دروغی به نام تحلیلگر سیاسی

 
امین قضایی
 
تقریبا تمامی رسانه های خبری، بخشی را به عنوان تحلیل خبر دارند که در آن افرادی تحت عناوین مختلف کارشناسی، به عنوان تحلیلگر خبر، به «تحلیل» (analysis) وقایع و اخبار روز می پردازند. من نمی خواهم واقعیت یا ارزش سخنان این به اصطلاح تحلیل گران را به چالش بکشانم، اما آیا کاری که آنها انجام می دهند تحلیل است؟ اصولا تحلیل به چه معناست؟ مطمئن هستم اگر از خود آنها مستقیم سئوال کنید که تحلیل اصلا یعنی چه، اکثریت عظیم آنها پاسخ را نمی دانند.
امروزه کلمه تحلیل، یا تجزیه و تحلیل، یک اصطلاح دم دستی است و سخنانی که تحت این عنوان زده می شود واقعا هیچ سنخیتی با روش تجزیه و تحلیل ندارد. اما بد نیست یک نگاهی به این روش شناسی بیاندازیم یعنی روشی که analysis و synthesis (تجزیه و ترکیب) خوانده می شود. همچنین بیایید ببینیم آیا این روش شناسی اصلا ارزش معرفت شناسی دارد یا خیر.
جدا از سخن پراکنی هایی که تحت عنوان تحلیل در رسانه ها به خورد مردم داده می شود، این روش شناسی به معنای دقیق کلمه در سه مرحله انجام می شود: 1. تجزیه موضوع مورد مطالعه به عناصر سازنده. 2. کنار گذاشتن عناصر تصادفی و نگاه داشتن عناصر ضروری یا ویژگی های مشترک اجزا 3. ترکیب عناصر ضروری و به دست آوردن یک ترکیب و درک جدید از پدیده مورد مطالعه.
فکر کنم برای شما روشن باشد که در سخنان تحلیل گران خبر، هرگز چنین مراحلی به چشم نمی خورد. در واقع اصلا غیرممکن است کسی بتواند این روش شناسی را ظرف چند دقیقه در تلویزیون به انجام برساند یا بازگو کند. نه تنها این کار را انجام نمی دهند، بلکه اصلا روحشان هم از وجود چنین روش شناسی خبر ندارد. این روش شناسی را دکارت به صورت منسجم پیشنهاد کرد، ولی واقعیت این است که به ندرت چنین روش شناسی در گفتمان سیاسی به کار می رود.
برای مثال، تصور کنید که می خواهیم تجمع عده ای را جلوی ساختمان دولتی در یک شهر کوچک، تحلیل کنیم. دولت، معترضین و موضوع اعتراض سه جزء تشکیل دهنده این پدیده هستند. در مرحله بعد، باید هر کدام از این اجزاء را به واحد های خردتر تقسیم کنیم. معترضین باید به مولفه های دیگری مانند شغل، قشر و موقعیت اجتماعی، جنسیت، سن و غیره تقسیم شوند. اگر انها از یک صنف مشخص باشند پس شاید اعتراض آنها صنفی است . پس احتمالا ویژگی های دیگری مانند سن یک عنصر تصادفی است. اما اگر سن بالا یک ویژگی مشترک معترضین باشد، پس سن شاید یک عنصر ضروری باشد و نه یک ویژگی تصادفی و این امر ما را به درک این نکته برساند که اعتراض از سوی بازنشستگان آن صنف صورت گرفته است. به همین ترتیب، دیگر عناصر به اجزا سازنده تقسیم شده و عناصر تصادفی را کنار می گذاریم و بقیه را با هم ترکیب می کنیم تا به درک دقیقتری از تصور مبهم اولیه مان یعنی یک تجمع مقابل یک ساختمان برسیم.
این مثال بسیار ساده و دم دستی است و تقریبا هرکسی با طرح چندسئوال درباره مولفه های ضروری پدیده (مانند مطالبه، دلیل اعتراض، ویژگی مشترک معترضین و غیره)، این کار را تا حدی در ذهن خود انجام می دهد. اما وقتی به سراغ پدیده های کلی تر و ناملموس تر می رویم، تحلیل دشوارتر می شود. این پرسش مطرح می شود که کدامیک از عناصر واقعی تصادفی هستند و کدامیک ضروری.
برای مثال، جنبش اعتراضی دهه های شصت و هفتاد، چه مولفه های ضروری داشت؟ صلح طلبی، تفاوت نسلی، اسید و مواد روان گردان، رهایی فرهنگی، آزادی جنسی، موسیقی، سبک زندگی هیپی ها، کدامیک مولفه های ضروری این جنبش بودند؟ به عبارت دیگر، ما از کجا می توانیم بفهمیم که یک عنصر یا ویژگی ضروری است یا تصادفی.
یک اشتباه رایج این است که عناصر ضروری را با علت یک پدیده اشتباه بگیریم. اگر این کار را بکنیم، پس تمامی حوادث در هنگام وقوع یک حادثه تاریخی، به شکل علت بروز آن حادثه جلوه می کنند که البته فقط یک توهم هست. پدیده های تاریخی هیچ علت یگانه ای ندارند یا در واقع اصلا روابط علی و معلولی را نباید در آنها انتظار داشت. پیدا کردن یک عنصر ضروری به معنای پیدا کردن علت نیست.
یک مشکل بزرگ در مطالعه پدیده های تاریخی این است که ما هیچ ملاکی نداریم که بفهمیم آیا یک عنصر ضروری است یا تصادفی. حتی شاید نقش یک نفر را هم در یک حادثه تاریخی بزرگ نتوان تصادفی و غیرضروری دانست. یک ملاک معروف برای تعیین این امر البته تقسیم بندی روبنا و زیربنا است که در نظریه های مارکسیستی به چشم می خورد. برخلاف، نقدهای کوته فکرانه، این تقسیم بندی خوبی است، چون دست کم به ما یک ملاک برای تجزیه و تحلیل می دهد و می توانیم تجزیه را تا سطح رسیدن به عناصر ضروری زیربنایی ادامه دهیم. برای مثال، نظریه ای که ظهور یک مذهب را تا سطح رسیدن به عناصر زیربنایی مانند سبک زندگی و شیوه تولید مردمان آن دوره تاریخی، تجزیه می کند، بسیار معتبرتر است از نظریه ای که صرفا آن را به یک عنصر روبنایی مانند خواب نما شدن یا توهمات ذهنی بنیانگذار آن مذهب نسبت می دهد.
البته نمی توان هرچیز روبنایی را تصادفی دانست و از تحلیل بیرون انداخت و هرچیز زیربنایی را ضروری دانست و در تحلیل نگاه داشت. اما مشکل اینجاست که نظریه پردازان بورژوا یا منتقد مارکسیسم، واقعا هیچ معیار جایگزینی ارائه نداده اند. بدون این معیار، روش تجزیه و تحلیل (یا تجزیه و ترکیب) عملا فاقد ارزش معرفت شناختی است.
خوب، عجیب نیست که جهان امروز ما مملو است از تحلیل های سیاسی بدون اینکه هیچ معیاری برای تشخیص ضرورت یا تصادفی بودن عناصر مورد تحلیل داشته باشیم. بهترین مطالب صرفا تذکرها و اشاراتی به فکت هایی است که نباید از نظر دور داشت، اما این مطالب بیش از این کاری نمی کنند و ما را به نتیجه محکمی نمی رسانند. در این مطالعات، نویسندگان اکثرا اشاره می کنند که نقش فلان عامل در بررسی و مطالعه بهمان پدیده مورد توجه قرار نگرفته است و سپس شروع می کنند به آوردن دلایلی برای اهمیت و تاثیر آن عامل. اما این مطالعات کاری بیش از تاکید و توجه روی نقش یک عامل نمی کنند. هیچ ملاکی برای تعیین و تشخیص عوامل ضروری و تصادفی بدست نمی دهند. اگرچه پژوهشگران نسبت به گذشته فکت ها و مدارک و شواهد بیشتری در اختیار دارند و در مورد به کارگیری آنها و تعیین اعتبار آنها دقیقتر و محتاط تر هستند، اما براستی توانایی نظریه پردازی و قدرت تحلیل آنها هیچ پیشرفتی نکرده است.
در سطح رسانه های خبری تحلیل و تحلیلگر فقط یک اسم و سمت دروغین است و انبوهی از مزخرفات به نام تحلیل به خورد مردم داده می شود. در سیستم های آموزشی، این روش به ندرت آموزش داده می شود و مردم و حتی نظریه پردازان فقط این روش را طور شهودی یا ناآگاهانه انجام می دهند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *