هیچ چیز افتضاح تر، توهین کننده تر، و افسرده کننده تر از ابتذال وجود ندارد

آنتون پاولوویچ چِخوف (به روسی: Анто́н Па́влович Че́хов)‏ (زادهٔ ۲۹ ژانویهٔ ۱۸۶۰ در تاگانروگ – درگذشتهٔ ۱۵ ژوئیهٔ ۱۹۰۴) پزشک، داستان‌نویس، طنزنویس و نمایش‌نامه‌نویس برجستهٔ روس است. هر چند چخوف زندگی کوتاهی داشت و همین زندگی کوتاه همراه با بیماری بود اما بیش از ۷۰۰ اثر ادبی آفرید. او را مهم‌ترین داستان کوتاه‌نویس برمی‌شمارند و در زمینهٔ نمایش‌نامه‌نویسی نیز آثار برجسته‌ای از خود به‌جا گذاشته‌است. چخوف در ۴۴ سالگی بر اثر خون‌ریزی مغزی درگذشت.

خانه‌ای در شهر تاگانروگ که چخوف در آن متولد شد
چخوف در ۲۹ ژانویهٔ ۱۸۶۰ در شهر تاگانروگ، در جنوب روسیه، شمال قفقاز، در ساحل دریای آزوف به دنیا آمد. پدربزرگ پدری‌اش در مِلک کُنت چرتکف، مالک استان وارنشسکایا، سرف بود.[۴] او توانست آزادی خود و خانواده خود را بخرد. پدرش مغازهٔ خواربارفروشی داشت. او مرد مذهبی خشنی بود و فرزندانش را تنبیه بدنی می‌کرد. روزهای یک‌شنبه پسرانش (او ۵ پسر داشت که آنتون دومین آن‌ها بود) را مجبور می‌کرد به کلیسا بروند و در گروه همسرایانی که خودش تشکیل داده بود آواز بخوانند. اگر اندکی ابراز نارضایتی می‌کردند آن‌ها را با چوب تنبه می‌کرد. همچنین آن‌ها را در نانی آغاز کرد اما دو سال بعد در کلاس اول مدرسهٔ عادی به تحصیل خود ادامه داد. پدر چخوف شیفتهٔ موسیقی بود و همین شیفتگی او را از دادوستد بازداشت و به ورشکستگی کشاند

کلیسایی در شهر تاگانروگ که چخوف در آن در تاریخ ده فوریه ۱۸۶۰ غسل تعمید داده شد.
او در سال ۱۸۷۶ از ترس طلب‌کارانش به همراه خانواده به مسکو رفت و آنتون تنها در تاگانروگ باقی ماند تا تحصیلات دبیرستانی‌اش را به پایان ببرد. او در سال‌های پایانی تحصیلات متوسطه‌اش در تاگانروگ به تئاتر می‌رفت و نخستین نمایشنامه خود را به نام بی‌پدری و بعد کمدی آواز مرغ بی‌دلیل نبود را نوشت. او در همین سال‌ها مجلهٔ غیررسمی و دست‌نویس الکن را منتشر می‌کرد که توسط برادران‌اش به مسکو هم برده می‌شد. برادر بزرگ‌اش، آلکساندر پاولویچ چخوف در سال ۱۸۷۶ به دانشگاه مسکو رفت و در رشتهٔ علوم طبیعی دانشکدهٔ ریاضی-فیزیک مشغول تحصیل بود و در روزنامه‌های فکاهی مسکو و پتربورگ داستان می‌نوشت. آنتون نیز در ۱۸۷۹ تحصیلات ابتدایی را تمام کرد و به مسکو رفت و در رشتهٔ پزشکی در دانشگاه مسکو مشغول تحصیل شد.

آغاز نویسندگی

چخوف جوان (سمت چپ) به‌همراه برادر نیکلی در سال ۱۸۸۲
چخوف در نیمهٔ سال ۱۸۸۰ تحصیلات دانشگاهی خود را در رشتهٔ پزشکی در دانشگاه مسکو آغاز کرد. در همین سال نخستین مطلب او چاپ شد. برای همین این سال را مبدأ تاریخی آغاز نویسندگی چخوف برمی‌شمارند. چخوف در نامه‌ای به فیودور باتیوشکوف می‌نویسد: «نخستین تکهٔ ناچیزم در ۱۰ تا ۱۵ سطر در نشریهٔ «دراگون فلای» در ماه مارس یا آوریل ۱۸۸۰ درج شد. اگر آدم بخواهد مدارا کند و این نوشتهٔ ناچیز را آغازی به‌حساب بیاورد، بنابراین سالگرد (بیست و پنج سال نویسندگی) من زودتر از ۱۹۰۵ فرا نخواهد رسید.» آنچه چخوف به آن اشاره می‌کند در واقع داستان کوتاهی است به نام «نامهٔ ستپان ولادیمیریچ اِن، مالک اهل دُن، به همسایهٔ دانشمندش، دکتر فریدریخ» که در مجلهٔ سنجاقک شمارهٔ ۱۰ منتشر شد. او در سال‌های ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۴ علاوه برآموختن پزشکی در دانشگاه مسکو با نام‌های مستعاری مانند: آنتوشا چخونته، آدم کبدگندیده، برادر برادرم، روور، اولیس… به نوشتن بی‌وقفهٔ داستان و طنز در مجله‌های فکاهی مشغول بود و از درآمد حاصل از آن زندگی مادر، خواهر و برادران‌اش را تأمین می‌کرد. او در ۱۸۸۴ به عنوان پزشک فارغ‌التحصیل شد و در شهر واسکرسنسک، نزدیک مسکو، به طبابت پرداخت. اولین مجموعه داستان‌اش با نام قصه‌های ملپامن در همین سال منتشر شد و اولین نقدها دربارهٔ او نوشته شد. در دسامبر همین سال هنگامی که چخوف ۲۴ساله بود اولین خلط‌های خونی که نشان از بیماری مهلک سل داشت مشاهده شد.

فعالیت حرفه‌ای
چخوف بعد از پایان تحصیلاتش در رشتهٔ پزشکی به‌طور حرفه‌ای به داستان‌نویسی و نمایش‌نامه‌نویسی روی آورد. در ۱۸۸۵ همکاری خود را با روزنامهٔ پتربورگ آغاز کرد. در سپتامبر قرار بود نمایش‌نامهٔ او به نام در جادهٔ بزرگ به روی صحنه برود که کمیتهٔ سانسور از اجرای آن جلوگیری کرد.[۱۱] مجموعهٔ داستان‌های گل‌باقالی او در ژانویهٔ سال بعد منتشر شد. در فوریه همین سال (۱۸۸۶) با آ. سووُربن سردبیر روزنامه عصر جدید آشنا شد و داستان‌های مراسم تدفین، دشمن،… در این روزنامه با نام اصلی چخوف منتشر شد. بیماری سل‌اش شدت گرفت و او در آوریل ۱۸۸۷ به تاگانروگ و کوه‌های مقدس رفت و در تابستان در باپکینا اقامت گزید در اوت همین سال مجموعهٔ در گرگ‌ومیش منتشر شد و در اکتبر نمایش‌نامهٔ بلندش با نام ایوانف در تئاتر کورش مسکو به روی صحنه رفت که استقبال خوبی از آن نشد.

مرگ

آنتون چخوف و همسرش اولگا کنیپر در ماه عسل به سال ۱۹۰۱
چخوف در ۱۶ ژوئن ۱۹۰۴ به‌همراه همسرش اولگا کنیپر برای معالجه به آلمان استراحت‌گاه بادن‌وایلر رفت. در این استراحت‌گاه حال او بهتر می‌شود اما این بهبودی زیاد طول نمی‌کشد و روزبه‌روز حال او وخیم‌تر می‌شود. اولگا کنیپر در خاطرات خود شرح دقیقی از روزها و آخرین ساعات زندگی چخوف نوشته‌است. ساعت ۱۱ شب حال چخوف وخیم می‌شود و اولگا پزشک معالج او، دکتر شورر، را خبر می‌کند. اولگا در خاطرات‌اش می‌نویسد: «دکتر او را آرام کرد. سرنگی برداشت و کامفور تزریق کرد؛ و بعد دستور شامپاین داد. آنتون یک گیلاس پر برداشت. مزه‌مزه کرد و لبخندی به من زد و گفت «خیلی وقت است شامپاین نخورده‌ام.» آن را لاجرعه سرکشید. به آرامی به طرف چپ دراز کشید و من فقط توانستم به سویش بدوم و رویش خم شوم و صدایش کنم. اما او دیگر نفس نمی‌کشید. مانند کودکی آرام به خواب رفته بود.» و این ساعات اولیه روز ۱۵ ژوئیهٔ ‏ ۱۹۰۴ بود.

تشییع جنازه

قبر چخوف در گورستان نووودویچی در مسکو
تشییع جنازهٔ چخوف یک هفته پس از مرگ او در مسکو برگزار شد. ماکسیم گورکی که در این مراسم حضور داشت بعدها به دقت جریان برگزاری مراسم را توصیف کرد. جمعیت زیادی در مراسم خاکسپاری حضور داشتند و تعداد مشایعت‌کنندگان به حدی بود که عبور و مرور در خیابان‌های مسکو مختل شد. علاوه بر نویسندگان و روشنفکران زیادی که در مراسم حضور داشتند حضور مردم عادی نیز چشم‌گیر بود. سرانجام در گورستان نووودویچی در شهر مسکو به خاک سپرده شد.

آثار
داستان کوتاه
چخوف نخستین مجموعه داستان‌اش را دو سال پس از دریافت درجهٔ دکترای پزشکی به چاپ رساند. سال بعد انتشار مجموعه داستان «هنگام شام» جایزه پوشکین را که فرهنگستان روسیه اهدا می‌کرد، برایش به ارمغان آورد. چخوف بیش از هفتصد داستان کوتاه نوشته‌است. در داستان‌های او معمولاً رویدادها از خلال وجدان یکی از آدم‌های داستان، که کمابیش با زندگی خانوادگی «معمول» بیگانه است، تعریف می‌شود. چخوف با خودداری از شرح و بسط داستان مفهوم طرح را نیز در داستان‌نویسی تغییر داد. او در داستان‌هایش به جای ارائهٔ تغییر سعی می‌کند به نمایش زندگی بپردازد. در عین حال، در داستان‌های موفق او رویدادهای تراژیک جزئی از زندگی روزانهٔ آدم‌های داستان او را تشکیل می‌دهند. تسلط چخوف به نمایشنامه باعث افزایش توانائی وی در خلق دیالوگ‌های زیبا و جذاب شده بود. او را «مهم‌ترین داستان کوتاه‌نویس همهٔ اعصار» نامیده‌اند.

چند داستان کوتاه
۱۸۸۳ – از دفترچه خاطرات یک دوشیزه
۱۸۸۴ – بوقلمون صفت
۱۸۸۷ – کاشتانکا
۱۸۸۷ – نشان شیر و خورشید
۱۸۸۹ – بانو با سگ ملوس
۱۸۸۹ – شرط‌بندی

  • همسر
    ۱۸۹۲ – اتاق شماره شش
    ۱۸۹۹ – زندگی من
    داستان بلند
    . دکتر بی‌مریض

داستان ملال‌انگیز، ترجمه آبتین گلکار، نشر ماهی، ۱۳۹۳: داستانی دربارهٔ مرگ و ملال
دوئل
نمایش‌نامه
نخستین نمایش‌نامهٔ چخوف بی‌پدری است که چندان شناخته شده نیست و پس از آن ایوانف. یکی دو نمایش‌نامهٔ بعدی چخوف هم چندان موفق از کار در نیامد تا اینکه با اجرای نمایش «مرغ دریایی» در ۱۸۹۷ در سالن تئاتر هنری مسکو چخوف طعم نخستین موفقیت بزرگ‌اش را در زمینهٔ نمایش‌نامه‌نویسی چشید. همین نمایش‌نامه دو سال قبل از آن در سالن تئاتر الکساندریسکی در سنت پترزبورگ با چنان عدم استقبالی روبه‌رو شده بود که چخوف در میانهٔ دومین شب نمایش آن، سالن را ترک کرده بود و قسم خورده بود دیگر هرگز برای تئاتر چیزی ننویسد. اما همان نمایش‌نامه در دست بازیگران چیره‌دست تئاتر هنر مسکو، چخوف را به مرکز توجه همهٔ منتقدان و هنردوستان تبدیل کرد. بعدها با وجود اختلافاتی که میان چخوف و کنستانتین استانیسلاوسکی – کارگردان نمایش‌نامه‌های وی – پیش‌آمد آثار دیگری از چخوف – همچون «دایی وانیا» (۱۸۹۹)، «سه خواهر» (۱۹۰۱) و… نیز بر همان صحنه به اجرا درآمد. عمدهٔ اختلاف چخوف و استانیسلاوسکی بر سر نحوهٔ اجرای نمایش‌نامهٔ «مرغ دریایی» بود. چخوف اصرار داشت که نمایش‌نامه کاملاً کمدی است و استانیسلاوسکی مایل بود بر جنبهٔ تراژیک نمایش‌نامه تأکید کند. چخوف نه فقط به ناتورالیسم افراطی استانیسلاوسکی می‌تازد، بلکه همچنین حال و هوای افسرده و غم‌انگیزی را که فکر می‌کرد به نمایشنامه‌اش تحمیل شده‌است، زیر سؤال می‌برد. در آوریل ۱۹۰۴، چخوف، در نامه‌ای به همسرش الگا می‌نویسد: «چرا دائماً در پوسترها و روزنامه‌ها، نمایشنامه مرا درام می‌نامید؟ نمیروویچ دانچنکو و استانیسلاوسکی، در نمایشنامه من چیزی پیدا کرده‌اند که مطلقاً به آنچه من نوشته‌ام شباهتی ندارد، و من شرط می‌بندم که هیچ‌کدام از آنها، برای یک‌بار هم که شده، نمایشنامه مرا با شیفتگی، تا به آخر نخوانده‌است. مرا ببخش، اما به شما اطمینان می‌دهم که این عین حقیقت است.»

نمایش‌نامه‌ها
ایوانف
خرس
عروسی
مرغ دریایی
سه خواهر
باغ آلبالو
دایی وانیا
در جاده بزرگ
خواستگاری
تاتیانا رپینا
آواز قو


سبک‌شناسی
مشخصات کلی آثار داستانی چخوف را می‌توان در این محورها خلاصه کرد.

خلق داستان‌های کوتاه بدون پیرنگ
ایجاز و خلاصه‌گویی در نوشتن
خلق پایان‌های شگفت‌انگیز برای داستان‌ها با الهام از آثار «گی دوموپاسان» (نشان افتخار)
خلق پایان «هیچ» برای داستان با الهام از آثار «ویکتور شکلوفسکی» (منتقم)
بهره‌گیری از جنبه‌های شاعرانه و نمادین در آثار که از ابداعات خود چخوف در دورهٔ نویسندگیش بود.
نگاه رئالیستی به جهان و قهرمان‌های داستان برخلاف نگاه فرمالیستی رایج آن زمان
استفاده از مقدمه‌ای کوتاه برای ورود به دنیای داستان (امتحان نهایی)
استفاده از تصویرپردازی‌های ملهم از طبیعت و شرح آن برای پس‌زمینهٔ تصویری داستان (شکارچی)[۱۷]
موضوع و درون‌مایه آثار
فرصت‌های از دست رفته زندگی
آدم‌هایی که حرف همدیگر را نمی‌فهمند
حمله به ارزش‌های غلط اما رایج اجتماع
تضاد طبقاتی
عدم مقاومت در مقابل شر و مهار خشم (تحت تأثیر آثار لئو تولستوی)
ماهیت خوارکننده فحشا





پانویس
↑ بیست داستان از آنتون چخوف، حبیب گوهری (مترجم)، ناشر همکار: همراز، چاپ خورشید، ص۷
↑ علی امینی نجفی (۱۱ بهمن ۱۳۸۸). «زادروز چخوف؛ راوی بزرگ قصه‌های کوچک». بی‌بی‌سی فارسی. دریافت‌شده در ۱۱ بهمن ۱۳۸۸.
↑ در هنگام تولد چخوف، هنوز در روسیه، گاه‌شماری یولیانی رسمی بود و طبق آن تقویم در ۱۶ ژانویه به‌دنیا آمده‌است.
↑ پرش به بالا به: ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ وینر، ۳۳۲
↑ ماگارشاک ۱۰
↑ آتش‌برآب ۱۷
↑ این نمایش‌نامهٔ کمدی از بین رفته‌است.
↑ چخووا «آنتون پاولویچ و آلکساندر پاولویچ چخوف» ۹
↑ اف. د. باتیوشکوف (۱۹۲۰–۱۸۵۷) منتقد و مورخ ادبی.
↑ چخوف «نامه‌های چخوف» ۱۶۹
↑ آتش‌برآب، ص۱۹
↑ کنیپر ۳۴۳
↑ ‏۲ ژوئیه به گاه‌شماری یولیانی
↑ گلشیری ۵۱
↑ چخوف، آنتون پاواوویچ (۱۳۹۶). صفائیان، مریم السادات، ویراستار. دوئل. ترجمهٔ فرشته افسری. تهران: انتشارات آسو. شابک ۹۷۸۶۰۰۸۷۵۵۰۴۳.
↑ (Simmons, 1963, p.617)
↑ – چخوف “نویسنده نمایشنامه‌های بی ماجراً – (خسرو سینا – ماهنامه سوره ۱۳۸۹)
↑ (همان منبع)
منابع
آتش‌برآب، حمیدرضا (۱۳۸۳)، «گاهشمار زندگی و فعالیت ادبی آنتون چخوف»، به سلامتی خانم‌ها، ترجمهٔ حمیدرضا آتش‌برآب، بابک شهاب، آنتون چخوف، تهران: آهنگ دیگر، ص. ۲۴–۱۶، شابک ۹۶۴-۹۵۰۷۹-۶-۵
استپانیان، سروژ (۱۳۷۱)، «پیش‌گفتار»، مجموعه آثار چخوف (جلد اول)، ترجمهٔ سروژ استپانیان، آنتون چخوف، تهران: انتشارات توس، ص. ۱–۹
چخوف، آنتون (۱۳۸۴)، بانو با سگ ملوس و داستان‌های دیگر، ترجمهٔ عبدالحسین نوشین، تهران: انتشارات نگاه، شابک ۹۶۴-۳۵۱-۳۱۲-۲
چخوف، آنتون (؟)، بانو با سگ ملوس و داستان‌های دیگر، ترجمهٔ عبدالحسین نوشین، مسکو: انتشارات پروگرس، ص. ۱۵–۷ تاریخ وارد شده در |سال= را بررسی کنید (کمک)
چخوف، آنتون (۱۳۸۷)، برگزیده داستان‌های آنتون چخوف، ترجمهٔ رضا آذرخشی، هوشنگ رادپور، مشهد: انتشارات جاودان خرد، شابک ۹۶۴-۵۹۵۵-۵۰-۵
چخوف، آنتون (۱۳۸۱)، بهترین داستان‌های کوتاه/ آنتون پاولوویچ چخوف، ترجمهٔ احمد گلشیری، تهران: انتشارات نگاه، شابک ۹۶۴-۳۵۱-۱۰۰-۶
آنتون چخوف (۱۳۸۳)، به سلامتی خانم‌ها، ترجمهٔ حمیدرضا آتش‌برآب، بابک شهاب، تهران: آهنگ دیگر، شابک ۹۶۴-۹۵۰۷۹-۶-۵
چخوف، آنتون (بهمنماه ۱۳۷۲)، ترجمهٔ احمد شاملو، ایرج کابلی، «گناه‌کار شهر تولدو»، آدینه، هشتم (۸۸)، ص. ۳۵ تاریخ وارد شده در |تاریخ= را بررسی کنید (کمک)
چخوف، آنتون (۱۳۷۱)، مجموعه آثار چخوف (جلد اول)، ترجمهٔ سروژ استپانیان، تهران: انتشارات توس
چخوف، آنتون (۱۳۷۰)، مجموعه آثار چخوف (جلد دوم)، ترجمهٔ سروژ استپانیان، تهران: انتشارات توس
چخوف، آنتون (۱۳۵۴)، نامه‌های چخوف، ترجمهٔ هوشنگ پیرنظر، تهران: انتشارات آگاه
چخوف، آنتون (شهریورماه ۱۳۷۱)، ترجمهٔ احمد شاملو، ایرج کابلی، «همسران هنرمندان»، آدینه، هفتم (۷۳–۷۴)، ص. ۴۸ تاریخ وارد شده در |تاریخ= را بررسی کنید (کمک)
چخووا، ماریا پاولونا (۱۳۸۴)، «آنتون پاولویچ و آلکساندر پاولویچ چخوف»، مجموعهٔ آثار چخوف (جلد هشتم)، ترجمهٔ ناهید کاشی‌چی، آنتون چخوف، تهران: انتشارات توس، ص. ۱۲–۹، شابک ۹۶۴-۳۱۵-۵۰۳-X
چخوف، آنتون (۸ شهریور ۱۳۵۸)، ترجمهٔ کریم کشاورز، به کوشش سردبیر:احمد شاملو.، «نشان شیروخورشید»، کتاب جمعه، اول (۵)، ص. ۵۶
کنیپر، اولگا (۱۳۸۱)، به سلامتی خانم‌ها، ترجمهٔ احمد پوری، آنتون چخوف، تهران: باغ نو، شابک ۹۶۴-۷۴۲۵-۱۸-X
ماگارشاک، دیوید (۱۳۸۷)، «مقدمهٔ دیوید ماگارشاک»، چخوف در زندگی من، ترجمهٔ فاطمه مولازاده، لیدیا آویلُف، تهران: نشر اختران، ص. ۳۱–۷، شابک ۹۷۸-۹۶۴-۸۸۹۷-۵۵-۵
گلشیری، احمد (۱۳۸۱)، «مقدمه»، بهترین داستان‌های کوتاه، ترجمهٔ احمد گلشیری، آنتون چخوف، تهران: انتشارات نگاه
وینر، تاماس جی (۱۳۷۹)، «آنتون پاولوویچ چخوف»، نویسندگان روس، ترجمهٔ خشایار دیهیمی، به کوشش به سرپرستی خشایار دیهیمی.، تهران: نشر نی، ص. ۳۳۲–۳۶۰، شابک ۹۶۴-۳۱۲-۵۲۷-۰
پیوند به بیرون

| جمعه‌ها | شيوا ارسطويی |

داداش دير كرده بود. شهرزاد نگاه كرد به ساعت بزرگ،‌ بالاي سر خانم سرهنگ. با هر تيك تاك، يك چشم با مژه‌‌ي مصنوعي، كنار صفحه، گوشه‌ي بالاي ساعت، چشمك مي‌زد. يك دهان سرخ، با لبهاي بزرگ، پايين صفحه مي‌خنديد. سر هر ساعت، چشم باز مي‌ماند،‌ لب جمع مي‌شد و سوت مي‌كشيد.

از وقتي شهرزاد و مادرش رسيده بودند سالن، ساعت هفت بار سوت كشيده بود. بعضي مشتري‌ها همراه ساعت سوت كشيده بودند. گفته بودند: «… اوه… ديرم شد…» تند پول داده بودند به خانم سرهنگ و از در زده بودند بيرون.

روزهاي جمعه مادر زودتر از هميشه مي‌آمد سر كار. جمعه‌ها،‌ كليد سالن دست مادر بود. جمعه‌ها، خانم سرهنگ بعد از ناهار مي‌آمد. جمعه‌ها، ‌شهرزاد هم، همراه مادر مي‌آمد سالن.

رازميك، يك تكه مو از يك بيگودي بزرگ باز كرد. بيگودي را پرت كرد توي سبد،‌ كنار آينه. به كله‌ي بزرگ زير دستش،‌ ده دوازده تا بيگودي ديگر بسته بود. زهرا، موهاي چيده را جارو مي‌كرد توي خاك‌انداز. رازميك، صداش زد برود كمكش. زن چاقي كه رازميك موهاش را چيده بود و ريخته بود زمين، مو ريزه‌هاي پشت گردنش را پاك مي‌كرد. شهرزاد، حركت برس را لابلاي گردن چاق تماشا مي‌كرد و يواش، پشت گردنش را مي‌خاراند. خانم سرهنگ، مثل هميشه، توي گوشي تلفن پچ‌پچ مي‌كرد. زن چاق، دامنش را جلو آينه صاف كرد، رفت طرف ميز خانم سرهنگ، تا حسابش را بپردازد.

رازميك، پنجمين تكه‌ي مو را از پنجمين بيگودي كله‌ي بزرگ باز كرد. برس گرد و بزرگ را از ريشه‌ي مو كشيد تا نوك آن. زهرا سشوار دستي را با حركتِ دستِ رازميك پايين مي‌آورد كه داداش در را باز كرد و آمد تو. قطره‌هاي باراني كه مي‌كوبيد به پنجره،‌ از نوك چترش مي‌چكيد كف سالن. در را به روي سرماي پشت سرش بست. شهرزاد نگاه كرد به ساعت. ده دقيقه‌ي ديگر كه سوت مي‌كشيد و با داداش مي‌رفتند بيرون، به سانس بعدي فيلم مي‌رسيدند. داداش را بغل كرد. بوسيدش. رازميك،‌ برس گرد و گنده را پرت كرد جلوِ آينه و آمد سراغ داداش. مادر، هنوز در حمام حوله‌هاي كثيف را مي‌شست.

خانم سرهنگ از اوضاع درس و دانشگاه داداش پرسيد. خانم سرهنگ، هر جمعه از تعداد واحدهايي كه داداش گذرانده مي‌پرسيد و دوباره يادش مي‌رفت. داداش، هر جمعه،‌ بي‌حوصله‌تر و سرسري‌تر جواب مي‌داد. ايندفعه، اصلا جواب نداد. به رازميك گفت: «شنيدي خبرهارو؟»

خانم سرهنگ دوست نداشت رازميك و داداش درباره‌ي «خبرها» حرف بزنند. هر جمعه، وقتي رازميك و داداش از خبرها حرف مي‌زدند، صفحه‌اي از صفحه‌هاي رازميك برمي‌داشت، مي‌برد مي‌گذاشت روي گرام و صداي آن را بلند مي‌كرد.

مادر، با سبد بزرگ لباس‌هاي شسته از حمام آمد بيرون. خانم سرهنگ،‌ جمعه‌ها، لباس‌هاي خودش را هم،‌ همراه حوله‌ها و پيش‌بندهاي كثيف، مي‌گذاشت براي شستن. مادر به روي خودش نمي‌آورد. خانم سرهنگ، خوب انعام مي‌داد.

داداش سر حال نبود. شهرزاد دلش مي‌خواست زودتر بروند بيرون تا كلاه تازه‌اي را كه مادر براش بافته بود سرش كند، شال گردن قرمزِ پشمي را بپيچد دورِ گردنش و زير چتر سياه داداش، در باران قدم بزنند تا سينما. ولي داداش نشسته بود و با رازميك حرف مي‌زد. زهرا، سشوار به دست، ايستاده بود بالاي سرِ بيگودي بسته،‌ منتظر رازميك. خواننده از گرام داد مي‌كشيد: «…جمعه‌ها خون جاي بارون…» چتر داداش هنوز خشك نشده بود.

رازميك به خانم سرهنگ و داداش سيگار تعارف كرد. هر سه سيگارهاشان را روشن كردند. شهرزاد، ‌چشمش به ساعت بود. جمعه‌ها، همين ساعت،‌ بهترين موقع بود براي سينما رفتن. اين جمعه، داداش عين خيالش نبود. مادر، لباس‌ها را مي‌چلاند توي سرماي ايوان و مي‌گفت: « تو اين بارون، چه سينما رفتني داره؟!»

داداش،‌ چشم تنگ كرده بود رو به پنجره و سيگار دود مي‌كرد. رازميك رفته بود تا بقيه‌ي بيگودي‌ها را از كله‌ دربياورد و موها را صاف كند. موهاي صاف، مد شده بود. همه‌ي زنها مي‌آمدند آرايشگاه، موهاشان را صاف مي‌كردند. شهرزاد، موهاي فرفري بيشتر دوست داشت. موهاي خودش نه صاف بود نه فرفري. زمستان‌ها، از كلاه‌هايي كه مادر براش مي‌بافت، خوشش مي‌آمد. موهاش، براش مهم نبود. اين جمعه، داداش نه به موهاش نگاه مي‌كرد نه به كلاهِ تازه‌ش، نه به شال گردن قرمزش. خاكستر سيگار را مي‌تكاند توي زيرسيگاري وبه باران نگاه مي‌كرد. پيراهن سفيدش را پوشيده بود. ناهيد براش خريده بود. شهرزاد، ناهيد را دوست داشت. ناهيد هميشه مواظب داداش بود. نمي‌گذاشت داداش ناراحت يا عصباني بشود. داداش، هر وقت ناهيد را مي‌ديد آرام مي‌گرفت. شهرزاد خيلي ناهيد را دوست داشت. مادر مي‌گفت: « ناهيد چاقه! پس فردا، يك شكم بچه بزاد پاك از ريخت مي‌افته.»

داداش مي‌گفت: «چاق نيست. توپره. خيلي هم خوبه.»

شهرزاد هم، همينطور فكر مي‌كرد.

داداش مي‌گفت: «تازه،‌ ناهيد اهل بچه زاييدن نيست.»

شهرزاد فكر مي‌كرد: «چه بد!»

مادر مي‌گفت: «وا !؟ پس ولش كن به حال خودش!»

شهرزاد، دلش مي‌گرفت.

داداش مي‌گفت: «نگرفتمش كه ولش كنم!»

شهرزاد، باز دلش مي‌گرفت.

مادر مي‌گفت:« عشق و عاشقيِ اين دوره و زمونه…»

شهرزاد فكر مي‌كرد مواظب باشد عاشق نشود.

از وقتي آن سه مرد غريبه و بدخلق، نصف شب، در خانه را كوبيده بودند وبه زور آمده بودند و پدر را با خودشان برده بودند، مادر نمي‌گذاشت شهرزاد، تنهايي برود جايي. انگار قرار بود همان سه تا، شهرزاد را هم بدزدند و ببرند. يكي از همان‌ها، همان شب، نگاه كرده بود به چشمهاي ترسيده‌ي شهرزاد، ‌پوزخند زده بود به پدر و گفته بود: «دخترِ كوچولوت، جلوِ چشمِ خودت كه زن بشه، آدم مي‌شي!»

پدر حمله كرده بود طرف مرد. فرياد كشيده بود. شهرزاد دلش خواسته بود هيچ وقت زن نشود. همانطوري، كوچولو بماند. جمعه‌ها، با داداش و ناهيد برود سينما. ساندويچ كالباس بخورد. بقيه روزها هم منتظر بماند تا پدر برگردد خانه و با هم نقاشي بكشند.

داداش، صفحه را از روي گرام برداشت. شهرزاد خوشحال شد. خيلي وقت بود كه ساعت سوت آخر را كشيده بود. ناهيد گفته بود كه اين جمعه مي‌روند فيلم «گاو» را مي‌بينند. شهرزاد گفته بود: «نه! چيچو فرانكو!» داداش خنديده بود.: «آره خب، اونا گاوترند!» ناهيد گفته بود كه خودش بعدا مي‌بردش فيلم چيچو فرانكو. اين جمعه، نه گاو را ديدند نه چيچو فرانكو. چشم‌ِ ساعت ديواري، چشمك نزد، باز ماند. دهانش سوت كشيد و ناهيد هم آمد تو. خانم سرهنگ كليد را داد به مادر، ماتيك زد كه برود. كله، ديگر بيگودي نداشت. موهاي دراز و صاف و سياه از در رفت بيرون. زهرا آينه‌ها را تميز كرد. نرفت. از ناهيد پرسيد: «مطمئني كه تلويزيون پخش مي‌كنه؟» ناهيد گفت: «اعلام كردن كه پخش مي‌كنن، بايد چند دقيقه‌ي ديگه صبر كنيم.»

خانم سرهنگ كه رفت، رازميك تلويزيون را روشن كرد. شهرزاد نگاه كرد به صورت ساعت و شكلك درآورد. مادر چشم‌غره رفت. رازميك براش سيگار روشن كرد. مادر در را از تو قفل كرد. ولو شد روي مبل، جلوي تلويزيون و محكم پك زد به سيگار. شهرزاد تصوير مرد را كه ديد،‌ شناخت. باران هنوز مي‌كوبيد به پنجره. مرد ايستاده بود پشت يك ميز،‌ در يك دادگاه. مادر از داداش خواست صداي تلويزيون را كم كند. داداش گفت: «صداش كه جرم نيست!»

رازميك گفت: «خودشون دارن صداش رو پخش مي‌كنن.»

مرد، دو دستش را گذاشته بود روي ميز، سرش را گرفته بود بالا و بلند حرف مي‌زد. شهرزاد او را در يكي از كافه‌هايي ديده بود كه پدر مي‌بردش. سيبيل پهن مرد را هيچ وقت فراموش نمي‌كرد وقتي در كافه براي پدر شعر مي‌خواند. پدر مي‌گفت:« شعر نيست،‌ شعاره!»

مرد مي‌گفت: « خلق‌ها را شعار حركت مي‌ده.»

شهرزاد، ديگر ياد گرفته بود كه منظور مردهاي آن كافه از «خلق‌ها»، مردم هستند.

پدر مي‌گفت: «خلق‌ها اول بايد با شعر فكر كنند بعد حركت كنند.»

شهرزاد، ‌شعرهاي پدر را دوست داشت. از شعارهاي مرد هم خوشش مي‌آمد. ولي نمي‌دانست خلق‌ها چرا بايد حركت كنند و كجا بايد بروند. وقتي از مادر پرسيده بود كه چرا پدرش را كتك زدند و بردند، مادر گفته بود به خاطر شعرهاش. شهرزاد فكر كرده بود كاش پدر به جاي شعر گفتن، نقاشي مي‌كشيد. داداش، شعرهاي پدر را براي رازميك خوانده بود. ناهيد هم گاهي شعرهاي پدر را زمزمه مي‌كرد. شهرزاد مي‌ترسيد. پوزخند مرد غريبه مي‌آمد جلو نظرش. دلش نمي‌خواست زن بشود، آن هم جلو چشمِ پدرش.

مرد خم شد رو به آدمها. دستهاش هنوز روي ميز بود. ايستاده بود. بلند گفت:

«من در اين دادگاه براي جانم چانه نمي‌زنم.»

زهرا دستهاش را شسته بود. حالا داشت توي كشوهاي جلو آينه‌ها دنبال لوسيون مي‌گشت. مادر اشاره كرد به زهرا كه سروصدا نكند. زهرا آرام نشست پشت به آينه و چشم دوخت به تلويزيون. صداي مرد از پشت همان سبيل پهني كه موقع شعر يا شعار خواندن مي‌جنبيد، از قطره‌ي ناچيز حرف مي‌زد و از عظمت خلق‌هاي ايران. داداش پشت سر‌‌ِ هم سيگار روشن مي‌كرد. ناهيد، زيرچشمي مي‌پاييدش. مادر آه مي‌كشيد و نفرين مي‌كرد.
شهرزاد، منتظر بود پدرش را هم در تلويزيون نشان بدهند. دلش براي پدرش تنگ شده بود. مادر گفته بود پدر يواشكي از ايران رفته به يك كشور خارجي. گفته بود قرار است براي شهرزاد عروسك فرنگي بفرستد. شهرزاد، باور نكرده بود. رفيق‌ِ پدر بلند از تلويزيون گفت كه فقط به نفع خلقش حرف مي‌زند و پرسيد كه اگر آزادي حرف زدن ندارد برود بنشيند. ديگر براي سينما رفتن خيلي دير شده بود. شهرزاد، دلش نمي‌خواست رفيق پدر برود و بنشيند. مي‌خواست به حرف زدن ادامه بدهد. ته دلش، آرزو مي‌كرد كه پدرش را يك لحظه از تلويزيون نشان بدهند.

پدر را نشان ندادند. دو تا زن را نشان دادند. دو تا كله. يكي با موهاي صاف و دراز و سياه، يكي با موهاي فرفري. شهرزاد از هيچ كدام خوشش نيامد. اگر حرفهاي رفيق پدر درست بود، ‌پس زنها داشتند براي جانشان چانه مي‌زدند. آنها نه از خلق‌ها حرف زدند،‌ نه از قطره‌ها، نه از عظمت، نه حرفهاي قشنگي كه رفيق پدر مي‌گفت. دو تا كله سياه بودند كه براي عمرشان چانه مي‌زدند. مي‌خواستند زنده بمانند،‌ بيايند بنشينند جلوِ آينه، زير دست رازميك و بيگودي‌ها و سشوار داغ. موهاشان را هِي صاف كنند و بروند و با موهاي فرفري برگردند تا رازميك دوباره موهاشان را صاف كند. موي صاف خيلي مد بود.

وقتي رفيق‌ِ پدر را مي‌بردند، ‌شهرزاد گردنش را مي‌خاراند. تلويزيون هنوز نشانش مي‌داد. رازميك و داداش ساكت بودند. مادر يواش گريه مي‌كرد. زهرا، ماتش برده بود. ناهيد، چشم تنگ كرده بود رو به باران كه هنوز مي‌كوبيد به پنجره. هوا تاريك شده بود. گفته بودند رفيق پدر را به دار مي‌آويزند. وقتي مي‌بردنش، از كنار دو تا كله رد شد. وقتي رد مي‌شد، كله‌اي كه موهاش صاف بود و دراز از خوشحالي كله‌ي مو فرفري را بغل مي‌كرد و مي‌بوسيد. دو تا كله مي‌خنديدند. آنها را بخشيده بودند. شهرزاد نمي‌دانست چرا كله‌ي مرد بايد از تنش مي‌افتاد و چرا آن دو تا را بخشيده بودند. فقط دلش براي پدرش تنگ شده بود و گردنش مي‌خاريد. شال قرمز را پيچيد دور گردنش. كلاه تازه‌اش را گذاشت سرش. ناهيد پرسيد: « شهرزاد، بريم فيلم چيچو فرانكو؟»

با اينكه خيلي دير شده بود،‌ مادر اعتراض نكرد. شهرزاد گفت: «نه.»

رازميك پرسيد: «من مي‌رم ساندويچ كالباس بگيرم. شهرزاد، موافقي؟»

بوي گوشت سرد و مانده پيچيد توي دماغ شهرزاد. پريد طرف‌ِ دستشويي. ناهيد رفت دنبالش. شهرزاد عق مي‌زد. مادر برس‌ها و بيگودي‌ها را در سبدهاشان مي‌ريخت. زهرا آواز جمعه زمزمه مي‌كرد. شهرزاد، همه را از آينه‌ي دستشويي مي‌ديد. هِي عق مي‌زد. داداش و رازميك بيخودي گردنشان را مي‌خاراندند. از آن جمعه، شهرزاد از بوي كالباس به استفراغ مي‌افتاد.

| ماهی و جفتش | ابراهیم گلستان |

ابراهیم گلستان در عروسی سلیمان میناسیان و پارکویی

مرد به ماهی‌ها نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگ‌ها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیواره‌اش دور می‌شد و دوریش در نیمه تاریکی می‌رفت. دیواره‌ی روبروی مرد از شیشه بود. در نیم تاریکی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره‌ها بود که هر کدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهی‌های جور به‌جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می‌کرد. نور دیده نمی‌شد، اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اکنون نشسته بود و به ماهی‌ها در روشنایی سرد و تاریک نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند، بی‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی‌رفت، آب بودن فضایشان حس نمی‌شد. حباب، و هم چنین حرکت کم و کند پره‌هایشان. مرد درته دور روبرو، ‌دوماهی را دید که با هم بودند.
دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دم‌هایشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می‌خواستند یکدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.
مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا می‌کند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه‌ ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره‌ها را دیده بود که می‌گشتند، می‌رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگها با هم نمی‌ریزند و سبزه‌های نوروزی روی کوزه‌ها با هم نرستند و چشمک ستاره‌ها این همه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشته‌های ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یک نفس برخاست؛ اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.
دو ماهی شاید از بس با هم بودند، همسان بودند؛ یا شاید چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمی بود، یا همدمی از گردش هماهنگ زاده بود؟ یا شاید همزاد بودند. آیا ماهی همزادی دارد؟
مرد آهنگی نمی‌شنید، اما پسندید بیاندیشد که ماهی نوایی دارد، یا گوش شنوایی، که آهنگ یگانگی می‌پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر؟
دو ماهی آشنا بودند. دو ماهی زندگی در آبگیر تنگ را با رقص موزونی مزین کرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا کجا خواهند رقصید؟
یک پیرزن که دست کودکی را گرفته بود،‌آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت.
زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت، ماهی‌ها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگیر خوش روشنایی بود و همه چیز سکون سبکی داشت. زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد، بعد خواست کودک را بلند کند، تا او بهتر ببیند. زورش نرسید. مرد زیر بغل کودک را گرفت و او را بلند کرد. پیرزن گفت: “ممنون. آقا.”
اندکی که گذشت، مرد به کودک گفت: “ببین اون دو تا چه قشنگ با همن.”
دو ماهی اکنون سینه به سینه‌ی هم داشتند و پرک‌هایشان نرم و مواج و با هم می‌جنبید. نور نرم انتهای آبگیر، مثل خواب صبح‌های زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل یک حباب می‌نمود، پاک و صاف و راحت و سبک.
دو ماهی اکنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزدیک شوند و کنار هم سر بخورند. مرد به کودک گفت: “ببین اون دو تا چه قشنگ با همن.”
کودک اندکی بعد پرسید:”کدوم دو تا؟”
مرد گفت: “اون دو تا. اون دو تا را می‌گم. اون دو تا را ببین.” و با انگشت به دیواره‌ی شیشه‌ای آبگیر زد. روی شیشه کسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. کودک اندکی بعد گفت: “دوتا نیستن.”
مرد گفت: “اون، آآ، اون، اون دو تا.”
کودک گفت: “همونا. دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده.”
مرد اندکی بعد کودک را به زمین گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.