روح ِغمگین ِما، خسته، پریده

هنگامی که پیر و سپیدموی و خوابالود شوی
و کنار آتش چرت بزنی، این کتاب را به پایین بیاور
و به آرامی آن را بخوان
که زمانی چشمانت آن را دارا بودند و سایه آنها عمیق بود
چند نفر دوران شکوه تو را دوست داشته‌اند 
و با عشقی راست یا دروغین زیبایی تو را دوست داشته‌اند
اما یک نفر روح زائر درون تو را دوست داشته است
و اندوه صورت در حال تغییر تو را دوست داشته است
و در حالی که کنار میله‌های شومینه به پایین خم شده‌ای
نجوا کن، کمی غمگنانه، که چگونه عشق می‌گریزد
و بر کوه‌های دور دست قدم می‌زند
و صورت خود را میان ستارگان پنهان می‌سازد

ویلیام  باتلر ییتس William Butler Yeats در خانواده ای  پروتستان در دوبلین پایتخت  ایرلند به دنیا آمد. پدرش کشیشی بود که بعدها نقاشی شد در مکتب پیش از  رافائل گرایان  Pre-Raphaelite . مادرش از خانواده ای توانمند و کارخانه دار بود . ویلیام روزگار نوجوانی را در لندن  و اسلنگو روستای زیبایی در کناره ی غربی ایرلند  سپری کرد. او هنگامیکه در هنرستان متروپولیتن  تحصیل میکرد با جرج راسل شاعری  که به عرفان علاقمند بود آشنا شد و این علاقه بر او نیز هنش نهاد و او تا پایان عمر به پرسشهایی مانند تناسخ، و پیوندرسانی با مردگان  و سامانه های ورای هستی و عرفان شرقی دلبستگی نشان میداد. در 1896 او  انجمن هرمتیک دوبلین the Dublin Lodge of the Hermetic Society را بنا نهاد  و خود نام افسونی  دایمون اس دیوس اینورسوس Daemon est Deus Inversus را بر گزید 

ییتز نخستین سروده  هایش را در  گاهنامه دانشگاه دوبلین The Dublin University Review در 1885 منتشر نمود و  پس از بازگشت خانواده اش به  بد فورک پارک  Bedford Park  با مادام  بلاواتسکی Blavatsky که به افسونگرایی آوازه داشت آشنا شد  و به بخش نهانگرایان  انجمن خدادوستان the Esoteric Section of the Theosophical Society پیوست  اما چندی بعد از آن اخراج شد.  در 1889 با دلدارش ماود گاون  هنرپیشه و انقلابی  ایرلندی آشنا شد که   ازآن  پس منبع الهام او بود.  ییتز او را به اندازه ی پرستش دوست میداشت و برای او سروده های بسیار نوشت .  اما ماود پیشنهاد ازدواج اورا رد نمود و در 1903 با سرگرد جان مکبراید ازدواج کرد و این ماجرا مایه ی الهام سروده ی  نه دیگر تروی دومی شد  که دراینجا برگردان نموده ام.  چندی نگدشت که سرگرد مکبراید به وسیله نیروهای انگلیس اعدام شد. 

ماود ییتز را به پیوستن به انقلابیون ایرلند بر انگیخت  و او به سازمان انقلابی برادران جمهوریخواه ایرلند  Irish Republican Brotherhood پیوست. در این هنگام بود که او به پژوهش در میراث ملی ایرلند پرداخت تا که هویت  سلتیک ایرلند را از نو زنده نماید. و کتاب خود  بنام قصه های پری و مردمی کشاورزان ایرلند Fairy and Folk Tales of the Irish Peasantry  را    با همکاری جرج راسل و  داگلاس هاید  در 1888 انتشار داد. در 1889 سروده های سرگردانی اویسین  و  دیگر سروده ها THE WANDERINGS OF OISIN AND OTHER POEMS را  منتشر کرد که  از افسانه های اندوهناک ایرلند الهام گرفته ست.  او سپس انجمن های ادبی دوبلین را بازسازی نمود  که پشتیبان بنیانگداری کتابخانه ی نو ایرلند بود .در 1897 تماشا خانه ادبی ایرلند را پایه گذاشت که از پسی چند  به تماشاخانه ی ملی ایرلند نامگذاری شد. او مدیریت این  تماشاخانه را به عهده گرفت و خود چندین نمایشنامه را برای اجرای در آنجا نوشت. پر آوازه ترین نمایشنامه ها ی او  یکی کاتلین نی هولیان  CATHLEEN NI HOULIHAN در 1902 بود که ماود گاون در نقش نخست آن مورد تحسین فراوان قرار گرفت  ( ایده نمایشنامه از او بود اما لیدی گریگوری آن را نوشت) ودیگر نمایشنامه مهم او  زمین و آرزوی دل  THE LAND OF HEART’S DESIRE در 1894 بود . 

گزارشی از پلیس در سال  1899 ییتز را “کم و بیش انقلابی” توصیف کرده ست. او در 1916 ” عید پاک 1916” — ‘Easter 1916’   را  در باره قیام ملی ایرلند نوشت. در 1917  در پنجاه ودوسالگی با  جرجی هاید-لی Georgie Hyde-Lee که بیست وشش ساله بود  ازدواج نمود  و دارای بک پسر ویک دختر از اوشد.  پس از پیوستن به دنیای سیاست او   سناتوری شد که از منافع پروتستانها دفاع میکرد.  و در این مقام بود که به لایحه ای رای داد که بر مبنای آن پسر ماود گاون و سرگرد مکبراید دستگیر و زندانی شد. افول سیاسی ییتز در دوران کهنسالی تا    1933 که برای زمانی کوتاه  به عضویت پیراهن آبی های فاشیست ایرلند در آمد ادامه داشت  ییتز در 1939 در هتل ایدهآل سژور  Hôtel Idéal Séjour در منتون Menton فرانسه دنیا را بدرود گفت.   

ییتز یکی از  سروده سرایان بزرگ ایرلند به شمار می آید. آنگاره های نمادین او، مانندگونه هایش metaphors و  نودش های شاعرانه اش در گسترده ی آزموده های زندگیش چه به آوند یک انسان و چه یه آوند یک شهروند سیاسی و یک انقلابی در یکی از دشوار ترین هنگام های تاریخ ایرلند   بنیان  دارد. او اندیشه ها ، نودش ها ، چشمداشتها ، برآیند ها و رویا هایش را در قالب شعر متبلور می نماید. و در همه حال زیباشناسی هنرمندانه  و انسانی را ارج می نهد. در سروده هایش فرهنگ گسترده ی او نمایانست چه در داستان هایی از افسانه های باستانی ایرلند و یونان و ادبیات انگلیس  و چه در هنش پذیری  او از  هنر بیزانتین و انگارهای ترسایی و یا گرایش هایش به عرفان شرق. 

اگرچه من خود شاعر نیستم اما در برگردان سروده های او کوشیده ام که  سامان  گام های شعری و پیراستگی قافیه های اورا پاس دارم و بازسازی کنم. 

می ترسند که با رنج تا سر چشمه برود و تشنه برگردند. سالها پیش، پس از پایان جنگ جهانی اول، هنگامی که ویلیام باتلر ییتش داشت شعر «ظهور دوباره» را می نوشت، حس و حال این دسته ی دوم را داشت. تحولاتی که سراسر اروپا را رنگ و وارنگ کرده بود و جهان را داشت از همه رنگ می کرد برای برخی ظهور فرشته ی نجاتی را با شعار دموکراسی و تساهل و تسامح برای آزادی و سعادت بشر نوید می داد، ولی ییتس احساس می کرد که شیطان دیگری دارد از خواب دوهزار ساله ای برمی خیزد. 

همه گمان می کردند که با گذشت بیست قرن از میلاد مسیح، حالا در اوج حکومت مستبدان و مستکبران باید شاهد تولد دوباره ی مسیحی باشند که دنیا را با تحولی مثبت به  سمت دوره ی دو هزار ساله ی دیگری می برد. ییتس از آن الکی خوش هایی نبود که دل دیگران را به حدس و گمانی خوش کند. او به گردش ها و چرخش های تاریخ با شک، و چپ چپ نگاه می کرد.

ییتس تاریخ را به دوره ها ی دوهزار ساله ای تقسیم کرده بود که انگار  پایان منفی یکی، سر آغاز مثبت دیگری می شد. او این دوره ها را به صورت دو قیفِ مارپیچی  که یکی در درون دیگری است تجسم می کرد و بر این باور بود که انتهای باز یکی به نوک بسته ی دیگری می رسد و با پایان گرفتن یک دوره، دوره ی دیگری شروع می شود که دارای خصوصیاتی است که از  شعارهای آغازین آن شنیده می شود. شاید بتوان تصویری را که او از سیر تاریخ در چهار هزارسال اخیر داشت این گونه ترسیم کرد: دو هزار سال پیش از میلاد مسیح، با تولد فیلسوفان پیامبروار و پیامبران فیلسوف مشرب که کارشان شناخت هستی و هدایت انسان بود، دوره ای طلایی در حیات بشر آغاز شد، ولی دنیا کم کم اسیر دست سلطه جویان شد تا جایی که در اواخر آن دوره ی دوهزار ساله عده ای به نام تمدن روم و با نام خدای یهود دمار از روزگار انسان برآوردند و دنیا نیازمند قیام مسیحی شد که تاریخ گهواره اش را تکان می داد و مرتجعان می خواستند آن را متوقف کنند تا از خانه تکانی دنیا به دست  او جلوگیری کنند. نتوانستند. با  ظهور مسیح، بشر دوره ای دو هزار ساله را با شعار پیامبری آغاز کرد که به همه می گفت: «به سوی من آیید ای کسانی که با رنج و مشقت دمسازید. من به شما آرامش خواهم داد.» اما، خیلی زود نوید دهنده ی صلح را سوار بر صلیب کردند تا خود دوباره  بر خر مراد سوار شوند و این چنین شد که این دو هزار سال نیز با رنج انسان تا اوج جنگ جهانی اول کشیده شد. در این جنگ،  خون جلو چشم های انسان را گرفته بود.  خون را فقط با خون می شست چون بر این باور بود که جنگ اول به از صلح آخر است،  ولی آخرش متوجه شد که صلح در هر زمانی بهتر از جنگ به هر بهانه ای است. ولی تجربه داشتن همیشه  به استفاده از تجربه  منجر نمی شود. و بشر همواره  خطا می کند و  تجربه را، تجربه! پس از پایان جنگ جهانی اول و آغاز تحولات به ظاهر مثبت در چند کشور اروپایی، هنگامی که شعر «ظهور دوباره»ی ییتس ظاهر شد و با نگاهی منفی انسان وآرزوهایش را به تصویر کشید، خیلی ها او را خیال بافی منفی باف می دانستند، ولی خیلی طول نکشید که بشر خود را در محاصره ی آتش جنگ جهانی دوم دید.  این بار هم با خاتمه ی جنگ، انسان فکر کرد که این صلح آخر بهتر از آن صلح بی پشتوانه ی جنگ اول و همیشگی است، ولی نبود. تصویر صلحی که با خودش شعار دموکراسی و درک متقابل را داشت، برای خیلی ها پایان دوران جنگ طلبی بود. ولی اگر ییتس پس از این صلح هم شعری می نوشت باز هم با آن نمی شد طالع بشر را مثبت دید. بشر هر شروع خوبی را به فرجام بدی می کشاند. به همین خاطر است که ییتس در شعرش نشان می دهد با این که انسان منتظر ظهور دوباره ی مسیح است، انگار هیولای دیگری که در خوابی طولانی بوده است به جای مسیح از گهواره ی زمین برمی خیزد، و می خواهد خواب بدی را که برای انسان دیده است تعبیر شود. ییتس با رندی و با چرخش کفرگونه  ای در کلامش، به جای تصویر ظهور دوباره ی مسیح، تصویر بیداری و قیام کسی را نشان می دهد که چهره ی ابوالهول را دارد و شیطانی بیش نیست. به شعر ییتس و برگردان آن که فقط برای معرفی گوشه ای از تصویری که ییتس از دنیا و تاریخ داشته انجام شده است توجه کنید؛ این ترجمه به هیچ وجه حق شعر او را ادا نمی کند:

William Butler Yeats (1865-1939)

               THE SECOND COMING

    Turning and turning in the widening gyre 
    The falcon cannot hear the falconer; 
    Things fall apart; the centre cannot hold; 
    Mere anarchy is loosed upon the world, 
    The blood-dimmed tide is loosed, and everywhere 
    The ceremony of innocence is drowned; 
    The best lack all conviction, while the worst 
    Are full of passionate intensity. 

    Surely some revelation is at hand; 
    Surely the Second Coming is at hand. 
    The Second Coming! Hardly are those words out 
    When a vast image out of Spiritus Mundi 
    Troubles my sight: a waste of desert sand; 
    A shape with lion body and the head of a man, 
    A gaze blank and pitiless as the sun, 
    Is moving its slow thighs, while all about it 
    Wind shadows of the indignant desert birds. 
    The darkness drops again but now I know 
    That twenty centuries of stony sleep 
    Were vexed to nightmare by a rocking cradle, 
    And what rough beast, its hour come round at last, 
    Slouches towards Bethlehem to be born? 

ظهور دوباره

این شاهینی که  در پرواز خود، دایره ی گردش اش را هر لحظه گسترده تر و گسترده تر می کند، دیگر صدای صاحب اش را نمی شنود.

همه چیز از هم گسسته است. مرکزیتی وجود ندارد. دنیا به بر هرج و مرجی مطلق رها شده است. 

 مدِّ خونِ تیره ای خشکی را پوشانده و همه جا رسم پاکی غرق شده است. 

خوب ترین ها از ایمان کامل بی بهره اند، در حالی که بدترین ها از شدت اشتیاق  سرشارند. 

حتماٌ نزول وحی یی در راه است. 

حتماٌ ظهور دوباره ای در راه است.

ظهور دوباره! 

گفتن اش هم برایم مشکل است

وقتی که تصویر عظیم تمامیت بشر چشمانم را می آزارد:

تصویر بیابان برهوتی از شن؛ 

تصویر موجودی که بدن شیر دارد و سر انسان؛ 

و نگاهی دارد، مانند خورشید بی تفاوت و بی التفات. 

پاهای سست اش را به حرکت در می آورد، در حالی که دور و برش، سایه های پرندگان بیابانی آزرده و خشمگین در چرخش است. 

سیاهی دوباره سایه افکنده است،

و اکنون، من که می دانم بیست قرن خوابِ سنگواره ای بشر با کابوس  جنبش گهواره ای آشفته شده بود، نمی دانم این چه درنده ی خشنی است که گویا حالا وقت اش رسیده که بالاخره بلند شود و آرام به سوی بیت لحم برود و به دنیا بیاید؟

Walter de la Mare, Bertha Georgie Yeats (née Hyde-Lees), William Butler Yeats, unknown woman, summer 1930; photo by Lady Ottoline Morrell

ترانه‌ی اگنس سرگردان
شعری از ویلیام باتلر ییتس
فارسیِ رُزا جمالی

بیرون به بیشه‌‌ی فندق ها رفتم
که آتشی در سر داشتم
تکه چوبی از فندق را کندم و پوست کندم
نخی به آن بستم و توتی به قلاب آن
و وقتی که موریانه های سپید بال می زدند
و ستاره‌ها موریانه‌گون سوسو می زدند
قلاب توت را در رودخانه افکندم
و ماهی سفید نقره ای را گرفتم.

آنوقت که ماهی را کف اتاق گذاشتم
رفتم که آتشی به پا کنم
اما چیزی بر کفِ اتاق خش‌خش می کرد
و کسی مرا به نام صدا می کرد
به دختری بدل شد که می درخشید
و سیب ها در موهاش شکوفه می‌داد
که مرا به نام صدا زد 
و در آسمان روشن ناپدید شد.

گرچه پیرم با این همه سرگردانی 
بر زمین هایی پست می روم و بر تپه ها
در خواهم یافت که او کجا رفته
لب هاش را می بوسم
و دست اش را می گیرم
و در سراسر علفزار قدم خواهیم زد
و تا عمر باقی ست 
سیب های نقره ای را از ماه می‌چینم 
و سیب های طلا را در خورشید.

ما درهم‌شکستگانی بودیم، اگر فقط فرد موردنظر کشور را ترک می‌کرد، بقیه می‌توانستند بمانند.

ما درهم‌شکستگانی بودیم، مریض شایعه‌سازی دربارهٔ مرگ قریب‌الوقوع دیکتاتور، و ملول از کشته شدن کسانی که قصد فرار داشتند. ما بیش‌ازپیش دل‌مشغول فرار بودیم، بدون آنکه به آن بیندیشیم. ناکامی برای ما مثل نفس کشیدن طبیعی می‌نمود. سهم ما از آن، هم‌تراز سهمی بود که از اعتماد به یکدیگر نصیبمان می‌شد و بعد هرکدام از ما به‌آرامی چیز خاصی برای خودمان به آن می‌افزودیم، اندکی قصور شخصی، به‌عنوان فعالیت جنبی.

هرتا مولر (به آلمانی: Herta Müller) (زاده ۱۷ اوت ۱۹۵۳) نویسنده، شاعر و مقاله‌نویس رومانیایی‌تبار آلمانی است که سال ۲۰۰۹ برنده جایزه نوبل ادبیات شد.


مولر سال ۱۹۵۳ در یک روستای آلمانی‌زبان در غرب رومانی به دنیا آمد و خانواده‌اش جزو اقلیت آلمانی کشور رومانی بود. مادرش پس از جنگ جهانی دوم توسط نیروهای نظامی شوروی به اردوگاه کار اجباری اعزام شد.

پدربزرگش زمانی کشاورز و تاجر ثروتمندی بود که دارایی‌اش به دست حکومت کمونیستی رومانی ضبط شد.

پدرش نیز زمان جنگ جهانی دوم از اعضای گروه اس اس وافن بود و در دوره حکومت کمونیست‌ها از طریق رانندگی کامیون امرار معاش می‌کرد.

مولر به دلیل عدم همکاری با پلیس مخفی حکومت نیکلای چائوشسکو در دهه ۱۹۷۰ شغل معلمی خود را از دست داد. سال ۱۹۷۶ او در یک کارخانه صنعتی کار مترجمی می‌کرد.

اما به دلیل خودداری از همکاری با پلیس مخفی رژیم کمونیستی رومانی اخراج شد. اولین مجموعه داستان کوتاه او سال ۱۹۸۲ به زبان آلمانی منتشر شد که در رومانی سانسور شد.

اولین آثار مولر به صورت قاچاق به بیرون از رومانی برده می‌شد تا زمینه انتشار آن‌ها فراهم شود.

۲۰۰۷
او سال ۱۹۸۷ به آلمان مهاجرت کرد. پیش از مهاجرت در دو رشته زبان آلمانی و ادبیات رومانیایی تحصیل کرده بود. مولر در آلمان به تدریس در دانشگاه پرداخت و از سال ۱۹۹۷ عضو آکادمی زبان آلمان شد.

هراس از دیکتاتوری
مولر به دلیل عدم همکاری با سرویس امنیتی رومانی در زمان حکومت چائوشسکو بارها به مرگ تهدید شده بود.

او بعد از دریافت جایزه نوبل ادبیات در شهر لایپزیگ در سخنانی گفت هنگام نوشتن اولین کتاب‌های خود مجبور بوده‌است با ویراستار آلمانی‌اش در جنگل‌های دورافتاده دیدار کند تا کسی نتواند گفتگوی آن‌ها را بشنود.

مولر همچنین گفته بود «یکی از شیوه‌های سرکوب و ارعاب پلیس امنیتی رومانی این بود که مرا مجبور کنند تا مدرکی را امضا کنم که نشان می‌داد خبرچین و همکار دستگاه امنیتی کشور هستم.»

جایزه نوبل ادبیات
سال ۲۰۰۹ کمیته نوبل ادبیات اعلام کرد «نوبل ادبیات به هرتا مولر تعلق می‌گیرد، کسی که با تمرکز بر شعر و نثر ساده دورنمای زندگی کسانی را که زندگی‌شان مصادره شده به تصویر کشیده‌است.»

اما اعطای نوبل ادبیات به این نویسنده آلمانی، تقریباً هم‌زمان با بیستمین سالگرد فروریختن دیوار برلین صورت گرفت و بسیاری از رسانه‌های آلمان نسبت به آن واکنش مثبت نشان دادند.

روزنامه وست‌دویچه الگماینه نوشت «باید به ارزش سیاسی این جایزه هم پی برد، چون هرتا مولر یک نویسنده سیاسی است. او با نوشتن تجربیاتش از زندگی در نظام دیکتاتوری، حسرت برای آزادی را به موضوعات زندگی تبدیل کرده و با این کار راه هاینریش بل و گونتر گراس را ادامه می‌دهد.»

۲۰۱۶
سخنگوی هیئت داوران جایزه نوبل در سخنانی از مولر به خاطر مقاومت شجاعانه او در برابر دیکتاتوری کمونیستی رومانی قدردانی کرد. او گفت «مولر از مسائلی حیاتی سخن می‌گوید که ارزش مبارزه دارند.»

جوایز ادبی
مولر از سال ۱۹۸۱ ده‌ها جایزه ادبی برای نوشتن رمان‌ها و آثار خود به دست آورد که مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از:

جایزه فرانتس کافکا، ۱۹۹۹
جایزه بنیاد کنراد آدناوئر، ۲۰۰۴
آثار
از هرتا مولر تاکنون ۱۸ کتاب در زمینه‌های رمان، داستان، شعر و مقاله منتشر شده‌است. همه آثار او به زبان آلمانی هستند.

زمین‌های پست (ته دره)، ۱۹۸۲ (ترجمه مهرداد وثوقی، انتشارات مروارید، ۱۳۹۲)
گذرنامه، ۱۹۸۶ (ترجمه مهرداد وثوقی، انتشارات مروارید، ۱۳۹۰)
سرزمین گوجه‌های سبز، ۱۹۹۴ (ترجمه غلامحسین میرزا صالح، انتشارات مازیار)
قرار ملاقات، ۱۹۹۷ (ترجمه مهرداد وثوقی، انتشارات مروارید، ۱۳۹۱)(ترجمه آهنگ حقانی، انتشارات هیرمند، ۱۳۹۳)
زمین پست، ۲۰۱۲ (ترجمه رباب محب، انتشارات بوتیمار، ۱۳۹۲)
گرسنگی و ابریشم ۲۰۰۹(ترجمه رباب محب، انتشارات بوتیمار، ۱۳۹۲)
آونگ نفس، ۲۰۰۹

سرزمین گوجه‌های سبز یا قلب حیوانی (به آلمانی: Herztier) رمانی از هرتا مولر رمان‌نویس آلمانی رومانیایی برنده نوبل ۲۰۰۹ است. این رمان نخستین بار در ۱۹۹۳ چاپ و منتشر شد. در پی اعلام اهدای جایزه نوبل ادبیات به هرتا مولر در سال ۲۰۰۹ این رمان در فهرست پرفروشهای سایت آمازون قرار گرفت.

رمان دربارهٔ زندگی چهار جوان از اقلیت آلمانی کشور رومانی در زمان دیکتاتوری چائوشسکو است.

نقل قول

  • سرشب چراغ انتهای هر خیابان خاموش و روشن می‌شد. آن چراغ به تکرار به حول‌وحوش خود هشدار می‌داد که شب فرارسیدهاست. خانه‌ها از رهگذران حاشیه خود کوچک‌تر می‌شدند. پل‌ها از ترامواهایی که از روی آنها می‌گذشت کوچک‌تر می‌شدند و درختان از صورت کسانی که یک‌به‌یک از زیر آنها می‌گذشتند.
  • صدای زنگ ساعت برج کلیساها، روزهای آفتابی و بارانی را مانند اوقات صبح و بعدازظهر، از هم جدا کرد. آسمان پرتوش را تغییر داد، آسفالت رنگش را، باد مسیرش را و درختان زمزمه‌هایشان را.
  • خنده‌هایمان تلخ بود. ما از آن برای نقب زدن به دردهایمان سود می‌جستیم. خوب می‌دانستیم چگونه یکدیگر را بیازاریم و از درد و رنج هم لذت ببریم؛ از حساس خرد شدن یکدیگر در لوای عشقی خشن، و این‌که چقدر بی‌طاقت هستیم هر ناسزا ماننده دانه‌های تسبیح به ناسزای دیگر می‌انجامید تا آنکه قربانی دم فرومی‌بست.
  • ما هرروز همدیگر را می‌دیدیم، دور یک میز می‌نشستیم، اما ترس دست ازسرمان برنمی‌داشت، گویی ما خودمان ترس را دستی‌دستی به محل ملاقات می‌آوردیم. برای پنهان کردن آن از یکدیگر، دائم می‌خندیدم اما ترس همیشه برای نشان دادن خود راه خروجی می‌یافت.
  • او گفت: اگر فقط فرد موردنظر کشور را ترک می‌کرد، بقیه می‌توانستند بمانند. او خودش این قضیه را باور نداشت، هیچ‌کس معتقد نبود که فرد موردنظر باید برود. ما هرروز دربارهٔ بیماری قدیم و جدید دیکتاتور شایعاتی می‌شنیدیم و البته هیچ‌کس باور نمی‌کرد.
  • تنها کسانی که قصد فرار نداشتند دیکتاتور و پاسدارانش بودند. در چشمان و دستان و لبانشان می‌دیدی که امروز و فردا و پسین‌فردا با گلوله و سگ، گورستان‌ها بر پا می‌کنند.
  • قفل چمدان، دروغی بیش نبود. در مملکت همان‌قدر کلید مشابه وجود داشت که کارگران همسان. هر کلیدی یک دروغ بود.
  • عاشق زندگی بودند چون می‌دانستند می‌توانند هرلحظه از گذر عمر را با یک بدشانسی از دست بدهند.
  • او درک نمی‌کرد که زنده است و باید آن‌قدر آواز بخواند تا بمیرد. هیچ مرضی برای مردن به یاری‌اش نمی‌شتابد.
  • همیشه به بند کشیدن بود، نه از بند رهانیدن، چراکه سالیان آزگار طول کشید تا «از بند رهانیدن» به کلام درآمد.
  • بانوی کوتاه‌قدی می‌شناختم که کر و لال بود، او با خوردن پسمانده‌های دکان میوه‌فروشی شکم خود را سیر می‌کرد. مردانی که در شیفت شب کارخانه کار می‌کردند هرسال بچه‌ای در شکمش می‌کاشتند. میدان تاریک بود. بانوی کوتاه‌قد نمی‌توانست به‌موقع فرار کند، چون نمی‌توانست صدای نزدیک شدن آنها را بشنود. او نمی‌توانست فریاد بزند، چون صدا در گلویش می‌مرد.
  • من به آن دست زدم، دستانم آن را پنجره‌ای معمولی یافتند، باز کردن و بستن آن مشکل‌تر از باز و بسته کردن چشمانم نبود. پنجره واقعی باید توی همین گور باشد.
  • آن‌کسی که عشق می‌ورزد و جدایی می‌جوید، بر آن است که به هیبت ما درآید.
  • مبدل به آدم‌های خودخواهی شدیم که برای تفهیم این حقیقت که به‌جای مردن هنوز زنده هستیم، به سلاح سکوت متوسل می‌شدیم.
  • ما درهم‌شکستگانی بودیم، مریض شایعه‌سازی دربارهٔ مرگ قریب‌الوقوع دیکتاتور، و ملول از کشته شدن کسانی که قصد فرار داشتند. ما بیش‌ازپیش دل‌مشغول فرار بودیم، بدون آنکه به آن بیندیشیم. ناکامی برای ما مثل نفس کشیدن طبیعی می‌نمود. سهم ما از آن، هم‌تراز سهمی بود که از اعتماد به یکدیگر نصیبمان می‌شد و بعد هرکدام از ما به‌آرامی چیز خاصی برای خودمان به آن می‌افزودیم، اندکی قصور شخصی، به‌عنوان فعالیت جنبی.
  • راه خیابان به سوری شهر را در پیش گرفت. وقتی کسی جایی برای رفتن نداشته باشد، سرتاسر شهر دورش حلقه می‌زند.
  • چرخ‌خیاطی، کلاه را آرام به زیر سوزن گرفت و ماسوره، نخ را به‌طرف خود کشید. آنچه خیاط می‌گفت، همان‌قدر واقعی به نظر می‌رسید که دل‌شوره نخ، در پیچ‌وتاب آهنی چرخ‌خیاطی.
  • در زیر آشیانه کلاغ‌ها پیشنهاد کرد که من و او باهم از راه دانوب فرار کنیم. او روی مه حساب می‌کرد، دیگران روی باد، شب یا روز روشن. کاری هم نمی‌شد کرد. افراد از موضوع واحدی برداشت‌های گوناگون دارند. من گفتم «مثل رنگ دلخواه» اما در دلم گفتم: «مثل انتخاب شیوه مردن»
  • چیزهایی وجود دارد که آدم نمی‌تواند آنها را ببیند، چیزهایی که مثل دود به درون ذهن می‌خزد.
  • همگی مثل بقیه مردم در صف انتظار فروشگاه ایستادند. هر وقت مرگ به سراغ یکی از آنها می‌آمد، یک‌قدم به سر صف نزدیک‌تر می‌شدند.
  • احمق یا هوشمند بودن، دلیلی برای دانستن یا ندانستن چیزی نیست. بعضی‌ها خیلی می‌دانند ولی نمی‌شود آنها را باهوش دانست. بعضی‌ها هم زیاد نمی‌دانند ولی نمی‌شود آنها را احمق تصور کرد.
  • در آن زمان باور داشتم که در یک جهان بدون پاسدار مردم مثل کشور ما راه نمی‌روند، جهانی که در آن مردم مجازند هر طور می‌خواهند فکر کنند.
  • آنها هر شخص تازه‌وارد را شریک خلافکاری‌های خود می‌کنند. برای هم‌آواز شدن با دیگران، سکوت پیشه کردن و اعتیاد به خوردن خون‌گرم، به یکی دو روز بیشتر نیاز نیست.

هارولد پینتر | درد خفیف

هارولد پینتر (به انگلیسی: Harold Pinter) (زادهٔ ۱۰ اکتبر ۱۹۳۰ در لندن – درگذشتهٔ ۲۵ دسامبر ۲۰۰۸نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس، بازیگر، کارگردان و فعال سیاسی انگلیسی بود. نخستین آثار او را در دستهٔ تئاتر پوچیقلمداد کرده‌اند. او نویسندهٔ آثاری برای رادیو، تلویزیون، تئاتر و سینما است. پینتر در سال ۲۰۰۵ میلادی برندهٔ جایزه نوبل ادبیات شد.

زندگی

تولد و کودکی

هارولد پینتر تنها فرزند پدر و مادری یهودی در اکتبر ۱۹۳۰ در محلهٔ هاکنی شمال لندن متولد شد. پدرش خیاط بود. او در فضایی سرشار از اظهارات یهودی‌ستیزی بزرگ شد که اهمیت به سزایی در نمایش‌نامه‌نویس شدنش داشت. در شروع جنگ جهانی دوم، در ۹ سالگی مجبور به ترک لندن شد و در دوازده‌سالگی به لندن بازگشت. پینتر می‌گوید تجربهٔ بمباران‌های جنگ هیچ‌وقت او را رها نکرده‌است. در لندن به مدرسهٔ گرامر هاکنی رفت و در آن‌جا با گروهی از معلمان و دانش‌آموزان خوش‌فکر، پرانرژی و به‌لحاظ عقلی ماجراجو، آشنا شد. همین باعث شد تأتر و ضدفاشیسم مهم‌ترین تأثیر را روی او بگذارد. فضای سال‌های بلافاصله بعد از جنگ لندن سرشار از خشونت‌های ضدیهود بود که صدای تأتری پرشور و حرارت، و ارعابی که به تدریج رخنه می‌کند و در واقع نمایش‌نامه‌های اولیه‌اش را شکل می‌بخشد، چیزی از این فضا در خود دارد. در این مدرسه نقش مکبث و رومئو و چند نقش دیگر را به کارگردانی ژوزف بررلی (Joseph Brearly) بازی کرد که در انتخاب حرفه هنرپیشگی ترغیبش کرد. در سال ۱۹۴۸ بعد از مدرسه به آکادمی سلطنتی هنرهای نمایشی (Royal Academy of Dramatic Art) رفت که به دلیل نارضایتی پس از دو ترم تحصیل، آن‌جا را ترک کرد. در سال ۱۹۴۹ دو بار به‌دلیل سرپیچی از خدمت نظام‌وظیفه جریمه شد که اشارات زود هنگامی بر عزم مقاومت و مخالفت‌گرایی‌اش دارد که در جهت‌گیری کلی و شکل‌گیری بسیاری از نمایش‌نامه‌هایش اثر گذاشته‌است.

کار هنری

در سال ۱۹۵۰ اولین اشعارش را منتشر کرد و به خاطر اجراهای شکسپیر مشهور شد. از سال ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۷ با تورهای تأتر سنتی سفر و نقش‌های تاریخی و عمدتاً شکسپیر را بازی کرد. در این سال‌ها با نام دیوید بارون (David Baron) بازی می‌کرد. هارولد پینتر در سال ۱۹۵۷ با نوشتن نمایش‌نامهٔ اتاق (The Room) که (دپارتمان هنرهای نمایشی دانشگاه بریستول چاپ شد، خود را به عنوان نویسنده تثبیت کرد. اولین نمایش‌نامه‌اش، جشن تولد ۱۹۵۷(Birthday Party)، در ۱۹۵۸ در تأتر لیریک لندن به روی صحنه رفت و به دلیل ابعاد افسانه‌ای‌اش با شکست فاحشی مواجه شد و فقط یک هفته روی صحنه بود. اما بعدها بیش‌تر از دیگر نمایش‌نامه‌هایش به روی صحنه رفت. از ابتدای دهه شصت پینتر به عنوان نمایش‌نامه‌نویس مشهور شد گرچه هنرپیشگی و کارگردانی تأتر را هم هم‌زمان ادامه می‌داد. هارولد پینتر نمایندهٔ تأتر بریتانیا در نیمه دوم قرن بیستم است و احتمالاً بیش از هر نمایش‌نامه‌نویس زندهٔ دیگری موضوع گزارش‌های آکادمیک می‌باشد. او را به عنوان مبتکر سبک نمایش جدیدی به نام کمدی آزارنده (The Comedy of Menace) می‌شناسند و نامش، پینترسک(Pintersque)، برای توصیف فضایی خاص به صورت صفت وارد زبان انگلیسی شده‌است. تأتر پینترسک در ابتدا روایتی از تأتر پوچی تلقی می‌شد اما صحیح‌تر آن است که به عنوان چیزی منحصربه‌فرد تلقی شود. همانThe Comedy of Menace که نوعی نمایش روان‌شناسی است که در آن فاصله‌های مشخصی را بگومگوی شخصیت‌ها پر می‌کنند که ممکن است تجسم ترس‌های یک‌دیگر، احساس ناامنی یا تمایلات جنسی پنهان باشند یا نباشند. این کمدی ژانری است که در آن نویسنده، تسلط و اطاعت پنهان را در پیش‌پاافتاده‌ترین گفتگوها نشان می‌دهد. مجموعه آثار پینتر ناهمگن است. تقریباً نمایش‌هایی که در اوائل کارش نوشته پینترسک است مثل (The Caretaker(1960), Birthday Party, The Homecoming (۱۹۶۵)) که بیش از همه به روی صحنه رفته و در برنامه درسی دپارتمان‌های زبان گنجانده شده‌اند. پینتر تأتر را به عوامل بنیادی‌اش بازگرداند: فضای بسته و گفتگوی غیرقابل پیش‌بینی که در آن آدم‌ها اسیر دست یک‌دیگرند و از هم پاشیده شدن را بهانه می‌کنند. با حداقل طرح (plot)، نمایش‌نامه از کش‌مکشی نیرومند و قایم‌موشک‌بازی بیانِ متقابل شکل می‌گیرد. هارولد پینتر می‌گوید به دنبال دورة اولیه رئالیسم روان‌شناسی، مرحله دوم را که تغزلی‌تر بود با نمایش‌نامه‌هایی از قبیل چشم‌انداز ۱۹۶۷(Landscape) و سکوت ۱۹۶۸ ادامه داده‌است و بالاخره به مرحله سیاسی رسیده‌است. با کارهایی چون یکی برای جاده ۱۹۸۴ (One for The Road)، زبان کوهستان ۱۹۸۸ (Mountain Language)، نظم نوین جهانی ۱۹۹۱(The New World Order). ولی این تقسیم‌بندی به صورت دوره‌ای به نظر ساده کردن موضوع می‌رسد زیرا بعضی نوشته‌های پرقدرتش را نادیده گرفته‌است. مثلاً ناکجاآباد ۱۹۷۴ (No Man’s Land). از سال ۱۹۷۴ در کنار نویسندگی فعالیت‌هایی در زمینه حقوق بشر داشته‌است و اغلب مواضع جنجالی اتخاذ می‌کند.

جایزه نوبل ادبیات

پینتر در سال ۲۰۰۲ به سرطان مبتلا شد؛ با این حال از تلاش نایستاد و در سال ۲۰۰۵ کاندیدای جایزه‌ی نوبل ادبیات شد. رقیبان او نویسندهٔ ترک «اورهان پاموک» و شاعر سوری «آدونیس» بودند که به نظر از او جلوتر می‌آمدند زیرا در ۱۰سال اخیر ۹ جایزه ادبیات نوبل به اروپا تعلق گرفته بود و از طرفی اگر جایزه به ادیبی انگلیسی اهدا می‌شد دومین جایزه نوبل ادبیات برای انگلستان ظرف ۵ سال بود؛ بنابراین از آکادمی سوئد انتظار می‌رفت که به قارهٔ دیگری به خصوص آسیا توجه کند. پینتر با بردن جایزهٔ ادبیات نوبل باعث درگیری بحث‌های گوناگونی شد که تصمیم آکادمی را از جهاتی انتخابی گریزناپذیر از عوامل سیاسی می‌دانستند زیرا این‌طور گمان می‌رود که جایزهٔ نوبل اغلب به کسانی مثل «آلکساندر سولژنیتسین» از شوروی و «گونترگراس» نویسندهٔ صریح‌الهجه آلمانی تعلق می‌گیرد که در زمانی مشخص موضع سیاسی دل‌سوزانه‌ای گرفته باشند. با این حال گرچه ممکن است عقاید سیاسی پینتر عاملی به‌شمار آمده باشد، اما این جایزه از نظر هنری بسیار موجه‌است و دستاوردهای نمایشی و ادبی پینتر، یک سروگردن بالاتر از سایر نویسندگان انگلیسی است. در هر حال، انتقاد صریح پینتر از سیاست خارجی آمریکا و مخالفتش با جنگ عراق، بدون شک او را از جنجالی‌ترین برندگان جایزه افتخارآمیز نوبل ادبیات کرده‌است. پینتر فردای روزی که مطلع شد برندهٔ جایزه نوبل شده در مصاحبه‌ای تلفنی با روزنامه‌نگاری سوئدی گفت که نمی‌تواند حرف بزند و این خبر او را از پای درآورده‌است و برای دریافت جایزه و سخنرانی به استکهلم خواهد رفت. اما حالش رو به وخامت گذاشت و سخنرانی خود را با عنوان «هنر، حقیقت، سیاست» ضبط کرد و به آکادمی فرستاد که هم‌زمان در دنیا پخش شد. پینتر سخنرانی‌اش را این‌طور شروع می‌کند:

در سال ۱۹۵۸ نوشتم: «تشخیص بین این‌که چه‌چیز واقعی و چه‌چیز غیرواقعی است سخت نیست، همین‌طور بین چیزی که درست است و چیزی که غلط است. لازم نیست چیزی درست باشد یا غلط، می‌تواند هم درست باشد هم غلط. اعتقاد دارم که این تأکیدها هنوز هم در کشف واقعیت از طریق هنر، کاربرد دارد؛ بنابراین به عنوان یک نویسنده از این تأکیدها حمایت می‌کنم ولی به عنوان یک شهروند باید بپرسم: «درست چیست؟ غلط چیست؟

دولتمردان آمریکا باید چند نفر را بکشند تا به‌عنوان جنایتکار جنگی و قاتل شناخته شوند؟ صد هزار؟ ما برای ملت عراق شکنجه آوردیم، بمب آوردیم، کشتار بی هدف و بی‌دلیل آوردیم، بدبختی و مرگ را آوردیم، و با این همه ادعا می‌کنیم برای ملت‌های خاورمیانه آزادی و دموکراسی را آوردیم.

ازدواج

پینتر دو بار ازدواج کرده‌است:

BEHIND THE SCENES AT THE REHEARSALS FOR BETRAYAL STARRING TOM HIDDLESTON

ترجمه آثار به فارسی

نمایشنامه‌های زیر تاکنون به فارسی ترجمه شده‌است:

جایزه‌ها

نوشتار اصلی: فهرست افتخارات و جایزه‌های هارولد پینتر

  • Commander of the British Empire (CBE)
  • جایزه شکسپیر (هامبورگ)
  • جایزه اروپایی برای ادبیات (وین)
  • جایزه پیراندلو (پالرمو)
  • جایزه دیوید کوهن در سال ۱۹۹۵ [۱]
  • جایزه لورنس الویر
  • جایزه ویلفرد اوئن برای شعر جنگ (War) که علیه آمریکا است.
  • جایزه یک عمر دستاورد هنری به افتخار مولیر
  • جایزه نوبل ادبیات