برچسب: رمان

  • داستان چشم (رمان) ژرژ باتای | برگردان امید نیک‌فرجام

    داستان چشم (رمان) ژرژ باتای | برگردان امید نیک‌فرجام

    دریافت کتاب: | داستان چشم (رمان) ژرژ باتای | برگردان امید نیک‌فرجام | بعد از این کشف غیرمنتظره لحظه‌ای کاملا مستاصل بودم؛ سیمونه هم همین طور. مارسل در بغلم در حال خواب و بیداری بود، برای همین نمی‌دانستیم چه کنیم. لباسش بالا رفته بود و کس خاکستری‌اش در میان روبان‌های قرمز انتهای ران‌های بلند او…

    Continue reading

  • وقتی از صفحه‌ کلید کامپیوترت پروانه پر بکشد | پادکست

    وقتی از صفحه‌ کلید کامپیوترت پروانه پر بکشد | پادکست

    رضا قاسمی، نویسنده‌ی شناخته شده و خالق آثاری چون “همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها“، این روزها دارد آخرین قصه خود را در فیس‌بوک منتشر می‌کند. او با ما از دغدغه‌های نویسنده‌ای می‌گوید که در زمانه فیس‌بوک می‌زید و می‌نویسد. اگر نویسنده باشید چه چیزی بهتر از این‌که برایتان بسته‌ای پسته از ایران سوغات بیاورند و با…

    Continue reading

  • آبیدر | علی اشرف درویشیان

    آبیدر | علی اشرف درویشیان

    زیر بغل اش را می گیرم. گرما در دست های سردم می دود. نوک انگستانم گرم می شود و گرما کشیده می شود به سینه و قلبم. او هنوز این گرما را در تن اش نگه داشته است

    Continue reading

  • | شجره النور يا درخت روشنايی | محمدرضا صفدری |

    | شجره النور يا درخت روشنايی | محمدرضا صفدری |

    سه درخت در تاريكي پديدار شدند كه پيكرهايي زنانه‌ داشتند. كشيدگي شاخه و تنه‌هاي‌ آن‌ها زنانه بود. از خميدن و به هر سو كشيدن و دوباره راست ايستادن‌شان پيدا بود كه آييني به جاي مي‌آورند.

    Continue reading

  • آن روی ديگر | امیرحسن چهلتن

    آن روی ديگر | امیرحسن چهلتن

    توي خيابان جا مي ماندم. اتوبوس كه مي رسيد آدم ها هجوم مي آوردند. وقتي نشاني مـي پرسـيدم هركسـي يـك طرفي رانشان مي داد.همان جا وسط پياده رو مي ماندم. آدم ها مثل سگ مي دويدند.

    Continue reading

  • شجره‌ی طیبه | غزاله علیزاده

    شما بلند می‌شوید، باچشم دنبال بارانیتان می‌گردید، پایین تخت پیداش می‌کنید و می‌پوشید. یک‌بار دیگر دست‌های لامیا را می‌گیرید. می‌گویید پس تا صبح دوشنبه! شما از دالان می‌گذرید. شما در کوچه‌اید و باد هم انگار سختتر شده. شما با خود می‌گویید این دفعه با قطار برمی‌گردم، و قدمهاتان تند می‌شود. شاید که فراموش کرده‌اید دفعه‌ی…

    Continue reading

  • جفت | غزاله علیزاده

    پرنده ‏های عظیم سیاهی را دید که دایره ‏وار دور آنها می‏ چرخند. چند دفعه دور زدند تا روی دیوار بلند روبرو نشستند.

    Continue reading

  • سفر اعشار | غزاله علیزاده

    جسد را بيرون مي برند. پيرمردي مي آيد و كف اتاق را با زمين شوي برق مي اندازد. ته سيگار، كاموا، عروسك و دفترچه را برمي دارد، چراغ را خاموش مي كند. خانم «صفر» از دري كه وارد شده خارج مي شود. در راه بازگشت سردر ِ خانه ها روشن است.

    Continue reading

  • چه شرمی حیف می‌شود | علی‌مراد فدایی‌نیا

    خانم الف به عشق اعتقاد ندارد. خانم الف به آفتاب صبح زمستان، به برگهای درختان در بهار به تابستان به پاییز، خانم الف به فصلها اعتقاد ندارد. شبها که می‌آید او بیداری‌ی غریبی برای یافتن آن چیز مبهم دارد. تقلا می‌کند، نه برای یافتن، برای آنکه بتواند چشمانش را بهتر بپذیرد. چشمهای خانم الف بوی…

    Continue reading

  • | 2 بر 2 2 از 2 2 با 2 2 در 2 ، 2 کنارِ 2 | حجت بداغی |

    | 2 بر 2 2 از 2 2 با 2 2 در 2 ، 2 کنارِ 2 | حجت بداغی |

    احساسِ سبکی می کنم. حالا احساس می کنم سبک شده ام. سبک شوید، شک نکنید. همه چیز عوض شد. دو کنارِ دو دیگر برای هر کس یک معنای مجزّا ندارد. دو کنارِ دو، به هر شکلی، برای هر کسی، فقط یک معنا دارد. سبک شوید.

    Continue reading