جریان سیال ذهن

جریان سیال ذهن/سیلان ذهن شکل خاصی از روایت داستان است که مشخصه‌های اصلی آن پرش‌های زمانی پی در پی، درهم ریختگی دستوری و نشانه‌گذاری، تبعیت از زمان ذهنی شخصیت داستان و گاه نوعی شعر گونگی در زبان است که به دلیل انعکاس ذهنیات مرحله پیش از گفتار شخصیت رخ می‌دهد.

ساختار

نویسندگان جریان سیال ذهن برای انعکاس ذهنیات شخصیت‌های داستان، از شیوه‌های متعدد و متفاوتی استفاده کرده‌اند. مهم‌ترین این تکنیکها عبارتند از تک گویی درونی مستقیم، تک گویی درونی‌غیرمستقیم، دیدگاه دانای کل و حدیث نفس.
تک‌گویی درونی شیوه‌ای از روایت است که در آن تجربیات درونی و عاطفی شخصیت‌های داستان، در سطوح مختلف ذهن در مرحله پیش از گفتار نمایانده می‌شوند. مقصود از سطح پیش ازگفتار ذهن، لایه‌هایی از آگاهی است که به سطح ارتباطی (گفتاری یا نوشتاری) نمی‌رسد و برخلاف لایه‌های گفتار، دارای مبنای ارتباطی نیست. در لایه‌های گفتار، نظم و عقل و منطق و ترتیب زمانی حاکم است و گاهی محتویات ذهن در این لایه‌ها سانسور می‌شود اما در لایه‌های پیش از گفتار ذهن، نه ترتیب زمانی مطرح است، نه نظم منطقی و نه سانسور. (البته باید مراقب بود که سطح پیش از گفتار ذهن با ناخودآگاه یا ضمیر ناهشیار اشتباه گرفته نشود. سطح پیش از گفتار نیز در بخش آگاه ذهن قرار دارد ولی محتویات آن عیناً در گفتار ما منعکس نمی‌شود) به دلیل گسیختگی افکار و تصاویر در این لایه از آگاهی، در تک گویی‌درونی با ترکیب‌های غیردستوری، عدم رعایت قواعد نحوی، پرهیز از نشانه‌گذاری درست، جملات وعبارات ناقص و… مواجه می‌شویم.

تک گویی درونی را به تک گویی درونی مستقیم و غیرمستقیم تقسیم‌بندی کرده‌اند. مبنای این‌تقسیم‌بندی نیز حضور یا عدم حضور نویسنده در داستان است. در تک گویی درونی مستقیم (Direct Interior Monologue)، فرض بر این است که نویسنده غایب است و تجربیات درونی شخصیت به‌طور مستقیم از ذهن او عرضه می‌شود؛ بنابراین خواننده نیازی به صحنه‌آرایی و راهنمایی نویسنده ندارد. اما در تک گویی درونی غیرمستقیم (Indirect Interior Monologue) نویسنده در داستان حضور دارد و همپای تک گویی درونی شخصیتحرکت می‌کند و ذهنیات او را به خواننده منتقل می‌کند. در این شیوه از تک گویی درونی نیز، نویسندهٔ دانای کل، محتویات لایه‌های پیش از گفتار را چنان ارائه می‌کند که گویی این مطالب مستقیماً از ذهن شخصیت ارائه می‌شوند. با این تفاوت که نویسنده مطالب را از زبان خود و با زاویه دید سوم شخص روایت می‌کند و گاهی توضیحاتی هم در مورد ذهنیات شخصیت می‌افزاید.

معروف‌ترین و هنرمندانه‌ترین قطعه‌ای که به شیوهٔ تک گویی درونی مستقیم نوشته شده‌است، بخش آخر رمان اولیس اثر جیمز جویس است. این قطعهٔ طولانی که چهل و پنج صفحه از رمان را دربرگرفته‌است و کتاب با آن به پایان می‌رسد مربوط به صحنه‌ای است که مالی بلوم، یکی از شخصیت‌های‌اصلی رمان در بستر دراز کشیده و بدون آن که هیچ محرک خارجی بر جریان افکار او اثر بگذارد، خاطرات و اندیشه‌ها و تداعی‌های ذهنش یکدیگر را در بر می‌گیرند و ادامه می‌یابند تا مالی کم‌کم به‌خواب می‌رود. (ترجمهٔ بخشی از این تک گویی در قسمت متن‌های نمونهٔ این سبک در همین صفحه آمده‌است)

برخی از منتقدان، تک گویی درونی را مترادف با جریان سیال ذهن به کار می‌برند یا آن را اصطلاحی عام می‌دانند که شیوه‌های متعدد داستان‌های جریان سیال ذهن را شامل می‌شود، اما بیشتر صاحبنظران بر آنند که تک گویی درونی یکی از تکنیک‌های ارائه محتویات ذهن در داستان‌های جریان سیال ذهن است.

در رمان‌های جریان سیال ذهن، علاوه بر تک گویی درونی مستقیم و غیرمستقیم از شیوه‌های‌دیگری نیز استفاده می‌شود که هر چند کاربرد آن‌ها در ادبیات داستانی سابقه‌ای طولانی دارد، اما نویسندگان جریان سیال ذهن از آن‌ها استفاده خاصی می‌کنند. مهم‌ترین این شیوه‌ها، نوع خاصی از دیدگاه دانای کل و حدیث نفس است.

زمان در این نوع داستانها به صورت غیر خطی است، یعنی ممکن است در یک پاراگراف جملاتی مبهم از زمانهای مختلف، بدون هیچ اشاره روشن‌کننده یا توضیحی از طرف نویسنده یا راوی، بیان شود. نویسنده ممکن است، بدون استفاده از نشانه‌گذاری مناسب، از صحنه‌ای به صحنهٔ دیگر، یا از اندیشه‌های کسی به سخنان کسی دیگر پریده و مجدداً به اول بازگردد. حتی راوی داستان نیز ممکن است تغییر کند.

از نویسندگان برجستهٔ این سبک می‌توان جیمز جویس، ویلیام فاکنر و ویرجینیا وولف را نام برد.

رمان‌های بزرگ در این سبک

از نویسندگان خارجی:

  • اولیس و شب عزای فینگن‌ها از جیمز جویس
  • به سوی فانوس دریایی، خانم دالووی، خیزاب‌ها (امواج) از ویرجینیا وولف
  • خشم و هیاهو از ویلیام فاکنر

از نویسندگان ایرانی:

  • جای خالی سلوچ از محمود دولت‌آبادی
  • شازده احتجاب از هوشنگ گلشیری
  • سنگ صبور از صادق چوبک
  • شب هول از هرمز شهدادی
  • دل دلدادگی از شهریار مندنی پور
  • سمفونی مردگان از عباس معروفی
  • قاعده بازی از فیروز زنوزی جلالی

متن‌های نمونه این سبک

«عجب! گرمه‌پاییز هم رد شده سرده‌پاییز شده که من شاید دو سه تایش را بیشتر نبینم. شاید هم آخریش باشد این پاییز که حالا می‌بینم و بهتر، و دارد می‌رود روجا که رفته باشد برای همیشه از خانه‌مان و آدم اصلاً حواسش نیست که تابستان می‌رود، پاییز می‌رود، زمستان می‌آید و درخت بهتر از آدم حواسش است، برگش می‌ریزد چون حواسش هست، زیتونش می‌رسد چون حواسش هست… امو اره‌کشانیم… امو کوه‌گالشانیم… عمرش همین‌طور، توی تنه‌اش خط می‌اندازد که حواسش باشد… و من نبود حالا چند پاییز گذشته از من؟ چطور بدانم، بی‌سجل، بی‌خط، بی‌پسر که همی دخترم دارد می‌رود و بچه‌ام اسم یک مرد دیگری رویش می‌آید و مندا. آ می‌میرد بی‌پشت و بی‌نسل و ماتاو می‌میرد و فردا که بلند شویم روجا توی خانه نیست، یادش می‌رود و آن مرداک همیشک توی چشمش است و دیگر مال اوست ماتاو کشتیش. «اوروسی کرک» را کشتی که خونش را دیدم پای آلبالو، کله اش را… امو کوه‌گالشانیم… دانه‌فشانیم… و دارد می‌رود روجا، رفت اصلاً و ابداً، و نمک‌به‌حرامی رفت دختر بی که به من بگوید و دیگر نمی‌خواهم چشمم بهش بیفتد… ظلم، ظلم… نچین زیتون کال را که اصلاً و ابداً زندگی ظلم است، مردن است. بچة آدم که می‌آید مردن است، می‌رود مردن است، کو حالا تا «دخترزه» که سه‌باره مردن است و نمی‌خواهم باشم که ببینم نسل آن مرداک که غارتم کرد…‌های ماتاو، زنک بی‌عقل، دیدی چطور غارتمان کرد که کرد. روجا پس گردنم همیشه دوست داشت شانه کولم بنشیند دخترم آ… آ… آی تر کرد، بگیرش ببینم ازازیل را… چه چشمی می‌دراند برای من، بی‌چشم و رو دختره دیدی مندا. آ؟ اسم آن مرداک را که آوردی چه هارای کشید که حالا چه داری بدهی به من توی این ده خراب‌شده، این خانة خراب‌شده… و ظلم است، همه‌اش ظلم است، نسل ظلم است، دختر آدم ظلم است، زن آدم ظلم است… مثل یک دانه زیتون چیده شد رفت از کف، جان و پرم توی این راستا راه… دوغ، دوغ، دوشان دوغ. امو اره‌کشانیم… امو ماسه‌خوریم… دانه‌فشانیم. امو کوه‌گالشانیم… دوغ، دوغ، دوشان دوغ… نگاه چه مویی دارد سه‌روزه بچه… مارملی نامرد… خودم برایش گهواره می‌سازم. نگاه ماتاو! می‌خندد بچه، قند، قند، بخورم قند اناری، یک دانه انار، سرخ… سرخ اوروسی زیر آلبالو لته بده بهش ماتاو بگذارد به خشتکش؛ که چه می‌ترسد؟ تکلیف شده ماشاءالله! بگذار گریه کند که یادش برود گریه. دختر منداآ اشکش را نمی‌بیند کسی… چشم، چشم‌هاش، چشم خودم… حالا بنویس باران! باران نمی‌دانی چیه؟ همان وارش… آنهایی که کتاب می‌نویسند، توی کتاب می‌نویسند باران. به گور پدرشان که نمی‌دانم که چرا نمی‌نویسند وارش، ریشه کاسنی شبنم و نسیم صبح بخورده… کاسنی بده بخورد تب دارد دختر… گلم که قد و بالایش را ندارد کسی… رفت، قد و استخوانش به من رفته، گوشت پر و رنگش به ماتاو رفته و رفت. رفت «موله‌زای»… بگو بچهٔ کیه شش پستان خانم؟ من که بچه‌ام نشد دیگر، پس یعنی هیچ وقت بچه‌ام نمی‌شده می‌کشمت تا بگویی… بگو که این همه تا سالان ندانستم و همیشک تو گمانم بود و دیگر چه فرقی می‌کند و اگر نبود، اگر «موله‌زای» نبود این کار را نمی‌کرد با من، این حرام‌لقمگی و نگفتی ماتاو و نکشتمت تا رفت… سیاه بخت شوی دختر که دیگر نمی‌بینمت سوار آن ماشین که شده‌ای… و من بلایی سرت بیاورم وروره جادو که…» (دل دلدادگی، شهریار مندنی‌پور، ۲۵۲–۲۵۴)

ادبیات اروتیک نوعی اعتراض است؟

هواداران هنری میلر او را سالها به بهانه حمایت از آزادی ادبی فرد و بازگشت به طبیعت و بیان غرایز انسانی جشن گرفتند. میلر می خواست با ثبت لذتهای گذشته، دوام آنان را در مبارزه با پروسه پیری ابدی کند. او همچون آندره برتون سوررئالیست، آزادی خلافکاری را بخشی از آزادی فردگرایانه آنارشیستی انسان غربی می دانست.

علیشاه سلطانی

هنری میلر و آمریکا ستیزی ادبی

هنری میلر نویسنده امریکایی با اجدادی آلمانی بین سالهای 1980-1891 زندگی نمود. پدرش خیاط، و او خود پستچی محل بود که در سن 42 سالگی نویسنده ای مشهور شد. فرهنگ مسیحی پوریتانی و قوانین سانسور در امریکا بیش از 30 سال نشر آثار او را به اتهام پورنوگرافی و هرزه گی ادبی ممنوع نمودند. سرانجام در سال 1964 آثار او اجازه انتشار یافتند.


هنری میلر از جمله نویسندگانی بود که به فرانسه مهاجرت کرد تا دیگر زیر چماق سرکوب فرهنگ عوام و کلیسا و اداره سانسور امریکا نباشد. او از جمله مهاجران غیرسیاسی و یا ماجراجویی بود که بیش از 18 سال در فرانسه و یونان زندگی کرد.
بعضی از نویسندگان ادبیات اروتیک خودرا منتقد نظام سرمایه داری امریکا و فرهنگ سنتی مسیحی آن می دانستند. غالب آثار اتوبیوگرافیک او در باره زندگی دلالان و فواحش و باجگیران و مشروب خواران و میخانه ها و فاحشه خانه ها و مشتریان آنان در فرانسه است.
هواداران هنری میلر او را سالها به بهانه حمایت از آزادی ادبی فرد و بازگشت به طبیعت و بیان غرایز انسانی جشن گرفتند. میلر می خواست با ثبت لذتهای گذشته، دوام آنان را در مبارزه با پروسه پیری ابدی کند. او همچون آندره برتون سوررئالیست، آزادی خلافکاری را بخشی از آزادی فردگرایانه آنارشیستی انسان غربی می دانست.


میلر از آبزورد بودن زندگی و رویای امریکایی و کم خونی ادبیات ملال آور امریکا شکایت نمود. در آثار او می توان انتقاد از صنعت و شهرهای انبوه و سودجویی و پدرسالاری و تعصب دینی و هواداری از عرفان شبه بودیستی را ملاحظه کرد.
میلر نه تنها مدافع اصطلاح انقلاب جنسی آنزمان بود، بلکه به انتقاد از فلسفه زندگی و ارزشهای مسیحی و قوانین بورژوایی مانند ازدواج و خانواده و قناعت و اقتصاد مصرف پرداخت. وی اعتراف کرد که آنارشیسم فردگرایانه اش در سال 1931 تحت تاثیر سخنرانی زن مبارزی بنام “اما گلد اشتاین” صورت گرفت.


انتقاد اجتماعی، هنری میلر را در کنار نویسندگانی مانند نورمان میلر و آلن گینزبرگ قرارمی دهند. از 50 اثر میلر حدود 20 رمان او اتوبیوگرافیک هستند. اشاره می شود در نظامی که هرگونه مبارزه آزادیخواهان آنارشیستی و فردگرایانه را به اتهام کمونیستی یا تروریستی سرکوب می کند، اینگونه ادبیات می تواند یک کشف ادبی هنری استتیک بشمار آید، گرچه در بعضی از آثار او نشانه هایی از نیهلیسم و بی بندوباری و تحقیر زنان مشاهده می شود. 
در آثار میلر غیر از استتیک سوررئالیستی و فردگرایانه، از زبان استعاره ای و آهنگین و روانشناسانه و نیمه عرفانی و اروتیک و گروتسک و طنز نیز استفاده می شود. از جمله خوانندگان پرشور رمانهای اروتیک هنری میلر بعد از پایان جنگ جهانی دوم، سربازان مستقر آمریکایی در نقاط مختلف جهان بودند.


میلر فعالیت ادبی خودرا بخشی از سیستم ستیزی ضد امریکایی و مجروح کردن نرم های ادبی کلاسیک آنجا می دانست. وی مدعی بود که حدود 50 اثراش ضد تمدن صنعتی در قرن بیست هستند. میلر در سالهای مهاجرت در فرانسه شخصا با نویسندگان مهاجر دیگر امریکایی مانند لاورنس و دورال و آنا نیس آشنا شد و مدتی همسر آنا نیس بود.


بعدها نویسندگان مشهوری مانند جرج آوری و الیوت و ارنست یونگر به پشتیبانی از هنری میلر پرداختند. میلر خود را زیر تاثیر آثار نیچه و داستایوسکی و ساموئل بکت و سوررئالیستهای فرانسوی می دانست. تاثیر او را امروزه می توان روی نویسندگان و جریانات ادبی مشهوری مانند کروآپ و کینز برگ و نسل بیت و ادبیات زمان حال مشاهده نمود.


گروهی هم اینگونه ادبیات هنری میلر را یک نوع خودیابی استتیک نامیده اند. از جمله آثار او – دم عقرب – بهار سیاه – سفرنامه یونان – لبخند پای پله – دوستان جوانی – کابوس خنک شده- نامه های عشقی به برندا – هنر کتاب خواندن – گزارش سفری در امریکا – جفت گیری ثمربخش – جنون سالهای پیری – و عشق خنده شبها – هستند.


در رابطه با علاقه مندان رمانهای هنری میلر شعری وجود دارد به این مضمون .
جیب ام خالی،
نه پناهگاهی و نه امید،
با این وجود،
خوشبخت ترین انسان این جهان!

جنون بی‌ريايی | زندگی، تفکر، نويسندگی و فلسفه آلبر کامو

«جنون بی‌ريايی»؛ مستندی ۹۰ دقيقه‌ای از زندگی و تفکر و نويسندگی و فلسفه آلبر کامو. محصول ۱۹۹۷، فيلم به طور رايگان روی يوتيوب آپلود شده است. روایت فیلم به زبان انگلیسی است، بخش‌هایی که به زبان فرانسه است، زیرنویس انگلیسی دارد. بخش‌هایی از مصاحبه و گفت وگوهای آلبر کامو هم در فیلم هست، «کاترین» دختر و «ژان» پسر کامو هم در فیلم هستند.

به خاطر همین ترس بی‌معنی است که ما داریم هلاک میشیم | ماکسیم گورکی


آلکسی ماکسیموویچ پِشکوف (به روسی: Алексей Максимович Пешков) (۲۸ مارس ۱۸۶۸–۱۸ ژوئن ۱۹۳۶) که با نام ماکسیم گورکی شناخته می‌شود نویسندهٔ اهل روسیه و شوروی، از بنیان‌گذاران سبک ادبی واقع گرایی سوسیالیستی، فعال سیاسی و پنج بار نامزد جایزهٔ نوبل ادبیات بود.

پیش از موفقیت در حرفهٔ نویسندگی به مدت پانزده سال در اقصی نقاط امپراتوری روسیه چرخید و به کرات شغل عوض کرد. اثرات این تجربیات بعدها در نوشته‌های او مشهود بودند. معروف‌ترین آثار گورکی عبارتند از: در اعماق (۱۹۰۲) ،مادر، بیست وشش مرد ویک دختر، آوای مرغ طوفان ،دوران کودکی.

او با دو نویسنده معروف روسی لئو تولستوی و آنتون چخوف در ارتباط بود و در خاطراتش به آن‌ها اشاره کرده‌است.

گورکی عضو فعال جنبش سوسیال دموکرات مارکسیستی بود و علناً با حکومت تزار مخالفت می‌کرد. برای مدتی نیز با ولادیمیر لنین و الکساندر بوگدانف از شاخهٔ بلشویکی حزب همراه بود ولی بعدها به منتقد تند لنین تبدیل شد و او را شخصی توصیف نمود، بیش از حد جاه طلب، بیرحم و تشنهٔ قدرت که هیچ مخالفتی را برنمی‌تابید.

ماکسیم گورکی بخش عمده‌ای از عمرش را هم در دوران تزاری و هم بعدها در دروان شوروی، در تبعید خارج از روسیه گذراند. در ۱۹۳۲ او با دعوت شخص استالین به اتحاد جماهیر بازگشت و در ژوئن ۱۹۳۶ در آنجا در گذشت.


گورکی که با نام آلکسیس ماکسیموویچ پشکاو در ۲۸ مارس ۱۸۶۸ در شهر نیژنی نووگورود به دنیا آمد در یازده سالگی یتیم شد. مادربزرگش نگهداری او را عهده‌دار شد تا اینکه در سال ۱۸۸۰ در سن ۱۲ سالگی از خانه گریخت. پس از اقدام ناموفق به خودکشی در ۱۸۸۷، به مدت پنج سال با پای پیاده به سفر در اطراف و اکناف امپراتوری روسیه پرداخت، شغل‌های متنوعی را امتحان کرد و تجارب بسیاری اندوخت که بعدها دستمایه وی در نویسندگی شدند.

به عنوان روزنامه‌نگار و با نام مستعار یهودیل کلامیدا برای روزنامه‌های ایالتی مطلب می‌نوشت. استفاده از نام مستعار گورکی مقارن بود با زمانی که در تفلیس برای روزنامهٔ قفقاز کار می‌کرد. این نام در حقیقت منعکس‌کننده خشم خروشان او و عزم او برای واگویی حقایق تلخ زندگی در روسیه بود.

نخستین کتاب گورکی (مقالات و داستانها) در سال ۱۸۹۸ با موجی از موفقیت روبرو شد و حرفهٔ او به عنوان نویسنده نیز از همین نقطه شروع شد. گورکی که بی‌وقفه می‌نوشت به ادبیات بیشتر به عنوان کنشی سیاسی و اخلاقی نگاه می‌کرد که جهان را می‌تواند تغییر دهد و نه به مثابهٔ امری زیبایی شناختی (گرچه وی به سختی بر روی سبک و فرم نیز کار می‌کرد). او به توصیف زندگی قشرها پایین دست، که در حاشیهٔ جامعه زندگی می‌کردند می‌پرداخت. او می‌کوشید در لابلای شرایط دشوار، وحشیانه و تحقرآمیز زندگی، درخشش جرقه‌های انسانیت در این مردمان را تصویر کند.

پیشرفت ادبی وسیاسی
آوازهٔ گورکی به عنوان یگانه صدای ادبی فرودست‌ترین قشر جامعه و به عنوان مدافع پرشور دگرگونی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی روسیه فراگیر شد.

در سال ۱۸۹۹ او آشکارا با جنبش نوپای سوسیال دموکرات مارکسیستی همکاری می‌کرد. این ارتباط او را به چهرهٔ شناخته شده‌ای هم در میان قشر روشنفکر و هم در میان طبقهٔ زحمتکش تبدیل کرد.


ایمان به ارزش ذاتی نوع بشر جوهرهٔ آثار گورکی را تشکیل می‌داد. آثار او تصویری است مرکب از افرادی که از کرامت ذاتی خود آگاهند و سرشارند از انرژی و میل به تغییر، و همچنین کسانی که در برابر شرایط تحقیرآمیز به زانو درآمده‌اند. دستنوشته و نامه‌های او هر دو نمایانگر مردی نا آرام هستند که در تلاش است تا بر تقابل مدام ایمان وتردید، عشق به زندگی و بیزاری از فلاکت و فرومایگی دنیای انسانی، غلبه کند.


در ۱۹۱۶ گورکی گفت تعالیم حکیم کهن یهودی هیلل به شدت زندگی او را تحت تأثیر قرار داده‌است. : در جوانی کلمات هیلل را خواندم و حکمت هیلل به عنوان ابزاری قوی در مسیری که پیمودم به من کمک کرد، مسیری که نه هموار بود ونه آسان. معتقدم حکمت یهود، انسانی تر و جهان شمول تر از سایر حکمتهاست؛ و این نه فقط به خاطر کهولت آن بلکه به خاطر بهای بالایی ست که برای انسان قایل است. او علناً با حکومت تزار مخالفت می‌کرد و بارها دستگیر شد. او با بسیاری از انقلابیون رفاقت داشت و بعد از ملاقاتش با ولادیمیر لنین در ۱۹۰۲ از دوستان وی به‌شمار می‌رفت. در ۱۹۰۲ گورکی به عنوان عضو افتخاری فرهنگستان ادبیات انتخاب شد ولی نیکلاس تزار دوم این حکم را لغو نمود.


در اعتراض به این عمل آنتون چخوف و ولادیمیر کورلنکو فرهنگستان را ترک نمودند. از ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۵ نوشته‌های گورکی بسیار خوشبینانه تر شدند. ارتباطش با جنبش مقاومت افزایش یافت و به همین دلیل در ۱۹۰۱ دوباره برای مدت کوتاهی به زندان افتاد. در ۱۹۰۴ به دنبال اختلاف نظر با ولادیمیر نمیروویج دانچنکو ارتباطش با تئاتر هنری مسکو را قطع نمود و به نیژنی نووگورود بازگشت تا تئاتری از برای خود تأسیس کند. کنستانتین سرگئی استانیسلاوسکی و ساوا موازف از او حمایت مالی کردند. استانیسلاوسکی باور داشت تئاتر گورکی فرصتی فراهم می آورد برای توسعه شبکهٔ تئاترهای شهرستانی که او امید داشت منجر به دگرگونی هنر نمایش در روسیه شود، رؤیایی که او از ۱۸۹۰ در سر می‌پروراند.

او تعدای از شاگردان مدرسه تئاتر هنری و به همراه آنان یوزف تیخومیروف که ادارهٔ مدرسه را بر عهده داشت برای کمک به گورکی فرستاد. اما در پاییز پس از آنکه سانسور اجرای هر گونه نمایشی در تئاتر را ممنوع کرد، گورکی پروژه را ناتمام رها کرد. به عنوان نویسنده و نمایشنامه‌نویسی که از درآمد مالی خوبی برخوردار بود گورکی از حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه حمایت مالی می‌کرد، و همچنان از مطالبات آزادی خواهانه از حکومت برای احقاق اصلاحات اجتماعی و حقوق بشری نیز حمایت می‌نمود.


تیراندازی بیرحمانه در ۹ ژانویهٔ ۱۹۰۵ به رژهٔ کارگران که به منظور درخواست از تزار برای اعمال اصلاحات برپا شده بود (معروف به یکشنبهٔ خونین) و به موتور محرکهٔ انقلاب ۱۹۰۵ تبدیل شد، گورکی را نیز بیشتر به سمت حمایت از راه حل‌های بنیادی سوق داد. در این زمان او ارتباط نزدکی با ولادیمیر لنین و الکساندر بوگدانف از شاخهٔ بولشویکی حزب داشت. بوگدانوف مسئول انتقال پول از گورکی به وپرد (زیر شاخه‌ای از حزب سوسیال دموکرات کارگی روسیه) بود.

مشخص نیست که آیا او هرگز رسماً به حزب پیوست یا خیر! روابط او با لنین و بولشویک‌ها نیز همیشه رابطه‌ای پرتلاطم بود. مؤثرترین آثار او در این سال‌ها عبارت بود از مجموعه‌ای از نمایشنامه‌های سیاسی که معروفترینشان در اعماق به سال ۱۹۰۲ نوشته شد. در طول بازداشت کوتاه مدتش در دژ پل و پتر در دوران انقلابِ ناتمام سال ۱۹۰۵، گورکی نمایشنامهٔ فرزندان خورشید را نوشت که ظاهراً در دوران شیوع وبا در ۱۸۶۲ می‌گذشت ولی از نظر عامه ارتباط نمایشنامه با حوادث روز پوشیده نماند. به دنبال یک کمپین سراسری در اروپا که ماری کوری، آگوست رودین و اناتول فرانس نیز در ان مشارکت داشتند گورکی از زندان آزاد شد.

در ۱۹۰۶ بولشویک‌ها برای جمع‌آوری کمک مالی او را به همراه ایوان نارودی به ایالات متحده فرستادند. گورکی پس از بازدید از کوه‌های آدیرونداک کتاب مادر را نوشت. داستانی ارزشمند پیرامون تحولات و کشمشک‌های درون انقلاب. تجربهٔ سفر او به آمریکا که با شایعاتی پیرامون بردن معشوقه‌اش (ماریا آندریوا) به جای همسرش همراه بود، منجر به افزایش حس تحقیر او نسبت به روح بورژوازی شد اما همچنین تحسین او نسبت به جسارت و سرزندگی روح آمریکایی برانگیخت.

سالهای کاپری
از ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۳ گورکی هم به دلیل ملاحظاتی در خصوص سلامتی او و هم به دلیل فضای متشنج و سرکوب شدید در روسیه در جزیرهٔ کاپری اقامت گزید.

او به حمایتش از سویال دموکراتها و به خصوص بلشویک‌ها ادامه داد و از آناتولی لوناچارسکی دعوت کرد که به وی در کاپری ملحق شود. آن دو باهم بر روی لتراتور راسپا کار کردند که در سال ۱۹۰۸ منتشر شد. در همین دوران گورکی به همراه لوناچارسکی، بوگدانوف و ولادیمیر بازارو ایدهٔ دائرةالمعارف تاریخ روسی به عنوان ویرایشی سوسیالیستی از دائرةالمعارف دیدرو مطرح نمودند.


طی بازدیدی از سویس، گورکی با لنین ملاقات نمود کسی که بیشتر اوقاتش را صرف جدل و مباحث خصمانه با سایر انقلابیون می‌کرد. گورکی نوشت: او وحشتناک به نظر می‌رسد. حتی زبانش تقریباً خاکستری شده.

علیرغم بی اعتقادی اش به خدا، گورکی ماتریالیست نبود. او به همراه تنی چند از بولشویک‌های مستقل، فلسفه‌ای چالش‌برانگیز پرداخته بودند که گورکی ان را «خدا سازی» می‌نامید. فلسفه‌ای که به دنبال بازیافت قدرت اسطوره در دل انقلاب و خلق مذهبی بری از خدا بود که انسانیت جمعی را جایگزین خدا می‌کرد و زندگی بشر را سرشار از اتشیاق، شگفتی و سلامت اخلاقی می‌کرد و نوید رهایی از رنج، اهریمن و حتی مرگ می‌داد. گرچه «خدا سازی» از نظر لنین خنده دار بود [نیازمند منبع] ولی گورکی ایمان راسخ داشت که نقش «فرهنگ» – در بیداری روحی و اخلاقی و آگاهی انسان از ارزش و جایگاه خودش- برای موفقیت انقلاب مهم‌تر از سازوکارهای سیاسی و اقصادی است.

بازگشت از تبعید
به مناسبت بزرگداشت ۳۰۰ امین سال حکومت خاندان رومانف عفوی شامل حال گورکی شد که به او اجازه داد در ۱۹۱۳ به روسیه بازگردد، جایی که او انتقادهای اجتماعی خود را پی گرفت، به آموزش نویسندگان دیگری که از میان قشر عادی جامعه برخاسته بودند پرداخت و مبادرت به نوشتن یک مجموعه از خاطرات فرهنگی کرد که نخستین بخش از اتوبیوگرافی وی را تشکیل می‌دهد. در بازگشت به روسیه او نخستین برداشتش را چنین توصیف کرد «تصویر خدا در اذهان عامهٔ مردم مخدوش شده‌است». تنها راهکار نجات به زعم او همچنان «فرهنگ» بود.

پس از انقلاب فوریه، گورکی به همراه نیکلای ساخانوف و ولادیمیر زنیسیوف از دفتر مرکزی اُروخانا (دایره محافظت از نظم وامنیت عمومی) دیدار کرد. گروکی دفتر مرکزی سابق را چنین توصیف کرد، متروکه با پنجره‌های شکسته و کاغذهای پخش زمین، این منظره برای او منبع الهام ادبی بود.

او همان شب هنگام صرف شام با ساخانوف با چهره‌ای گرفته پیش‌بینی کرد که انقلاب به ” وحشی گری آسیایی ” ختم خواهد شد. گورکی به عنوان یکی از مدافعان انقلابی سوسیالیست معروف الکساندر کرنسکی، پس از واقعه کورنیلف از بولشویک‌ها رویگردان شد. در ژوئیه ۱۹۱۷ گورکی نوشت تجربه شخصی او از طبقهٔ زحمتکش بر هر ” تصوری مبنی بر اینکه زحمتکشان روسیه تجسم مهربانی و زیبایی معنویی هستند “خط بطلان می‌کشد. گورکی گرچه احساسات برخاسته از روحیه بولشویستی را قبول داشت اما در عین حال نسبت به این باور که همهٔ طبقهٔ کارگر “مهربان و منصف هستند ” ایراداتی وارد می‌دانست. به زعم گورکی ” من هرگز مردمی که این چنین باشند به شخصه ملاقات نکرده‌ام” گورکی نوشت که آواز طبقهٔ فقیر ” نجاران، آجر چینان، کارگران بارانداز ” شناختی داشت که لنین روشنفکر نداشت و حقیقتاً گورکی به آنان اعتماد نداشت.

در طول جنگ جهانی اول، آپارتمان وی در پتروگراد محل استقرار بلشویک‌ها بود و در طول انقلاب ۱۹۱۷ قرابت سیاسی اش با بلشویک‌ها را حفظ کرد. روز بعد از کودتای ۷ نوامبر ۱۹۱۷ بولشویکها، گورکی در پارک الکساندر باغبانی را در حال کار مشاهده کرد او در تمام طول انقلاب فوریه برف‌ها را پارو می‌کرده در حالی که تظاهر به ندیدن گلوله‌هایی می‌کرد که روی زمین بودند و در طول ژوئیه از مردم می‌خواست چمن‌ها را لگد نکنند. گورکی با مشاهده او نوشت او مانند «موش کور سرسخت و همانند او کور بود».

ارتباط گورکی با بولشویک‌ها بعد از انقلاب اکتبر رو به سردی گذاشت. یکی از کسانی که او را می‌شناخت به یاد می آورد که چگونه چهرهٔ گورکی با شنیدن نام لنین ” تیره، سیاه وعبوس ” می‌شد. گورکی نوشت لنین به همره تروتسکی ” با سم کثیف قدرت مسموم شده‌اند” و حقوق افراد را قربانی رویاهای انقلاب می‌کنند. گورکی نوشت لنین شیادی است که از شرف و زندگی پرولتاریا دریغ نمی‌کند. او تودهٔ مردم را نمی‌شناسد و هرگز با آن‌ها زندگی نکرده‌است. گورکی لنین را با شیمیدانی مقایسه کرد که در آزمایشگاه مشغول آزمایش است با این تفاوت که شیمیدان روی مادهٔ بیجان برای بهتر کردن زندگی آزمایش می‌کند ولی سوژهٔ آزمایش لنین روی ” جان زندهٔ مردم روسیه ” است. ضربهٔ دیگر به رابطهٔ گورکی و بولشویک‌ها زمانی وارد شد که روزنامهٔ او(زندگی جدید) در دوران جنگ داخلی مورد سانسور بلشویک‌ها قرار گرفت، گورکی در این دوران در سال ۱۹۱۸ رشته مقالات انتقادی منتشر کرد با نام افکار نابهنگام .(این مجموعه مقالات تا پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی اجازهٔ انتشار مجدد نیافتند).

این مقالات لنین را به خاطر بازداشتهای کور و سرکوب گفتمان آزاد وشیوه‌های توطئه‌آمیزش خودکامه و آنارشیست می‌خواند. گورکی لنین را با تزار و نشایف مقایسه می‌کرد.

گورکی نوشت ” لنین و همراهانش ارتکاب هر نوع جنایتی را مجاز می‌دانند … نابودی آزادی بیان و بازداشتهای کور …” همچنین لنین را ” یک شیاد خونسرد که از شرف و زندگی پرولتاریا نمی‌گذرد ” توصیف کرد.

در ۱۹۱۲ او یک منشی به نام مورابادبرگ استخدام کرد، کسی که بعدها همسر غیررسمی او شد. در اگوست ۱۹۲۱ دوست و همکار نویسنده‌اش ،نیکلای گامیلوف، به خاطر تفکرات سلطنت طلبانه اش توسط چکای پتروگراد دستگیر شد. گورکی با عجله به مسکو شتافت و دستوری مستقیم از شخص لنین برای آزادی گامیلوف گرفت ولی پس از بازگشت به پترو گراد دریافت که گامیلوف اعدام شده‌است. در اکتبر گورکی به خاطر مسایل مربوط به سلامتی اش به ایتالیا بازگشت. اوبه سل مبتلا بود.

تبعید دوم
گورکی در حدفاصل ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۸ عمدتاً در سورنتو ایتالیا اقامت داشت. جایی که چندین رمان موفق به رشته تحریر درآورد.

بازگشت به روسیه: سالهای آخر
در سورنتو گورکی خودش را بی‌پول و گمنام یافت. او پس از ۱۹۲۹ چندین بار از اتحاد جماهیر شوروی دیدن کرد. در ۱۹۳۲ استالین از او دعوت کرد که برای همیشه به شوروی بازگردد، پیشنهادی که از سوی گورکی پذیرفته شد. بازگشت گورکی از ایتالیای فاشیستی پیروزی تبلیغاتی بزرگی برای اتحاد جماهیر شوروی بود. به او مدال لنین عطا شد، در مسکو خانه‌ای (که سابقاً به میلونری به نام پاول ریابوشینسکی تعلق داشت وا کنون موزهٔ گورکی است) به او اهدا شد و همچنین اقامتگاهی در حومهٔ شهر.

یکی از خیاباهای مرکزی مسکو و همچنین شهر زادگاهش و بزرگترین هواپیمای بال-ثابت جهان در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ (توپولف ant-20)به افتخار وی ماکسیم گورکی نامگذاری شدند.

در اکتبر ۱۹۳۱ گورکی داستان افسانه‌ای ” یک دختر و مرگ” را برای یوزف استالین، کلیمن وروشیلوف و ویاچسلاو مولوتوف، خواند، این دیدار توسط ویکتور گوروف نقاشی شده‌است. در آن روز استالین آخرین صفحهٔ داستان گورکی را امضا کرد و نوشت ” این نمایش حتی از فاوست گوته قوی تر است (عشق مرگ را شکست می‌دهد)”.


در ۱۹۳۳ پس از جدایی از مورا بادبرگ گورکی کتاب کمتر شناخته شده‌ای را که دربارهٔ کانال دریای سفید به بالتیک تألیف شده بود ویرایش نمود، او ساخت این کانال را سمبل بازپروری پیروزمندانهٔ دشمنان سابق پرولتاریا دانست. گورکی به نوبهٔ خود از رئالیسم اجتناب می‌کرد، انکار او مبنی بر اینکه پروژهٔ بازسازی کانال منجر به مرگ حتی یک زندانی نشده‌است با استناد به شواهد متعدد دال بر مرگ هزاران زندانی که نه فقط در طول شب بلکه حتی در سرمای وسط روز به دلیل نبود غذا وسرپناه کافی از یخ زدند زیر سؤال رفت.


با اوج گرفتن سرکوب‌های استالین و به ویژه پس از مرگ سرگی کیروف در دسامبر ۳۴۴۳ گورکی در خانه‌ای مجهول المکان در نزدیکی مسکو تحت بازداشت خانگی قرار گرفت. مرگ ناگهانی پسر گورکی ماکسیم پشکاو در می ۱۹۳۴ و مرگ خود او اندگی بعد در جون ۱۹۳۶ بر اثر ذات الریه اتفاق افتاد.

تا مدت‌های مدیدی حدس و گمان‌های بسیار در خصوص علل مرگ او مطرح بود. استالین و مولوتوف جزو تشیع کنندگان تابوت گورکی بودند. در جریان دادگاه بخارین در ۱۹۳۸ (یک از ۳ دادگاه مسکو) یکی از اتهامات علیه یاگودا قتل گورکی توسط مأموران کمیساریای خلق در امور داخلی بود.

در دوران اتحاد جماهیر، زندگی و دیدگاه‌های گورکی در تصویری کلیشه‌ای و نمادین خلاصه شد. (گورکی نویسندهٔ بزرگ اتحاد جماهیر کسی که از تودهٔ مردم برخاست، رفیق وفادار بلشویک‌ها و بنیانگذار رئالیسم سوسیالیستی بود)

اقتباسها
سه گانهٔ گورکی مجموعهٔ سه قسمتی براساس سه کتاب اتوبیوگرافی گورکی: کودکی من، کارآموزی من و دانشگاه‌های من توسط مارک دانسکوی بین سال‌های ۱۹۳۸ و ۱۹۴۰ در اتحاد جماهیر ساخته شد. نمایشنامه‌نویس و کارگردان پیشرو آلمانی برتولت برشت نمایش مادر را با همین نام در ۱۹۳۲ روی صحنه برد. در ۱۹۱۲ آهنگساز ایتالیایی جیاکومو اورفیس اوپرایی بر مبنای شخصیت رادا از ماکار چودرا تصنیف نمود. کتاب بازماندگان گورکی با عنوان پدرما توسط ویلیام استانسیل به انگلیسی ترجمه شد. در ۱۹۸۵ نمایشنامه دشمنان با همکاری تئاتر بین‌المللی وبا حضور چهره‌های از ملیتهای مختلف توسط آن پنینگتون به روی صحنه رفت. هنرپیشهٔ معروف آفریقای جنوبی آنخلیک روکاس و مادلنا ندوا بلغاریایی در نقش‌های تاتیانا و کلئوپاترا ایفای نقش کردند.

دو نامه از ماکسیم گورکی به لئو نیکولایویچ تولستوی
************
18 ژانویه 1900
در یانسایا پولیانا به دیدارتان آمدم.بابت همه آن چیزی که به من گفتید از شما سپاسگذارم .با گرمترین درودها لئو نیکولایویچ! خوشحالم که شما را دیده ام و از این بابت مفتخرم،به طور کلی می دانستم که شیوه برخورد شما با مردم،ساده و صمیمی است،اما باید اعتراف کنم انتظار نداشتم که تا این حد با من مهربان باشید.
خواهشمندم اگر طبعتان می پذیرد،از خود عکسی به من بدهید.تقاضا دارم یکی را به من بدهید.
با گرمترین درودها….م.گورکی

*********
15 فوریه 1900
لئو نیکولایویچ، از شما بابت عکس(1) و سخنان(2) پرمهر و لطفتان نسبت به خودم سپاسگذارم.نمی دانم آیا من از کتابهایم بهتر هستم یا نه،اما می دانم که هر نویسنده ای باید از آن چه می نویسد متعالی تر و بهتر باشد.و در نهایت آن که کتاب چیست؟ حتی یک کتاب بزرگ چیزی نیست جز سایه ی مرده و تاریک واژه ها و اشاره ای به حقیقت،حال آن که انسان جایگاه خدای زنده است و نیک می دانم که خداوندِ آن تلاش تسلیم ناپذیر به سوی کمال،در راستای حقیقت و عدالت می باشد.پس باید بگویم: یک انسان بد حتی از یک کتاب خوب بهتر است.آیا چنین نیست؟و من با تمام وجود بر این باورم که بر روی زمین چیزی بهتر از انسان وجود ندارد و حتی با استفاده از کلام دموکریت که آن را به عنوان حسن ختام بر می گردانم باید گفت :
تنها انسان است که فقط وجود دارد و آن چه می ماند چیزی نیست مگر اندیشه، من همیشه ژرفترین ستایش ها را شایسته انسان دانسته و خواهم دانست.فقط نمی دانم که این امر را چگونه با آن نیرویی که زیبنده آن باشد بیان کنم.
بسیار دوست دارم که شما را یک بار دیگر ببینم و از این که اکنون نمی توانم این کار را انجام دهم،پریشان خاطرم.سرفه هایم شدید و سرم درد می کند.با فشار تمام دارم کار می کنم.دارم درباره فلسفه بافان حیله گری که هیچ دوستشان ندارم داستانی می نویسم.به نظر من آنها پست ترین نوع آدمیان هستند.
از نوشتن دست می کشم که مبادا شما را خسته کنم.گرمترین درودها و احترامات مرا نسبت به خانواده اتان بپذیرید.برای شما تندرستی کامل را آرزو می کنم.
ا.پشکوف

1- عکس مربوطه تصویر الحاقی به متن است و گورکی و تولستوی را در یانسایا پولیانا نشان می دهد.
2-در هشتم فوریه 1900 لئو تولستوی در پاسخ به نامه گورکی نوشت : ” نوشته هایتان رو دوست دارم اما به نظر من شما از نوشته هایتان بهتر هستید “

ماکسیم گورکی و ژوزف استالین 1932

آثار

رمان
فوما گوردیف (به روسی: Фома Гордеев) (۱۸۹۹)
سه رفیق (به روسی: Трое) (۱۹۰۰)
مادر (به روسی: Мать) (۱۹۰۶).
آدم بی‌کاره (به روسی: Жизнь ненужного человека) (۱۹۰۷)
یک اعتراف (به روسی: Исповедь) (۱۹۰۸)
زندگی ماتوی کوژمیاکین (به روسی: Жизнь Матвея Кожемякина) (۱۹۱۰)
تجارت آرتامانوف (به روسی: Дело Артамоновых) (۱۹۲۷).[۲]
کلیم سامگین (به روسی: Жизнь Клима Самгина) (۱۹۲۷-۱۹۳۶)

خودزندگی‌نامه
دوران کودکی (به روسی: Детство) (۱۹۱۴)
دانشکده‌های من (به روسی: В людях) (۱۹۱۶)
در جهان (به روسی: Мои университеты) (۱۹۲۳)

نمایش‌نامه
خرده بورژواها (به روسی: Мещане) (۱۹۰۱)
در اعماق (به روسی: На дне) (۱۹۰۲)
ییلاق‌نشینان (به روسی: Дачники) (۱۹۰۴)
فرزندان خورشید (به روسی: Дети солнца) (۱۹۰۵)
بربرها (به روسی: Варвары) (۱۹۰۵)
دشمنان (به روسی: Враги) (۱۹۰۶)
آخرین‌ها (به روسی: Последние)(۱۹۰۸)
واسا ژلزنووا (به روسی: Васса Железнова) (۱۹۱۰؛ بازنویسی: ۱۹۳۶)
ساموف و دیگران (به روسی: Сомов и другие) (۱۹۳۰)
یگور بولیچوف و دیگران (به روسی: Егор Булычов и другие) (۱۹۳۲)

داستان کوتاه
ماکار چودرا (به روسی: Макар Чудра) (۱۸۹۲)
بابا آرخیپ و لنکا (به روسی: Дед Архип и Лёнька) (۱۸۹۳)
یملییان پیلایی (به روسی: Емельян Пиляй) (۱۸۹۳)
عجوزه ایزرگیل (به روسی: Старуха Изергиль) (۱۸۹۴)
همسفر من (به روسی: Мой Спутник) (۱۸۹۴)
بچه‌هایی که یخ نزدند (به روسی: О мальчике и девочке, которые не замёрзли. Святочный рассказ) (۱۸۹۴)
سرود شاهین (به روسی: Песня о Соколе) (۱۸۹۵، شعر منثور)
خان و پسرش (به روسی: Хан и его сын) (۱۸۹۵)
خواننده (به روسی: Читатель) (۱۸۹۵)
زن چشم‌کبود (به روسی: Женщина с голубыми глазами) (۱۸۹۵)
چند روز در نقش سردبیر روزنامه (به روسی: Несколько дней в роли редактора провинциальной газеты) (۱۸۹۵)
چلکاش (به روسی: Челкаш) (۱۸۹۵)
کانوالوف (به روسی: Коновалов) (۱۸۹۶، رمانک)
رویای عشق (به روسی: Болесь) (۱۸۹۶)
فروافتادگان (به روسی: Супруги Орловы) (۱۸۹۷)
آنها که وقتی آدم بودند (به روسی: Бывшие люди) (۱۸۹۷، رمانک)
مالوا (به روسی: Мальва) (۱۸۹۷)
در استپ: داستان زندگی ولگردان (به روسی: В степи) (۱۸۹۷)
زازوبرینا (به روسی: Зазубрина) (۱۸۹۷)
بیست و شش مرد و یک دختر (به روسی: Двадцать шесть и одна) (۱۸۹۹)
واسکا سرخه (به روسی: Васька Красный) (۱۸۹۹)
ابلیس (به روسی: О чёрте) (۱۸۹۹)
داستان فیلیپ واسیلیویچ (به روسی: Рассказ Филиппа Васильевича) (۱۹۰۵)
ارباب (به روسی: Хозяин) (۱۹۱۳)
اندوه بی‌پایان (به روسی: Страсти-мордасти) (۱۹۱۳)
نخستین عشق من (به روسی: О первой любви) (۱۹۲۳)
زندانبان (به روسی: Сторож) (۱۹۲۳)

ناداستان
پادشاهی که بیرق سلطنت را برافراشت (به روسی: Король, который высоко держит своё знамя) (۱۹۰۶، مقاله)
معلم اخلاق (به روسی: Жрец морали) (۱۹۰۶، مقاله)
فرانسه زیبا الگو:Прекрасная Франция (۱۹۰۶، مقاله)
استادان زندگی (به انگلیسی: The Masters of Life) (۱۹۰۶، ناداستان)
سرزمین اندوه (به روسی: Царство скуки) (۱۹۰۶، مقاله)
نهم ژانویه (به روسی: 9-е января) (۱۹۰۷، مقاله)

شعر
پیک توفان (به روسی: Песня о Буревестнике) (۱۹۰۱)

ماکسیم گورکی و آنتون چخوف 1900

می‌توان شاعر بود و شعر نگفت


تریستان تزارا (به فرانسوی: Tristan Tzara) (زادهٔ ۱۶ آوریل ۱۸۹۶ – درگذشته ۲۵ دسامبر ۱۹۶۳) نمایش‌نامه‌نویس، شاعر، مقاله‌نویس، آهنگساز، کارگردان فیلم، سیاستمدار، دیپلمات، روزنامه‌نگار و هنرمند قرن بیستم فرانسوی‌زبان رومانیایی‌تبار است.


تریستان تزارا با نام حقیقی ساموئل رزنستاک در ۱۶ آوریل ۱۸۹۶ در موینشت رومانی به دنیا آمد. تزارا بیشتر شهرتش را مدیون حضورش در میان جمع بنیان‌گذاران دادائیسم است. یک جنبش انقلابی پوچ‌گرایانه در هنر که هدفی نداشت جز ویرانی تمام ارزش‌های تمدن مدرن. فعالیت خود به عنوان یک دادائیست را طی جنگ جهانی اول و در کنار هنرمندانی چون مارسل دوشان، فرانسیس پیکابیا و ژان آرپ در زوریخ آغاز کرد. تزارا نخستین متون دادائیستی خود – نخستین ماجرای آسمانی آقای آنتی پیرین و «۲۵ شعر» را نوشت و بعد در ۱۹۲۴ “هفت بیانیه دادا” را به رشته تحریر درآورد. در پاریس فعالیت‌های جنجالی خود را با همکاری آندره برتون، فیلیپ سوپو و لویی آراگون آغاز کرد تا با متلاشی کردن ساختار زبان به عموم مردم شوکی وارد کند. در حدود ۱۹۳۰ شالوده‌شکنی و پوچ‌گرایی افول کرد و او به فعالیت‌های محافظه‌کارانه‌تری پیوست که عده‌ای از دوستان سوررئالیست‌ش دنبال می‌کردند. او بیشتر وقت خود را صرف آشتی‌دادن سوررئالیسم و مارکسیسم می‌کرد و به همین دلیل در سال ۱۹۳۶ و در حین جنگ جهانی دوم به عضویت حزب کمونیست و جنبش مقاومت فرانسه پیوست. این گروه‌های سیاسی او را به هم‌فکرانش نزدیک‌تر ساخت و تزارا تدریجاً به ساحت شعر غنایی روی آورد. شعرهای او بازتاب‌دهنده دلهره و آشفتگی روحی او هستند.

تزارا طی دوران شاعری خود مسیری پرتحول را پیمود. برهم زدن افراط خواهانهٔ هنجارها و ساختارهای زبانی، آغازهٔ راه وی به عنوان شاعری دادائیستی بود. او در رسالهٔ «هفت بیانیهٔ دادا» برخی از بنمایه‌های رادیکالیستی هنر مدرن را برمی‌شمارد. در واقع سویهٔ منفی تمدن غرب در قاعده گریزی مورد تأیید وی نقش می‌بندد. در همین بیانیه است که وی آزادی و وارستن از هنجارهای قوام یافتهٔ هنر را مورد تأکید دوچندان قرار می‌دهد و امر هنری – بخصوص شعر – را همچون رسالتی تصویر می‌کند که فطرتاً به رهایی می‌انجامد.

با این همه طی دهه‌های سی و چهل میلادی وی به همراه دوستانی چون لوئی آراگون و آندره برتون به حزب کمونیست فرانسه پیوست و از گرایش نیست‌انگارانهٔ دادا فاصله گرفت. در این دوره وی مشخصاً به شعر سوررئالیستی گرایید و تلاش نمود تا میان مارکسیسم و سوررئالیسم پیوندی ایجاد نماید.

دورهٔ اخیر با گرایش وی به اشعار تغزلی برآمده از دست آموختگی هنرمندانه مشخص می‌شود. در این سروده‌ها، تراژدی زندگی روزمرهٔ انسان مدرن تصویر شده‌است. از کارهای این دورهٔ تزارا: «مرد تقریبی»، «تنها گفتن» و «چهرهٔ درون» هستند. در این دوره و در کمینهٔ همین سروده‌هاست که وی از زبان هنجارستیز و سامان‌باختهٔ دادائیستی فاصله می‌گیرد و به زبانی دشوارفهم ولی انسان انگاشته روی می‌آورد.

وی در ۲۵ دسامبر ۱۹۶۳ در پاریس چشم از جهان فروبست.

آثار
عواید نیمروز (۱۹۳۹)
نشان زندگی (۱۹۴۶)
از خاطرات انسان (۱۹۵۰)
چهره درونی (۱۹۵۳)
شعله برافروخته (۱۹۵۵)
نخستین ماجرای آسمانی آقای آنتی پیرین (۱۹۱۶)
۲۵ شعر (۱۹۱۸)
هفت بیانیه دادا (۱۹۲۴)

نوشتنِ شعری دادائیستی  | تریستان تزارا | برگردان سارا سمیعی

برای نوشتنِ یک شعرِ دادائیستی
روزنامه‌ای بردارید و چند پرنده
از روزنامه مقاله‌ای را انتخاب کنید
که بلندی‌اش به اندازه ی شعری باشد
که می‌خواهید بنویسید
مقاله را با قیچی جدا کنید
سپس با دقت هر واژه از مقاله را ببرید و
در کیفی بریزید
کیف را به آرامی تکان دهید
برش‌ها را یکی پس از دیگری تصادفی بیرون بیاورید
آن‌ها را به همان ترتیب یادداشت کنید
این شعر شبیهِ شما خواهد بود
و شما: نویسنده‌ای بی نهایت اصیل و خاص
با حساسیتی جذاب
هرچند که عوام درکش نکنند

از چپ: تریستان تزارا، پُل الوآر، آندره برُتون، ژان آرپ، سالوادور دالی، ایو تانْگی، مَکس ارنست، رُنه کْرُوِل و مَن رِی
پاریس، ۱۹۳۳

| رن | فريدريش هلدرلين | بیژن الهی |

 
 
 
 
 
 
 
 
یوهان کریستین فریدریش هولدرلین (به آلمانی: Johann Christian Friedrich Hölderlin) (زاده ۲۰ مارس ۱۷۷۰ – درگذشته ۷ ژوئن ۱۸۴۳) شاعر آلمانی و از شخصیت‌های برجسته جنبش رمانتیسم بود. هولدرلین همچنین در تکوین ایدئالیسم آلمانی نقش داشت و بر اندیشه فیلسوفانی مثل هگل و شلینگ تأثیر گذاشت.

گئورگ لوکاچ، معتقد است هولدرلین در سیطره درک و دریافت منتقدان فاشیست (منتسب به حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان) نبوده و جایگاه واقعی او در کنار هگل و در طلیعه تفکر دیالکتیکی و در نسبت با انقلاب فرانسه و سیر تحول بورژوازی است. هولدرلین نقش بسیار مؤثری در شکل‌دادن به روش دیالکتیکی داشت؛ او نه فقط دوست شلینگ و هگل بود بلکه همسفر فلسفی‌شان نیز بود. در شعر هولدرلین، سرنوشت‌های فردی و اجتماعی در طلب هماهنگی تراژیکی می‌سوزند که به ندرت به دست می‌آید.

فریدریش در نُه سالگی ناپدری مهربانش را از دست داد. مادر باورمندش می‌خواست حتماً او را یک کشیش بار آورد و از ۱۴ سالگی به اجبار به مرکزی دینی در شهر توبینگن رفت. در آنجا وی با هگل و شلینگ نشست‌های کتابخوانی می‌گذاشتند و آثار انتقادی شیلر و کانت را می‌خواندند.

۲۶ ساله بود که به عنوان معلم و مربی فرزندان سوزته گونتارد (Susette Gontard) که یک سال از خودش بزرگتر بود، استخدام و در دم عاشق او شد. هولدرلین پس از رمان «هیپریون» (Hyperion)، منظومه «دیوتیما» (Diotima) را به یاد و افتخار سوزته گونتارد نوشت که هر دو از آثار بی‌مانند و ماندگار ادبیات آلمانی به‌شمار می‌آیند. بی‌گمان مرگ ناگهانی سوزته در افسردگی و پریشانی حال شاعر حساس کم‌تاثیر نبود. ۳۶ ساله بود که او را به آسایشگاه روانی بردند ولی پس از دو سال از آنجا رها شد. ارنست تسیمر (Ernst Zimmer) درودگری در شهر توبینگن و شیفته شعرهای هولدرلین، شرایطی در خانه خود فراهم آورد تا شاعر بتواند تا پایان عمرش در آنجا زندگی کند. امروزه آن خانه موزه هولدرلین است. فریدریش هولدرلین در ۷۳ سالگی در توبینگن درگذشت. هولدرلین شعری دربارهٔ مرگ افسانه‌وار امپدوکلس نوشته‌است که همچنان یک بازی ناتمام شعری است.

 
.