راه‌هایی که یک داستان در ذهن می‌گشاید: «از زیر خاک» نوشته نسیم خاکسار

*پرتره نسیم خاکسار، اثر: ایرج یمین اسفندیاری

| بررسی کتاب ” از زیر خاک” نوشته نسیم خاکسار : ف.دشتی |

نسیم خاکسار، داستان «از زیر خاک» را در سال ۲۰۰۲ به چاپ سپرده است. داستانی با درون مایه‌ی قتل عام ۶۷، از زبانِ دست و یا بند انگشتِ دستی از یکی از قربانیان آن کشتار هزاران نفره که از خاک بیرون مانده است.

احتمالا خود نویسنده در زمان نوشتن داستان چندان احتمال نمی‌داد که بیست سال بعدتر، دادگاهی در سوئد یکی از مهم‌ترین عوامل آن قتل عام را به محاکمه بکشاند و سرانجام برایش حکم حبس ابد صادر کند. این موضوع را که آیا این محکوم به سزای جنایاتش خواهد رسید یا نه، به پایان این نوشته واگذار می‌کنم، تا پیش از آن نگاه کوتاهی به داستان بیاندازیم.

همان‌طور که گفته شد، راوی داستان (استخوانِ) بندانگشت دستی است که مانده بیرون از خاکِ دشت خاوران، از آن سوی مرگ به اتّفاقاتِ پیش آمده بر روی خاکِ دشت نگاه می‌کند.

به سخن در آمدن دست اوّلین چیز غریبی است که خواننده در شروع داستان با آن رو به رو می‌شود. حال آنکه دستی که حرف بزند سابقه‌ای طولانی در اساطیر و ادیان گوناگون دارد. کوئینتیله ادیب و فلسفه ورز رومی در حدود ۸۵ میلادی گفته است: «هیچ اندامی در بدن به اندازه‌ی دست سخنگو نیست.» ما دست‌های خود را برای دفاع از خود یا دیگری، برای بیان شادی یا اندوه یا تردید خود، برای صدا زدن یک نفر دیگر به کار می‌بریم. گاهی نماد قدرت (یدالله) است، و گاهی نماد تقدیس (مسیح)، و گاه وسیله‌ی دعا.

تنها چیزی که نیروهای تاریک تاریخ با بولدوزرهایشان هرگز فکرش را نمی‌کنند، تنها چیزی که از آن غافل می‌مانند، آن بند انگشت بیرون مانده از خاک، آن انگشت نظاره‌گر/روایت کننده است که تمام لحظه‌های دورمانده از انظار را یک به یک ثبت می‌کند و به آیندگان می‌سپارد؛ اما کار او فقط ثبت وقایع نیست: آن ذهن عزادار با دوباره ارزش بخشیدن به تمام «بی ارزش شدگان» به امکان ظهورِ یک حیات نو چشم دوخته است.

حالات مختلفی را که دست به خود می‌گیرد، در نظر بگیریم: دست‌های به بالا بلند شده، نماد صدا، دعا و ترانه است؛ دست نهاده بر سینه حالتی است از فراست؛ دست بر گردن، نشانه فداکاری؛ دو دستِ درهم فرو نشانه‌ی موّدت است. یوسفوس می‌نویسد: «کسی که دست راستش را به شما دهد دروغ نمی‌گوید، و کسی به صداقتش شک نمی‌کند.» در اقوام باستان، از تمدّن مصر گرفته تا هیتیت، تا سومر و در آیین بودیسم دست در بیان حالات انسانی و روحانی نقشی مهم بر عهده داشته، و سفیر پنهانی‌ترین آرزوها و امیدها، یا اندوهان و نومیدی‌های آدمی بوده است. در شمایل‌نگاری‌های مسیحیت، مسیح دست راست خداست، و خود خدای پدر دستی است از آن سوی ابرها به این سو دراز شده. در عرفان اسلامی، دست گشوده به بالا گیرنده‌ی رحمت، و دست باز به سوی پایین نماد بخشایش رحمت است. نماد خمسه، کف دست با پنج انگشت باز، از دیرباز در تمّدن‌های گوناگون وجود داشته، و تا مسیحیّت (نماد حضرت مریم) و دست بریده‌ی حضرت عبّاس دچار دگردیسی شده است. با این همه، دست بریده‌ی از خاک بیرون مانده‌ی راوی در داستان «از زیر خاک» با توجّه به نمایندگی‌اش از قربانیان قتل عامی هزاران نفره و شباهت عاملان این قتل عام با دستگاه عبّاسیان، ما را به یاد بابک خرّمدین و دست‌های بریده‌اش به فرمان خلیفه معتصم، و قتل عام هزاران یار و یاور او می‌اندازد.

صحنه‌ای که دست، روایتگرِ آن می‌شود، ابتدا خیلی ساده متشکّل از چند زن سیاهپوش و عزادار، و گل و سرو و کاج‌های کوچکی است که به یاد کشته‌شدگان در زمین دشت خاوران کاشته می‌شود، تا بعدتر به دست حرامیان ریشه کن و با بولدوزر صاف شود، اما با تکرار تمثیلیِ (آلگوریک) این صحنه در داستان، زمین دشت خاوران تبدیل به یک سرزمین با تاریخی طولانی می‌شود که کلّ صفحات تاریخش تنها و تنها در همین گورهای دسته جمعی، عزاداری‌های پنهانی، و گل و درختکاری از یک سو، و گل و سبزه از ریشه درآوردن از سوی دیگر خلاصه شده است. پیامی ثابت در صفحات تاریخیِ کتابی که انگار همچنان به خواننده‌اش نرسیده است، چنانکه در سطرهای رو به پایانِ داستان می‌خوانیم: «این گل سرخ‌ها با آن کوچکیشان و با آن لبخند تازه‌شان پیام کی‌ها را قرار بود در بیرون از خاک بازتاب دهند؟» جمله‌ای پرسشی که ما را با تاریخ «پر شکوه» خود با شدّت تمام رو در رو قرار می‌دهد.

در آغاز نوشته گفتیم که: احتمالا خود نویسنده در زمان نوشتن داستان چندان احتمال نمی‌داد که بیست سال بعدتر، دادگاهی در سوئد یکی از مهم‌ترین عوامل آن قتل عام را به محاکمه بکشاند و سرانجام برایش حکم حبس ابد صادر کند. این جمله چه بسا چندان هم درست نباشد، زیرا تنها چیزی که نیروهای تاریک تاریخ با بولدوزرهایشان هرگز فکرش را نمی‌کنند، تنها چیزی که از آن غافل می‌مانند، آن بند انگشت بیرون مانده از خاک، آن انگشت نظاره‌گر/روایت کننده است که تمام لحظه‌های دورمانده از انظار را یک به یک ثبت می‌کند و به آیندگان می‌سپارد؛ اما کار او فقط ثبت وقایع نیست: آن ذهن عزادار با دوباره ارزش بخشیدن به تمام «بی ارزش شدگان» به امکان ظهورِ یک حیات نو چشم دوخته است. نویسنده از خلال تمثیلی که در داستان آفریده است، همه‌ی اشیا و چشم‌انداز پیرامون راوی را دچار دگردیسی می‌کند.

برای رسیدن به معنای نهفته در تمثیل باید اشیا را از زمینه‌ی وجودی‌شان برکَند و جدا ساخت. اوّلین جمله‌ی داستان اشاره به همین دارد: «زیر خاکم، اما نمرده‌ام. نه، نمرده‌ام.» با تکیه به همین تناقضِ درونمان، جمله‌ی متناقض نما و کلیدیِ دیگری هم در ذهنمان معنا می‌یابد: «با‌همان یک بند کوچولوی انگشت می‌توانستم هرچه دلم می‌خواست از بیرون را تماشا کنم.» نمی‌گوید: هرچه هست را تماشا کنم؛ بلکه هر چه دلم خواست را… از اینجا به بعد است که ذهنِ تمثیل ساز وارد کار می‌شود، و راوی برای ما داستان عینک طبّیِ همسلولی‌اش را می‌گوید که وقتی آن را به چشمش می‌زند، با دور و نزدیک کردنش، دنیای واقع را جور دیگر جلوه می‌دهد. جور دیگر جلوه دادن دنیای واقع اگر چه در آغاز نمودی بازیگوشانه دارد، اما در عمل با آشنازدایی‌ای که می‌کند، موجب می‌شود پرده‌ی غبار پس رود و حقیقتِ شیء چهره نشان دهد:

«وقتی هی عینک را بردم دور و نزدیک و هی تکه به تکه از تن آن آدمی را که تکیه داده بود به دیوار بردم توی کادر و تماشا کردم متوجه آن شدم. و همین کار‌ها فکر می‌کنم چیزهائی را در وجود من بیدار کرد که خوابیده بود در پستوهای تاریک ذهنم. و همان‌ها به دستم که بیرون از خاک بود و به بند انگشتم فرمان داد که تا می‌تواند نگاه کند. ذره ذره همه چیز را نگاه کند. چون همین ذره‌ها دنیائی را که ازش اسم می‌بردیم می‌ساختند.»

در قسمت دوم داستان همین تمثیل را دوباره داریم، منتها اینجا عینک حضور ندارد، نمی‌تواند داشته باشد، چون راوی، دستِ بدنی زیرِ خاک مدفون است. اما خاطره‌اش از عینک، «هوش» او را چنان برانگیخته است که اطرافش را انگار که همان عینک طبّی بر چشمش است، می‌نگرد؛ در نظر داشته باشیم که عینک طبّی سلامت را به دید ما باز می‌گرداند:

«باهوشی خوب است. باهوشی مثل همه چیز خوب دنیا خوب است. باهوشی مثل کار آن رفیق من در سلول بود. با آنکه خودش خیلی درد داشت توی این فکر بود چطور رفیقش را شاد کند. باهوشی شکل دست‌های او بود روی زخم‌های پایش. وقتی با هوش باشی می‌توانی خوب‌تر بجنگی. اگر عینکش را آنوقت همراهم داشتم، می‌گذاشتم سر چشمانم و صورت زن‌ها را می‌آوردم نزدیک، ببینم توی چشمانشان، وقتی رویشان را از دوربین برگردانده‌اند، چه می‌گذرد. و یا حالت صورتشان چطوری است وقتی دست‌هایشان را هی از زیر چادر‌های سیاه‌شان درمی‌آوردند. و بعد، می‌رفتم روی خود دست‌هاشان تا ببینم چه زاویه‌ای با هم می‌سازند.»

محکومیت مجرم به موجب قانون بین المللی به این معنا نخواهد بود که جامعه به نقطه‌ی صلح بازگشته است. تنها اگر نقطه‌ی اتّکای شر در ذهن مجرم وجود نمی‌داشت، شاید این امکان در ذهن او تقویت می‌شد که با رجوع به حافظه‌ی خود، حقایق را بازشناسد، مسئولیت کرده‌هایش را بپذیرد و بدون طلب گریز از حکمش، بی‌غرضانه و بی‌چشمداشت راه بخشایش در ذهن بازماندگان فاجعه را باز کند، تا صحنه‌ی ازلی-ابدیِ موجود در داستان «از زیر خاک» دچار گسست شود، و جامعه از چرخه‌ی باطل انتقام و انتقام‌کشی نجات یابد، و یک بار هم شده، به مرحله‌ای نو در تاریخش، به پیش گام نهد.

در بند پایانی داستان دوباره عینک به شکلی دیگر پدیدار می‌شود. اینجا عینک و صاحب اصلی‌اش، دوست همسلولی‌اش، در یکدیگر حلول می‌کنند، و راویِ راویِ داستان و جهان او می‌شوند:

«دوباره فکرم رفت طرف‌همان رفیقم که عینکش را داده بود به من تا سینما تماشا کنم. اگر اینجا بود. قطعه‌ای از او، تکه کوچکی، حالا عینکش را می‌گذاشت روی چشمانش و شروع می‌کرد به نگاه کردن تا ما. همه ما، همه ما که پاره پاره و له زیر خاک خفته‌ایم بیرون بیائیم و به تماشای همین دو گل سرخ بنشینیم. دو گل سرخی که به روشنی می‌دانستیم به هفته نکشیده پاهائی می‌آید تا اول له‌شان کند و بعد دست‌هائی تا از ریشه آن‌ها را ازخاک دربیاورد.»

نگاه آلگوریک در نسیم خاکسار با پیوندی تازه برقرار کردن بین پدیده‌ها به کشف معنای نهان آنها دست می‌یابد: دستی که نگاه می‌کند و می‌بیند، دستی که لمس می‌کند.

ذهن تمثیل‌ساز معمولا از طبعی رمانتیک سرچشمه می‌گیرد:

«من هم چون طبع رمانتیکی داشتم همه‌اش به چیزهای قشنگ طبیعت نگاه می‌کردم. من اصلاً نمی‌دانستم طبع رمانتیکی دارم.»

طبع رمانتیک و ذهنیت ملانکولیک دو روی یک سکّه‌اند. ذهنیت ملانکولیک به پدیده‌های اطرافش با نگاهی خصومت آمیز نمی‌نگرد، حتّا اگر کسی که رو به رویش قرار گرفته است، راننده‌ی کامیونی باشد که کارش خالی کردن اجساد در گور دسته جمعی است، زیرا نگاه تمثیل سازِ ملانکولیک تنها به دنبال یک چیز است: ارتباط برقرار کردن با پدیده‌های اطرافش، به درونشان نفوذ کردن و در نهایت برقراری ارتباطی دیگرگون بین آن پدیده‌ها تا زمینه برای تغییر اساسی در روند امور فراهم شود.

با این همه، هر داستان، به جز تمام جنبه‌های هنری و فرآیند خلقش، جنبه‌ای تماما شخصی برای خود نویسنده دارد؛ نویسنده‌ای که همه‌ی آن سال‌های خفقان و جنایت را با از دست دادن نزدیک ترین دوستانش چنان تلخ آزموده است که تنها در بازسازیِ آن سال‌ها در جهان داستان می‌تواند بر وحشت درونش غلبه کند. این داستان مانند بیدار شدن از یک کابوس است، و می‌دانیم که نویسنده مدام در زندگی‌اش به این صحنه بازمی گردد؛ چون تکرار، اجباری درونی است برای او، مانند سربازی که پس از بازگشت از جنگ، هر شب همان کابوس را در خواب می‌بیند و بعد بی آنکه خود متوجّه باشد برای کم کردن اثر آن شوک، دوباره آن را بازسازی می‌کند؛ درست مثل چرخیدن پروانه به دور آتش.

مسیرِ از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۸۱ (تاریخ انتشار داستان) تا سال ۱۴۰۱ که یکی از عاملان دست اوّل آن کشتار در دادگاهی بین المللی به حق محکوم گردید، خطّی است از خراش و خون که همه‌ی بازماندگان و آزادگان بر گلوگاه خود حس کردند و روی آن آمدند و امروز با ترس و دلنگرانی بیم آن دارند که در راهروهای تاریک و مخفیِ دولت‌ها در اثر معاهده و معاوضه‌ای ننگین باز گلوگاهشان پاره و خونریز شود…

امّا سوی دیگر قضیه هم هست.

پرسشِ دیگر اینجاست: اگر محکوم این دادگاه امیدی به تلاش آمران تبه کارش در پیگیری این دادگاه و نقطه‌ی نهایی آن یعنی معاوضه نداشت، آیا در سیر محاکمه و روند پس از آن همچنان با همین اعتماد به نفس به انکار جنایاتش پافشاری می‌کرد؟ اگر فرض کنیم این دادگاه در شرایطی برپا می‌شد که دیگر جمهوری اسلامی‌ای وجود نمی‌داشت، آیا این مجرمِ محکوم باز هم آن نگاه شرورانه‌ی خود را بر شاهدان و اعضای خانواده‌های قربانیان در جلسه‌های دادگاه می‌انداخت؟ وقتی می‌گویم از آن سو نگاه کنیم، منظورم این است که: امید قویِ او به بازگشتش به دامان آمران تبه کارش، امکان استغفار و بخشایش، و در نتیجه آرامش وجدان را هم از او دریغ کرده است.

زیرا استغفار و بخشایش از موضوعاتی است که در حدود اختیارات عملیِ هیچ دولتی نیست، و مفهومی است بی ارتباط با اصطلاح متناقض و‌عوامفریبانه‌ی «عفو عمومی». مجرم وقتی خود را به تمامی در چنگال عدالت ببیند، بدون آنکه در صدد برآید از حکم مجازاتش بگریزد، چه بسا با روبه رو شدنش با گذشته‌ی خود و از مسیر ابراز پشیمانی و طلب عفو از سوی بازماندگان قربانیان، بتواند به شّمه‌ای از احساس آرامش درونی برسد. بقای جمهوری اسلامی این آرامش درونی را هم از مجرم سلب کرده است. تأثیرِ تا مغز استخوان ویرانگرِ شرّ چنین چیزی است.

چنین است که محکومیت مجرم به موجب قانون بین المللی به این معنا نخواهد بود که جامعه به نقطه‌ی صلح بازگشته است. تنها اگر نقطه‌ی اتّکای شر در ذهن مجرم وجود نمی‌داشت، شاید این امکان در ذهن او تقویت می‌شد که با رجوع به حافظه‌ی خود، حقایق را بازشناسد، مسئولیت کرده‌هایش را بپذیرد و بدون طلب گریز از حکمش، بی‌غرضانه و بی‌چشمداشت راه بخشایش در ذهن بازماندگان فاجعه را باز کند، تا صحنه‌ی ازلی-ابدیِ موجود در داستان «از زیر خاک» دچار گسست شود، و جامعه از چرخه‌ی باطل انتقام و انتقام‌کشی نجات یابد، و یک بار هم شده، به مرحله‌ای نو در تاریخش، به پیش گام نهد.

چرمِ کفِ پایِ عدید | نسیم خاکسار

بعد از دو بار که زیر اخیه رفتم فهمیدم عدید حرف نزده است. بازجوها فقط تهدید می‌کردند. این نشان می‌داد سُمبه‌شان چندان پرزور نیست. هر چقدر بیش‌تر می‌زدند و فحش می‌دادند بیش‌تر حالیم می‌شد که عدید لب باز نکرده است. وقتی گفتند روبه‌روتان می‌کنیم از خوشحالی دل تو دلم نبود. مطمئن بودم که عدید هم حال و روز مرا داشت. بدجور گیر کرده بودیم. اما تمام فشارها روی عدید بود. آمده بودند او را بگیرند، تصادفی من هم آنجا بودم. از همان اول معلوم بود که هر چه هست اول ربط به‌عدید پیدا می‌کند. از دیشب که گفته بودند فردا روبه‌روتان می‌کنیم تا حالا منتظر بودم. استخوانِ کف پام بدجوری اذیت می‌کرد. دو سه بار پاشدم تو سلول راه بروم اما نتوانستم. یک چیزی تو پاشنهٔ پاهایم قرچ‌قرچ می‌کرد. فکر می‌کردم باید استخوانِ پام خُرد شده باشد. روز اولی که از بازجوئی پرتم کردند تو سلول، عین قورباغه شده بودم. دست‌ها و تمام صورتم باد کرده بود. همین جور که به‌دیوار تکیه داده بودم و دست‌وپاهایم را نگاه می‌کردم خنده‌ام گرفته بود. وقتی داشتند شلاق می‌زدند من حواسم به‌ضربه‌ها بود. توی دلم می‌شمردم‌شان. بیخِ گوشم بازجو و شکنجه‌گر یک ریز فریاد می‌زدند و فحش خواهرومادر می‌دادند، اما من داشتم می‌شمردم.

یک بار من و عدید با هم مسابقه گذاشته بودیم تا ببینیم کدام یکی‌مان تنِ شلاق خوری داریم. اما توی خانه با این جا خیلی فرق داشت. عدید یک ضربه که خورد دادش درآمد.

گفتم: – عدید، اگه این جوری باشه پاک دخلِ‌ گروهو میاری.

گفت: – یه فکرهائی کردم، اما حالا حالاها بتون نمیگم.

عدید بعضی وقت‌ها می‌نشست نقشه می‌چید که چه‌طور یک ورقهٔ نازکِ چرم کفِ پاش بدوزد و بعد زیر شکنجه حسابی عشق کند. هر وقت تو فکر می‌رفت بچه‌ها می‌گفتند عدید مشغول دوختن یک دست لباس آهنی است.

به‌ضربهٔ صدم که رسیدند یک مرتبه داد زدم «صد!»

بازجو گفت: – صد دیگه چیه؟

گفتم: – لامصّبا تا حالا صد تا زدین. اگه چیزی داشتم می‌گفتم دیگه.

بازجو گفت: – بزن این مادر قحبه‌رو. ما ازش جای ماشین تایپو می‌خوایم اون ضربه‌ها رو میشمره!

ولی معلوم بود هیچی نداشتند. این طور که عصبانی بودند مرا بیش‌تر قوی می‌کرد.

دریچهٔ کوچک سلول که تکان خورد فهمیدم پُست عوض شده است. نگهبان یک چشمش را گذاشته بود به‌سوراخی و مرا نگاه می‌کرد.

گفت: – چطوری آبادانی؟

او را می‌شناختم. هفتهٔ پیش یک بار پُستش اینجا افتاده بود.

گفتم: – بد نیسّم، اما انگار نمی‌خوان سراغمون بیان.

گفت: – عجله نکن، امروز یک پیری ازت در بیارن که بفهمی بازجوئی یعنی چی.

گفتم: – تو که نباید خوشحال باشی.

گفت: – اروای عمّه‌ت! می‌خوای رو من کار کنی؟ من همهٔ شماها را زیر و بالا کردم.

و دریچه را بست و دور شد.

آدم ساده‌ئی بود. وقتی فهمید من بچهٔ‌ آبادانم اسم کاپیتان تیم شاهین را ازم پرسید. دلش می‌خواست بداند او را از نزدیک دیده‌ام یا نه. از بازی او خوشش می‌آمد. من هم هرچه توانستم برایش چاخان کردم. می‌گفت آبادانی‌ها حمله‌شان خوب است. می‌گفت دفاع خوبی دارند امّا تیم باید گُل‌زن هم داشته باشد.

گفتم: – گُل‌زنای ما همه‌شون کارگرن.

گفت: – چه فرقی می‌کنه؟

گفتم: – چه‌طور فرق نمی‌کنه؟ شب کار، روزکار، دخلِ همه‌شونو آورده. اون وقت تو میگی فرق نمی‌کنه؟

گفت: – میگن شرکت نفت پولِ خوبی بشون میده.

گفتم: – اروای باباشون. همه‌شون برا یه چندرقاز شبا تو باشگاهِ ایران و باشگاهِ کارگرا میز جمع‌کن میشن. اون وقت…

گفت: – عصبانی نشو، اینا حرفائیه که اینجا رواج داره.

خودم را پاک عصبانی نشان داده بودم. می‌خواستم بگویم حسابی تعصبِ تیم‌مان را دارم.

گفت: – از اخلاقت خوشم اومد، آدم باید رو تیمش تعصب داشته باشه.

گفتم: – حرف سرِ تعصّب معصّب نیس. حرفِ زوریه که می‌زنن. اگه یه دفه اومدی اونجا می‌برمت شب باشگاهِ کارگرا تا بفهمی کی جلوت آبجو می‌چینه. ببین سرکار! همهٔ اینا حرفه. تمومِ شونو می‌بینی اونجا که این ور و اون وَر پلاسن. یکی‌شونو می‌شناسم که باید نونِ هفت سر عائله رو بده. اون وقت تو ازش میخوای گُل بزنه.

وقتی رفت فهمیدم که باید از سخنرانی صبحگاهی برگشته باشه. هر صبح شنبه آن‌ها را به‌خط می‌کردند و برای‌شان سخنرانی می‌کردند. همیشه بعد از سخنرانی صبح‌های شنبه، حتی خوب‌هاشان هم با زندانی‌ها بد دماغ می‌شدند. پتو را کشیدم روی پاهایم و رفتم تو فکر. یک ماه و نیم بود تو همین سلول بودم. زخمِ پام نمی‌گذاشت حمام بروم. بدنم پاک بو می‌داد. نمی‌دانستم حال و روزِ عدید چه‌طور است. یاد او که می‌افتادم غصه‌ام می‌شد. یکی دو سالی از من کوچک‌تر بود. اما تا بخواهی شور داشت. یک نفس کار می‌کرد. می‌خواند و کار می‌کرد. از ادبیات هم خوشش می‌آمد. آدم جرئت نمی‌کرد جلوش به‌شاعری که دوست دارد بد بگوید.

روزها کار می‌کرد و شب‌ها درس می‌خواند. خودش بود و یک مادر پیر و دو تا خواهر کوچک‌تر از خودش.

پدرش زمینگیر بود. خرج خانه را او و دائیش با هم می‌دادند. دائیش آدم خیلی خوبی بود. خوشحال بودم که با عدید گیر افتادم. خوشحال بودم که با عدید کتک می‌خورم. اگر عدید تنها دستگیر می‌شد آدم نمی‌دانست چه‌طوری تو روی مادرش نگاه کند. اما حالا اشکالی نداشت. تا حالاش خوب آمده بود. روی او اعتراف داشتند. دقیق نمی‌دانستم با کی کار می‌کند. این‌بار که کلون در صدا کرد فهمیدم آمده‌اند سراغم. پتو را زدم کنار و پا شدم. نگهبان در را که باز کرد گفت: – بنداز رو سرت!

بلوز را روی سرم انداختم و پشت سرش راه افتادم. هوا داشت کم کم سرد می‌شد. من با یک لا پیراهن می‌لرزیدم. وقتی به‌حیاط رسیدیم یک موج هوای سرد از زیر بلوز تو یخه‌ام رفت و تنم را حسابی یخ کرد. همه‌اش توی این فکر بودم که چه‌طوری با عدید روبه‌رو شوم. اگر او را زخم و زیلی می‌دیدم حالم پاک خراب می‌شد. آدم دوست ندارد رفیقش را زخم و زیلی ببیند. یک جور احساس نامردی می‌کند. من نمی‌توانستم این جور احساسی داشته باشم. اما اینجا بدجائی بود. دُرست همان چیزی را که نمی‌خواهی و دوست نداری به‌سرت می‌آورند. وقتی به‌این فکر می‌افتادم خود به‌خود پلک‌هایم روی هم می‌رفت. توی اتاق بازجوئی که رفتیم، بازجو به‌نگهبان گفت: – رو به‌دیوار نگهش دار.

وقتی می‌چرخیدم از زیر بلوز شانه و پاهای عدید را دیدم. از آن طور نشستنش او را شناختم. پاهایش توی باند بود. اما باندهاش تمیز بود و باعث شد حالم آن جورها خراب نشود. اگر روی باندها خون نشست کرده بود نمی‌توانستم خودم را نگه دارم.

بازجو گفت: – بلوزو از رو سرت وردار.

بلوز را برداشتم و رو به‌دیوار ایستادم. دیوار سُربی‌رنگ و کثیف بود. هیچ‌وقت از این نزدیکی دیواری را نگاه نکرده بودم. چرکی و کثیف بود. بوی بدی می‌داد. انگار از نفس بازجوها این جور شده بود. بی‌اختیار ازش فاصله گرفتم. نگهبان که بغل دستم ایستاده بود محکم زد پشت پام و گفت: – تکون نخور!

بازجو گفت: – عدیدو می‌شناسی؟

گفتم: – معلومه که میشناسم.

گفت: – چه‌طوری با هم آشنا شدین؟

گفتم: – از بچگـّی تو یه کوچه بودیم.

گفت: – عدید میگه تو براش اعلامیه میاوردی.

گفتم: – اعلامیه دیگه چیه؟

گفت: – مادرقحبه، جوابِ منو بده.

گفتم: – آخه یه چیزائی می‌پرسی که من روحم خبر نداره.

گفت: – خبر نداشتی یه ماشین تایپ تو خونهٔ عدید بود؟

گفتم: – نه.

گفت: – عدید میگه من و یاسین از همه چیزِ هم خبر داشتیم.

گفتم: – راس میگه. برا همینه که میگم ماشین تایپی اونجا ندیدم.

گفت: – ننه سگ! میخوای دروغ بگی بگو، امّا نه این جور که پاک زیر همه چی بزنی. اینجا…

بی‌اختیار رویم را برگرداندم. عدید آرام نشسته بود و مرا نگاه می‌کرد، بازجو با عصبانیت خط‌کش از روی میز برداشت پرتاب کرد طرف من و داد زد: – برگردون اون صاب‌مُرده‌رو!

دوباره صاف ایستادم.

گفت: – شما مادرقحبه‌هارو اگه ول کنن تو تنبون هَمَم نگا می‌کنین.

و آمد نزدیک: – خط عدیدو که می‌شناسی؟

یک ورق کاغذ گرفت جلو چشمم. خط عدید بود. بچگانه و کج‌کجی. امّا بازجو خیلی خر بود که آن را نشانم داد. اگر همان طور روی حرفش می‌ماند که عدید سرِ ماشین‌تایپ اعتراف کرده، شاید چیزهائی از دهنم درمی‌رفت. امّا نوشتهٔ عدید را که دیدم حسابی کیف کردم. عدید نوشته بود یک ماشین تایپ قراضه خریده بود که تایپ کردن یاد بگیرد و اگر بتواند برای کمک خرجی در مواقع بیکاری برای بعضی‌ها که می‌خواهند نامه‌های اداری ماشین کند. اما ماشین‌تایپ حرف «ک» را خوب نمی‌زد، مجبور شد آن را پس بدهد. اسم فروشگاهی را هم نوشته بود. معلوم بود او را به‌آنجا هم برده بودند و صاحب مغازه هم از گیجی تصدیق کرده بود. دیگر چه‌طورش را نمی‌دانستم. فقط دیدم عدید نوشته «خودتان شاهد بودید که صاحب مغازه هم تصدیق کرد». این از آن زرنگی‌هائی بود که نمی‌دانم چه جوری به‌کلّهٔ عدید زده بود. اما هر چه بود حسابی آن‌ها را گیج کرده بود. فهمیدم هرچه هست امروز دیگر روز آخر بازجوئی است. شنیده بودم که بعد از رو به‌رو کردن می‌اندازندمان به‌یک سلول. این بود که سخت مواظب بودم بند را آب ندهم.

گفتم: – بابا شما چرا این قدر سخت می‌گیرین؟ از خود عدید بپرسین. من یه مدت برا کار رفته بودم بندرعباس، خبر از درس و مشق عدید که نداشتم.

گفت: – منظورت از درس و مشق چیه؟

و با خط‌کش محکم کوبید روی شانه‌ام. فهمیدم که باید خیلی روی حرف‌هایم دقت کنم.

گفتم: – ماشین‌نویسی یاد گرفتنش.

گفت: – خُب، بعد؟

گفتم: – یه روز برام تعریف کرد که می‌خواسّه نامه‌نویسِ دمِ دادسرا بشه. امّا زیاد جدیش نگرفتم. آخه…

گفت: – آخه چی؟

گفتم: – آخه قیافه‌اش به‌دعانویسا بیش‌تر می‌خوره.

به‌نگهبان گفت: – این جیمبو را برگردون سلول.

دوباره بلوز را روی سرم انداختم و همراه نگهبان آمدم تو حیاط. هوا هنوز سرد بود و پاهام تیر می‌کشید.

وقتی نگهبان در سلول را برایم باز کرد گفت: – شانس آوردی، اما شما دو تا انگار زیاد هم اهل این کارا نبودین.

گفتم: – خودت می‌دونی که، من بیش‌تر فوتبالیستم تا نمی‌دونم از این حرفا.

وقتی در را می‌بست گفت: – فکر کنم همین الان رفیقتم بیارن پهلوت. و چفت را انداخت.

***

اوائل شب بود که عدید را آوردند. نامردها بدجور زده بودندش. حسابی لِه و پِه بود که او را توی سلول انداختند. نفس‌های داغ و بلندی می‌کشید. من همین جور بالا سرش نشسته بودم نگاهش می‌کردم. باندهای دور پاش تمام پاره پوره شده بود. از لای ناخن‌های ورم کردهٔ‌سیاهش خون بیرون می‌زد.

گفت: – یاسین، نزدیک بود بگم. اگه نمی‌دونسم آخرین بازجوئیه شاید از دهنم درمی‌رفت.

روی موهایش دست کشیدم: – چطوری شروع شد؟

در حالی که بلندبلند نفس می‌کشید گفت: – حالا بذار واسه بعد. اما رَبّ و رُبّ ِ آدم درمیاد تا بتونه خطّو پیدا کنه.

گفتم: – چه خطی، عدید؟

گفت: – گاهی وقتا آدم کفرش از دسّ این بزرگ‌علوی درمیاد. آخر بگو لامصّب اینم شد تعلیم؟

نمی‌دانستم راجع به‌چی حرف می‌زند. منتظر ماندم خودش به‌حرف بیاید.

گفت: – بی‌پیر نوشته اگه سرتو تو بازجوئی بیاری پائین یه خنجر زیر گلوته که همچی فرو میره که از پسِ کلّه‌ت می‌زنه بیرون. اما، بابا، دُرُسته که نمیشه سرتو بیاری پائین، اما این ور و اون ور که میشه بچرخونیش. رَبّم در اومد تا فهمیدم راهِ دیگه‌ئی هم هس.

گفتم: – حالا میخوای چیکار کنی؟

گفت: – اگه رفتیم بیرون میخوام یه جزوه بنویسم راجع به‌این ور و اون ور کردنِ سر.

گفتم: – حالاکه حالت خوب نیس. همین جوری بگو تا من برات حفظ کنم.

گفت: – نه، باید خودم بنویسم.

بعد انگشتش را گذاشت زیر چانه‌اش و مثل بچه‌ئی که ادا در می‌آورد گفت: – نگاه کن!

و سرش را به‌‌این‌سو و آن‌سو چرخاند.

گفت: – خراش هم نمیده. تازه اگر هم داد مهم نیس. امّا فرو نمیره. می‌فهمی یاسین؟ رَبّم دراومد تا چرمِ کفِ پامو پیدا کردم.

روی آرنج تکیه داد و نگاهم کرد. بعد معصومانه، در حالی که خط مهربانی از درد روی پیشانیش چین انداخته بود خندید. تا صبح خیلی وقت داشتیم که با هم حرف بزنیم. اما من دلم می‌خواست همان طور آرام بنشینم و او را نگاه کنم. عدید تا صبح گاه‌گاهی بلند می‌شد و با پای دردش لنگ‌لنگان تمرین می‌کرد که بتواند روی پا بایستد. تو این فکر بود که اگر ملاقاتی دادند راست و محکم راه برود.

| آبانماه ۱۳۵۸ تهران |

بانگ امید از چاهسار نومیدی | نسيم خاكسار

سنگ را که از فلاخن کانون، از پاریس، پرتاب کردند راست آمد و خورد به شانه من که در هلند نشسته بودم.


در گرامی داشت یاد غلامحسین ساعدی.
بانگ امید از چاهسار نومیدی*
تامّلي بر داستان «آشغالدونی» اثر غلامحسين ساعدی

سنگ را که از فلاخن کانون، از پاریس، پرتاب کردند راست آمد و خورد به شانه من که در هلند نشسته بودم. این بود که ناچار شدم پا شوم و هول هولکی کتاب‌هایی را که از “ساعدی” داشتم یا نداشتم و مجبور شدم قرض بگیرم، از نو بخوانم.
وقتی با شتاب و گاهی هم با تامل داستان‌ها را می‌خواندم و یادداشت برمی‌داشتم. از ذهنم می‌گذشت چه بنویسم یا چه چیزی آماده کنم که ربط به صورت هستی معیوب و نا معیوب اکنون مایی پیدا کند که اینجا نشسته‌ایم. مایی که دوره هایی مثل انقلاب، تبعید و شکست را تجربه کرده و یا تجربه می‌کنیم.
انگیزه خواندن هر داستانی برای ما نخست لذت بردن از داستان است و بعد کشف دنیای آن. دومی به طور معمول خود به خود پیش می‌آید. در برخورد با صحنه‌ای، ماجرایی یا در تعقیب حوادثی یا، نه، در برخورد با کل جهانی که در داستان خلق شده می‌بینیم شاخک‌های حسی‌مان به کار افتاده است. بعد، کشف و احساس یک نوع قرابت یا تفاوت بین جهان خود و جهان داستان. آنگاه درمی‌یابیم انگار بر ابزار آشنایی برای شناخت خود یا شناخت پیرامون‌مان دست یافته‌ایم، یا یک جورهایی نیروی ساحرانه‌ای در وجودمان راه یافته که می‌توانیم حدس‌هایی در مورد حوادث گذشته، حال و آینده بزنیم. نه به قصد روشن کردن تاریکی که کار داستان نیست بلکه فقط دیدن درست تاریکی. و همین نقطه آغاز جوشش اضطرابی در وجود ما می‌شود.
شاید لذت بردن ما از خواندن یک داستان، ناشی از همین اضطراب باشد. سنگی درون آب بی تکان برکه‌ ای پرتاب می‌شود و ما می ایستیم به تماشای امواجی لرزان، صورت‌هایی شکسته در آب که همزمان از ما دور و به ما نزدیک می‌شوند.
در این، نمی‌دانم ره به کجا بردن‌ها و خارخاری از همین وسوسه‌ها در جان و روح، ایستاده بودم به تماشای همین صورت‌های شکسته که احساس کردم وضعیتی که برای نوشتن پیدا کرده‌ام نه وضعیت یک منتقد آثار ساعدی است، نه وضعیت یک مفسر آثار او، بلکه بیشتر وضعیت خواننده‌ای است که بی اجازه خالق و مخلوق وارد داستان شده است. یعنی شانه به شانه نویسنده و آدم‌های داستان راه افتاده توی دنیای تخیلی و ساخته و پرداخته روبروی‌اش و گاهی هم در گوشی با نویسنده پچ پچی می‌کند تا حال و گذشته را به هم بدوزد .
از سه چهار کتابی که با شتاب خوانده بودم، “آشغالدونی”، داستان آخر مجموعه داستان” گور و گهواره”، نظرم را گرفته بود. فکر کردم حالا که توفیق همسفری با نویسنده و آدم‌های داستانش نصیب‌ام شده، بهتر است وقتم را ضایع نکنم و به جای انتخاب سفری دور و دراز و برداشتن تکه‌هایی از اینجا و آنجا برای دوختن لحافی صد تکه، سفرم را به همین داستان محدود کنم. اگر در این سفر جایی از نگریستن واماندم، نگاهی بیاندازم به آن دو داستان دیگر: “زنبورک خانه “و “سایه به سایه ” که پیش از این داستان در مجموعه آمده‌اند.
شاید به نظر خیلی‌ها این داستان از بهترین کارهای ساعدی نباشد. ولی تا همین جا که من آن را در ذهن مرور کرده بودم، به این نتیجه رسیده بودم همین کار یکی از کارهای تیپیک ” TYPICAL ” ساعدی است. زیرا بیشتر مشخصات زبانی، فکری، تخیلی و حسی کارهای دیگر او را در خود دارد. این بود که در آستانه “آشغالدونی” ایستادم و گذاشتم تا “راوی” که قهرمان اصلی داستان است دستم را بگیرد و مرا با این بیغوله آشنا کند.
راوی، پسر جوانی است به نام “علی”( البته خیلی بعد به ما معرفی می‌شود.) هفده یا هیجده ساله که همراه پدرش وارد شهر بزرگ تهران شده است. پدر ول کن او نیست. او عاجز از دست پیرمردی که روزگارش را سیاه کرده است و در فواصلی که نک و نال‌ها و دشنام‌هایش را نمی‌شنود، دل بریده از دنیا، گاهی بی‌هوا برای دل خودش ترجیع بند تصنیفی را می‌خواند که معلوم نیست از کی شنیده است:
“ای خدا زهرا یار ما نیست.”
پدر تمام وقت یا مشغول خوردن است یا در حال استفراغ کردن و ناراحت از این وضعیت به زمین و زمان دشنام می‌دهد.
پسر چشم به او و به شهری که در آن قدم گذاشته، بیغوله‌ای با زن‌های چادری و تل‌های زباله و بوی گند، نگاه‌اش می‌افتد به آدمی که پشت به آن‌ها ایستاده و تسمه جای تسبیح لای انگشتان می‌چرخاند. خشک‌اش می‌زند.
“مرد تا سرشو برگردوند طرف ما، من یه هو خشکم زد. یارو صورت دراز و چانه نوک تیزی داشت و دو چشم از حدقه درآمده و دو ردیف دندان درشت و لخت که همه بیرون بود، انگاری که اصلاً لب نداشت و چوب سیگار بلندی که سیگار نداشت گرفته بود لای دندانها، نگاهی به بابام کرد و بعد زل زد به من که عقب تر ایستاده بودم…. من عقب عقب رفتم ، از نگاه یارو معلوم نبود که چه خیالاتی پخته، اگه یه مرتبه دستشو دراز می‌کرد و مچ منو می چسبید_” (ص ۹۹ گور و گهواره )
آیا روی این ترس یا به زبان داستان “خشکش زدن” باید مکث کنم؟
آیا این یکی از آن تصاویر های شکسته است که در آب همان برکه شروع کرده است به تکان خوردن تا وسوسه‌ام کند ردش را بزنم؟
از ذهنم می‌گذرد: ترس پسر از چیست؟ از ورود به دنیای غریب و بیگانه است؟ ترس از موجودی تازه شدن است؟ یا هراس از تولدی تازه است؟
می‌بینم همه این‌ها که از ذهنم گذشته است معنایی مشترک دارند.
آن آدم رعب انگیز اما کیست؟ آن که خیلی نمایشی، اول پشتش را می‌بینیم، بعد چهره‌اش را که با دیدن آن جوان بند دلش پاره می‌شود؟
چند لحظه بعد با این آدم، آقای گیلانی، و با کار و کردارش آشنا می‌شویم.
آدمی که با کمک پادوهای مزدورش مثل جهانگیر و عباس، گدایان و معتادان و آدم‌های فقیرو بیچاره‌ای را که درآمدی برای گذران زندگی ندارند از این گوشه و آن گوشه شهر برای خون فروشی جمع آوری می‌کند.
صبح روز بعد پسر در آزمایشگاهی خون می‌دهد و پدر برای معاینه روانه مریضخانه دولتی می‌شود. مریضخانه دولتی جائی است که در حیات آشغالدونی نقش قلب را بازی می‌کند. مرکز اصلی است. اصلاً آشغالدونی خود این مریضخانه می‌شود. مریضخانه‌ای که همه جور آدم توی آن ریخته شده است. پاانداز، دزد، روشنفکر مسئول ،آدم نسبتاً درستکار، تک پران، خلاصه، بازار مکاره غریبی است که فقط از دید و قلم ساعدی برمی‌آید که این همه آدم جوراجور را در یک محدوده جا دهد و چنان در ارتباط با هم که گوئی از شکم یک مادر درآمده اند.
از نظر جمال شناسی واقعیت داستانی در ذهن و تخیل ساعدی در پیوند با خیال و کابوس مرزهای انعطاف پذیری دارند. همه صورت‌های خیال مجازند خودشان را با صورت های واقعیت یکی کنند. یا بالعکس. همه این‌ها با چنان ظرافتی انجام می‌گیرد که تو نمی‌توانی تفاوت صورت‌های خیالی و کابوس واره را با صورت‌های در چارچوب واقعیت گرائی از هم تمیز دهی. در داستان زنبورک خانه به خاطر تنگی جا و برای آن که محل خواب عروس و داماد را از محل خواب بقیه جدا کنند ،پدر عروس با میخ زدن به سینه دو دیوار روبرو به هم و بستن طنابی به آن‌ها و انداختن چادری و یا ملافه‌ای روی آن اتاقکی برای عروس و داماد می‌سازد. آن وقت بر اساس همین کار و این حرف از زبان یکی از دخترها که از غیظ گفته است:
“قاطی پاتی می‌شیم. هی کارای بد بد می‌کنیم. هی بچه درست می‌کنیم. میخ می زنیم. میخ می‌زنیم. ماچ میدیم و ماچ می‌گیریم. شست پای بچه من میره تو چشم بچه ربابه و دماغ شوهر من میره تو دهن داماد ملیحه.”
و “هی عروسی میشه. عروسی میشه. این جا میزاد . طناب میاد . چادر میاد…”
ص ۵۲ گور و گهواره
آن اتاق کوچک به نهصد و نود هزار اتاق دیگر تقسیم می شود. و تو راحت می‌پذیری، زیرا جز این تصویر واقعاً مخوف، برای این وضع در هم ریخته‌ای که در آن زندگی می‌کنی، تصویری دیگر در ذهن نداری، و انگار در و دیوار جامعه‌ات را درست بر اساس همین عمل ساخته‌اند. یا این تصویر: “یک آخوندی بود شیرازی… خیلی راحت آمد و گفت آره، الان اینجوری است و فلان. یک مقداری برای ما موعظه کرد و همان موقع ارتشی‌ها توی حیاط ریختند. استوار و کی و کی و فلان … فضا خیلی عجیب بود. همه جا را پر از قالی کرده بودند. قالی فرش کرده بودند و این قالی ها معلوم بود که مال تجار محل است که آوردند و آنجا پهن کردند. غذا می‌پختند یک بچه از این گوشه در می‌رفت. یک موش از آن طرف در می‌رفت. بوی گند پلو در می آمد. بوی زردچوبه. همه توی این فضا و این ها . بعد پسرش آمد.”(الفبا شماره ۷ )
اگر واقعاً در ماجرا نباشیم مشکل است باور کنیم این تصویری است از خانه کدخدا در یکی از داستان‌های عزاداران بیل و یا گزارشی است صددرصد واقعی از مدرسه دخترانه‌ای که در اوایل انقلاب محل سکونت امام خمینی بود و ساعدی همراه هیاتی از سوی کانون نویسندگان به آنجا رفته بود.
با ورود به مریضخانه حالا دیگر من از آستانه “آشغالدونی” گذشته‌ام. توی آشغالدونی‌ام. و چهار چشمی مواظبم چیزی از زیر نگاهم نادیده رد نشود. و ترس پسر هنوز با من است. با این تفاوت که بعد از خون دادن او در آزمایشگاه، ترس او در ذهنم ترس “قربانی” و یا “صیدی” را نیز به خود گرفته است. صیدی که از همه طرف برایش تله گذاشته‌اند.
از خودم می‌پرسم در این دنیای صیاد و صید، او چه خواهد شد؟
آشغالدونی یا مریضخانه محیط بیرحمی است، خون و کثافت از سر و رویش می‌بارد. آدم‌ها در زیرزمین‌هایی عفن لابلای مرده ها در رفت و آمدند و زهرای ایده آل پسر، صنمی که در تصنیف هایش او را یاری می‌طلبید، پرستار چاق و چله‌ای است که محل عشق‌بازی‌اش سردخانه‌ای است که مرده‌ها را توش دراز کرده‌اند. کسی که بعد از برخورد با پسر، آستین بالا می‌زند تا او را کمک کند، اما در نهان اندیشه دیگری در سر دارد:
“دستمو گرفت و کشید. مرده ها را دور زدیم و نشستیم رو لبه تختی که پارچه سیاهی روش انداخته بودند. و مشتشو گذاشت روی زانوی من و پرسید: میخوای شوهر من بشی؟” ص۱۴۸
و همین زهرا، زهرای ایده‌آل او که در هوای نفس‌گیر مملو از نفرین‌های پدر، اندیشیدن به او برایش پناهگاهی بود ضمن این که گوشه‌ای از دنیای عجیب و غریبی را که در آن پا گذاشته است نشان‌اش می‌دهد. از زن‌هایی می‌گوید که بعد از چند سال کار توی مریضخانه “بلن کردنشون آسونه” از دکترهایی که “دور هم جمع میشن و قمار می‌کنن” از خودشان که “هی سگ دو می زنن” از احمد سیا که “همه رو می خندونه” و سالی “چند زن میگیره و همه رو طلاق میده” از رئیسای پیری که “دلشون میخواد یه پرستار جوون پاهاشونو بماله” از “نروماده هایی که همینطوری خودشونو به همدیگه می‌مالن” و دست آخر او را راهنمایی می‌کند که:
“اگه تو یه کم حوصله بکنی و در نری، پسر خوبی باشی و خاله‌تو دوس داشته باشی، واسه تو هم یه کاری دست و پا می کنم که خوب بخوری و بچری و گردنتو کلفت بکنی. “ص۱۳۱
پسر در می‌یابد که هرچه زودتر باید از کلک‌های این آشغالدونی سردر بیاورد و خودش را گره بزند به سر رشته‌ای از این کلاف درهم که زهرا خانم جلوش گذاشته است. آشنایی بعدی او در مریضخانه با آقای امامی است. انبارداری که در ظاهر فریادش از دزد بازار مریضخانه بلند است. آقای امامی دست پسر را در دست اسماعیل آقای راننده می‌گذارد. اسماعیل آقا که بعدها در داستان تنها چهره خوب این آشغالدونی را به خود می‌گیرد در اولین برخورد به پسر می‌گوید: “حالا تو رو گذاشته‌ن که منو بپای!”
نخواستم لجشو در بیارم چیزی نگفتم. به خیابان دیگه‌ای که پیچیدیم دوباره رو به من کرد و پرسید:
“قراره تو انبار کار کنی؟”
گفتم “معلوم نیس.”
سری تکان داد و گفت: “تو و امثال تو هالوها به درد اون پدر سگ دزد می‌خورین که بتونه انبارو بچاپه و بالا بکشه.”
بعد به صدای آرومتری از او می‌خواهد که:”حالا نری بهش خبر بدی!” و پسر می گوید:” نه به من چه .”ص ۱۳۵
اما من که کنار او ایستاده ام می‌بینم چیزی زیر پوست این “هالو” تکان می‌خورد که اسماعیل آقا هنوز ندیده و نمی‌داند که این هالو در هر لحظه و در هر برخورد به توانمندی‌هایی در وجودش پی می‌برد که به درد این آشغالدونی می‌خورد.
آیا با دیدن این لرزش‌های پیدا و ناپیدای چیزی در زیر پوست پسر، باید به ترس نخستین او باز گردم؟ به همان “خشکش زدن” اولین، وقتی آقای امامی داد و قال کنان فضای انباری را شلوغ کرده بود که “هیشکی نیس، هیشکی نیس” و در آن درماندگی تماشایی، چشمانش برای نخستین بار به پسر افتاد و از او خواست در انبار کار کند، باز پسر همان حالت “خشکش زدن” را در وجود خود احساس کرده بود:
“یه دفعه چشمش افتاد به من و همچی زل زد تو چشمام که یه قدم عقب رفتم و یاد آقای گیلانی افتادم.”ص ۱۳۲
پسر بعدها با راهنمایی همین اسماعیل آقا پلو فروشی راه می‌اندازد. و ته مانده غذای بیماران را می‌ریزد توی دیگی گنده و با چند کاسه و یک پریموس کهنه سر کوچه‌ای کسب و کاری برای خودش جور می‌کند و غذاهایی را که به قول یکی از مشتریانش انباشته از خون و کثافت است به خورد گدا گشنه‌های شهر می‌دهد. با این کار نه تنها سودی عاید او و اسماعیل آقا می‌شود بلکه از ممر آن، پادوئی هم برای خودش استخدام می کند و مزدش را می‌دهد.
آشغالدونی سخاوتمندانه درهای پیشرفت را به روی او می‌گشاید تا به موجود بی‌شکلی که واردش شده بود شکل به درد بخوری بدهد.
پسر بعد از آن برای پدرش هم یک قهوه‌خانه موقت دم بیمارستان علم می‌کند که باز مایه و مواد اولیه‌اش از جیره بیمارستان کش رفته است. با یک تیر دو نشان‌. هم سر او را گرم کرده هم دست و پای خودش را کمی باز کرده است.
من که شاهد چنین شلوغ بازاری در روبرویم هستم و دستم توی دست راوی است، نه او و نه بساط پدرش، که آشغالدونی بزرگی را در پیش چشم مجسم می‌کنم که از همه طرف محاصره‌ام کرده است. آشغالدونی‌ئی که با شتاب می‌رود تا از پسر خبر چین ساواک بسازد.
“دماغمو گرفتم و عقب عقب دور شدم. اون سه (نفر) همینطور داشتند منو نگاه می‌کردند و من به ناچار پشت جعبه تلفن قایم شدم. چند دقیقه بعد همونی که منو زده بود پیاده شد. و رفت طرف مریضخونه و با احمد آقا که رو چهار پایه نشسته بود حرف زد و برگشت. وقتی دور شدند، من خودمو به احمدآقا رسوندم و پرسیدم:
“یارو کی بود؟”
گفت: “نمی‌دونم. خیلی وقته که دارن دنبال یه دکتر جوون می‌گردن و پیداش نمی کنن. حالا برو سراغ خاله ات.” ص ۱۵۴
پسر این بار خشکش نمی‌زند. می‌رود که کار را از چنگ احمد آقا بقاپد و می‌قاپد.
تصویر‌های شکسته به هم وصل می‌شوند. می‌بینم کسی که خود صید شده بود آهسته آهسته به شکارچی کوچکی تبدیل شده است. منتقدی که بر همین اثر تفسیری نوشته است، هدیه “زهرا” را به او که عینکی است دسته سفید، نشانه‌ای یا رمزی در داستان می‌داند تا تغییر شکل او را از موجودی به موجود دیگری نشان دهد.
“ببین چی واسه ات خریدم.”
و عینک دسته سفیدی آورد بیرون و گفت:” بزن ببین بهت میاد؟”
عینکو گرفتم و گذاشتم رو دماغ و برگشتم و نگاهش کردم. با خوشحالی دست‌هایش را کوبید بهم و گفت: “به به ، به به ، چقدر بهت میاد. ” ص ۱۷۱
و این “به به” در کلام اسماعیل آقا وقتی از کار او سردرد می‌آورد معنای روشن خود را پیدا می‌کند:
“ببین پسر ، من این مدت خوب تو را شناختم، می دونم چه گُه لوله‌ای هستی، از هیچ چی و هیچ کار رو گردون نیستی.” بعد او را” جاکش، خفاش ،عمله خون، کلاه وردار، دزد” می‌نامد. کسی که به قول او “کار نکنه و جیبش پر باشه.” بعد به او می گوید:
“تو یکی م نیستی. خیلی ها هستن. ولی به من چه. اما تو هوای خودتو داشته باش، حد و حدود خودتو بفهم، واسه مام گردن نگیر، میفهمی؟ من بد جوری می‌زنم.”ص ۱۹۵
و پسر در پایان داستان وقتی دکتر و اسماعیل آقا را (به ساواکی‌ها) لو داده است در اتاقک تلفن، در خواب و بیداری، واقعیت و وهم، اسماعیل آقا را می‌بیند که با مشت‌های گره کرده به سوی او می‌آید و تمام.
کار راوی که تمام می‌شود، من می‌مانم، بیرون از همان اتاقک تلفن و خیره به جهانی که روبه‌رویم هست و به راه‌هایی که در این آشغال دونی رفته‌ام. به خود می‌گویم قدر مسلم آنچه را که تا مسخ پسر از موجودی ساده و تازه به شهر پا گذاشته تا خبرچینی (ساواک) در آشغالدونی تعقیب کرده‌ام یا دیده‌ام، بخشی از واقعیت‌هایی بود که در این پرسه‌گردی به دست آورده‌ام. برای مسخ راوی در ذهنم نقطه پایان گذاشته‌ام اما این پرسش با من است که این اسماعیل آقا چگونه در این مکان نکبت زده خودش یا مشت‌هایش را نگه داشته است. از این گذشته چون راوی همه این حقایق یا ماجراها “پسره” است از خودم باز می پرسم نباید در وجود این موجود مهیا و بعد مستعد مسخ شدن، چیزی، چیزکی از خوبی بوده باشد، از پیش، که وقتی در آن اتاقک، خبر ورود دکتر و تهدیدهای اسماعیل آقا را به مامورین (ساواک) داده، منتظر مشت‌های اسماعیل آقا بنشیند.یعنی قبول و پذیرش کیفر، آن هم با تن و اندیشه خود، که هگل در جهان معقول خود آن را زیبنده بشری می‌داند.
کجا؟در کجای این روایت آن زیبایی درونی، آن زیبایی خُرد و پنهان که در انتظار کیفر نشسته تا مکافات جنایت‌اش را بدهد، در وجود پسر خود را نشان داده است.
پس باید بازگردم. مجبورم. بی‌تردید تاریکی‌های فراوانی در”آشغالدونی” پشت سر گذاشته ام. در این بازگشت تصویری ول و رها را به چنگ نگاه از برکه آشوب می‌گیرم. پسر را می‌بینم، همراه اسماعیل آقا، در آن هنگام که رفته‌اند مرغ و جوجه برای انبار مریضخانه تحویل بگیرند. دو نفر جوجه‌های اضافی را در غربیل‌هایی حمل می‌کنند. و بعد غربیل غربیل آن‌ها را توی چاه می‌ریزند.پسر یکی از جوجه‌ها را که از غربیلی افتاده است، بر می‌دارد و در جیبش قایم می‌کند. در همین جاست که کودک درون او را می‌بینم. کودکی که می‌تواند کودکی من و یا تو باشد.
“دست کردم تو جیب که صدای جوجه کوچولو درآمد. اسماعیل آقا برگشت و گفت:
” آی فلان فلان شده، بیارش بیرون نگاش کنم.”
آوردمش بیرون. سینه ش عین یک گره کوچولو زیر انگشتای من می‌تپید. اسماعیل آقا سیگارشو از پنجره انداخت بیرون و جوجه رو ازم گرفت و ماچش کرد و گفت: “حیف که نمی شه بردش مریضخونه. فوری یه توبیخ نامه واسه تو و یک توبیخ نامه واسه من صادر میشه.”
پرسیدم:” پس چی کارش کنیم.؟”
جوجه رو داد ست من و گفت:” صبر کن. سر راه میریم پیش علی بیگ، من دو سه گیلاسی می زنم که سر دردم خوب بشه و تو هم یه چیزی زهرمار می‌کنی که دل دردت خوب بشه. اونوقت بهش می‌گیم که این کوچولو رو واسه ما نیگردار. علی بیگ خوبه هیچ وقت نه نمیگه. خوبم بهش می‌رسه. من و تو هم هفته ای یه بار سریع بهش می‌زنیم و احوالشو می‌پرسیم.خب؟”
گفتم: “خب.”
و پیچیدم توی خیابان.” ص ۱۴۲
همیشه “می‌پیچند.”
در اول داستان هم که راوی دستم را گرفت تا آشغالدونی را نشانم دهد با این جمله شروع کرد:” به کوچه بعدی که پیچیدیم.” انگار همش اش می پیچند. همیشه پیچی جلو آن‌هاست. آیا در این پیچ‌ها نیست که او جوجه را گم می‌کند؟
او هرگز سراغ جوجه نمی‌رود. جوجه برای همیشه فراموش می‌شود. اما من آن را فراموش نمی کنم. از دل یکی از این پیچ‌ها، جوجه دل آن‌ها را که به گفته اسماعیل آقا “جاش تو مریضخونه نیس.” برمی‌دارم و جایی در وجودم پنهان می کنم؛ به یادگار از” او”ئی که با جوجه‌ای در جیب و یا در دل که می‌توانست نازش کند و هوای وجودش را داشته باشد برای همیشه در آشغالدونی خاک شد.
همین جا بگویم تنها در این تکه و تکه‌ای دیگر که “در تاریک روشن اول صبحی، درخت ها” را می‌دید “که خاموش و آرام خواب بودند، و چیزی نرم و سفیدی رو نوک شانه‌هاشان نشسته بود”(ص ۱۰۸) زبان داستان آرام و دلپذیر چون شطی آرام می‌گذرد و تو در خواندن یا تعقیب راوی در کوچه پس کوچه‌های شهر آرامشی در وجودت احساس می‌کنی.آرامشی که منشا آن یگانگی زیبائی پنهان و مخفی درون آدم‌های آشغالدونی با زیبائی طبیعت است،که گم و گور لحظه‌ای رخ نموده است.
از بازگشتم به این نقطه راضی‌ام. اما احساس می‌کنم هنوز تکلیف‌ام با اسماعیل آقا روشن نیست. در این آشغالدونی هیچ نقطه اتکائی برای حفظ زیبائی وجود ندارد. حضور دکتر جوان سایه وار است. او را نمی‌بینیم. همین که از زبان راوی می‌شنویم هست و ساواک در تعقیب اوست و او “راوی” نقش خبرچین کارهایش را برای ساواک دارد وجودش را پذیرفته‌ایم.
او یکی از هزاران آدم “غایب” ادبیات داستانی ماست که شاید روزی یکی حوصله کند و رد همه‌شان را بزند و در جایی این آدم های “غایب” را جمع و جور کند و برای بازنمایی ادبیات درشرایط سانسور. اسماعیل آقا را اما می‌بینیم. دیده‌ام.
اما من نیازمند هوایی پاک هستم که نفس کشیدن اسماعیل آقا را در آن ببینم. کلامی، گفته‌ای، ارتباطی، اگر نه این ها، پس طبیعتی رنگارنگ، روزی دلگشا، تصویری، منظره‌ای دلکش، اشاره‌ای به شب، روز، ستاره، ماه، چیزی، جنبه‌ای از روح نیالوده او که از این خاکدان نه، از این زباله‌دانی که نام‌اش “آشغالدونی” شده است دورش کند برای لحظه‌ای، لحظاتی، تا او در آن دم فارغ از این همه درهم ریختگی بتواند به شیوه مشاطه‌گان گُلی در زلف روشنایی و امید بنشاند و در این حال و هوا تپیدن موجود کوچکی را که عشق به زیبایی و عدالت دارد در وجودش احساس کند. نه! نیست.
در زنبورک خانه هم، از نمونه اسماعیل آقا داریم. در آنجا “عباس آقایی” هست که هر شب سر قبر هاشم خان می‌رود “مردترین مرد دنیا” که دخلشو درآوردن و یک گوشه‌ای چالش کرده ن “(ص ۴۶)
در داستان “سایه به سایه” هم داریم. وقتی راوی که تو جنده خانه زندگی می‌کند و همیشه خدا سر و کارش با پا اندازهاست و خودش هم اصلاً این کاره است در جواب مامور ساواک که از او می‌خواهد خبرچینی کند می‌گوید: “من هر کاره باشم، مادر قحبه نیسم، بی‌شرفی نمی‌کنم.” ص۸۵
این‌ها برای حفظ زیبایی در وجودشان از کجا تغذیه می‌کنند؟
در طول سفرم در آشغالدونی، هر جا از دیوار “باغی” پریدم به امید دیدن سبزه‌ای، چمنی، باغچه‌ای رنگارنگ و یک لحظه تامل بر برگ‌های بوته‌ای که پنجه‌‌ای‌اند، یا، نه ! بر زیبایی گُلی؛ با پرگ‌های زرد یا بنفش،جز باغ بطور کلی ندیدم. در طول این مدت فقط سه بار درخت‌ها نام “چنار” و “کاج” پیدا کردند. تازه یکی از آن‌ها هم آنقدر پیر بود که جذبم نکرد. چمنی که یکبار می توانست با طراوت و تردی علف هایش چشم‌هایم را برای لحظه‌ای نوازش کند باباهه روی‌شان بالا آورد. آن هم “تکه های رنگ و وارنگ لزجی” که دلم را بهم زد.
همان “باغ” کلی هم که توصیفی ازش داده نمی‌شد و راوی چند بار به هنگام پریدن از دیوارش یا به هنگام عبور از بغل آن از آن نام برده بود، همیشه خدا “تاریک” بود. تازه شبش هم اگر قرار بود کمی در سکوت خود غرق‌ات کند آقای گیلانی را در چشم انداز داشت که توی ایوان ایستاده بود و سیگار به دست “همین جوری تو خیال به تک تک خونه ها سر‌می‌کشید و وارد تک تک اتاق‌ها می‌شد و همه رو از پیر و جون، زن و مرد دید می‌زد” (ص ۱۹۱)
هر قدر شهر را زیر پا می‌گذارم کمتر رنگی، بوئی از زندگی می‌یابم. آشغالدونی برهوتی است تهی از هر چه زیبایی. وقتی خسته از پرسه زنی‌هایم، این بار تنها، پای دیواری می‌نشینم. انگشت اشاره نویسنده را می‌بینم که از توی تاریکی‌های کوچه روبه رو به سویم دراز شده است.می‌گوید، اگر بروی سر این دیوار بنشینی جائی را نشان‌ات می‌دهم که پیوند با پرسش‌ات دارد.
سخت است. اما با چنگ و دندان خودم را می‌کشانم سر دیوار . و زخم و زیلی می‌نشینم آن‌جا. خسته . نفس نفس زنان. آن وقت او می‌آید پای دیوار و کتاب را رو به رویم برگ می‌زند تا می‌رسد به جایی که اسماعیل آقا و راوی قرار عرق خوری با هم می‌گذارند. و یا می‌خواهند که بگذارند.
اسماعیل آقا می پرسد:
“تو تا حالا لب زدی؟”
گفتم: “نه”
گفت: “حالا که نخوردی، حاضر نیستم اولین گیلاسو از دست من بگیری موافقی؟”
گفتم:”باشه.”
گفت:” اگه من می‌خورم. واسه اینه که به خودم میگم چرا نخورم؟ مگه نه آخرش باید بترکم؟ پس بخورم و بترکم. میدونی؟ روزگار خیلی مادر قحبه س. آدمیزاد ول معطله هیچ چی نیس که آدم به عشق اون زنده بمونه. مثلاً تو خودت ول معطل نیستی. اگه نیستی، بگو نیستم.”
این صدا آنقدر به ما نزدیک است که انگار همین حالا آن را می‌شنویم. و می‌بینم از همه دردناکتر، این اسماعیل آقای خوب، کسی که هوای آدم‌های غایب ما را دارد تنها کسی را که در این برهوت پیدا کرده است و حرف دلش را با او بزند موجودی است که چند ماه بعد می‌فهمد از او “جاکش تر” کسی توی دنیا پیدا نمی‌شود.
اگر اخوان در زمستان‌اش به پیروی از حافظ که با ساقی می نشست، حرف دلش را که “هوا بس ناجوانمردانه سرد است، آی.” با “مسیحای جوانمرد” و “ترسای پیر پیراهن” چرکین می‌زد. ساعدی “علی‌بیگ”ش را می‌گذارد کنار و با “عمله خون” حرف می‌زند. و نه آن طور که گلشیری در “مردی با کراوات قرمز” باخبرچین اش مست می‌کند و دوشادوش او در شهر قدم می‌زند، در القای یکی شدن صیاد و صید، شکنجه‌گر و شکنجه شده، بل در تنهایی عمیقی که ما داریم. و می‌بینم انگار ساعدی حرف‌اش را خیلی پیشتر هم زده بود. پیش از آنکه بیاید تبعید، هنگام که در آثارش می‌جنگید با حکومتی که تا مغز استخوانش از آن متنفر بود و امید آن را داشت که سپیده‌ای با سرنگونی آن بدمد، حرفش را زده بود. یعنی ما همه هنوز “اسماعیل آقا”ی تنهایی در درون خودمان داریم.
گرچه انقلاب بخشی از وجود اسماعیل آقا را برای ما برهنه کرده است و ما دیگر آن طور که در پایان داستان از “ماشین می پرد” و “کتش را می‌کند” و “آستین هایش را بالا می‌زند” و با “چشم‌های خون گرفته” و “دو دست مشت کرده” می‌آید جلو، قبولش نداریم و گولش را نمی‌خوریم، اما آن بخش تنهای جنگنده‌اش را هنوز در وجودمان حفظ کرده‌ایم. این آدم از هیچ جا تغذیه نمی‌کند. یعنی ندارد که تغذیه کند. خودش به این امر آگاه است. او فقط از جان مایه می‌گذارد و هر آنچه دارد از درون خودش گرفته است. لاله‌ای روییده در شوره زار که می‌خواهد تا آخر لاله باشد و یا چاله آتشی در جنگل که با خاکستر شدن می‌سوزد.
در این آشغالدونی، هیچ ستاره کوره‌ای شب تاریک این اسماعیل آقا را روشن نمی‌کند. اما وقتی “مرده هر بانگی در این ویران”، او به حکم وظیفه در چاهسار نومیدی باز بانگ امید سرمی‌دهد و برای حفظ خوبی و زیبایی می‌جنگد.
فرانتس فانون، پزشک و نویسنده مارتینکی مقیم الجزایر زمان انقلاب در جایی نوشته است در موقعیتی که ادبیات سه راه بیشتر ندارد: تحلیل، گریز و کنار جوئی، و طغیان، نویسنده‌ ای در شرایط ما همواره طغیان و نبرد را پیشه می‌کند و می‌گوید چه باک اگر دسته شمشیر چریک از نقره است یا مس.
چنین است که ما با تناقضی عمیق در روحمان عزم ساختن جهانی تازه می‌کنیم. نومیدیم اما فریاد امید سرمی‌دهیم. ناشادیم، شادی سرایی می‌کنیم.عمیقاً تنهایم، اما تا بی نهایت دل به جمع بسته‌ایم.
شاید به گفته فانون این اجبار زیستن در جامعه‌ای ستمدیده و اسیر ستمگران است که ما را دوشقه می‌کند. و بعد می‌بینم که من در فاصله‌ای اندک با او که پای دیوار ایستاده است هنوز سر دیوار نشسته ام.
می گویم: خوب، حالا چه کنم. حالا که به اجبار سر این دیوار رفته‌ام چه کنم؟
می گوید حالا که آنجا نشسته‌ای. فکر نکن که چه می‌گذرد. همینطوری برای خودت سر همین دیوار پا دراز کن و الکی خوش، پا تکان بده. فقط یادت باشد پیش از آنکه خروس بخواند دمیدن صبح را به من خبر بده. دلم می‌خواهد پلک‌هایم را باز کنم و پیش از آنکه سپیده بدمد، ببینم چگونه خروس بال‌های رنگین اش را به هم می‌کوبد. و گردن دراز می‌کند. ببینم آن پرهای هزار رنگ را و بعد توی گوشم بپیچد قوقولوقوقوئی، که حتی اینجا توی تاریکی‌های اعماق هم منتظر صدایش هستم.
می‌گویم خوب. پا دراز می کنم. و می‌نشینم به انتظار که سپیده بدمد و به او بگویم: ببین! آمد. تا او بداند که ما دوستان هم نسل او به همان روال که او می‌رفت سر دیوار نشسته‌ایم، با همه اندوه در قلبمان، تا سپیده بدمد، هرچند اگر هزار بار دروغین باشد. باز اما شوقمان به همین باشد که هست، آن دور، چیزی که وسوسه‌مان می‌کند که به انتظارش بنشینیم و بر سر دیوار پا تکان بدهیم.

نوامبر ۱۹۹۵. پاریس.

_________________________

* متن سخن‌رانی در مراسم یادبود دهمین سالگشت زنده یاد غلامحسین ساعدی، ازسوی کانون نویسندگان ایران در تبعید. پاریس. سال ۱۹۹۵.