ترجمه شده از متن دختر فرانسوی (موضوع: لز)
اون سال جولای فوق العاده بود. تمام پیش بینی های هواشناسی برای داشتن آسمانی صاف و آفتابی درست از آب در اومد وقتی به هتلم در ماربلا رسیدم. اتاق منظره دریا داشت و اثاثیه زیبای هتل با این منظره تصویری ساخته بود که فقط تو آگهی های تبلیغاتی می تونستی ببینی. دو هفته زیر نور خورشید اسپانیا دقیقا چیزی بود که بعد از هفته ها گشتن دور اروپا بهش نیاز داشتم: یه پایان خوب برای سفرم قبل از اینکه به سیاتل برگردم.
اوج شلوغی تعطیلات بود. کلوب ها پر از افراد جوون و جذاب تو سن و سال من بود. شاید من درون گراتر از این بودم که یه دوستی بلند مدت داشته باشم. یه بار هم که یه مرد جوون سعی داشت نظرم رو جلب کنه، یه خانم با لباس کوتاه زودتر از من دست به کار شد.
تو تنهایی های خودم بیشتر و بیشتر نقاشی می کشیدم. نوت پدم همیشه همراهم بود و هر وقت یه منظره نفس گیر می دیدم، سعی می کردم بکشم وساعتها طرح می زدم. بعضی وقتا حتی بدون اینکه متوجه بشن مردم رو می کشیدم.
یه بعد از ظهر بعد از کمی پیاده روی نزدیک بنالمادنا به اتاقم برگشتم. علیرغم اینکه آروم قدم زده بودم ولی بالا رفتن تو گرما خسته ام کرده بود و احساس می کردم به خاطر غباری که کوهها رو پوشونده بود عرق کرده و کثیفم. یه دوش طولانی با آب سرد گرفتم. آب خنک روی پوست برنزه شدم می ریخت. کرم ضد آفتابم داشت تموم می شد. به ذهنم سپردم یکی بگیرم.
با حوله به سمت یخچال رفتم و یه قوطی ماهو برداشتم. آبجوی سرد سرحالم آورد هر چند مزه اش ملایم تر از چیزی بود که من معمولا می خوردم. در بالکن رو باز کردم و هوای نمکی که از دریا می اومد رو به ریه هام فرستادم. می تونستم ساحل شلوغ رو با صندلی ها و چترهای آفتابگیر ببینم.
همون موقع از بین هوای پاکی که از سمت اقیانوس می اومد بوی ملایم سیگار به مشامم خورد. شروع کردم اطراف رو دید زدن تا منشا اون بو رو پیدا کنم و خیلی زود نگاهم به بالکن کناری افتاد. تو چند روز گذشته به همسایه ها دقت نکرده بود به خاطر همین از دیدن بدن لخت یه دختر جوون زیبا که رو نیمکت دراز کشیده بود تعجب کردم.
تو عمرم همچین بدن زیبایی ندیده بودم. هیکلش به طور رشک برانگیزی کوچیک بود، پوستش از ساعتها زیر آفتاب موندن تماما برنزه شده بود، گونه و اطراف بینی اش خالهای بامزه ای داشت. موهای بلند و کتانی رنگش رو بالا بسته بود. سینه هاش کاملا پر بود، خیلی بزرگ نبود و به هیکل ریزه اش می اومد. سر سینه هاش سایه قهوه ای دوست داشتنی داشت، رنگ شیر قهوه. ساق هاش به طرز شگفت انگیزی بلند بود، پوست صاف و بدون مو به نظر محکم و سفت بود، همانطور که مرغزار بین پاهاش. تو یه دستش سیگار بود، کلاسیک مثل اودری هپبورن.
به نظرم متوجه من نشده بود اما از اینکه به بدنش زل زده بودم احساس گناه می کردم. باید چیزی می گفتم؟ شاید منو دیده بود که بدنش رو تحسین می کردم. چرا چیزی نگفته بود؟
اما اون دختر فقط پک دیگه ای به سیگارش زد، به آرومی دودش رو از ریه خارج می کرد، سینه اش از سمی که از بین لبهای صورتی رنگ پریده اش فرار می کرد، خالی شد.
به آرومی با گونه های سرخ شده برگشتم. فکر کردم اگه اون متوجه نگاه احمقانه من نشده، شاید باید دهنم رو بسته نگه دارم. بعدش هم تقصیر من نبود که اون لخت تو دید من دراز کشیده بود. با تلاش زیاد سعی کردم نگاهم رو بدم به اقیانوس، به صدای امواج گوش کنم، اما تصویر بدن بی نقصش در ذهنم نقش بسته بود.
به خودم گفتم این فقط تحسین یه بدن زیبا بود. به عنوان یک هنرمند باید به آناتومی بی نقص بدن انسان احترام می گذاشتم، چه زن و چه مرد. تو ذهنم اون رو مثل تصویر در هم و برهم سیلوت پیکاسو می دیدم: با همه زیبایی جوونی اما بی گناه. اما می تونستم حفره ی درونم رو احساس کنم، استدلالم رو زیر سوال می برد، می پرسید اگه اینطوره پس چرا اینقدر مشتاقم که بدنش رو لمس کنم.
وقتی به اینجای ذهنم رسیدم می تونستم خیسی بین پاهام رو حس کنم. قلوپ دیگری از آبجو خوردم.
- هی سلام
تقریبا از روی صندلی ام پریدم وقتی اون صدای رسای زنانه رو شنیدم. با پریدنم، همسایه زیبا روی من که حالا به لبه بالکن تکیه داده بود گرم خندید، سینه هاش هنوز هم کاملا لخت بود و به سنگ لخت بالکن فشرده می شد. - ببخشید، نمی خواستم بترسونمت.
لباش به لبخند زیبایی آراسته شد. عینک آفتابی اش رو بالا داده بود، حالا چشم های بادومی شکل مهربونش معلوم بود. نی نی چشمانش به رنگ شکلات بود.
اون گفت: حالتون چطوره؟ من کلوئی هستم. به نظر همسایه ایم.
صداش کمی لهجه دار بود. با وجودی که داشتم غش می کردم، باهاش به گرمی احوال پرسی کردم. - من ونسام. از دیدنت خوشحالم.
خیلی تلاش کردم صدام طبیعی باشه. اگه ازم می پرسید چرا یه دقیقه پیش بهم زل زده بودی چه جوابی داشتم بدم؟ شاید متوجه شده بود. اما تو صورت کلوئی هیچ شیطنتی وجود نداشت. اون طوری که اون دندونای سفیدش رو به من نشون می داد، تقریبا مثل لاس زدن بود. - مدت زیادیه که اینجایی؟ نفهمیده بودم که این آپارتمان رو گرفتن.
- اوه، از پنجشنبه اینجام.
با صدایی که سعی می کردم عاری از احساس گناه باشه بهش جواب دادم، سعی ام رو می کردم به سینه هاش نگاه نکنم. چطور می تونست انقدر آروم اونجا بایسته وقتی مثل زمانی که از مادر متولد می شد لخت بود؟ - اینقدر طولانی؟ چقدر جالب که تا حالا همدیگر رو ندیده بودیم. اما من همین دوشنبه رسیدم. چقدر دیگه می مونی؟
همونطور که حوله رو دور سینه ام سفت می کردم جواب دادم: یه هفته و نیم. ۲۱ ام پرواز برگشتمه. - کجا؟
- سیاتل، آمریکایی ام.
با نیشخند گفت: همونطور که فکر می کردم. بعد صداش رو کمی پایین آورد: گوش کن، می شه یه آبجو بهم قرض بدی. یادم رفت بگیرم و دارم می میرم که یه دونه بخورم.
“اوه” با این حرفش خیالم راحت شد که چشمش دنبال آبجوم بود و نقشه ای برای انتقام نکشیده، یه کم آروم شدم، حتی بهش لبخند هم زدم: حتما، یه دقیقه
برگشتم به سمت یخچال. وقتی با یه قوطی دیگه برگشتم، منو به لبخند زیبایی مهمون کرد که تا به حال ندیده بودم. - مرسی، خیلی لطف کردی
ادا و اطوارش کاملا برام جدید بود. دستاش رو بیشتر از اسپانیایی ها تکون می داد و صداش کاملا یکنواخت بود. لهجه ی آرومش محسور کننده بود؛ طور تنبلانه ای که “ر” هاش رو می کشید وسوسه کننده بود و جالب این بود که خودش هم از این وسوسه اطلاع داشت و باعث می شد به خودش بباله.
با تلاشی که می کردم تا ذهنم رو از بدنش منحرف کنم پرسیدم: تنهایی؟
آه کشید: قرار بود با دوستم بیام سفر اما دختره نتونست بیاد. به خاطر همین تنها اومدم، تو چی؟
تو صداش کمی ناراحتی بود که سعی می کرد نشون نده. بلافاصله دلم برای این دختر زیبا سوخت که درست مثل خودم تنها بود. - منم تنهام. یه کم دور قاره می گشتم.
با چشمای مشتاق پرسید: فرانسه رفتی؟ - آره، یه چند روزی پاریس بودم. فرانسوی هستی؟
- آره، اهل لیل ام. تو شمال فرانسه. تا حالا اسمش رو شنیدی؟
- نمی تونم بگم که …
کلوئی به نظر خیلی اجتماعی می اومد، سعی داشت خودش رو مشتاق نشون بوده و درباره سفر و خودم سوال بپرسه. بهم گفت که آپارتمانش مال مادر بزرگشه به خاطر همین اغلب تابستونا میاد اینجا. به نظر اطراف رو خوب می شناخت به خاطر همین درباره جاذبه های محلی ازش پرسیدم. - یه کلوب بی نظیر تو پورتو بانوس هست. همیشه پر از آدمای محلیه و توریست های کمی می رن اونجا. شاید یه وقتی بردمت.
قلبم کمی تکون خورد. پیشنهاد کلوئی فقط یه پیشنهاد معمولی بود اما نمی تونستم به این فکر نکنم که مثل یه قراره.
با اشتیاق کمی تو صدام جواب دادم: حتما، به نظر عالی میاد.
با لبخند نرمی پرسید: امروز بعد از ظهر آزادی؟ معلوم بود اهل گفت و گوهای کوتاه نیست. - اوووم، آره، امشب خوبه
- عالیه!
یه کم دیگه حرف زدیم بعد من رفتم یه چرت بزنم و اون هم به حموم آفتابش برگشت. در واقع احساس می کردم به خاطر عرق ریختن و خیسی لای پاهام بهتره دوباره دوش بگیرم. با این حال یه ساعتی خوابیدم قبل از اینکه زنگ ساعت منو برای یه “قرار آتشین” بیدار کنه.
به خاطر اینکه سبک سفر می کردم خیلی سر اینکه چی بپوشم معطل نشدم، یه پیراهن سفید ابریشمی که دیروز خریده بودم. جنسش خنک بود و خوشحال بودم که انحناهای بدنم رو به خوبی پوشانده بود.
موهای فرفری ام رو باز کردم و قبل از اینکه زنگ در رو بزنن کمی آرایش کردم. همانطور که انتظار داشتم کلوئی بود، با یک پیراهن تنگ به رنگ قرمز روشن که به رژ لبش می اومد، موهای بلوندش رو یه طرفه روی شانه ریخته بود. لازم نیست بگم نفسم از دیدنش بند اومد.
با هیجان گفت: سلام، برای مهمونی حاضری؟
یه تاکسی گرفتیم برای منطقه میلیاردر نشین کوستا دل سول، پورتو بانوس. تو بندرگاه قدم زدیم و راجع به علایقمون صحبت می کردیم و به قایقهای زیبا نگاه می کردیم. فهمیدم که کلوئی دانشجوی زبانه و شوخی می کرد که به خاطر همین انقدر زبانش خوبه.
رهگذرای زیادی به ما نگاه می کردن، یا بهتره بگم به کلوئی نگاه می کردن. خودم هم نمی تونستم چشم ازش بردارم، از قدم زدن و ژست آروم و سکسی و با اعتماد به نفسش. با کفشهای پاشنه بلندش که راه رفتنش رو بی نظیر کرده بود، یه کم از من بلند تر بود: مثل گربه قدم بر می داشت.
وقتی داشت با مهربونی با من حرف می زد رفتارش کمی اداری تر از وقتی بود که اول دیدمش. داشت به داستانهای من از سفرم گوش می داد لبخندش ملایم بود، مثل مونا لیزا. رفتارش شاهانه بود. - پس هنرمندی؟ نقاشی می کشی یا طراحی؟
- طراحی رو ترجیح می دم اما از نظر حرفه ای طراح گرافیستم. اکثر کارهام رو با کامپیوتر انجام می دم.
با چشمای گرم قهوه ای رنگش بهم نگاه کرد و با التماس گفت: اوه، می تونی کارهاتو نشونم بدی؟
قول دادم: یه وقتی این کارو می کنم.
کلوئی ما رو برد به یه کلوب مد روز بزرگ. با تعجب دیدم که مستقیم رفت طرف در ورودی. با دربون صحبت کرد و اون بدون کلمه ای اجازه داد داخل بشیم.
داخل کلوب خیلی بزرگ بود. دیوارها از پانل های چوبی تیره پوشیده شده بود و نور قرمز بالا به اونها می تابید. چند درخت بزرگ دور و اطراف کاشته شده بود. آسمون شب کوستا دل سول کاملا پر از ستاره بود که از بین سقف شیشه ای تالار می درخشیدند.
برای اینکه حس راحت تری داشته باشیم هر دو شراب پر از کفی سفارش دادیم. قبل از اینکه بفهمم چی به چیه من و کلوئی وسط سالن رقص بودیم و با موزیک الکترونیکی که پخش می شد بدنهامون رو تکون می دادیم.
رقصیدنش معرکه بود، نه خیلی وحشی و نه مثل من آروم. رقصیدن جذاب ترش کرده بود، اغواگر مثل سالومه{۱}. در دنیا سری نبود که در سینی نقره ای بهش تقدیم نشه.
من بیچاره سعی می کردم حرکاتش رو تقلید کنم وقتی حتی نمی تونستم نصف اون اغواکننده باشم، ولی بالاخره تو اون محیط خلسه آور به حدی خوش بودم که دیگه اختیار بدنم دست خودم نبود. خودم رو تو موزیک غرق کردم و تصویری بهشتی از کلوئی در حال رقص و صورت قلب مانندش نزدیک به خودم داشتم.
اون شب خیلی نوشیدم و چیز زیادی رو به خاطر ندارم. بعدها کلوئی اعتراف کرد که اون هم چیز زیادی یادش نمی اومد و خیلی خوش شانس بودیم که تونستیم تاکسی بگیریم و سالم برسیم پایین شهر.
وقتی بالاخره به اتاق موقت و راحت خودم رسیدم روی تخت بیهوش شدم و درباره شب رویایی مون تو کلوب خواب دیدم. توی خواب دستام دور کمرش بود و اونو به سمت خودم می کشیدم طوری که بدنهامون به هم می خورد. رویام خیلی واقعی بود، سینه های فوق العادش به سینه های من چسبیده بود. چشمهای زیباش به سمت من بود و باعث شد تمام تردیدها رو کنار بزنم و بالاخره لبهام رو به لبهاش فشار بدم.
وقتی از خواب بیدار شدم، بین پاهام کاملا خیس بود. تو خواب به ارگاسم رسیده بودم؟ خورشید خیلی وقت بود بالا اومده بود و واقعا از استراحتی که داشتم راضی بودم.
تا آخرای اون روز کلوئی رو ندیدم. فکر کنم از من خسته تر بود و خوابیده بود، فکر کردم بهتره بزارم بخوابه و مزاحمش نشم. به جاش رفتم ساحل. با شنا و طراحی سعی کردم ذهنم رو از شب قبل خالی کنم. اما هر قدر سعی می کردم خودم رو غرق در کار کنم، مدادم شروع به طراحی شکل آشنای بدن کلوئی کرد، سایه زدن منحنی ظریف لبخندش. بی اختیار شروع به طراحی چند پرتره دیگه کردم اما کلوئی به ذهنم چسبیده بود. بعد از مدتی از ساحل برگشتم، ۵ تا طرح زده بودم، هیچ کدام به زیبایی اون نبود.
از اون روز به بعد کمتر احساس تنهایی می کردم. اغلب ساعتهای روز با هم بودیم، یا ساحل می رفتیم و خرید می کردیم و یا رستورانای مختلف می رفتیم. تقریبا یه شب در میون به کلوب می رفتیم، هر بار به همون رویایی شب اول. خیلی طول نکشید که بفهمم دارم عاشق کلوئی می شم.
بعضی وقتا تو ساعتای اولیه صبح بعد از یه شب خوش گذرونی، با خودم ور می رفتم. بدن زیبا و لاغر کلوئی رو روی خودم تصور می کردم، سینه هاش به هم مالیده می شد وقتی لبهام رو میک می زد. تو رویاهام دستهاش جای دستهای خودم روی کلیتوریس ام بود و شصتش رو داخل بدنم می کرد. ارگاسم هایی که داشتم شیرین ترین تو عمرم بود.
دودل بودم که آیا باید راجع به احساسم بهش بگم. قبلا هیچ وقت اینقدر مجذوب زنی نشده بودم و هیچ وقت هم با هیچ زنی قرار نگذاشته بودم. با اینکه خیلی دوست داشتم باهاش صمیمی تر بشم، از اینکه به دوستی مون خاتمه بده می ترسیدم.
اغلب وقتی می رقصیدیم یا تو بار نوشیدنی می خوردیم یکی می اومد و مزاحم کلوئی می شد. حتی یه بار یکی پیشنهاد سه نفره داد اما کلویی همیشه پیشنهادشون رو مودبانه رد می کرد، کاری که اونو تو چشمم بالاتر می برد و امیدوارم می کرد به حقیقی کردن رویاهام.
یک روز صبح بعد از یه شب خوشگذرونی پیشنهاد کرد پنکیک درست کنیم. مدتی طول کشید تا شیره افرا پیدا کنم اما تونستم تو یه فروشگاه بخرم. کلوئی هم توت فرنگی و پودر شکر آورد.
ازش خواستم بیاد آپارتمانم. یه کم خجالت می کشیدم چون آپارتمانم بهم ریخته بود. نه اینکه قبلا اتاقم نبوده باشه، منتظر می موند آرایش کنم و بریم بیرون اما هنوز دلم می خواست تحت تاثیر قرارش بدم.
وقتی یه پنکیک درست کردم گفت: بوی خیلی خوبی میده. مطمئنی کمک نمی خوای؟
- نه نیازی نیست. کار زیادی نمونده. تقریبا همه رو انجام دادم. مطمئنی نمی خوای زودتر شروع کنی؟
- هوم، گرسنمه ولی دلم می خواد با هم بخوریم. صبر می کنم.
- اگه می خوای میز رو بچین. دوست داری بریم بالکن؟
کلوئی دوست داشت کمک کنه و بعد از اینکه چند کار ازش خواستم انجام بده رقص کنان رفت بالکن. به نبوغ خودم لبخند زدم. چه کاری از این بهتر که با سلاح شکم اونو عاشق خودم کنم؟ به هر حال مردا و زنا فرق خیلی زیادی با هم ندارن.
بعد از اینکه آخرین پنکیک قهوه ای طلایی رو تو بشقاب گذاشتم اونها رو بردم بالکن. تعجب کردم که کلوئی روی نیمکت نشسته. تو دستاش یه چیزی بود که اول فکر کردم کتابه.
گفتم: پنکیک ها حاضره. ولی جوابی نیومد. به هر چی که داشت نگاه می کرد حواسش رو کاملا پرت کرده بود. نزدیک تر شدم تا حدی که فهمیدم چیزی که تو دستشه کتاب نیست بلکه نوت پد منه. حتما وقتی دیروز بعد از ظهر بالکن دراز کشیده بودم اونو اونجا جا گذاشته بودم. با وحشت بشقاب رو سفت گرفتم، معجزه بود که از دستم نیوفتاد. از قیافه کلوئی هیچ چی معلوم نبود. صفحات نوت پد رو جلو عقب می کرد، صفحاتی که نقش نیمرخ صورتش رو کشیده بودم. بدون شک متوجه شده بود که عکس خودشه.
شاید یه دقیقه شاید هم یه ساعت هر دو ساکت بودیم. نمی دونستم چی بدتر از این خواهد بود: با عصبانیت ازم توضیح می خواست یا به آرومی از زندگیم بیرون می رفت. مثل این بود که روی مین وایساده بودم؛ وقتی منتظری که فاجعه از راه برسه، همون بهتر که فقط واستی و ساکت بمونی. - نسا، اینا … فوق العاده ان. به نظر می رسید شوکه شده.
با دستایی که می لرزید بشقاب بزرگ رو روی کانتر گذاشتم اما نمی تونستم حرکت کنم. - چطوریه که تا حالا اینا رو نشونم نداده بودیم؟
چشمای شکلاتی قهوه ایش رو به نگاه غمگین من دوخت. به نظر خیلی شکننده می اومد، چشماش باز بود و تر، انگار هر لحظه ممکن بود بزنه زیر گریه.
” من …” سعی کردم ولی کلمه ای از گلوم بیرون نیومد. خیلی خجالت زده بودم.
سریع گفت: اما فکر نکنم اینا درست باشه و نوت پد رو بست.
ایستاد. به سختی تونستم به چشماش نگاه کنم وقتی نوت بوک رو داد دستم. “حق با توئه” زمزمه کردم: “متاسفم”.
جواب داد: مهم نیست. می تونیم درستش کنیم.
گیج شدم، با ابروهای تو هم رفته نگامو از نوت بوک برداشتم و به صورتش نگاه کردم. چه طوری درست کنیم؟
قیافم باید خیلی دیدنی بوده باشه که نزدیک بود بزنه زیر خنده. ولی خودش رو نگه داشت و گفت: ازت می خوام منو بکشی.
بدون هیچ کلمه دیگه ای تاپ بندی رو از سرش درآورد و انداختش روی زمین. بعد هم رفت سراغ شلوارک آبی دریانوردی. قبل از اینکه بفهمم چی به چیه جلوم وایساده بود، دوباره لخت، درست وسط پذیرایی من.
لال شده بودم و فکر می کردم شاید داره باهام شوخی می کنه. از همون روز اول دیگه این طوری ندیده بودمش و فکر کنم یادم رفته بود چه بدن فوق العاده ای داره. سینه های جوونش محکم بود و آماده برای لمس شدن.
به آرومی پرسیدم: جدی گفتی؟
با چشمایی که بهم زل زده بود گفت: خیلی جدی. - حالا؟
- آره، همین حالا
آه کشیدم. باید طفره می رفتم اما اصلا تو موقعیتی نبودم که بحث کم. شاید این روشش بود که باهام باشه، با وادار کردن من به کشیدنش در دورانی که از سکس محروم بودم. به دور و ور اتاق نگاه کردم، دنبال جایی می گشتم تا بشونمش اونجا.
پرسیدم: دوست داری واستی یا دراز بکشی؟
جواب بی قیدانش به نظرم با شیطنت بود: هر جور تو فکر کنی خوبه.
نور آپارتمان کم بود. اگه فقط نور طبیعی داشتم …
رفتم سمت بالکن و اطرافم رو نگاه کردم. آسمان آبی نیلگون و صاف بود اما خورشید خیلی بالا بود. بالکن کاملا در سایه بود.
به کلوئی گفتم: باید بریم بالکن تو. آپارتمان اون در گوشه ساختمان بود و نور بیشتری داشت.
به آرومی رفت کلیداش رو برداره و همونطور لخت از آپارتمان خارج شد، انگار که طبیعی ترین چیز تو دنیا بود. بعد از رفتنش از اون گیجی دراومدم و اول نوت پد و مدادام رو برداشتم.
وقتی هر دو تو بالکن خصوصی اون بودیم زمزمه کردم: واقعا برات مهم نیست کسی ببینتت، نه؟
شانه بالا انداخت و سینه های خوشمزه و سرزنده اش تکون خورد: نه خیلی. اینجا رو نیمکت؟
نیمکت به نظر آسونترین انتخاب بود. با اشتیاق جا رو درست کردم و کلوئی منتظر موند تا کارم تموم شه. فکر می کردم دستام به خاطر عصبی بودن عرق بکنه اما به دلایلی شروع کردم حرفه ای فکر کردن. در واقع یه کم از دست کلوئی عصبانی بودم به خاطر بازی که شروع کرده بود.
شروع کردم بهش توضیح بدم چه جوری ژست بگیره و از تصویری که حالا پیش چشمام بود عکس می گرفتم.
کلوئی به بغل دراز کشیده و به بازوش تکیه داده بود. با چشمای سیاهی که با موهای صاف و بلوندش قاب گرفته شده بود، مثل فرشته ها می موند. ولی با پوست برنزه شده خیلی رویایی بود مثل یک ملکه، یه الهه.
یه نفس عمیق کشیدم وقتی داشتم فرم بدنش رو دید می زدم و خطوطش رو روی کاغذ می آوردم. وقتی دستم داشت انحناهای بدنش رو می کشید ذهنم پوست نرم و صافش رو نوازش می کرد. به جای مدادم، انگشتام خطوط سینه اش رو پیدا می کرد، زبانم نوک سینه هاش رو نقاشی می کرد.
گرمای آشنایی بین پاهام جریان پیدا کرد.
بعد از چند دقیقه گفت: خنده داره، نه؟ یه زن فرانسوی که برای مدل شدن معروف نیست.
لبخند مهربونی روی لبش بود. شروع کرد دست انداختن من: وقتی نقاشی می کنی خیلی جدی می شی. ساکت موندم و روی کارم تمرکز کردم.
خورشید به آرومی حرکت می کرد. تقریبا ۳۰ دقیقه از شروع کارمون می گذشت و داشتم روی جزئیات صورتش کار می کردم. کارم تقریبا تموم شده بود.
با ناله گفت: نسا، می تونیم یه کم استراحت کنیم، لطفا؟
کاملا یادم رفته بود پیشنهاد بدم استراحت کنیم. با شرمندگی از غفلتم عذرخواهی کردم و بهش گفتم هر قدر می خواد استراحت کنه.
وقتی از بین در ناپدید شد و احتمالا به اتاق خواب رفت روی سایه های طرح کار کردم. کاملا شبیهش شده بود. فکر سیاهی از مغزم گذشت و فکر کردم شبیه پرتره دوریان گری{۱}، پرستش نقاش در این کار هم مشهود بود.
کلوئی همونطور لخت که رفته بود، به بالکن برگشت. با یه کرم ضد آفتاب در دستاش. اول خیلی بهش فکر نکردم تا اینکه شروع کرد به سینه و بدنش کرم زدن. لوسیون بدنش رو براق کرده بود. با ترس به دستاش نگاه می کردم که کرم سفید رو به پوستش می مالید، سینه هاش از بین انگشت های روغن زده لیز می خورد.
خیلی زود متوجه شد بهش زل زدم وقتی داشت به ساق پاش کرم می زد. دوستانه پرسید: کمکم می کنی پشتم رو کرم بزنم؟ وقتی نگفت “لطفا” یعنی فقط پیشنهاد داد و التماسی تو صداش نبود.
احساس می کردم خون تو گونه هام جمع شده وقتی رفتم سمتش. روی یه صندلی پشتش نشستم و شروع کردم کرمی که بوی نارگیل می داد رو به پشتش مالیدن. می تونستم حس کنم کل بدنش زیر دستام آروم گرفت. واقعا از موقعیتی که منو توش انداخته بود آگاه نبود؟
کارم رو ادامه دادم تا قسمتهای پایین کمر که یه آه کوتاه از بین لباش شنیدم. مثل تارهای لرزون گیتار، تموم بدنم ذوب شد از هوس.
با صدای خشکی زمزمه کرد: می تونی … یعنی می شه کمکم کنی طرف دیگه بدنم رو هم بمالم؟
دیگه جایی برای تظاهر نبود. به آرومی دستام رو به چونه اش رسوندم و صورتش رو برگردوندم طرف خودم. چشم های خواهش گر قهوه اش مثل دریایی بی انتها بود، ملتمس و دودل. این چشمها هر چی که لازم داشتم رو بهم گفت.
و لبهام به لباش رسید. لبهای صورتی کوچیکش طعم شیرینی داشت وقتی به آرومی بوسیدمش، آروم لبام رو به لباش مالیدم. تو یک لحظه همه چیز ناپدید شد. احساس گرمای بدنش به لبام رسید، داغ تر از خود خورشید. بوی بدنش با بوی کرم ضد افتاب نارگیلی مخلوط شده بود.
وقتی لبهامون جدا شد، سنگین نفس می کشیدم. تمام قلبم تو گوشام ضربان می زد. چشمای کوچیک و خوشگلش رو باز کرد. یک لبخند تشویق کننده روی لباش شکل گرفت. نمی تونستم اما با بوسه ای جوابش رو دادم.
دستهای نرم و کوچیکش رو دور صورتم گذاشت و صورتم رو برای بوسه دیگری جلو کشید. این بار دیگه یه بوسه خجالت زده کودکانه نبود: دهانش باز بود تا با لب بالایی ام بازی کنه، بدنهامون نزدیک تر شد و دستهام دور کمر باریکش حلقه شد، کمی به طرف خودم کشیدمش. با تندی گرفتمش، با زبونم به آرومی دهانش رو کشف کردم در حالیکه دستاش دور گردنم حلقه شد و با حلقه های سیاه موهام بازی می کرد.
دستهام بالا اومد تا به سینه ها رسید. وقتی محکم فشارشون دادم توی دهنم ناله کرد. سینه هاش خیلی با مال من فرق داشت. نوک کوچیک سینه اش وقتی بین انگشتام فشارشون دادم بزرگ شد.
تاپم رو از سرم درآورد. سوتین سیاه به سختی سینه هام رو می پوشوند، گوشت سینه ام بیرون زده بود، مثل دو جام که بیش از حد پر شدن. دستاش سینه هام رو چنگ زد و به نرمی از سوتین درشون آورد.
موهاش رو از شونه کنار زدم و گردن بلندش رو بوسیدم. با این کار کلوئی تونست دستاش رو برسونه پشتم و سوتین رو باز کنه. وقتی سینه هام آزاد شد با سینه گرم اون برخورد کرد، نوک سینه هاش با لذت بدنم رو خراش می داد.
روی نیمکت افتادیم، بدن لرزونش زیر بدنم بود. از بدنش پایین رفتم، آروم بدون اینکه حتی یه سانت از پوست درخشانش رو از دست بدم. نوک یکی از سینه هاش رو که به سختی الماس شده بود به دندون گرفتم و به آرومی کشیدم.
با خوشی زیاد نفس نفس زد: چه غلطی می کنی نسا؟ معلوم بود بیشتر از اینکه عصبانی شده باشه، خوشش اومده.
محل ندادم اما به نرمی نوک سینه آبدارش رو بوسیدم. وقتی اون گلابی های قهوه ای کوچیک رو زبون زدم، کل بدنش زیرم لرزید. دستاش از موهام پایین افتاد.
به آرومی به سمت شکمش رفتم و به نرمی خالهاش رو بوسیدم. وقتی داشتم به شکوفه آبدار شیرین بین پاهاش نزدیک می شدم، عضله های شکمش سفت شد. با این حال پاهاش رو از هم باز کرد، انگار داشت دعوتم می کرد.
بر خلاف من کسش لبه های نازکی داشت، که شکلش رو فشرده و تنگ نشون می داد. کاملا شیو کرده بود. لبه های کسش رنگ صورتی دوست داشتنی ای داشت و خیلی هم خیس بود. به آرومی با انگشت لبه هاش رو مالیدم، با آبی که مثل یه میوه رسیده ازش بیرون می زد. کلوئی زیر دستام ناله می کرد.
دیگه نمی تونستم صبر کنم، لبام رو به کسش فشار دادم تا بچشمش. آب خوشمزه و شیرینش رو با زبونم بیرون می کشیدم. مزه اش از آب هر مردی که تا به حال چشیده بودم خوشمزه تر بود، زنونه تر و نرم تر. مدت زیادی مک زدم، زبونم رو به نرمی لای شیاراش می کشیدم. ناله های شیرینی از گلوش می اومد و چنگش توی موهام سفت تر می شد.
وقی حس کردم گرما از بدنش بیرون می زنه پاهاش لرزید. کلیت اش مثل یک تیکه مرمر محکم بود که زبونم باهاش بازی می کرد. دستام رو محکم دور رونش حلقه کردم و سعی کردم نذارم کونش رو حرکت بده، بدنش حالا دیگه کنترلی نداشت. نزدیک بود بیاد.
وقتی چند قطره از آبش روی صورتم پاشید ناله کرد: لعنتی، آرررره ! از خوشی حریصانه تمام شیره ای که از بدنش بیرون می زد رو مک زدم. ادامه دادم تا وقتی حس کردم بدنش آروم گرفت و موج ارگاسمش تموم شد.
کلوئی ناله می کرد. به آرومی سرم رو از بین پاهاش بالا آوردم تا رضایت رو تو صورتش ببینم.
با خنده گفت: تمام صورتت خیس شده و با مهربونی آب باقیمانده روی صورتم رو پاک کرد.
با یه بوسه از کارم تشکر کرد، وقتی روش خم شدم سینه هام رو نوازش کرد. دستاش از شکمم رفت پایین تا به شلوارکم رسد که سریع دگمه اش رو باز کرد و اونو درآورد.
وقتی انگشتاش با لبه های شورتم بازی می کرد و اونا رو می کشید تا مثل کش به کونم بخوره با شیطنت لبخند زد: من هنوز شلاقت نزدم دختر.
چیز بانمکی به ذهنم نرسید که بگم پس فقط به آرومی لبش رو گاز گرفتم. برای تائید کارم ناله کرد. لمبرهام زیر اشتیاق دستاش له می شد، می تونستم خیسی کسش رو از روی پارچه هم بفهمم.
جامون رو تغییر دادیم و حالا اون روی من بود. همیشه می دونستم سینه های بزرگی دارم اما هیچ وقت اندازش رو متوجه نشده بود تا اینکه دیدم کلوئی با اونا بازی می کنه، انگشتهای کوچیکش دور سر سینه های قرمزم می رقصید. با لبخندی سرخوشانه روی صورتش خودش رو پایین کشید تا رون هام. با دندون نقطه جی م رو گاز گرفت و به آرومی کشید.
وقتی انگشتاش رو به لبه های کلفت باد کرده کسم رسوند گفت: خدای من، خیلی خیس شدی! احساس فوق العاده ای بود.
بدون هیج حرف دیگه ای دو تا از انگشتاش رو کرد داخل. صدای آب خودم رو وقتی انگشتاش رو به آرومی وارد می کرد شنیدم. نفس نفس می زدم. انگشتاش شاید کوچیک بود اما اطلاعاتش از بدن زنا کاری می کرد جای درست بزارتشون.
اما وقتی هیجان زده تر شدم که چشمای قشنگ کلوئی مدت طولانی به کسم دوخته شد، دهنش کمی باز مونده بود از هوس. وقتی انگشتاش با هام باز می کرد، یه کم از آبم ریخت بیرون. دست دیگش زیر شکمم بود، انگشتاش به تندی لیز خورد داخل بدنم. سرش رو پایین آورد تا وسط پام و زبون کوچیک و داغش رو مثل یه موج الکتریکی به کلیت ام زد. احساس می کردم طوفان بهم زده، نا نداشت بدنم. با چشمای نیمه بسته چنگ زدم به نیمکت تا کمتر تکون بخورم. زبونش استادانه به کلیت ام ضربه می زد و انگشتاش داخل من می رفت. می ترسیدم از اینکه چه اتفاقی می افته اگه همینطور ادامه بده و بیشتر می ترسیدم اگه متوقف بشه.
و بالاخره وایساد.
گیج شده بودم، سرم رو بالا آوردم تا کلوئی رو نگاه کنم که انگشتاش رو از اون غار خیس بیرون می آورد. یه مقدار نفس نفس می زد اما صورتش بهم قوت قلب می داد.
با دست اشاره کرد و گفت: بیا جلوتر، می خوام یه کاری کنم.
بهم گفت روی نیمکت بشنیم و یک از پاهام رو حلقه کنم و دیگری رو از لبه نیمکت آویزون کنم. به آرومی بالا اومد تا روی پاهام بشینه، پاهاش دور شکمم حلقه شد.
حالا می فهمیدم می خواد چی کار کنه. هیجان زده بودم تا ایده اش رو اجرا کنم، کمکش کردم خودش رو دورم بپیچه. بعد از کمی جابجایی به راحتی تو بغلم جا شد، پاهامون دور همدیگه بود و لبه های کس هر دومون به آرومی همیدگه رو لمس می کرد.
با چشمای شکلاتی و جدی اش ازم پرسید: این جوری راحتی؟
ناله کردم: می خوامش.
با لبخندی دندونای سفیدش رو بهم نشون داد و قبل از اینکه هیجان زده بشه و زبونش رو تو دهنم رو کنه، آروم منو بوسید. با دستام که دورش حلقه بود کمکش کردم لب پایینم رو به دندون بگیره.
در حال امتحان کردن چیزی بودم که تا حالا نداشتم، کس تپنده اش که روی کس من لیز می خورد. شربتی که از آب هر دومون درست می شد کلیت مشتاق من رو آب می داد و در آغوش کس کوچیک و تمیزش می رفت.
گرما غیر قابل تحمل بود. از احساس غرق شدن در ریتم بدنهامون که به همدیگه می خورد شگفت زده بودم. تا وقتی حرکت سخت کلیت اش روی لبه های کسم منو در خودش غرق کرد بوسیدمش طوری که نفس کم آوردم.
با صورتی که با موهای صاف اون پوشیده شده بود ناله کردم: اوه … کلوئی …!
ارگاسم مثل یک شمشیر بلند از بدنم عبور کرد .
وقتی یه زوج پیر رو دیدم که روی بالکن ساختمان روبرویی نشسته بودن که دید خوبی به بالکن کلوئی داشت از کلوئی پرسیدم: به نظرت ما رو دیدن؟
تازه دوش گرفته بودیم. کلوئی نزدیک من نشسته بود و سیگار می کشید.، بدنش حالا با یک روبدوشامبر پوشیده بود. نگاهش رو از نقاشی ای که تموم شده بود و به عنوان کادو بهش داده بودم و قول داده بودم تابستون دیگه هم ببینمش بالا آورد: شاید. به نظر نمی رسید خیلی اهمیت بده. بعد یه لبخند شیطون روی لباش اومد:
- می خوای یه بار دیگه بهشون نشون بدیم؟
{۱}: تصویر دوریان گری، کتاب اسکار وایلد درباره نقاشی که تصویری از یک پسر جوون می کشه و پسر جوانی ابدی پیدا می کنه و تصویر روز به روز پیرتر می شه. توصیه می کنم بخونید.
{۱} زنی اغواگر که با رقصیدن جلوی پادشاه، به عنوان پاداش سر یحیی تعمید دهنده رو خواست.
ترجمه: فراز
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.