
علی آتشی | منتقد ادبی
ور بپرسی راست، گویم راست
قصه بیشک راست می گوید
اخوان ثالث
داستان «ممد چخوف» را باید سفری کاوشگرانه (Quest) در یک جغرافیای تاریخی پنداشت؛ درست آنجا که در خلسهای همگانی، دسته ای معتکف خانقاهِ برادرلنین شده بودند و جماعتی چلهنشین معبد رفیق ابوذر. آن وقت ها که انقلاب، هیجان شهر را به گونه ای مهارنشدنی به تلاطم کشانده بود، شاعران را چریک، چریکها را عارف، و عارفان را بدل به سیاست ورزانی خودکامه کرده بود. انقلاب همه چیز را متحول کرده بود و تازه رسیدگان گمان می بردند قادرند موم بی صورت جامعه را به ابزار خشم و خشونت، به اندازه ی آرمانها و ایدئولوژی هایشان شکل دهند. داستان ممد در کشاکش این بی قوارگی هاست که رقم میخورد.
آنچه ممد، قهرمان نجیب قصه را از خیل آدمکهای انقلابزده جدا میکند، شخصیت سایه وار و معمولی اش است. نقشمایه و هنر ممد، آنتاگونیست بی حماسه داستان، آن است که تن به مکانیسم تاریخ نداده. همینکه آفت همه گیر عوامزدگی و مردم فریفتگی مبتلا نشده، او را از صف دیگران وارهانده. ممد برخلاف تصویر کلیشه ای شخصیتهای داستانی که همواره امری خارق العاده را رقم میزنند، در جریان کم افت و خیز زندگی، عمر را به واگویه های عمیق ذهنی خود می گذراند؛ انگار که اصرار دارد در فضای بهمن گرفتهی سیاسی و اجتماعی از سرعت لحظه ها بکاهد و بودای زندگی خود باشد.
پرتره ی مشاهده گر – و نه کنشگر – داستان بی تردید ستودنی است. از این رو که پادشاه قلمروی تنهایی های خودش است. داستان چخوف آدم را یاد کیارستمی می اندازد که می گفت هرکسی در انزوای خود انسان تر است، خود خودش است، مجبور نیست خودبودن هایش را به نفع دیگران سانسور کند. ممد از اینکه بتواند با محتوای ته جیبش مرغ عشق بخرد و از قفس آزاد کند بود و باش می یابد؛ همینکه در نهان ساعت مچی اش را ببخشد تا جسد دوست چپگرایش را از سردخانه برهاند برایش کافیست، همین که بتواند زل بزند توی چشمهای مأمور تفتیش عقاید اداره ی تازه منقلب فرهنگ و شجاعانه «نه» بگوید هویت می یابد. شاهکارش در آن است که دامن را از آلودگی به ابتذال بالا گرفته و به طرز محبوبی، مستغنی است.
داستان چخوف کلکسیونی از خرده خاطرات و پاره روایت های جاری میان مردمان جنوب است؛ روایت هایی که گاه پایی در واقعیت دارند و گاه بافته ی اذهان اند. بی تردید حافظه ی نویسنده در بازخلق رویدادهای گذشته قابل ستایش است. وزوز اعصابشکن ترانس مهتابی، فریادهای هلیم فروش دوره گرد، معماری فرنگی محله ی پهلویساز «سازمانی»، قلک های پلاستیکی به شکل تانک و نارنجک که برای جمع آوری اعانه به جبهه های جنگ به محصلان داده میشد، و بوی تلخ کارگاه اَردهسازی «کلمُندنی» بخشی از حواس مشترک و نوستالژیک مردمان سالهای دهه ی شصت است که نویسنده ماهرانه کوشیده بازآفرینی کند؛ و به نظر میآید در برانگیختن احساس و ادراک خواننده موفق بوده است.
آنچه را نمیتوان از نظر دور داشت همسویی و تأثیرپذیری کیان راد از شاعران، داستان سرایان و فیلمسازان جنوب است. رمزوارگی نادری، بیان تغزلی آتشی، رئالیسم جادویی روانی پور و البته طنازی رسول پرویزی در هر سکانس داستان پیداست. از قرار، قصهنگاری جنوب برای نویسنده در آثار پرویزی به اوج کمال می رسد، آنقدرها که “پر” پرواز پرنده ها، یاد پرویزی را برای قهرمان داستانش زنده می کند. اینکه پیرمرد سینهزن در شب عاشورا قِسمی به سر و روی خود می کوبد که صاحب عزای معصوم پادرمیانی میکند که: “والا ما خودمان هم راضی به این همه زحمت نیستیم”، از آن دست طنزپردازی های مختص نویسندگان جنوب و مشخصاً رسول پرویزی است. از حیث انتخاب کاراکتر هم داستان را باید در فهرست رمان نویسان جنوب گذاشت. پرداختن به شخصیتهای تیپاخورده و مهجوری مثل آمَحزمون، حاجی گُلمبه، اَمرو بشکن، گُرگو ساندویچی و شِفو شافتک… سبک و سیاق تیپ سازی احمد محمود و صادق چوبک را تداعی میکند که همواره تلاش داشته اند تاریکترین وجوه جامعه و متروک ترین شخصیتها را موضوع قرار دهند. با همه این وفاداری ها، کیان راد صاحب سبک روایی خودش بوده و در فرم و محتوا از کلیشه ها و متن مستعمل پرهیز کرده است.
به «ممد چخوف» میتوان به مثابه ی یک تاریخنگاری اجتماعی نیز نگریست؛ از این حیث که داستان پر است از بازروایت های فراموش شده ی زیست یک توده. همانگونه که پیشتر هم رفت داستان در اوج یک انقلاب بی افسار رقم خورده، همان سالها که ایران آوردگاه جریانهای جهنمی سرخ و سیاه بود. عربده های فوق رادیکال آدم های بی محاسبه که می خواستند با اندیشه های نارس و افکار عقیم خود، آرمانشهرهایشان را بنا کنند، به حدی بلند بود که صدای عقلانیت به محاق رفته بود. داستان خسرو کیان راد رخداد نامه ایست از عصری که با «پشت بامهای اعدام» آغاز شده بود و در مسیر فرزندخواری انقلابی ادامه حیات می یافت. برپایی سیرک شلاق روی پیشانی کاروانسرای مشیر، ریختن کتابها و کاستها به ظلمات چاه جهل و دستگیری فله ای مخالفان از زمره سکانسهایی است که داستان چخوف به بیانی شیوا آنها را زنده کرده است. به نظر می آید راوی با ذکر رویدادهایی از این دست، ضمن بازگویی و یادآوری تاریخ، به افسون زدایی از روایت های اغراق شده ی دستگاه تبلیغاتی رسمی پرداخته باشد. داستان چخوف نه فقط نقد تلخ رفتارهای افسارگسیخته حاکمیت، که نکوهش جامعه ای ست که به دام ماتریکس افراط گرایی و شعارزدگی افتاده بود.
و چه حیف حالا که صحبت از «ژنرال لگجین» و سایر «کمانداران ریشدار» به میان آمده، حالا که از «عابدین زغال فروش» یاد شده که ناکام به کام انقلاب فرزندخوار رفت، از «دلّه» و ملازم اهل دوراهک او، از دست راست مارگزیده اش، از کمیتهچی تازه نویسنده شده و از نوحهخوان ملون الاحوال و شعرفروش محله ی «قلعه» نقلی به میان نیامده. جای اینها و بسیاری دیگر که اسباب استحکام «قصر قساوت» بوده اند و کتابسوزان داستان گلشیری را تجسم عینی بخشیدند در داستان به وضوح خالی است.
تراژدی ممد چخوف، محصول همین شرایط محیطی و ذهنی رقت باری است که او را محصور کرده. ممد در انزوای خود، میانه رمزگشایی از تصاویر مخشوش و احساس های مرموز، سنگ نگاره های گنگ در کمر کوهستانی دست نیافتنی ، تأویل عکس باپیرشاه و خیری نسا و پیکرک عیلامی دست و پا میزند. اصوات خیال انگیز و ارواح قرون ممد را در پریشانی بی پایان و دامنه دار معلق کرده اند. ناکامی اش در نوشتن داستان و سرآخر انتشار نوشته ها به «حجم چاه آب» او را به سرگشتگی و شیزوفرنی می کشاند، سرنوشتی که زندگی خود نویسنده را بدل به داستانی خواندنی میکند.
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.