| اسماعیل شهیدی |
این مقالهی بسیار خواندنی رو @DerCheapi گرامی درمورد “محمد مصدق” و ۲۸ مرداد نوشته. ترجمه، ویراستاری و انتخاب واژههایی که برای مخاطب ایرانی هم رسا، قابل فهم و خوانا باشه یخرده زمان برد. ولی بهرحال ترجمهی فارسیش آماده شد.
با اجازهی خود @DerCheapi در ادامه میتونین کل مقاله رو(بجز بخش رفرنسها که در مقالهی اصلیه) به فارسی بخونین.
-مقالهی “دروغ مصدق، کودتایی که کودتا نبود!” -نویسنده: @DerCheapi

بعضی از داستانها آنقدر زیاد تکرار شدهاند که دیگر کسی نمیپرسد آیا اصلاً درستند یا نه! داستان کودتای CIA علیه «محمد مصدق» یکی از همین داستانهاست. روایت معمول تقریبا اینگونه است: در آگوست ۱۹۵۳ (۲۸مرداد ۱۳۳۲)، CIA و MI6 در راستای منافع آمریکا و بریتانیا، نخستوزیر «منتخب» و «دموکراتیک» ایران را سرنگون کردند و آنها شاه را بهعنوان مهرهی دستنشانده بر سر کار آوردند. به این ترتیب «آیندهی دموکراتیک» ایران را نابود کردند و پایهگذار انقلاب اسلامی ۱۹۷۹(۱۳۵۷)، ضدآمریکاییگری، حکومت آخوندها و بهطور کلی همه چیزهایی شدند که از آن زمان به بعد به بیراهه رفت. این روایت در چند دههی اخیر به نوعی آیین تکراری در جریان اصلی آلمان تبدیل شده است. اولاف شولتس اخیرا بهطور علنی اعلام کرد که کل بحران ایران ناشی از این است که بریتانیا و آمریکا در آن زمان دولت دموکراتیک ایران را سرنگون کردند! به گفته او اگر آن سرنگونی رخ نداده بود، ایران امروز «یک کشور غربی بسیار موفق» بود. ریچارد داوید پرشت نیز همین روایت را بارها مطرح کرده است: در برنامه مارکوس لانز، در پادکستش و بهطور مکرر ناتالی امیری در مصاحبههای شبکه ARD به سال ۱۳۳۲ بهعنوان تاریخ کلیدی اشاره میکند که بدون آن نمیتوان ایران را فهمید. اینس شوِردتنر از حزب چپ نیز در بوندستاگ همین خط استدلال را دنبال کرد: تغییر رژیم از بیرون نهتنها آزادی نمیآورد، بلکه باعث آشوبی گستردهتر میشود. حتی مرکز فدرال آموزش سیاسی آلمان نیز سال ۱۹۵۳(۱۳۳۲) را «فاجعهی بنیادین» ایران مینامد. اما مشکل اینجاست: این داستان درست نیست! نه اینکه فقط بخشی از آن نادرست باشد یا «نیاز به نگاه دقیقتر» داشته باشد. این داستان از اساس درست نیست! آنچه مصدق نبود: بیایید از برچسبی شروع کنیم که همهچیز بر آن بنا شده: «منتخب دموکراتیک». مصدق توسط مردم انتخاب نشد. قانون اساسی ایران در سال ۱۹۰۶(۱۲۸۵ ه.ش) انتخاب مستقیم رئیس دولت را پیشبینی نکرده بود. ماده ۴۶ متمم قانون اساسی مشروطه بهصراحت اختیار انتصاب و برکناری نخستوزیر را به شاه واگذار کرده بود. مصدق در سال ۱۹۵۱(۱۳۳۰ه.ش) به این مقام رسید، زیرا شاه او را منصوب کرد؛ آن هم پس از یک رأیگیری غیرالزامآور در مجلس که صرفاً گرایش نمایندگان را نشان میداد؛ با این انتظار که این اشرافزادهی ۶۹ ساله از پذیرش منصب خودداری کند. برخلاف انتظار شاه، او این پیشنهاد را پذیرفت. این دقیقاً همان روندی است که در روایت رایج بهعنوان «انتخاب دموکراتیک» معرفی میشود. اگر کسی مصدق را منتخب دموکراتیک بداند، باید بهطور منطقی هر وزیر یا سفیری را که با تأیید سنای آمریکا منصوب میشود نیز همینگونه بنامد، اما هیچکس چنین نمیکند. مصدق مردی از میان مردم عادی نبود. او «اشرافزادهای» از دودمان «قاجار» بود؛ از همان سلسلهای که بیش از یک قرن ایران را در وضعیتی از ضعف همیشگی اداره کرده بود. در دوران قاجار، ایران یک دولت مستقل واقعی نبود، بلکه به نوعی طعمه تبدیل شده بود. روسها و بریتانیاییها در سال ۱۹۰۷(۱۲۸۶ه.ش) این کشور را بر اساس قراردادی میان خود به حوزههای نفوذ تقسیم کردند، اقتصاد ایران به امتیازات خارجی واگذار شده بود، مناطق داخلی کشور به دست رؤسای قبایل و اربابها/خانهای محلی افتاده بود، و دولت مرکزی در تهران(حکومت قاجار) اغلب حتی کنترل کاملی بر پایتخت خود را هم نداشت. دقیقاً همین فروپاشی بود که انقلاب مشروطه ۱۹۰۶(۱۲۸۵ ه.ش) را به وجود آورد و همین مشروطهخواهان بودند که دو دهه بعد، همراه با رضاخان(که بعدها رضاشاه پهلوی شد) در سال ۱۹۲۵(۱۳۰۴ه.ش) بهطور کامل سلسله قاجار را سرنگون کردند. بنابراین پهلویها نه در تقابل با جنبش مشروطه، بلکه همراه با آن و بهعنوان پاسخی به شکست همان اشرافیتی که مصدق به آن تعلق داشت، به قدرت رسیدند.

لقب «مصدقالسلطنه» که به معنای «وابسته به سلطان/از بستگان سلطان» است یک نام مستعار نبود. بلکه عنوانی اشرافی از همان نظم سرنگونشدهی قاجاری بود و ائتلاف مصدق با «جبههی ملی» یک جنبش دموکراتیک به معنای دقیق کلمه نبود. بلکه اتحادی سست از زمینداران فئودال(خانها و اربابهای محلی-قبیلهای-عشیرهای)، محافظهکاران مذهبی(آخوندها) و بازاریان بود که تنها حول دو مطالبه اصلی کنار هم نگه داشته شده بودند: ملیکردن نفت و مخالفت با سیاستهای مدرنسازی پهلویها؛ سیاستهایی که هدفشان پایان دادن به میراث قاجار، یعنی بیسوادی، قبیلهگرایی و سلطهی ارباب-رعیتی و نفوذ خارجی بود. کسی که مصدق را قهرمان دموکراسی ایران معرفی میکند، از یک تناقض طنزآمیز غافل میشود: مردی که با پهلویها مبارزه میکرد، خود نمایندهی همان نظم قدیمی سلطنتیای بود که برچیده شدنش تازه امکان شکلگیری یک دولت مدرن در ایران را فراهم کرده بود! مصدق چه کرد: اما آیا مصدق دستکم از نظر فکری یک دموکرات نبود؟ فردی که از قانون اساسی دفاع میکرد، به پارلمان احترام میگذاشت و نهادها را حفظ میکرد؟ پاسخ: نه! در سال ۱۹۵۲(۱۳۳۱ ه.ش) مصدق انتخابات مجلس هفدهم را دقیقا زمانی متوقف کرد که تعداد نمایندگان انتخابشده به حد نصاب لازم برای بهرسمیت شناختهشدن مجلس رسیده بود. انتخابات باقیمانده در بخشهای روستایی(جایی که نیروهای محافظهکار شانس کسب اکثریت آرا را داشتند) هرگز برگزار نشد. در نتیجه، پارلمانی که مصدق با آن به قدرت رسید، عملاً پارلمانی بود که خود او آن را به شکل دلخواهش ساخته بود. در تابستان ۱۹۵۳(۱۳۳۲ ه.ش) او همین پارلمان ناقص را نیز از طریق یک همهپرسی منحل کرد؛ ابزاری که قانون اساسی ایران اصلاً آن را پیشبینی نکرده بود. طبق اصل ۴۸ قانون اساسی مشروطهی ایران، حق انحلال مجلس منحصراً در اختیار شاه بود. مصدق این موضوع را دور زد و مستقیماً به «اراده مردم» استناد کرد. رأیگیری در ۳ آگوست ۱۹۵۳(۱۲ مرداد ۱۳۳۲) بهصورت محرمانه(طوری که هر کسی هر رایی که واقعا میخواهد بدهد) برگزار نشد: آرای موافق و مخالف در محلهای جداگانه اخذ میشد و هر رأیدهنده باید بهطور علنی نشان میداد که چگونه رأی میدهد!(تحتفشار قرار دادن رایدهندگان) نتیجه رسمی: دو میلیون رأی موافق در برابر تنها ۱۲۰۷ رأی مخالف. حتی خواهرزادهی مصدق، ستاره فرمانفرمائیان، در خاطراتش از شگفتی خود نسبت به این اقدام نوشته است. همزمان، او از مجلس اختیارات فوقالعاده گرفت که به او اجازه میداد با فرمان حکومتی کشور را اداره کند؛ ابتدا برای شش ماه و سپس با تمدید یکساله. او دیوان عالی کشور را تضعیف کرد، شخصا وزارت دفاع را در دست گرفت، بودجه آن را ۱۵ درصد کاهش داد، ۱۳۶ افسر را برکنار کرد و پسرعموی خود را بهعنوان معاون منصوب کرد. و نکتهای که در روایتهای غربیِ ستایشآمیز از مصدق بهطور سیستماتیک حذف میشود: او به جنبش زنان ایران خیانت کرد. دخترعمویش، مهرانگیز دولتشاهی، سازمانهای زنان را در سراسر کشور بسیج کرده بود، با این انتظار که مصدق حق رأی زنان را به رسمیت بشناسد. در پیشنویسهای اولیه اصلاحات، این بند وجود داشت. اما وقتی آیتالله کاشانی اعتراض کرد، مصدق آن را حذف کرد. زنانی که از او حمایت کرده بودند، حتی در جریان این تصمیم قرار نگرفتند. این محمدرضاشاه پهلوی بود که ده سال بعد حق رأی زنان را برقرار کرد؛ در مقابله با همان روحانیتی که مصدق در برابرش عقبنشینی کرده بود. سازمان CIA چه کرد (و چه نکرد): حال به هسته اصلی ماجرا میرسیم: آیا واقعا CIA مصدق را سرنگون کرد؟ پاسخ صادقانه این است: نه! اما نه به این دلیل که CIA تلاش نکرد؛ بلکه چون این تلاش شکست خورد! عملیات «TPAJAX» در ۱۵ اوت ۱۹۵۳(۲۴ مرداد ۱۳۳۲) آغاز شد. سرهنگ نصیری، فرمانده گارد شاهنشاهی، فرمان برکناری امضاشده توسط شاه را به مصدق رساند. مصدق که از طریق ارتباطات «حزب توده» در ارتش از ماجرا باخبر شده بود، دستور بازداشت نصیری را داد. شاه از کشور خارج شد و عملیات فروپاشید. این ادعای افراد حاشیهای نیست. دقیقاً همین موضوع در «سند ویلبر» آمده است؛ گزارش داخلی CIA که در سال ۲۰۱۳ از حالت محرمانه خارج شد و از آن زمان بهطور خودکار بهعنوان مدرکی برای روایت «کودتا» مورد استناد قرار میگیرد. این گزارش با دقت جزئیات شکست خود را ثبت کرده است. ایستگاه CIA به واشنگتن پیام داد که باید عملیات متوقف شود و باید «با مصدق کنار آمد».

والتر بدل اسمیت، رئیس ستاد آیزنهاور، این خبر بد را به رئیسجمهور منتقل کرد. به همین دلیل، آنچه را که در ۱۹ آگوست(۲۸ مرداد ۱۳۳۲) و روزی که مصدق واقعاً سرنگون شد؛ رخ داد، تا امروز محل مناقشه است. زیرا هیچکس هنوز نتوانسته بهطور معتبر نشان دهد چه کسی آن رویدادها را هماهنگ و برنامهریزی کرده است. مطالعه داخلی CIA در سال ۲۰۱۷ با عنوان «زندهباد، شاه!»، اسناد وزارت خارجهی آمریکا و تحقیقات «آرشیو امنیت ملی» همگی بر یک نکته توافق دارند: نمیتوان مشخص کرد چه کسی تظاهرات و اقدامات خشونتآمیز آن روز را هدایت میکرد. آنچه میتوان مشخص کرد، این است: از ۱۳ آگوست(۲۲مرداد ۱۳۳۲) به بعد، CIA دیگر کنترل عملیاتی بر رویدادها نداشت. در گزارش ایستگاه CIA آمده است: «CIA از تدارکات نظامی توسط باتمانقلیچ و زاهدی کنار گذاشته شد.» ژنرال زاهدی از مخفیگاه خود و از طریق شبکه نظامی شخصیاش عمل میکرد؛ شبکهای که مدتها پیش از آنکه کرمیت روزولت پا به ایران بگذارد، آن را ساخته بود. آیتاللههای بزرگ، بروجردی و بهبهانی، خیابان را بسیج کردند. آیتالله کاشانی، که توسط مصدق تحقیر شده بود، مشروعیت مذهبی فراهم کرد. حزب توده مجسمههای شاه را پایین کشید و به این ترتیب روحانیت را که از تسلط کمونیستها میترسید، به واکنش واداشت. بازار تعطیل شد. ارتش به حرکت درآمد. آنچه کرمیت روزولت پس از ۱۶ آگوست(۲۵ مرداد ۱۳۳۲) واقعا انجام داد، این بود که فرمانهای شاهنشاهی را در اختیار مطبوعات قرار داد. بیش از این، هیچ چیز بهطور معتبر اثبات نشده است. کتاب او با عنوان «Countercoup-1979» که بخش بزرگی از روایت «کودتا» بر آن استوار است، نوعی خودنمایی و خودساختهپردازی است: او حتی در آن کتاب پیامهایی از آیزنهاور را جعل کرده که هرگز ارسال نشده بودند. تناقض عجیب تاریخنگاری اینجاست: کسانی که به CIA بیاعتمادند، دقیقاً به حرفهای یک مأمور CIA کاملاً اعتماد میکنند. خود CIA پس از ویرایش این کتاب، در داخل سازمان آن را «در اصل اثری تخیلی» توصیف کرده است. اینکه پولهایی جابهجا شده، محل اختلاف نیست. اما اینکه این پولها رویدادهای ۱۹ آگوست(۲۸ مرداد ۱۳۳۲) را هدایت کرده باشند، ادعایی است که هیچ سندی از آن پشتیبانی نمیکند. سازمان CIA به شکست عملیات خود اعتراف کرده است. اما نه اعتراف کرده و نه میتواند اعتراف کند که سرنگونی موفق را هدایت کرده. چون چنین کاری نکرده است. چه بر سر نفت آمد: حتی استدلال اقتصادی که معمولاً برای تکمیل نظریهی «کودتا» مطرح میشود نیز در برابر بررسی دقیق دوام نمیآورد. روایت رایج این است که غرب، مصدق را سرنگون کرد تا نفت ملیشدهی ایران را دوباره به دست شرکتهای خصوصی انگلیسی-آمریکایی بازگرداند. اما در واقعیت برعکس اتفاق افتاد. ملیسازی صنعت نفت ایران پس از ۱۹۵۳(۱۳۳۲ ه.ش) لغو نشد. شرکت ملی نفت ایران (NIOC)، که در سال ۱۹۵۱(۱۳۳۰ ه.ش) در دوران مصدق تأسیس شد، همچنان مالک منابع، تأسیسات و پالایشگاه آبادان باقی ماند. آنچه تغییر کرد، شکل بهرهبرداری بود. در سال ۱۹۵۴(۱۳۳۳ه.ش) دولت زاهدی قرارداد موسوم به «کنسرسیوم» را امضا کرد که بر اساس آن، استخراج و توزیع نفت برای ۲۵ سال به یک کنسرسیوم بینالمللی واگذار شد. در این کنسرسیوم، شرکت نفت انگلیس و ایران (که در دسامبر ۱۹۵۴(۱۳۳۳ه.ش) به بریتیش پترولیوم تغییر نام داد) تنها ۴۰ درصد سهم داشت؛ ۴۰ درصد دیگر به پنج شرکت آمریکایی (هرکدام ۸ درصد)، ۱۴ درصد به رویال داچ شل و ۶ درصد به شرکت فرانسوی نفت واگذار شد. سودها بهطور مساوی، یعنی ۵۰-۵۰، میان ایران و کنسرسیوم تقسیم میشد. دقیقاً همان فرمولی که مصدق پیش از آن سالها بینتیجه تلاش کرده بود که از بریتانیا بگیرد، و حتی در صورت موفقیت در ملیسازی پرآشوب خود نیز نمیتوانست آن را عملی کند، زیرا کشور نه نفتکش کافی داشت و نه بازار فروش.
در دوران مصدق، پالایشگاه آبادان که در آن زمان بزرگترین پالایشگاه جهان بود عملاً از کار افتاده بود؛ تولید نفت ایران از ۲۴۲ میلیون بشکه در سال ۱۹۵۰ به ۱۰٫۶ میلیون بشکه در سال ۱۹۵۲(۱۳۳۱ه.ش) سقوط کرد. در سال اول ملیسازی، تنها فروش خارجی موفق، محمولهای ۳۰۰ بشکهای به یک کشتی ایتالیایی بود. دولت برای پرداخت حقوق کارمندان به چاپ پول متوسل شد و دهها هزار کارگر در آبادان شغل خود را از دست دادند. پس از ۱۹۵۴(۱۳۳۳ ه.ش) جریان نفت دوباره برقرار شد و درآمدها طی چند سال چند برابر شدند.
در سال ۱۹۷۳(۱۳۵۲ تا ۱۳۵۳ ه.ش) محمدرضاشاه از این فرصت استفاده کرد تا در مذاکراتی در سنموریتس، قرارداد کنسرسیوم را پیش از موعد با یک «قرارداد خرید و فروش» جدید جایگزین کند و کنترل کامل عملیاتی را به شرکت ملی نفت ایران (NIOC) بازگرداند. اینبار اما بهصورت منظم، با زیرساختی کارآمد و بازارهای تضمینشده. بنابراین، «ملیسازیای» که مصدق بهخاطر آن بهعنوان یک «شهید» ستایش میشود، نهتنها علیرغم سرنگونیاش، بلکه پس از آن بهطور کامل تحقق یافت. این دروغ به نفع چه کسی است؟ اکنون این پرسش ناخوشایند باقی میماند: چرا این داستان همچنان اینقدر سرسختانه پابرجاست؟ پاسخ: زیرا برای بازیگران مختلف، منافع زیادی دارد. این روایت به سود «چپ غربی» است که پس از جنگ ویتنام به زبانی برای بیان «گناه/تقصیر آمریکا» نیاز داشت. ایران به صحنهای تبدیل شد که در آن میشد «امپریالیسم» را ورای شکست در جنوب شرق آسیا به نمایش گذاشت. استیون کینزر در کتاب «همهی مردان شاه» (۲۰۰۳) حتی وقایع ۱۱ سپتامبر را به سال ۱۹۵۳(۱۳۳۲ ه.ش) ربط میدهد! زنجیرهای از علت و معلول که آنقدر نامعقول است که فقط در صورتی کار میکند که کسی دربارهاش پرسش نکند! خود CIA نیز بهطور قابلتوجهی از این روایت بهره برد. رویدادهای پیرامون ۱۹۵۳(۲۸ مرداد ۱۳۳۲) هم برای غرب و هم برای ایران، موفقیتی کامل محسوب میشد: نفوذ کمونیسم عقب رانده شد، از هرجومرج احتمالی جلوگیری شد و در دهههای بعد تا سال ۱۹۷۹(۱۳۵۷ه.ش) ایران یکی از چشمگیرترین دورههای رشد اقتصادی خود را تجربه کرد؛ از نوسازی زیرساختها و اصلاحات آموزشی و ارضی گرفته تا جهش سریع صنعتی. سازمان CIA که در آن زمان نهادی نسبتاً جوان و در پی تثبیت جایگاه خود بود، تمایل داشت این موفقیتها را؛ حتی اگر در خفا، به نام خود ثبت کند. این سازمان از نتیجهی عملیات برای تقویت موقعیت خود بهعنوان ابزار اصلی سیاست خارجی آمریکا استفاده کرد و با تأیید و ویرایش کتاب «Countercoup» کرمیت روزولت، تصویری از یک «کودتای موفق» را رواج داد. این روایت به سیاستمداران غربی نیز سود میرساند که میخواهند دیپلماسی و سیاست مماشات با تهران را بهعنوان نوعی جبران گناه گذشته به تصویر بکشند. مادلین آلبرایت در سال ۲۰۰۰ عذرخواهی کرد. باراک اوباما در سال ۲۰۰۹ در قاهره و سپس در خاطراتش این روایت را تکرار کرد. جان کری نیز توافق هستهای را با دیپلماتهایی مذاکره کرد که، آموزشدیده در زبان خودانتقادی غربی، هر زمان فشار مذاکرات بالا میرفت، بهراحتی از «کارت مصدق» استفاده میکردند. اما هیچکس به اندازه خود حکومت تهران از این روایت سود نمیبرد. علی خامنهای مرده است. نظامی که او دههها نمایندگیاش را بر عهده داشت، در زمان نگارش این مقاله همچنان (دستکم فعلا) به حیات خود ادامه میدهد، و همراه با آن، کارکردی که اسطوره مصدق برای این نظام دارد. تا زمانی که جهان درباره ۱۹۵۳(۲۸مرداد ۱۳۳۲) صحبت میکند، دربارهی ۱۹۷۹(بهمن ۵۷) صحبت نمیکند. تا زمانی که بحث بر سر «کودتای سیا» باشد، کسی به اعدامهای دستهجمعی سال ۱۹۸۸(۱۳۶۶ه.ش) که در آن هزاران زندانی سیاسی به دستور خمینی قتلعام شدند، نمیپردازد. تا زمانی که محمدرضاشاه بهعنوان «دستنشانده آمریکا» تصویر میشود، سپاه پاسداران که از ۱۹۷۹(۱۳۵۷ه.ش) تاکنون در دهها کشور از تروریسم حمایت مالی کرده نیازی به پاسخگویی ندارد. تا زمانی که غرب خود را متهم میکند، حکومت تهران مجبور به پاسخگویی نیست. افسانهی کودتا، مهمترین سلاح جمهوری اسلامی است. نه موشکهایش. نه نیروهای نیابتیاش. حتی نه برنامه هستهایاش. بلکه داستانی که غرب برای خودش تعریف میکند و رژیم با آسودگی خاطر به آن گوش میدهد. این برای ما چه معنایی دارد در ژانویه ۲۰۲۶(دیماه ۱۴۰۴)، برآورد میشود که دهها هزار معترض ایرانی زیر آتش نیروهای امنیتی خودشان کشته شدند. شاهدان عینی از صدها جسد در خیابانها خبر دادند. حکومت اینترنت را قطع کرد تا جهان نتواند نظارهگر باشد. در همین لحظه، سیاستمداران آلمانی، روشنفکران برنامههای گفتوگومحور(تاکشوها) و خبرنگاران رسانههای عمومی اعلام کردند که کلید اصلی فهم ایران در رویدادی ۷۳ ساله نهفته است؛ رویدادی که در واقع به شکلی که آنها روایت میکنند، رخ نداده است. آنها این سخنان را با این باور بیان کردند که دارند حرفی روشنفکرانه و آگاهانه میزنند! این همان رسوایی واقعی است! نه اینکه داستان بهاشتباه روایت میشود، بلکه اینکه درست در لحظهای بهاشتباه روایت میشود که قربانیان این رژیم در خیابانها در حال کشته شدن هستند و این دروغ دقیقاً به همان کسانی مجال میدهد که شلیک کردهاند.
و از این رو، هر بار تکرار این دروغ، سیلیای است بر صورت آن ایرانیانی که از سال ۱۹۷۹(شورش ۵۷) تاکنون شکنجه شدهاند، به دار آویخته شدهاند و تیرباران شدهاند، تا این رژیم بتواند به حکومتش ادامه دهد. تراژدی ایران در سال ۱۹۵۳(۲۸ مرداد ۱۳۳۲) آغاز نشد؛ از سال ۱۹۷۹(فتنهی۵۷) آغاز شد! پایان.
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.