدی و لازم خود پیدا می‏‌کنید، مثل کلمه‏‌ی «چندش» در «مقدمه‏‌ی خیام» : «مرگ با خنده‏‌ی چندش‏‌انگیزش…»

‏ این ذوق در خصوص موازنه و انتخاب اسامی‌ی پرسناژها هم به کار رفته است. اسامی («رشن»،»نازپری»،»میرانگل») به‏‌جاست و حس می‏‌شود که سرسری نگذاشته‌‌اید. این اسامی متناسب با زمان واقعه که دوره‌‌ی ساسانی‌‌هاست درنظر گرفته شده‌‎اند. من در خصوص اسامی‎‌ِ «رشن» و «میرانگل» اطلاعی ندارم و نمی‌‎خواهم که داشته باشم. چیزی که شبیه به اصل ساخته شده است، تاثیر اصل را داراست. رشن و میرانگل بهتر از «نازپری» هستند. فقط به‌‌طور انحراف اسم «شیرزاد»، ولو این‌که یک قشر از جمعیت مداین اسمشان شیرزاد بوده است، در ردیف اسامی‌‎ِ دیگر خالی از زنندگی نیست؛ و شاید من این‌طور حس می کنم. ولی این کلمات با وجود این‌که حایز اثر خود هستند و در ترکیب اساسی که مشخص استیل است و صنعت و فورم را به‌‌دست می‌‎گیرد، تفاوت وارد نمی‌‎آورد.

شکل کار

معلوم است که بدون استیل خوب، صنعت خوب ترکیب تصنعی و بلااثر واقع می‌شود. استیل نامناسب، فورم، موضوع، فایده همه را گم می‌کند. نمی‌توان گفت استیل شما استیلی‌ست که با صنعت موافقت ندارد. جزاینکه در بعضی از دسکریپسیون‌ها اگر سهل‌انگاری و بی‌حوصلگی نمی‌کردید، بهتر بود. من نمی‌دانم شما هنگام نوشتن دچار چه‌ جور عصبانیت و نتایج آن بوده‌اید. مثل وصف (احمد یا ربابه) در نوول.

اگر بنابر سلیقه‌ی خود من باشد من این وصف را هم نمی‌پسندم: «در باز شد و دختر رنگ‌پریده‌ای هراسان بیرون آمد.» از روی همه‌چیز به واسطه‌ی بی‌‌حوصلگی جستن شده است. حس انسان اصطکاک پیدا می‌کند به تنسیق صفات قدیمی‌ها، نه به دقت مرتب و مدارای نویسنده. وصفیات فوق از این لحاظ نظر و از حیث اختصار که لازمه‌ی این‌طور وصف می‌بایست باشد، انصافاً به کلاسیک نزدیک می‌شود. بی‌حوصلگی و سرسری گذشتن نویسنده، مثل اینکه مجبور است که چیز بنویسد، به قدری محسوس است که یک ستون برجسته در صنعت تشخیص می‌دهد. نویسنده به سرعت خود را برای رساندن به چیزهای دیگر که احساسات او را قانع می‌بایست بکند از قید وصف پرسناژهای مزبور خلاص کرده به جزییاتی که پرسناژها را شخصیت می‌داده است و کاراکتر صنفی یا غیر آن محسوب می‌شده است، نپرداخته است. درعین‌حال حس خفی‌ِ اینکه وضعیت مزبور فاقد ارزش خود نباشند در نویسنده هست و انگشت‌های احمد را برای کسب این ارزش به ماری که تازه دارد جان می‌گیرد، تشبیه می‌کند: «دست احمد را گرفت روی گردن خودش…»

من نمی‌فهمم این تشبیه بنابر چه فایده است. تشبیه یک نوع استحصال است. یک تقویت برای تاثیر بیشتر. گاهی نمی‌توان گفت که زائد واقع شده است. بعضی تشبیهات به قدری طبیعی‌ست که در حکم محاورات عمومی‌ست، مثل: «گرگ گرسنه»، «مثل برق»، اما چقدر دلچسب است و انسان را در طبیعت فرو می‌برد که نویسنده به‌جای اینکه آسمان را به سرپوش تشبیه کند، دم‌کردگی‌ِ هوا را در نظر بگیرد. شما را متوجه «تمشک تیغ‌دار» آنتوان چخوف می‌کنم که خودتان آن را ترجمه کرده‌اید.

به عکس انسان در آثار اغلب نویسندگان و همه‌ی کلاسیک‌ها به خصوص به این‌طور تشبیهات برمی‌خورد که لازم نیست که خواننده را با موارد دیگر اقران داده، پرت می‌کند. این قسم کار، یک پرش برای بیشتر دلچسب واقع شدن است. می‌بینیم که یکی از شعرای آن دوره در موقعی که پادشاه دارد ماه نو را می‌بیند در وصف ماه فقط به چهار قسم تشبیه متواتر متوسل شده است. می‌توان گفت که تشبیه کردن، اساس وصف برای شعرای آن دوره بوده است. رودکی و ظهیر تشبیهات متواتر دارند. ولی آن‌ها برای اینکه خواص – فئودال‌ها – بپسندند، اینطور فکر می‌کردند و ما دنباله محسوب می‌شویم – زیرا شکل اجتماعی‌ِ زمان ما یک ترکیب مجرد و بلامقدمه نیست و بنابراین چیزی از فئودالیسم را می‌بایست در ادبیات خود دارا بوده باشیم. اگر از لحاظ نظر دقت کنیم، قسمتی از کلاسیک را در رمانتیک و همینطور به تدریج چیزی از رمانتیک را در ادبیات معاصر پیدا می‌کنیم، در عین‌حال که ماهیت ادبیات معاصر تجربی و عقلی بوده باشد. چیزی که هست ذهن انسان خاصیت مصرفی فقط دارا نیست و می‌تواند در صنعت خود که مولود او طبیعت خارج و اجتماع، که جزیی از طبیعت خارج است، واقع شود. چنان‌که گفتم متد برای انسان یک توسل لازم است و صنعت نمی‌تواند از نتایج یک دترمینیزم علمی خارج باشد. نویسنده در داخل و خارج خود یک انسان، یعنی یک نتیجه به تمام معنی است. می‌توانیم هرچیزی را به یک چیز تشبیه کنیم و می‌توانیم جهت مادی و کلی‌تر را به دقت در نظر بیگریم.

من در خصوص شکل تشبیه شما و اندازه‌ی تاثیر آن در خواننده بر حسب قوه‌ی تولیدی که داراست، حرف می‌زنم. تشبیه لرمنتوف هم در «شیطان» که می‌گوید: « کوه‌های مثل پهلوان در قفقاز» و او عمداً بر اثر طول قامت در قفقاز منظومه‌ی خود را از بعضی جهات شرقی ساخته است، از این قبیل است. انسان خیال می‌کند نظامی و فردوسی می‌خواند. من خودم به نظامی عقیده‌دار هستم. ایده‌هایی که نظامی از محل زندگی‌ِ خود می‌گیرد، و به این واسطه با او بعضی از شعرای معروف روس از لحاظ نظر – ایده – می‌توان تیپ تشکیل داد، چیزهای دلچسب و خواندنی‌ست. خودم سابق بر این‌ها که بیش از حالا به شعر علاقه‌مند بودم، ساخته‌ام؛ ولی این تفنن و سلیقه است و صنعت را نمی‌توان با فانتزی‌های خالص، که به واسطه‌ی تاملات زمانی تقویت می‌شود، فروخت. در خود شما هم انسان به این تناقض موقعیت و دوجوری در شکل کار می‌رسد و خواننده در سایر نوول‌ها به وصفیات خیلی ماهرانه برمی‌خورد. می‌بیند که رنگهای محلی، قوت حیاتی و جلوه‌های خاص خود را دارا هستند. چیزی نیست که نباشد.

با وجودی که نوول‌ها گاهی سرعت حکایت را به خود می‌گیرند، چیزی که در مقابل چشم خواننده گذارده می‌شود از لحاظ صنعتی رنگ‌ها جلوه‌ی خود را از دست نداده‌اند: « میلیونها سال از عمر زمین می‌گذشت…» بعد از خواندن انسان باز میل می‌کند بخواند. و بعد از مدتی اگر مثل من خواننده به جای دولابچه، جوال داشته باشد کتاب را از جوالش بیرون آورده باز شروع به خواندن می‌کند. یک چیز کیفورکننده که انسان را معتاد می‌کند، مثل تریاک در آن هست. خواننده برنمی‌خورد به چیزهایی که در کاراکتر خود برجستگی و روشنایی و پرش اصلی را نداشته باشند. نویسنده با قدرت صنعتی‌ِ خود چیزهایی را که خواسته است از میان تمام اشیا بیرون پرانده است. من حاضرم برای اینکه تحسین نکنم مقطع‌های ذیل را نمونه بیاورم، اگرچه قضاوت در خصوص آن‌ها از بدیهیات است. کاملاً اروپایی یعنی مطابق با ذوق و سلیقه‌ی امروزه است: «پنجره‌ی اتاق «اودت» بسته بود. به در ورقه‌ای آویزان کرده بود که روی آن نوشته بود: خانه‌ی اجاره‌ای…»

«تا صبح مردم ده هلهله و تماشای دود و آتشی را می‌کردند که از «گنجه دژ» زبانه می‌کشید.» خواننده هم مثل مردم، دود و آتشی را که در آن شب تاریک از بالای قلعه زبانه می‌کشید، تماشا می‌کند.

در «چمدان» علوی هم انسان به نظایر این مقطع‌ها برمی‌خورد. منظره‌ی برلن را خوب ساخته است. اما Relativisme که «ریپکا» در شکل ایدئولوژی‌ی نوول تشخیص داده است با تشخیص خود رجحان خاصی را در نوول مزبور پیدا نکرده است. نمونه‌های آن را در نوول‌های شما هم می‌توان به طور تجربه پیدا کرد. در ادبیات قبل از انقلاب در خود چخوف، نظایر آن زیاد هست. این جنبه لازمه‌ی لاینفک سمبولیزم است که اشیا خارجی هر جز از طبیعت مادی در نظر نویسنده یا پرسناژهای مختلف او تاثیرات مختلف خود را دارا هستند. انسان می‌بیند که هیچ‌چیز جلوه و قدر مطلق را دارا نیست. بلکه اشیا دارای ارزش واقع شده علاوه بر آن طور که هستند نتیجه‌ی ارتباط سوبژکت و ابژکت خارجی تجسم داده می‌شوند. امروز ما سمبولیزم را اینطور می‌شناسیم. دقیق‌تر از آنچه که خود سمبولیست‌ها می‌شناخته‌اند. «ریپکا» این قدر نسبی و شایع را که رابطه‌ی بین صنعت و علم است با منطق مادی – طرز تفکر دیالکتیکی – خواسته است به‌طور مبهم ربط بدهد. درصورتی‌که ممکن بود از جای دیگر بر اصول عقاید رفیق از دنیا صرف نظر کرده‌ی ما، راه پیدا کند.

دقت بیشتر در شکل – دسکرپسیون – وصفیات یک جلوه‌ی متزلزل و هرز را پیش چشم می‌گذارد. من نمی‌دانم چرا اغلب رمان‌نویس‌ها حتا خود «موسه» این شکل توصیف را دوست دارند، ولی می‌دانم عمداً به آن متمایل نشده‌اند. در اغلب آثار آن‌ها انسان به پرسناژی برمی‌خورد که هیچ نمونه از شکل تصور خواننده در خصوص آن پرسناژ در ضمن شرح و نقل از آن پرسناژ ندارد. نویسنده آن پرسناژ را مورد عمل قرار می‌دهد، خواننده بنابر اقتدارات فکری‌ِ خود چنان‌که از کلمه‌ی «باغ» محوطه‌ی مشجری را از هرجاکه برحسب تداعی‌ِ معانی در نظر دارد، به نظر می‌آورد – همان پرسناژ را هم به نظر می‌آورد. ولی نویسنده پس از آنکه مقداری از وقایع را به توسط پرسناژ مزبور جریان می‌دهد، خواننده را برای تصور در خصوص آن آزاد می‌گذارد، پرسناژ مزبور را وصف می‌کند. این وقفه و سکته در میان تصورات قبلی‌ِ خواننده و تصوراتی که بعد برحسب توصیف نویسنده فراهم می‌شود، من یقین دارم قادر است که از شکل اثر کاسته باشد. یا بنای اساسی‌ِ اثرات خارجی را که جهات کاملاً مادی‌ِ اشیا وقایع و جریانات آن است، به هم زده باشد. به این معنی که از کلمه‌ی «جوان پرمو»، جوان پرمویی را که سابقاً در شهری که درست نمی‌داند در کدام محله‌ی آن شهر یا در چندین محله‌ی دیگر در ذهن خود حفظ کرده است، به خاطر می‌آورد، با این جوان وقایع را با اثر مخصوص تعقیب می‌کند اما ناگهان برمی‌خورد به این‌که جوان پرمو دارای خصایصی‌ست که نمی‌شناسد.

در نوول «س.گ.ل.ل» بدواً سوسن را مثل یک سوبژکت یک پری‌ِ مجرد در نظر می‌گیرد، نه فقط من‌باب اخطار بلکه با تمایل مخصوصی از کارگاه خود رخت می‌کشد و شهر «کانار» را دور از آشنایانش انتخاب می‌کند و به کاری آنقدر مبهم – آبستره – می‌پردازد. با وجود همه‌ی اینها در نظر خواننده اگر یک موجود مجرد و وهمی و پری و غایب جلوه نکند، برحسب توارد و توازن خیالی و هرشکل توان فکری خواننده صورت و تجسم پیدا می‌کند. برای اینکه پس از تعقیب از یک سلسله وقایع، تصورات خود را غلط دریابد.

در کلیه‌ی این نوول‌ها، انسان به دو قیافه‌ی از همه واضح‌تر و برجسته‌تر برمی‌خورد: «موپاسان» و «چخوف». معلوم است که خصوصیات جدید هم با آن‌ها بی‌پیوند نیست. بیشتر با حالت تاثیر خود در اشیا خارجی و در طبیعت به طور کلی دقیق شدن. دریافت چیزهایی که پس از دریافت باز انسان دریافت می‌دارد. یک استحاله‌ی انسان در حالتی که با طبیعت می‌آمیزد و خود را روشن کرده به چشم دیگران می‌کشد و این معنی‌ِ واقعی‌ِ صنعت اوست. همه به طور اساسی از خصایص صنعت دوره‌ی ماست. دنیا را مثل موم نرم باید بلند کرد. نه صنعت همه‌ی تلاش صنعتگر در این موارد محسوس می‌شود ولی برطبق چه قسم افکار و تا چه اندازه محکم. فانتزی‌های شخصی و احساسات یا به عبارت آخری نفسانیات جمعی‌ی دوره‌ی خود واقع می‌شود. بنابراین اگر از موپاسان و چخوف اسم برده می‌شود، موپاسان و چخوف را در این دوره باید دید. محال است که ایده‌ی تازه بدون ربط با استیل، فورم، تازه باشد. و برخلاف آنچه که خیال می‌کنند ایده به‌طور مجرد و بدون بستگی با بیان افاده‌ی خود ترقی یا تحول یافته یا بتوان آن را جامد و مجرد برداشت کرده با فورم و استیل ایده‌های قدیم تصور کرد. مگر آنکه نویسنده بخواهد در بند تاثیر شکل کار خود نبوده باشد. ما در این خصوص امروز به هزار شارلاتان برمی‌خوریم که چیزی را برای امرار معاش در نظر گرفته و صنعت را عبارت از آن دانسته‌اند.

اما در تمام نوول‌های شما با خصایصی که داراست و در ضمن کار دارا می‌شود چنان‌که هیچ‌چیز از سلطه‌ی قوی‌ِ احساسات و فانتزی‌های شخصی بیرون نمی‌آید. همه‌چیز فرع بر خواستن نویسنده است. همین‌که نویسنده می‌خواهد، عالم خارجی هستی‌ِ صنعتی پیدا می‌کند. هستی‌ِ احساساتی که یک نوع هستی که برطبق میل نویسنده ترکیب اساسی‌ِ خود را درست و مرتب می‌دارد. بدون ملاحظات مشترک و دقیق‌تر در داخل و خارج اشیا.

من به این دخالت نمی‌کنم که چطور احساسات در موضوع عرب‌ها و سایر جاها در «پروین دختر ساسان» و «مازیار» موضوع واقع می‌شود. یا بنای عقلی و تجربی‌ِ ادبیات معاصر هرقدر که ماهیت آن را بنابر شکل اجتماعی و اقتصادی‌ِ خود بگیریم، هیچ تماسی با احساسات انسانی دارا نیست. زیراکه فکر انسان و زندگی‌ِ او در تحت شرایط زمان او نیست، اما بعضی چیزها را می‌توان در تحت دقت قرار داد.

در «گل ببوی مازندرانی»، حالت اطاعت بیچارگی و به اسارت بستگی‌ِ زن به آن خوبی نشان داده می‌شود. می‌بینیم که در اطراف گل ببو در گل و لای مازندران – یک سرزمین مرطوب قشلاقی – الاغ یک مرکوب بارکش معمولی‌ست. مردها به جای چوخا و علیقه و کجون، متقال آبی که پارچه‌ی مستعمل خشکزارهاست می‌پوشند. در «داش آکل» کاراکتر تیپیک بعضی رنگ‌های محلی و محاورات مخصوص به داش آکل‌های آن نقطه نیست.

در هر دو نوول فوق، ملاحظات نویسنده از سرزمین‌های دیگر گرفته و در متن پرسناژهای خود به کار می‌برد. الاغ در گل و لای، متقال در هوای مرطوب بارانی، یخ در شیراز و امثال آن تصورات خالصند که به جای ملاحظات به کار برده می‌شوند.

شکل کار مزبور در هیچ‌یک از این دو نوول صنعت را ضایع نمی‌کند ولی سلطه‌ی فانتزی‌های شخصی را می‌رساند. در آن نوول که یک پروفسور از یک‌نواختی و خستگی‌ در زندگی مجبور به خودکشی می‌شود، مفهوم یک‌نواختی فکر خود نویسنده است که بنابر شرایط دوره گرفته شده که بدون ملاحظه‌ی خارجی «رزبانو» یک زن زمان ساسانی‌ها ساخته می‌شود که درتحت شرایط دوره‌ی خود و دوآلیزم مذهب در حالتی‌که ایدئولوژی‌ِ یک زن معمولی را باید به او داد، زندگی‌ِ یک‌نواخت در حق او نسبت بعید و اساسن باورنکردنی به نظر می‌آید. درواقع فقط هرچیز از روی شوق ساخته است.

در نظر خواننده که اطلاعات محلی مثل اتود قبلی در مغز اوست، از ارزش رئالیست که نوول‌ها می‌خواهند دارا باشند، می‌کاهد. در خواننده یک به هم ریختگی دنیا که جای هرچیز در آن عوض شده است، تولید می‌شود و حکم راه رفتن بشر در دریا و کشتی در روی خاک را داراست. درصورتی‌که صنعت، یک عادت حاصل شده از روی تمرین است و در عین حالی‌که کار می‌کند، عادتن روان است. صنعت، یک رعایت محسوب می‌شود. همیشه باید به خود یادآوری کرد و دقیق بود. این درد زبان آرتیست باید باشد.

این شوق مفرط که نویسنده در صنعت خود داراست نباید با جذبه‌ی صنعتی‌ِ extase artistique اشتباه شود. هرکس که صنعت می‌کند، ممکن است دارای لغزش‌هایی باشد و تا مدتی که نسبت به چیزی که ساخته است بیگانه نشده است، می‌تواند مثل دیگران لغزش داشته باشد. بلکه برحسب تمایلات و یک نوع فانتزی‌هایی‌ست که نویسنده می‌خواهد بسازد و با آن تمایلات خود را رسیدگی کرده، شوق مفرط ساختن که در او هست هرچیز را تغییر بدهد، حتا خود فورم را: «شمسک میمون» برخلاف «اودت» به نوع ادبی – Genre – دیگر تسلیم شده، دارای فورم سریع پرش در نقل وقایع، یک قلم‌اندازی در چیزنویسی‌ست. روس‌ها در نقاشی این را «نابروسکا» می‌گویند. چیزی که هست نوع مزبور هم نوعی‌ست و چه عیب خواهد داشت که اینطور هم باشد.

اما به طور اساسی باید دید که این مقدار شوق مفرط ساختن به حدی که هرچیز را جانشین هرچیز قرار می‌دهد، و برحسب آن تصورات گاهی با ملاحظات روبرو می‌شوند، در جریانات ایده چه نفوذی را داراست. یک چیزی می‌تواند مقدمه برای رسیدن به مقدمه‌ی ثانوی باشد. انسان ممکن است از یک تمایل، تمایلات دیگر پیدا کند. نمی‌توان در نوول‌های شما این شوق ساختن را در حدودی پیدا کرد که صنعت ایده‌آلیزه کرده، تجسمات مادی را فاقد جلوه و اثر ساخته باشد، ولی توانسته است به واسطه‌ی نفوذ خود به صنعت شکل اساسی ایده‌آلیزم – یک قسم مکتب خالصاً مخلص رمانتیک – را بدهد. بنابراین جلوه‌ی خاصی که رئالیزم می‌توانست در نوول‌های شما دارا باشد، تحت‌الشعاع و محکوم واقع شده؛ دیده می‌شود که با چه زمینه‌ی باور نکردنی در «گجسته دژ»، شوهر که یک نفر کیمیاگر است، در نوول به آن پاکیزگی فیلم برمی‌دارد، زنش را نمی‌شناسد.

واقعه‌ی مزبور کاملاً در روی فانتزی‌ِ شخصی قرار گرفته و مدخل یک رمانتیک قابل ملاحظه است که با تجربه و ملاحظه‌ی خارجی و مادی، وفق نمی‌دهد. بنابراین ارزش رئالیست را دارا نیست. یک رئالیست غیرقابل تردید که ما به آن معنی‌ِ رئالیست می‌دهیم باید خیلی با مادیت راه توافق مکانیکی پیدا کرده باشد. ساختمان آن از طبیعت که حالت اتوماتیک را داراست، جدا نباشد. ما نمی‌توانیم از طبیعت جدا بوده به چیزهای مجرد و جامد، اعتقاد داشته باشیم. هرچیز که برداشته می‌شود، جزیی از میان اجزای دیگرست. شما می‌توانستید قبلن «کیمیاگر» را به مرض کم‌حافظگی معرفی کنید. این تیپ این‌طور نادر که تاثیرات عملیات او، نتیجه‌ی فکری برای زمان ما دارا نخواهد بود، ساخته‌ی صنعت خالص است. همین صنعت خالص است که برحسب یک پیکولوژی‌ی فانتاستیک به‌طوری که باید عنوان داد پرسناژهایی را که فقط جلوه‌ی شاعرانه و صنعتی را در حد اعلای خود دارا هستند، اقتدار می‌دهد.

شاید در نتیجه‌ی همین فانتزی‌ها و احساسات که نوول «س.گ.ل.ل» (سایه روشن) استخوان‌بندی‌ِ اساسی‌ِ خود را ترکیب می‌کند. نه فقط در ادبیات معاصر، در ادبیات قرن نوزدهم و هجدهم مثل «رابینسون» و «گالیور» و خیلی از آن قدیمی‌تر هم انسان با رمان‌ها و قصه‌های فرضی برمی‌خورد که نویسنده در آن فکر فلسفی‌ِ خود را بنابر دلخواه خود که غالبن بدون ملاحظه و تجربه‌ی خارجی‌ست، تجزیه می‌کند. تجزیه‌ی مزبور بنابه شکل اساسی ایده‌آلیزم است. این قسم «اتوپی» سازی در عرب‌ها هم بوده حی‌بن‌یقظان – سرگذشت مردی که از طبیعت بیرون آمده به خدای خودش می‌پیوندد – را ابن بطوطه برحسب این تمایل از نوشته‌جات قدمای خود مثل بوعلی سینا گرفته است. شما آن را با صنعت، توافق عالی داده‌اید. در «س.گ.ل.ل» خواننده به حدسیات راجع به 2000 سال بعد می‌رسد. اما وقایع حالت تقریبی را دارا نیستند، بلکه حالت قطعیت یک قسم ملاحظه و تجربه را پیدا کرده، نویسنده برحسب نظریه‌ی اثباتی‌ی خود و به چشم آن چیزهایی را که از روی حدس می‌سازد، می‌بینند.

درصورتی‌که احساسات و دقایق را از جریان کنونی‌ی زندگی می‌گیرد. یعنی حاصل بلاتردید شرایط مادی و جمعیتی‌ِ امروزه است، ولی عمداً یا غیرعمداً ایده‌های خود را مثل حقایق مسلمه به چشم خواننده می‌کشد. از این لحاظ، نظر چیزهای نسبی را که فقط نسبت به زمان خود او اینطور منطقی می‌توانند بوده باشد، مطلق در نظر گرفته می‌خواهد بنابر تمایل خود بسازد. این است که هر مفهومی در اثر او موجب تردید و توقف فکری و اغلب مفهوم قابل رد واقع می‌شود.

در مسافت آن‌قدر بعید زمانی که نصف آن اگر از اسلکولاستیک بگیریم دوئیت ما و قدما را به وجود آورده است، نمی‌توان قبول کرد که کلمات «بچه ننه» ص 17، هنوز مورد استعمال داشته باشد؛ به این معنی که مونوگامی قرارداد خرید و فروش انسان، «ننه و بچه‌ی عزیزشده»ی او را که پیش خودش بزرگ شده و این‌طور عزیز بار آمده است، باز به وجود بیاورد.

در 2000 سال بعد که خاطره‌ی مفروض آن را برحسب متد مادی‌ی اقتصادی می‌توانیم حدساً تخمین بزنیم و نمی‌توانیم قطعاً بگوییم چه‌جور ساختمانی خواهیم داشت؛ من نمی‌توانم باور کنم که هنوز آرتیست درد می‌کشد: «آرتیست بیشتر از سایر مردم درد می‌کشد و همین یک‌جور ناخوشی‌ست. آدم طبیعی، آدم سالم باید خوب بخورد، خوب بنوشد و خوب عشق‌ورزی بکند. خواندن، نوشتن و فکر کردن همه‌ی این‌ها بدبختی‌ست؛ نکبت می‌آورد…» ص 116 –

بنای دردهای انسانی را برحسب چه شرایطی باید تعیین کرد. انسان به‌جز با طبیعت، با چه چیز مبارزه می‌کند درصورتی‌که ما هنوز تاریخ نشده‌ایم نیم مرده‌ایم و طبقات انسانی را با نتایج و مبارزات روزمره‌ی آن می‌بینیم، این‌طور قضاوت می‌کنیم. مثل این است که به بینجگرها – زارعین برنج – یک مالک با اقتدار امروز در روز جشن تولد پسرش ودکا داده بگوید: «چرا باید غمگین باشید؟» زیرا او هم که من و شما را به این روز درآورده است نمی‌خواهد در اساس غم و کدورت‌های انسانی، فکرش را زحمت بدهد.

ا گر شما فکر نمی‌کنید، من فکر می‌کنم چطور در 2000 سال بعد که حالت یکنواخت زندگی‌ِ انسان گل می‌کند، هنوز عشق باقی‌ست و «سوسن» نام از عشقش حرف می‌زند. اساس عشق مزبور خیلی خیالی‌ست. یعنی یک ایده‌آلیزم کامل است که سوبژکت را درنتیجه‎ی قرنها سیر زمانی که هرچیز تحول حاصل می‌کند، بلاتحول قرار داده است و هنوز باقی‌ست.

برحسب این طرز تفکر سوبژکتیو، مفهوم دقیق یکنواختی را باید ملاحظه کرد که فکر خود نویسنده است. آن را بنابر شرایط دوره‌ی خود گرفته، بدون ملاحظه‌ی خارجی، با غلو صنعت خود به «زربانو» یک زن زمان ساسانی‌ها داده است. درصورتی‌که به زربانو، که اگر خودش الان زنده بود درخصوص این کلمه تعجب می‌کرد، لازم بود بنابر شرایط دوره‌ی او و دوآلیزم آنقدر قوی و سمج مذهب زرتشت، ایدئولوژی‌ِ یک زن معمولی را داد. زنندگی‌ِ یک چیز یکنواخت در حق یک فیلسوف یا متفکری که دچار تاملات خود است رواتر به نظر می‌آید. اما شما که از چیزهای بانال (banal) در چندجا نگریخته‌اید، از این هم نگریخته‌اید.

صنعت‌گر مطلقاً آزاد است. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید: چرا شما راجع به یک هیزم‌شکن نخواسته‌اید یک نوول داشته باشید. ولی در حد اعلا و حال تجاوز خود می‌بینیم که آزادی‌ِ مزبور در نویسنده شیطنت احساسات – یک جست‌وخیز شوخ ولی زننده – را تولید می‌کند. شیطنت ذوق و همه‌چیز را که در نتیجه‌ی آن یک نفر پروفسور از یکنواختی‌ی زندگی خسته شده مجبور به خودکشی می‌شود.

دوست عزیزم!

در مورد آثار شما، مخصوصن موضوع افکار آثار شما گفتنی زیاد است. اما من آن را می‌گذارم برای بعد. کاری که تو در نثر انجام دادی، من در نظم کلمات خشن و سقط انجام داده‌ام که به نتیجه‌ی زحمت آن‌ها را رام کرده‌ام. اما در این کار من مخالف زیاد است، زیرا دیوار پوسیده هنوز جلوی راه هست و سوسک‌ها بالا می‌روند و ضجه می‌کشند، مثل «واشریعتا» و «وا وزنا» می‌زنند.

بالاخره کار من هنوز نمودی نخواهد داشت و تا مرگ من هم نمودی نخواهد داشت. این کاری‌ست که من برای آن تمام عمرم را گذاشته‌ام، بی‌خبر که دیگران چند ساعت را به مصرف رسانیده دیواری که من در تمام عمرم ساخته‌ام، در یک ساعت به هم زده و معلوم نیست چه جور باید ساخت و روزی ساخته‌ی نحس آن‌ها خراب شده، به همین دیوار برگردند.

من مطلب را در همین‌جا تمام می‌کنم و آرزوی موفقیت آن دوست عزیز را دارم.

زمستان 1315

دوست شما: نیما یوشیج

از کتاب «نامه‌های نیما » نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج – نشر نگاه – چاپ 1376

به یاد آزاده ی «یوش»*ـ

نیوشافرهی

نیوشا فرهی (1360)ـ

برتولت برشت مینویسد: «امروز نویسنده ای که بخواهد با دروغ و جهالت مبارزه کند و حقیقت را بنویسد باید دست کم با پنج مشکل درافتد. برای چنین نویسنده ای دلاوری گفتن حقیقت لازم است، در حالی که حقیقت را همه جا خفه می کنند. هوشیاری بازشناختن حقیقت لازم است در حالی که همه جا آنرا پنهان می دارند. این هنر لازم است که از حقیقت سلاحی ساخته شود. نیروی تشخیص دادن و انتخاب کردن کسانی لازم است که حقیقت در دست آنها موثر و کاری واقع شود. سرانجام بسیاری تدبیر لازم است تا حقیقت میان چنین مردمی گسترش یابد. این مشکلات برای کسانی که در حکومت فاشیستی چیز مینویسند عظیم است. عین این دشواری برای کسانی که از وطن رانده شده اند یا فرار کرده اند و برای کسانی که در دمکراسی های بورژوائی بسر می برند نیز وجود دارد.» آنچه برشت بعنوان «پنج مشکل در راه نوشتن حقیقت» طرح کرده در واقع «پنج مشکل در راه بیان حقیقت توسط یک هنرمند متعهد» است، حال چه نویسنده، چه شاعر و چه سینماگر و …باشد.ـ

به جرأت میتوان گفت که این پنج خصوصیت در نیما وجود داشت، خاصه «هوشیاری» بازشناختن حقیقت و از آن «سلاحی» ساختن.ـ

شانزدهم دی ماه بیست و دو سال (مقاله در سال 1360 نوشته شده است) از خاموشی شاعری میگذرد که به معنی اخص کلمه شاعر بود. بعضی ها شعر میگویند اما هرگز شاعر نیستند! و بعضی ها شعر نمی سرایند اما شاعرانه، مایاکوفسکی وار، ترودا گونه و برشت مانند می زیند و می میرند و شهید می شوند.ـ

نیما از معدود شاعران سرزمین ماست که هم شعرش اصیل بود و هم نحوه ی زیستش. شعرش زندگی بود و زندگی اش شعر. از میان مردم برخاست و برای مردم سرود، اما چون والتر ویتمن «نخستین بار و نه برای آخرین بار در تاریخ هنر، فراموش شدگان و مطرودینی که شاعر به سراغ آنها  رفته بود، وی الهام خویش را از آنان و زندگی آنان گرفته بود، وی را درک نکردند وحتی احساس هم نکردند و حتی احساس هم نکردند که الهام بخش او هستند… شعرهای غریب و عصیانی او با طعن و لعن هنرشناسان و اهل ادب و با سکوت و بی اعتنائی مردم عادی روبرو گشت. اادب و با سکوت و بی اعتنائی مردم عادی روبرو گشت. اما او با زندگی و مردم آشناتر از آن بود که سکوت بهت زده ی آنان را حمل بر حق ناشناسی یا نفهمی یا بی ارزشی آنان ایشان بکند. او احساس می کرد، وچه بسا که به یقین میدانست، که این گروه انبوه چنان در گرداب تلاش و زحمت روزانه ی خود دست و پا میزند که فرصت آنکه سر برآورد و انعکاس هنری زندگی پرتلاطم خود را باز بیند ندارد. او میدانست که اکثریت مردم همانگونه که از ثمره ی مادی کار و زحمت خود محروم گشته اند از حاصل هنری تلاش خویش نیز محرومند. هم این است که وی هرگز سرخورده و نومید نشد و انسان و پرستش انسان همواره موضوع و انگیزه ی شعر های او ماند.»ـ

آری، نیما از «آهنگر» و احساس او واندیشه هایش می سراید، اما هرگز آهنگری هنگام گداختن پولاد این سروده را زمزمه نمی کند! نیما زندگی طاقت فرسا و رنج های بیشمار «شب پا»ی مزرعه ی برنج را در شعر فریاد می کند و تصویری هولناک از یک شب زندگی او و اینکه چگونه همسرش میمیرد و بعد دو فرزندش در تب جان می کنند، می کشد، اما هرگز هیچ شب پایی در شمال ایران نمی داند که چگونه قلب نیما برای او می تپیده! و در نشریات سازمان های انقلابی و شب نامه های گروه های مترقی و در میان این همه شعری که از مبارزان ایرانی هم اکنون در خارج و داخل کشور چاپ می کنند هرگز از «مرغ آمین» و «پادشاه فتح»، که از ناب ترین اشعار سیاسی معاصرند و مصداق روز دارند، رد پایی نمی بیند و اثری از کلام انقلابی و خلقی شاعر آزاده و سنت شکن یوش نیست! شاعری که معتقد بود:ـ

نیما

ـ«تن من یا تن مردم،

تن مردم همه را با تن من ساخته اند

و یک جور و صفت میدانم

که در این معرکه ی ناخوشی انداخته اند.ـ

نبض می خواندمان با هم و می ریزد خون با هم اکنون

من نمی خواهم دریابم انگشت گداز

از کدامین رگ من
مایه ی زندگیم، خونم می ریزد بیرون…»ـ

چرا شاعر خلق برای خلق ناشناس و نامفهوم است؟ چرا او را حتی تحصیل کردگان و آگاهان و به اصطلاح روشنفکران هم نمی شناسند!؟ و چرا حتی نیروهای انقلابی پیشرو و مترقی هم با شعر طوفانی  به معنی گسترده ی کلمه ی سیاسی ی نیما بیگانه اند!؟

ریشه های اصلی این واقعیت تلخ راباید در دو نکته کلی و تاریخی جستجو کرد:

ـ1 ـ زبان خاص نیما

ـ2ـ اختناق و استبداد دوران پهلوی

«زبان ویژه نیمایی» حاصل عوامل متعدد تاریخی و اجتماعی است. شکستن سنت هزارساله ی شعر غنی فارسی و سعی و کوشش در تطبیق دادن «وزن و قافیه» با «اندیشه و محتوا» بر خلاف رسم معمول، طبعاً پیچیدگی ها و دشواری هایی بدیهی را ایجاد میکرد که این نوع گره ها در طول زمان و پس از گذشتن ار فیلترهای مختلف گشوده خواهند. نیما در باب قافیه می گوید:«قافیه، غلام شاعر است، نه شاعر غلام قافیه، و من قافیه را برده ی خویش ساخته ام و وزن هایی آفریده ام تا وزن ها مرا نیافرینند زیرا که من در تنگنای وزن های موجود نمی گنجیدم.»ـ

اما شعر نیما هیچگاه رخصت آن را نیافت تا بگونه ای بنیادی و اصولی محک زده شود، غربال گردد و زیر ذره بین قرار گیرد، چرا که اختناق و استبداد حاکم هرگز نمیتوانست تحمل کند که اندیشمند، محقق و فرزانه ای به بررسی و نقادی آثاری بپردازد که منتجه ی آن بدون تردید رسوایی فاشیسم حاکم و رو کردن دست های خونبار نظام قاهر بود و حتی همین استبداد و خفقان همواره باعث شده که شاعر سخنش را بزبان سمبولیک و مملو از استعاره و در استتار بیان کند، که خود این واقعیت بر پیچدگی زبان نیما افزوده است. اگر حافظ از ترس حکام و قشریون وقت و شحنه های پاسدار منافع ایشان به راز و رمز و سمبل پناه برده، و شاعر زمان مشروطیت هم همین مشکل را داشته و از شر داروغه و گزمه در امان نبوده، بدیهی است که مسائل برای شاعر دوران آریامهری چنین برابر گشته، چرا که گذشته از پلیس و ژاندارمری وارتش، سر و کارش با فرماندار نظامی و بعد با ساواک بوده. و از این رو هر چه دشمن زیرک تر و مقتدرتر گشته، سخن شاعر، ناگزیر، سمبولیک تر و ماجرا به همین منوال بوده تا رستاخیز سیاهکل که آغاز دوره تازه ای است. از این رو در باره نیما «انشاء» بسیار نوشتند اما هرگز با او و آثارش برخوردی دیالکتیکی و علمی نشد، حال آنکه فقط از این طریق می توان به ژرفای جهان بینی او پی برد و راهی گشود به شناسایی بیشترش، که این نیز دریچه هایی را بروی بهتر فهمیدن و ساده تر خواندن آثار او باز خواهد کرد.ـ

نیما قلم بدستی متعهد بود ـ آنگونه که ساتر در «ادبیات چیست» تعریف و تفسیر می کند. و هنرمندی مردمی و ایرانی بود که موقعیت تاریخی و اجتماعی سرزمینش و نیازهای آنرا بخوبی می شناخت ـ آنگونه که شهید انقلابی سلطانپور در «نوعی از هنر، نوعی از اندیشه» وجود چنین هنرمندی را در ایران ضروری میداند و خصوصیات او را شرح می دهد.ـ

در صفحات محدود ایرانشهر نمیتوان مبحث عظیم «مشکل نیما» را باز گشود. اما یادش برای ما گرامی است و خاطره اش، همچون شعرش، جاوید.ـ

***

به امید روزی که نیما را در معابر، بالای سکوها، پشت تریبون هابرای توده ها بخوانیم.ـ

ـــــــــــــــــــــ

 * این مقاله ی زنده یاد نیوشا فرهی ـ با تیتر „22 سال از خاموشی «نیما» شاعر آزاده ی «یوش» می گذرد“ ـ در تاریخ پانزدهم دی ماه 1360 در نشریه ایرانشهر چاپ آمریکا شده بود.ـ

من در کالگری* کسی را دارم

مجید نفیسی

من در کالگری کسی را دارم
که به من فکر می‌کند
آنروز که در تهران از او جدا شدم
منتظر تولد فرزندش بود
ما شب‌ها به حیاط می‌رفتیم
تا صدای گلوله‌ها را بشنویم
و صبح‌ها پشت درهای بسته
به صدای تکه‌تکه شدن خود گوش می‌دادیم
اکنون پاره‌های من در سراسر جهان پراکنده‌اند
و حتی در کالگری هم خانه کرده‌اند
در آنجا پوستینی پشمین می‌پوشم
و همراه با پسری ده ساله
که دیگر فارسی نمی‌داند
به تماشای خرس‌ها و گوزن‌های قطبی خواهم رفت.  

23 ژوئن 1993 

* شهری در کانادا

به یک روزنامه نگار زندانی 
خودسوزی نیوشا

عکسی از مراسم خاکسپاری نیوشا فرهی

شعر | مجید نفیسی

به یک روزنامه نگار زندانی 

ای روح خیابانی!
می بینمت که آنجا نشسته ای
درون قاب آهنی ات
کنار ایستگاه “خط آبی”،
و هیچ سرانگشتی نمی کوبد
بر پشت جام شیشه ای ات
مگر دانه های باران. 
می ایستم و زیر نوری کمرنگ
خیره می شوم به حروف سُرخت
که، چون گلوله های پاسداران
بر صفوف خاموش راهپیمایان
در خیابان های سبز تهران،
می نشیند داغ داغ
بر شقیقه ها و سینه ی من.  
من می روم اما تو می مانی
ای شاهد خیابانی!
در تمام چهارراه های جهان
جلوه کنان پشت جام شیشه ای ات،
و دست هیچ خودکامه ای نمی تواند
حروف سرخت را
از سینه ی کاغذی ات
پاک سازد.
14 اکتبر 2009 

*****

خودسوزی نیوشا 

از ناامیدی خود
امیدی ساخت
در ناامیدی،
کبریتی کشید و
خرمنی از آتش شد.1 
گفتم: “از زندگی بگو
از مرگ خسته ایم.”
گفت:” باید مُرد
تا از زندگی سخن گفت.”
گفتم:” جرأت به مرگ بس است
جرأت به زندگی ببخش.”
گفت:” تا مرگ، زندگی ماست
از مرگ باید زندگی ساخت.” 
جمعیت، گرد بر گرد او کشیده بود
و می خواست از ناله های مرگ او
فریاد خشمی بسازد
سرکشیده تر از باروی مرگ. 
گفتم:” شهادت بس است”
گفت:” خیانت به آرمان هم.”
گفتم:” خونریزی بس است.”
گفت:” تسلیم به خودکامگان هم.” 
جمعیت هوار می کشید
و می خواست از مرگ نیرو بگیرد.
به خود گفتم:
“باز هم نعشی در جلو
باز هم دسته ی عزایی از عقب.”
افسوس! ما پاسدار زندگی بودیم
اما پاسداران مرگ
آنقدر کشتند
آنقدر کشتند
که زندگی در دهان ما
طعم مرگ گرفته بود. 
پنجه ی سوخته اش را
در دست گرفتم
گفتم:” نیوشا برخیز!
تو دولت عشقی2
این تابوت را به دولت مرگ واگذار.”
فریادی کشید:
“من نیوشا نیستم
من ابراهیمِ آزَرَم3
از آتش، گلی ساخته ام.”
ملافه ی سفیدی بر او کشیدند
و چشم هایش را
از ما گرفتند.  
جمعیت پا به زمین می کوبید
و مشت بر آسمان:
“ای مرگ آفرینان!
هفت سال جنگ بس است
ما صلح می خواهیم
ما صلح می خواهیم.” 
و نیوشا، انوشا4 بود
از ناامیدی خود
گل امیدی ساخته بود
فراتر از خاک ناامیدی

20 سپتامبر 1987 

1ـ در تاریخ 20 سپتامبر 1987 مطابق با 29 شهریور 1366، نیوشا فرهی یکی از کوشندگان جنبش چپ در لس آنجلس و صاحب یک کتابفروشی در محله ی ایرانی نشین وست وود در تظاهراتی که به مناسبت اعتراض به ادامه ی جنگ ایران و عراق و همچنین حضور خامنه ای در مقر سازمان ملل متحد در نیویورک، روبروی ساختمان فدرال در غرب لس آنجلس برگزار شده بود، به سنت راهبان بودایی مخالف جنگ ویتنام خود را آتش زد و سیزده روز بعد در اثر سوختگی های شدید در بیمارستان درگذشت.
من در این تظاهرات شرکت داشتم و همانطور که در شعر آمده پنجه ی سوخته اش را در دست گرفتم. در آن زمان بیشتر فصول کتاب “در جستجوی شادی: در نقد فرهنگ مرگ پرستی و مردسالاری در ایران” را نوشته بودم و به همین دلیل پس از خودسوزی نیوشا بلافاصله با او وارد گفت وگویی ذهنی شدم. این شعر در همان زمان در ویژه نامه ی نیوشا در نشریه “جهان” چاپ شد و سپس در مجموعه ی شعر “اندوه مرز” 1369.
2ـ نیوشا در نامه ی خودسوزی اش مفاهیم سوسیالیستی و عرفانی را درهم آمیخته و از “دولت عشق” سخن می گوید.
3ـ ابراهیم پیامبر پسر بت تراشی بود به نام تارخ. شکل عربی این نام آزر است. ابراهیم بت های پدر را می شکند و گناه آن را به گردن بت اعظم می اندازد. فرعون آتشی فراهم می آورد تا ابراهیم با رفتن درون آن بی گناهی خود را ثابت کند. آتش بر ابراهیم، گلستان شده و آزر نیز یکتاپرست می شود. رجوع کنید به قرآن سوره ی 6 آیه ی 76.
4ـ “انوشا به معنای نامیرا است.

شعر زمستانی | نازنین نظام شهیدی

و بعد انسان زمستان بود
با پهنه های خاکستری و نورمردگی های تنش
با سرانگشتان سربی رنگ و کاسه های خالی ی سرشاخه های عریانش
وقتی خطوط پیچک ها بر پهنه های سردش چروک می انداخت و
از پوکی اش صدای قارقار می آمد
و انسان زمستان بود
با حس های کز کرده در گریبانش
با ترس سرمایی که ریشه اش را بست
زیر خاکی که برف می پوشاند و ابر 
دو بال گسترده ی عقاب پیری بود
که پرهای کهنه از تن رها می کرد
اما انسان
زمستان بود

دو شعر | زيبا کرباسی

اووم م م

اووم م م مکث لای درزهای اووم م م

اتاقی دستپاچه

انگشتانِ  ليز می‌خورد از داغی ليوان اووم م م

نخ حرف ها در می‌رود از درز دست چپم

چراغ خواب دامن پليسه‌اش را تکان و خواب اووم م م

حروف    حرف از لابه لای دامنش اووم م م

در دخانيات دخالت می‌کنم طوری می‌پيچم دور دود که فراموشی پر از هواست اووم م م

ببلع و دم نيار   کمی ويار    کمی آبستن     کمی نيستن از هست اووم م م

و قو هوای سپيد پرانِ سينه‌ی آب    اينسو آنسو

دامن نرمم روشنی بريزد روی تخت آخ

می توانی چراغ را روشن کنی.

…………………………………….

پسری که در قرارم بود  

همین طور که برف می بارید
از خیسی پر می شدیم 
آب می شدیم از تو
با روغنی که می مالیدم
پشت گردن و کمرت
پیوسته با برف افتادیم
شب پیش
اینجا بین این مالش و آن بارش
سر آخر فرق زیادی نیست
اما این فرق
با آن فرق
خیلی فرق می کند 
این بودن
با آن هستم
بیا یاد بگیریم مرا 
یک امشب
قلبت هرری بریزد
در تماشای کمر باریک و
نیمه های سیبم
ببران 
ببران
بگویی و تاب نیاری
برگردانی مرا از سر
نتوانی فرو دهی 
آب دهنت را
از خشکی ناگهان گلو 
جا بزنی
زل زل در چشم هام 
گم شوی
اوووووفففف
خیسی ی شورتم 
می برد مرا
طوری که سیل برد
سارا را
اوووووفففف
زخم هام ساییده می شود
تا نگاه می کنی با
پوستم
زخمم از پوستم
زخمم از عمق پوستم
تا می گویم اووووفففف
تاب می بازد به به هایم در شکم
بمال این ورم
بمال آن ورم
بکش بیرون از تووم
اینجاش زخم است
زانو بزن
ببوس خوب شود
اوووووفامام امروز
قرمزتر از نبات
شاه ماهی ام
لیس بزن اوووفش را
تا تو را می بیند
ساییده می شود زخمش 
انگشت وسطم 
خیالاتی می شود
فلسفه حرف می زند
قاب ممه هام
ملح ام امروز
پنبه است گونه هام
تاب
طناب
اوووف
پرید
پرندید 
یک دقیقه
سکوت
سر و صدا ننداز
یه دیقه

صدای ماه می‌شنوم | رضا زاهد

صدای ماه می‌شنوم

صدای ماه می‌شنوم

رگی سپید و به هذیان

که نامهای شگفت از گلوی پنهانش

دراز و دور فرا می رسند

زمانی از قبور و دمی از صور

ولیک دشمن نیزارم

همین که سایه بر ابرانِ خویش می دارم

سیاه می کند از صوت دامنی که ندانی

رمیده ابر غریبم – چه ابر پنهانی

ولی ستاره یی دارم

که چون نسیم از کمرش نافه می گشود

که مرگ بر نَفَسم می بُرید مروارید

به سایه گاهِ دلم می شکست و می بارید

همیشه در اشاره ی ابرویش

جماد و جانوز افسون بود

رگی سپید به پهلو داشت

به برجهای گران چون مسافران می رفت

سوادِ بُرجهای جهان خون بود

صدای صور می شنوم

سایه یی که می سوزند

در انتظار گلویش صبر

به خوابهای ساحری که نهان بودیم

شفا به زهرهای مهم می داد

به منزلی که کوس در نَفَسش سرد می شد و می مُرد

چه چهره یی فراز ابرِ مُهیّا می بُرد

نمی توانمش که بیابم

چرا که دشمنِ دیدارم

همین که سایه بر ابرانِ خویش بُگمارم

گذشته از میان دو انگشت – بدرِ بینایی

زبانِ سنگ هم بِسُراید

عجب ستاره ی زیبایی.

………………………

من نیز ماه جلگه یی بودم

من نیز ماهِ جلگه یی بودم

آهوی کوچکی صدایم می کرد

شبها که صبر در جگرم می سوخت

آن سایه در میان دو ابرویش بود

چشمی به چهره ی قمرم می دوخت

یکروز فاش شد دَمی از سایه

آن ماه مُرد و من آهو ماندم

صبرم به جلگه ی نامحرمی هنوز

ای شب به دیدگان خود مرا بسوز .

……………………

می دانی اکنون

می دانی اکنون – که از درِ آهم

چون ماه کز درِ الماس می رود

می نگری باد را – خادمِ اندوه

مرغی که بر حوالیِ بیراه می دود

بگذارد ابر بگذرد این سایه ی خراب

چونان که سایه یی از سایه روی آب

طوفان کُنی و گرنه هلاک آورند

بر دیده بانِ منظر ِ این سایه

بر برجهای مخفی و مجهولم

بر این هزار سایه ی همسایه

بیداری – در گذارِ تو بیدارم

چون خواب با خطوط تو پهلو زند

مانا که ماه پنهان را

پیوسته از در دیدارم

بیداری در گذارِ تو بیدارم.