| روژ سرخ | سیامک گلشیری |

در خانه را كه باز كردم ، چشمم افتاد به پاكت نامه اي كه روي پله ی اول افتاده بود. دولا شدم . همان جا روي زمين اسم و نشاني را خواندم.مال من نبود. از پله ها كه بالا مي رفتم ، گذاشتمش جلو آپارتمان طبقه ی دوم ، روي جاكفشي . همان جا هم دست كردم توي جيبم و دسته كليدم را درآوردم . آهسته از پله ها بالا رفتم . جلو در طبقه ی سوم ،كيفم را دادم آن دستم و كليد را فرو كردم توي قفل و چرخاندم . در آپارتمانم را كه باز كردم ، ديدم شبنم جلو در ايستاده . قاشق چوبي بزرگي دستش بود. گفتم : «تويي !»
سرش را تكان داد و لبخند زد. «هر روز اين قدر دير مي آي ؟»
آمد جلو و كليدي را نشانم داد. گفت : « اين كليدو خودت بهم دادي . يادته كه ؟»
گفتم : «آره .»
كليد را مدت ها پيش برايش ساخته بودم ، يعني همان اوايل كه با هم آشنا شده بوديم ، ولي هيچ وقت از آن استفاده نكرده بود. به خاطر همين هم تقريبا فراموش كرده بودم . گفتم : «تو كه ديشب گفتي ديگه نمي خواي قيافه نحس منو ببيني !»
«لوس نشو.»
رفت توي آشپزخانه . بلند گفت : «حدس بزن چي دارم واسه ت درست مي كنم ؟»
چيزي نگفتم . رفتم توي اتاق خواب . باز بلند گفت : «حدس زدي ؟»
بلند گفتم : «چلوقرمه سبزي .»
كتم را درآوردم و توي كمد آويزان كردم . مي خواستم دكمه هاي پيراهنم را باز كنم كه ديدم دو دست از پشت سرم آمد و روي چشمانم قرار گرفت . «از كجا فهميدي ، كلك؟»
صدايش را كلفت كرده بود، مثل بعضي وقت ها كه از پشت تلفن صدايش را عوض مي كرد و خودش را به اسم مردها معرفي مي كرد. بار اول كه اين كار راكرد، نشناختمش. فكر كردم يكي از همكارهايم است . صدايش خيلي شبيه او شده بود. حتي لحن صدايش شبيه اوبود. چند كلمه اي با هم حرف زديم و بعد من حال نامزدش را پرسيدم. گفت مي خواهد همين الان ببيندم . تعجب كرده بودم . با اين همه درآمدم گفتم يك جايي سر راه مي آيم دنبالش . داشتم نشاني ام را هم مي دادم كه زد زير خنده .
دوباره با همان صدا گفت : «از كجا فهميدي ، هان ؟»
«بوش تا اون پايين مي اومد.»
هنوز دستش روي صورتم بود. يك لحظه احساس كردم بوي گوشت به مشامم خورد، بوي گوشت خام . با دست هايم دست هايش را از روي چشمانم برداشتم و برگشتم. گفت : «اين قدر خوشمزه شده كه نگو.»
يك چيزي چسبيده بود گوشه ی لبش . سبزي چيزي بود. با دست اشاره كردم برش دارد. گفتم : «چرا زحمت كشيدي ؟ مي ذاشتي من مي اومدم با هم يه چيزي درست مي كرديم .»
«لابد دوباره كنسرو تن ماهي !»
«آره ، با تخم مرغ.»
«تو يخچالت ديدم . پر از كنسرو تن ماهي و لوبياس .»
نشست لب تخت . پشت دستش را كشيد به پيشاني اش . رفتم جلو آينه . دكمه بالاي پيراهنم را باز كردم . وقتي شانه را برداشتم ، گفت :
«قيافه ت داره يواش يواش شبيه كنسرو مي شه .»
خنديد. سرم را بردم جلو، نزديك آينه . انگشت اشاره ام را كشيدم گوشه ی چشمم .
«بيا بريم . غذا حاضره .»
بلند شد و از اتاق بيرون رفت . موهاي كنار گوشم را مرتب كردم و
به صورتم دست كشيدم . صبح آن قدر عجله كرده بودم كه يادم رفته بود ريشم را بزنم. شانه را گذاشتم همان جا كه بود. باز صدايش را شنيدم . «نمي خواي بياي ، آقاي كنسرو؟»
پيراهنم را درآوردم و تي شرت سياه رنگم را پوشيدم . از بيرون صداي آهنگ ملايمي بلند شد. چند لحظه اي جلو كمد به آن گوش دادم . از نوار كاست هاي من نبود. برگشتم جلو آينه . داشتم تي شرتم را مي كردم توي شلوارم كه چشمم به روژ سرخ رنگي روي ميز جلو آينه افتاد. برش داشتم و درش را باز كردم . نيمه پايين استوانه اش راچرخاندم تا نوك سرخ باريكش بيرون زد. چند لحظه اي به آن خيره شدم . بعد آوردم نزديك دماغم و بو كردم . هر بار كه چاي مي خورد يانسكافه ، سرخي لب هايش روي فنجان جا مي انداخت . جاي همين روژ سرخ بود. روي ليوان ها پيدا نبود، اما لبه فنجان هاي استخواني رنگ جابه جا سرخ مي شد. اوايل تا مدت ها به فنجان هاخيره مي شدم ، به جاي لب هايش . اما بعدها زود مي شستم شان . داشتم نيمه پايين استوانه را مي چرخاندم كه بلند گفت : «چه كارمي كني ؟»
صداي آهنگ بلندتر شده بود. در روژ را بستم و گذاشتمش روي ميز. رفتم توي آشپزخانه . ميز را چيده بود، بشقاب هاي سوپ خوري ،بشقاب هاي تخت ، دو كاسه ماست و يك كاسه ترشي ليته . يك ظرف سالاد هم گذاشته بود وسط ميز. گفت : «فقط يه چيزي يادم رفته .»
«چي ؟»
«نوشابه .»
مي خواستم بگويم سالاد كه هست يا يك همچين چيزي . نگفتم .نشستم پشت ميز. كاسه سوپ را گذاشت وسط ميز، كنار ظرف سالاد.بشقابم را برداشت . داشت توي آن سوپ مي ريخت كه يكدفعه ديدم بشقاب را گذاشت كنار كاسه سوپ .گفت: «داشت يادم مي رفت .»
با عجله از كيف دستي چرمي سياهش ، كه روي پيشخان آشپزخانه بود، دو شمع بلند و باريك درآورد. يكي يكي روشن شان كرد و روي دو نعلبكي چسباند و گذاشت دو طرف ميز، كنار بشقاب ها. به هركدام از شمع ها يك پروانه صورتي رنگ مومي با بال هاي بزرگ چسبيده بود. گفت : «مي بيني چقدر خوشگلن !»
سر تكان دادم . گفت : «خيلي رومانتيك شد.»
نمي دانم چرا يكدفعه ياد فيلم دراكولا افتادم . آنجا كه بعد از چند قرن باز دراكولا مينا را مي بيند و دوباره عاشق هم مي شوند. اشك هاي مينا توي دست دراكولا تبديل به دانه هاي مرواريد مي شوند. يادم نمي آمد با هم شام خورده باشند و سر ميز شمع روشن كرده باشند. با اين همه ياد آن صحنه ها افتاده بودم . خواستم برايش بگويم كه گفت :
«براي ساعت چهار ونيم دوتا بليت سينما رزرو كرده م .»
«امروز بعد از ظهر؟»
«آره ، سينما عصرجديد.»
«مي خواستم بعد از ظهر بخوابم . ديشب تا ديروقت بيدار بوده م .»
«خوب ، بخواب . كسي جلوتو نگرفته . تا ساعت سه و نيم وقت داري بخوابي . چرا نمي خوري ؟»
شروع كردم به خوردن سوپم و يكدفعه ياد قرار عصرم افتادم . بايد سر ساعت پنج توي باشگاه بيليارد مي بودم . همين امروز صبح قرار گذاشته بودم . خودم تلفن زده بودم به اشكان و گفته بودم سر ساعت پنج آنجا باشد. قرار بود دو ساعتي ايت بال بازي كنيم . شايد يكي دو دست هم اسنوكر مي زديم . بعد مي رفتيم مي نشستيم يك جايي توي ميدان كاج و شام مي خورديم . بعد هم مي رفتيم پياده روي . فرقي
نمي كرد كجا. شايد همان حوالي ميدان كاج قدم مي زديم .نيم خيز شد. قاشق بزرگ ظرف سوپ خوري را برداشت .مي خواست باز برايم بريزد. گفتم : «ديگه نمي خوام .»
برايم چلو كشيد با قرمه سبزي . قاشق اول را كه گذاشتم توي دهانم ، گفت : «چطور شده ؟»
«عالي يه .»
پاشد رفت سراغ قفسه بالاي دست شويي . درش را باز كرد و بست . چندتا قفسه ديگر را هم باز و بسته كرد. داشت دنبال چيزي مي گشت .بعد گفت : «پارچو كجا گذاشتي ؟»
با سر به يكي از قفسه هاي پايين اشاره كردم ، همان كه كنار يخچال بود. پارچ شيشه اي را درآورد. ظرف ماست خودش را توي آن خالي كرد. بعد از يخچال آب آورد و دوغ درست كرد، با نمك مفصل . ياد كليد افتادم . ياد آن اوايل كه تازه با هم آشنا شده بوديم . بعد از ناهارمي نشستيم همين جا، مقابل هم و تا مدت ها با هم حرف مي زديم .بعد او به سرش مي زد دوغ درست كند يا ژله يا هر چيزي . اولين بار كه دعوتش كردم اينجا، چندتا كتاب با خودش آورد و گذاشت توي كمد. مي خواست با هم بخوانيم شان . او بخواند و من گوش بدهم يا من بخوانم . فرقي نمي كرد. به هر حال هيچوقت چيزي براي هم نخوانديم . آن كتاب ها هنوز دارند پايين كمدم خاك مي خورند. خميازه اي كشيدم . پارچ دوغ را با دو ليوان گذاشت روي ميز.گفت : «ديشب ، بعد از تلفن تو، سحر زنگ زد.»
«خوب ؟»
براي خودش دوغ ريخت . «گفت جمعه بريم يه جايي . گفت فرشيد يه جايي رو پيدا كرده نرسيده به رود هن . مي گه خيلي قشنگه .گفت صبح زود راه بيفتيم .»
شعله شمع مقابل من دو سانتي تا پروانه فاصله داشت . فكر كردم وقتي شعله برسد به آنجا، اول بدن پر از شيارش را آب مي كند و بعدبال هايش را. اما بال هايش بيش از اندازه بزرگ بود. معلوم نبود آنها هم آب شوند. شايد شعله ها تا مدت ها روي بدن پروانه ها باقي مي ماندند، تا وقتي بال ها از گرما كاملا آب مي شدند.گفت : «هان ؟ نظرت چي يه ؟»
«چي ؟»
«تو اصلا حواست به من هست ؟ گفتم جمعه بريم يه جايي .خودمون هم مي تونيم بريم .»
سر تكان دادم . گفتم مي رويم همان جا كه فرشيد گفته . گفتم ساعت شش راه مي افتيم .چيزي نگفت . مي خواست باز برايم خورش بريزد. نگذاشتم .گفت : «سالاد بخور.»
توي ليوانم دوغ ريخت . گفتم : «مي خوام بخوابم .»
لبخند زد و سر تكان داد. گفت : «باشه ، عزيزم .»
بلند شدم رفتم توي اتاق . روتختي را پس زدم و دراز كشيدم . ازهمان جا به آينه نگاه كردم و بعد به روژ سرخ . دوباره ياد فيلم دراكولاافتادم ، صحنه اي كه دراكولا مينا را گاز مي گيرد تا او را هم از جنس خودش كند. سرش را بالا مي گيرد تا دندان هاي نيشش بزنند بيرون وبعد خم مي شود روي گردن مينا. وقتي دارد دندان هايش را فرو
مي كند توي گردن باريك و ظريف مينا، نامزدش با دوستانش سرمي رسند. پلك هايم را بستم و متوجه شدم صداي آهنگ قطع شده . سعي كردم به هيچ چيز فكر نكنم . نه به دراكولا و نه به شمع هاي روي ميز كه شايد ديگر حالا خاموشش شان كرده بود. شايد هم هنوز روشن بودند و تا حالا حتي بال هاي پروانه ها آب شده بود. هر دو دستم را گذاشتم زير سرم . هيچ صدايي از بيرون نمي آمد. با خودم گفتم نشسته روي يكي از مبل هاي توي هال . شايد هم روي كاناپه دراز كشيده بود. ولي بعد يك لحظه احساس كردم صدايي شنيدم . پلك هايم را باز كردم . باآن پيراهن كرم و دامن گلدار سياه رنگش ايستاده بود توي درگاه . خيره شده بود به من . گفتم : «چرا اونجا وايسادي ؟»
لبخند زد. «دارم تماشات مي كنم .»
«خوابم نمي بره .»
«پيداس .»
آمد تو و نشست لب تخت . گفت : «تو هيچي نخوردي .»
«چرا، اون همه چيز خوردم .»
پاهايش را انداخت روي هم و دستانش را دور كنده پا حلقه كرد.گفت : «صبح ، وقتي رسيدم ، اول هر كاري كردم ، در باز نشد. فكر كردم شايد قفلو عوض كرده ي .»
سرم را گذاشتم روي لبه چوبي بالاي تخت . گفتم : «تا حالا شده ازخستگي زياد خوابت نبره ؟»
سر تكان داد. گفت : «يه وقت هايي كه از يه جاي شلوغ برمي گردم ،همين طور مي شم . اصلا خوابم نمي بره . همه اون صداها تا مدت ها تو مخ مه .»
دستش را كشيد روي تخت . به آينه نگاه كرد و بعد به پنجره بالاي تخت . گفت : «ديشب بعد از تلفن تو، دلم مي خواست مي رفتم توپارك كنار خونه مون قدم بزنم .» گوشه روتختي را گرفت و كشيد طرف خودش . «حتي پاشدم كه لباس هامو بپوشم ، ولي دلم نيومد.»
خودم را بالاتر كشيدم . حالا گردنم روي چوب بود. گفتم : «چرا؟»
«فكر كردم ياد روز آخر مي افتم . همون دفعه كه با هم رفتيم نشستيم رو اون تاب هاي كنار استخر. يادته كه ؟»
سر تكان دادم .
«مي خواي پرده رو كنار بزنم ؟»
«نه ، اين طوري بهتره .»
روتختي را جمع كرد پايين تخت . گفت : «ساعت يازده شب بهت تلفن كردم .»
چيزي نگفتم . ديگر سردي چوب را پشت گردنم حس نمي كردم .
گفت : «چند بار پشت سر هم بهت تلفن كردم .»
«دوشاخو كشيده بودم . مي خواستم بخوابم .»
«تو كه گفتي دير خوابيده ي !»
«خوابم نبرد. واسه خاطر همين هم پاشدم كار كردم . هنوز نصف اون برگه ها رو ميز ناهارخوري يه .»
موهاي قهوه اي رنگش را پشت سرش جمع كرد. با دست نگه شان داشته بود. گفت: «ديشب يه عالم خواب هاي عجيب غريب ديدم .»
موها را با كش بست . دستش را گذاشت روي نرده چوبي پايين تخت و به آن لم داد. گفت : «شبيه خواب هاي تو بود.»
داشت به من نگاه مي كرد. منتظر بود چيزي بگويم . بپرسم چه خوابي ديده . بعد شروع كرد به تعريف كردن . گفت خواب ديده دريك جايي شبيه قطب شمال بوده . همه جا پر از برف بوده . بعديكدفعه ميان آن همه برف چشمش افتاده به يك عده كه دور هم ايستاده بودند، دور يك آتش خيلي بزرگ . نزديك شان هم خانه اي چيزي بوده. از همان خانه ها كه اسكيموها با يخ درست مي كنند. «تو هم ميون شون بودي. يكي از اون پالتوهاي گنده پشمي تنت بود. جدي مي گم .»
«جالبه .»
«جدي مي گم .» لبخند زد. «يعني ، راست شو بخواي ، فقط حس كردم تو ميون شوني .»
«تو كجا بودي ؟»
«نمي دونم . انگار همون جا بودم ، چون خيلي سردم شده بود.داشتم شماها رو از دور نگاه مي كردم .»
نگاهش به من بود.
«يه دفعه همه چي ريخت به هم . شماها شروع كردين به دويدن .نفهميدم چي شد. همه ريختن به هم . خيلي ترسيده بودم .»
يكدفعه ساكت شد. نفهميدم براي چه سرش را چرخاند طرف در.گفت : «استريو خاموش شد؟»
«لابد برق رفته . بعد چي شد؟»
«نمي دونم . انگار يه خواب ديگه ديدم . چيزي يادم نمي آد. نه ،صبر كن !»
گردنم حسابي درد گرفته بود. خودم را بالاتر كشيدم . حالا پشت سرم به ديوار بود. شبنم گفت : «داره يه چيزهايي يادم مي آد.»
خيره شده بود به جايي روي زمين . داشت فكر مي كرد. بعد رو كردبه من . «فقط يادمه تو يه جايي شبيه تونل بوديم . اونجا هم پر از برف بود. اصلا انگار همه دنيا رو برف گرفته بود. حالا كه دارم فكر مي كنم مي بينم تو هم بودي . واقعا بودي . قشنگ يادمه .» روي پيشاني اش چندتا خط عميق افتاده بود. «كلاه تو كشيده بودي رو سرت . داشتي دنبال يه چيزي مي گشتي .»
گفتم : «چي ؟»
«نمي دونم . همه ش داشتي راه مي رفتي . بعد يه دفعه غيبت زد.»
«تو چه كار مي كردي ؟»
«نمي دونم . فقط يادمه سردم بود. يه دفعه تموم چراغهاي تونل هم خاموش شد. همه جا تاريك شده بود. انگار كه تو قبر باشي .» خم شد.هر دو دستش را كشيد روي زانوانش . گفت : «چند بار صدات كردم .بعد از صداي خودم بيدار شدم .»
پاهايم را جمع كردم . دست هايم را روي شكمم توي هم حلقه كردم . بلند شد آمد نشست كنارم . دستش را گذاشت روي شانه ام .گفت : «اون پيرمرده رو تو پارك يادت مي آد؟ همون كه داشت با زنش بدمينتن بازي مي كرد؟»
«كدوم پيرمرده ؟»
«همون بار آخرو مي گم . كه بعد از تاب ها، رفتيم نشستيم كناراستخر. يادته ؟»
سر تكان دادم . گفت : «يادته چقدر بالا مي پريد؟ انگار نه انگار كه هزار سال شه .»
داشتم فكر مي كردم . با زنش ايستاده بودند كنار استخر، مقابل هم .هر دوشان كفش هاي اسپرت سفيدرنگ به پا داشتند. زن فقط راكت راگرفته بود بالاي سرش . تكان نمي خورد. مثل مجسمه ايستاده بود سرجايش . حتي وقتي توپ مي افتاد كنارش ، پيرمرد مي دويد برش مي داشت .«ديشب ، نصف شب يادشون افتاده بودم .»
گفتم : «مطمئني ديشب زياد شام نخورده بودي ؟»
«فكر كن تموم مدت پيرمرده داشت با اون شكم گنده ش بالا وپايين مي پريد. تازه وقتي نشستن ، پيرمرده دو ساعت داشت كف پاي پيرزنه رو دست مي كشيد.»
خنديد. بعد ساكت شد. دستش را گذاشت روي دست هايم .گفت : «كاش ديشب پيشم بودي .»
سردي انگشتانش را روي دست هايم حس مي كردم . «اگه پيشم بودي ، با هم پامي شديم مي رفتيم تو پارك . مي رفتيم مي نشستيم كنار همون استخر.»
چيزي نگفتم . دستانم را از دستش بيرون كشيدم و گذاشتم پشت سرم . چند بار گردنم را به چپ و راست چرخاندم . شبنم زل زده بود به آينه . بعد پاهايش را گذاشت روي تخت و زانوانش را بغل كرد. هردومان از توي آينه پيدا بوديم . يكدفعه رو كرد به من. گفت : «مي دوني
مي خوام الان چه كار كنم ؟»
«مي خواي چه كار كني ؟»
«مي خوام پاشم برات كيك درست كنم . تا يه چرت ديگه بزني ، يه كيك خوشمزه كاكائويي واسه ت درست كرده م .»
«فكر نكنم خوابم ببره .»
«مي خواي نريم سينما. اگه تو بخواي ، به همش مي زنم .»
گفتم : «نه ، مي ريم .»
بلند شد. نگاهش به پنجره بود. احساس كردم مي خواهد چيزي بگويد. منتظر بودم . نگفت . از اتاق بيرون رفت . من از جايم تكان نخوردم . گردنم را چند بار به اين طرف و آن طرف چرخاندم .دست هايم را گذاشتم پشت سرم ، به ديوار. دوباره از بيرون صداي
آهنگ بلند شد. صداي ظرفي چيزي را هم شنيدم . مي خواستم باز دراز بكشم كه شنيدم صدايم مي كند. پاشدم رفتم طرف آشپزخانه .توي درگاه ايستادم . داشت توي ظرفي شيشه اي تخم مرغ مي شكست . گفت : «من يه بسته بيكينگ پودر گذاشته بودم تو اين قفسه .»
با سر به قفسه كنار دست شويي اشاره كرد. گفتم : «اگه باشه ،همون جاس .»
«نبود. گشتم .» قاشق را گذاشت كنار ظرف . چندتا قفسه ديگر را هم باز كرد و داخل شان را نگاه سرسري انداخت . «تو نديده يش ؟»
«اصلا نمي دونم چه شكلي هست .»
گفت : «مي ري برام يه بسته بگيري ؟هان ؟ن»
سر تكان دادم . برگشتم توي اتاق . پيراهنم را عوض كردم و باز رفتم مقابل آينه . به صورتم دست كشيدم . زير چشم هايم گود افتاده بود.انگشت هايم را كشيدم زير چشم هايم و بعد چشمم به روژ سرخ افتاد.برش داشتم . خواستم باز درش را باز كنم و به نوك سرخ باريكش نگاه كنم ، اما گذاشتمش روي ميز، همان جا كه بود. دكمه شلوارم را بستم و از اتاق بيرون آمدم . وقتي داشتم بند كفش هايم را مي بستم ، ديدم آمد ايستاد كنار در. گفت : «مي خواي اگه خسته اي ، من برم ؟»
سرم را به نشان نفي تكان دادم و بعد از پله ها پايين رفتم .ماشين را جلو حياط خانه مقابل پارك كرده بودم . قفل زنجير را بازكردم و سوار شدم . از كوچه بيرون آمدم و بعد تا سر خيابان رفتم . جلوسوپر بزرگ نزديك اتوبان نگه داشتم . چيزي را كه مي خواست خريدم و برگشتم توي ماشين . روشنش كردم و راه افتادم . ياد صحنه اي افتادم كه دراكولا در آن مشغول خواندن نامه مينا است . نوشته بود دارد با نامزدش به جاي دوري مي روند و ديگر هرگز او را نمي بيند. دراكولا شروع مي كند به گريه كردن . بلندبلند هق هق مي زند و باز به شكل اول برمي گردد، به شكل هيولا. بعد بلند مي شود، دستانش را به سمت آسمان دراز مي كند و فرياد مي كشد. از فريادش ، طوفان مي شود وهمه شمع ها خاموش مي شوند. همان جاست كه تصميم مي گيرد مينا را از جنس خودش كند. همان جاست كه راه مي افتد دنبال شان تاگيرشان بيندازد. پيچيدم توي كوچه . ماشين را گذاشتم مقابل خانه و رفتم تو.
آهسته از پله ها بالا رفتم . جلو پاگرد طبقه دوم چشمم افتاد به پاكت نامه كه هنوز روي جاكفشي بود. لحظه اي مكث كردم . گوش كردم ببينم كسي توي آپارتمان هست يا نه . هيچ صدايي نمي آمد. بازبه جاكفشي نگاه كردم و بعد بقيه پله ها را بالا رفتم . جلو در آپارتمانم ايستادم. به بسته سفيدرنگ بيكينگ پودر نگاه كردم . شبنم را مجسم كردم كه ايستاده بود كنار ميز وسط آشپزخانه و داشت تخم مرغها را هم مي زد. منتظر بود بسته را ببرم تا برايم كيك درست كند، كيك كاكائويي . يكدفعه صداي آهنگي به گوشم خورد. از همان نواركاستي بود كه با خودش آورده بود. شانه ام را تكيه دادم به ديوار. داشتم به صداي آهنگ گوش مي كردم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *