دستنویس هوشنگ گلشیری از صفحه اول شازده احتجاب و برهٔ گمشدهٔ راعی.

هوشنگ گلشیری (زادهٔ ۲۵ اسفند ۱۳۱۶ در اصفهان– درگذشتهٔ ۱۶ خرداد ۱۳۷۹ در تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی و سردبیر مجلهٔ کارنامه بود. مورّخان ادبی وی را از تأثیرگذارترین داستان‌نویسان معاصر زبان فارسی دانسته‌اند.

او با نگارش رمان کوتاه شازده احتجاب در اواخر دههٔ چهل خورشیدی به شهرت فراوانی رسید. این کتاب را یکی از قوی‌ترین داستان‌های ایرانی خوانده‌اند.

شازده احتجاب روایت فروپاشی نظام شاهی و خانی در سنت فرهنگی ایران است. شخصیت اول رمان، که «شازده احتجاب» نامیده می‌شود، در اوهام و گذشته، به روایت قسمتی از استبداد و بیداد خود و خانواده‌اش می‌پردازد.

گلشیری در این رمان از شیوهٔ جریان سیال ذهن بهره می‌گیرد.

آرشیو هوشنگ گلشیری در دانشگاه استنفورد، در این لینک قابل دسترسی است.

برّهٔ گمشدهٔ راعی رمانی است از هوشنگ گلشیری که تنها نخستین دفترش – با نام «تدفین زندگان» در چهار فصل – چاپ شده؛ و دستنویس دفتر دوّمش در بایگانی هوشنگ گلشیری در کتابخانهٔ دانشگاه استنفورد نگهداری می‌شود. گلشیری این رمان را در سه دفتر پیشبینی کرده بود.

هوشنگ گلشیری، شب ششم از ده شب انستیتوی گوته | جوانمرگی در نثر معاصر فارسی

می‌گوییم، تشخیص درست موقعیت و همت این و آن به ما امکان داد تا بگوییم در این سال‌ها چه بر سر فرهنگ آورده‌اند، چگونه همه چیز و هر چیز را واژگون و معلق، مسخ و کج و معوج نشان دادند تا شما، تک تک شما بدانید که اگر این شب‌ها جایی دیگر ادامه نیافت، اگر به این قلم‌ها کتاب منتشر نشد، اگر کانون نویسندگان خانه‌ای از آن نویسندگان و شما نداشت، اگر نشریه‌ای منتشر نکرد، اهمال از جانب ما نبوده است

| کتاب الفبا | چاپ تهران | غلامحسین ساعدی |

به مناسبت بیست و هشتمین سالگرد غیبت غلامحسین ساعدی(گوهر مراد) باشگاه ادبیات دست به کار بسیار ارزشمنده زده است. باشگاه ادبیات؛ کتابخانه و انتشارات مجازی برای تولید، جمع آوری و به اشتراک گذاشتن کتاب‌های الکترونیکی است.

کتاب الفبا

از مجموعۀ آرشیو مجازی نشریات گهگاهی

زیر نظر دکتر غلامحسین ساعدی

ناشر: موسسۀ انتشارات امیر کبیر

نشانی صفحه باشگاه ادبیات

 
 
 
 
 
“کتاب الفبا” از جُنگ های پربار و خواندنی دهۀ پنجاه است. مقالات و داستان های این جنگ به قلم بهترین نویسندگان معاصر است. برخی از مقالات تحقیقی کتاب الفبا فشردۀ سال ها مطالعۀ نویسندگانی است که در راه تعالی فرهنگ ایران کوشیده اند و انچه را که آموخته اند به صورت کتاب یا مقاله ارایه داده اند.
نخستین جلد کتاب الفبا با یکی از این مقالات تحت عنوان “قیامت و معاد در عرفان اسلامی و هندو” به قلم داریوش شایگان آغاز می شود. “دن کیشوت در تراژدی-کمدی امروز اروپا” از اونامونو ترجمۀ بهاء الدین خرمشاهی، “سیر فلسفی دیدرو” از احمد سمیعی، “هنر و واقعیت” از سالیوان ترجمۀ کامران فانی، “رفتارها، اخلاقیات و رمان” از لاینل تریلینگ ترجمۀ احمد میرعلایی، “درخت مقدس” از مهرداد بهار، “ادبیات و فلسفه” از م. ر. کوهن ترجمۀ کا.ف، “تیلۀ شکسته” از سیمین دانشور، “عروسک چینی من” از هوشنگ گلشیری، “بازی تمام شد” از غلامحسین ساعدی، “نقاشی روی چوب” از اینگمار برگمان ترجمۀ قاسم صنعوی، “ارنست تالر” از رایموند ویلیامز ترجمۀ حسن بایرامی، “نمایش عامیانه” از برتولت برشت ترجمۀ رضا کرم رضایی، “یادنامۀ علامه امینی” از محمدرضا حکیمی، “قانون در آئینۀ غرب” از مصطفی رحیمی و “نان و شراب” از آلبر کامو ترجمۀ عبدالحسین آل رسول از دیگر مطالب نخستین جلد کتاب الفبا است.
دومین جلد کتاب الفبا با مقالۀ “تلقی قدما از وطن” نوشتۀ محمدرضا شفیعی کدکنی آغاز می شود. دیگر مطالب دومین کتاب الفبا عبارتند از: “میرسه آ الیاد و هستی شناسی آغازین” از گلی ترقی، “سمبل قهرمانی در ادب مقاومت” از غالی شکری ترجمۀ م.ح. روحانی، “پورنوگرافی و وقاحت نگاری” از دی. اچ. لارنس ترجمۀ بهاءالدین خرمشاهی، “پایان روانکاوی” از ت.و. موریس ترجمۀ جلال ستاری، “دربارۀ تورگنیف” از ایوان گنچارف ترجمۀ ابراهیم یونسی، “مفهوم هنر” از پل والری ترجمۀ پرویز مهاجر، “آفتاب” از واسکون سلوس مایا ترجمۀ کامران فانی، “برهنگی” از چزاره پاوزه ترجمۀ هرمز شهدادی، “پسر نازنین” از رولد دال ترجمۀ احمد کریمی، “ماه در آب” از یاسوناری کاواباتا ترجمۀ توران خدابنده، “تصادف” از سیمین دانشور، “معصوم چهارم” از هوشنگ گلشیری، “گل مریم” از اسماعیل فصیح، “تاریخچۀ داستان پلیسی” از دایره المعارف بریتانیکا ترجمۀ سعید حمیدیان، “تکنیک رمان پلیسی” از آر.اچ. سامپسون ترجمۀ کامران فانی، “چگونه قصۀ کوتاه پلیسی بنویسیم” از جو گورز ترجمۀ حسن بایرامی، “گردباد سیچقان ئیل” از علی همدانی، “شکوه شکفتن” از مصطفی رحیم و “ابراهیم در آتش” از بهاءالدین خرمشاهی.
سرآغاز سومین کتاب الفبا مقالۀ “دل از رستم آید به خشم” نوشتۀ مصطفی رحیمی است. “دگرگونی های شعر معاصر عرب” از مصطفی بدوی ترجمۀ محمدرضا شفیعی کدکنی، “اصول و روش ترجمه” از یوجین آ. نایدا ترجمۀ فریدون بدره ای، “جامعه شناسی فقر” از جک و جانت راج ترجمۀ احمئد کریمی، “وضع اجتماعی و اقتصادی سیاهپوستان” از س.کلر دریک ترجمۀ سروش حبیبی، “هنر و سیاست در آمریکای لاتین” از خوآن فرانکو ترجمۀ ح. اسدپور پیرانفر، “کتاب و نویسندگی” از شوپنهاور ترجمۀ کامران فانی، “برف در قلب الاسد” از کوان هان-چینگ ترجمۀ پروین ترابی، “تب خال” از احمد محمود، “افسانۀ بینگو” از بلز ساندرار ترجمۀ احمد شاملو، “دختر و مرد حشیشی” از آلبرت کوثری ترجمۀ سعید حمیدیان، “سگ کور” از ر.ک. نارایان ترجمۀ پرویز لشگری، “تئوری برشت دربارۀ تئاتر حماسی” از مارتین اسلین ترجمۀ رضا شجاع لشگری و “دنیای قشنگ نو” از بهاءالدین خرمشاهی دیگر مطالب سومین کتاب الفبا است.
نخستین مطلب چهارمین کتاب الفبا مقالۀ “طنز و انتقاد در داستان های حیوانات” به قلم حسن جوادی است. “حاجی موریه و قصۀ استعمار” از هما ناطق، “توسعۀ صنعت در دورۀ قاجار و تاثیر غرب برآن” از فرهاد نعمانی،” تحول طبقات نوخاستۀ ایران در دورۀ قاجار” از فرهاد نعمانی، “رشد اقتصادی و بازرگانی بین المللی” از محمدعلی کاتوزیان، “یهود و صهیونیسم در صحنه روابط بین المللی” از نجدۀ فتحی صفوه ترجمۀ م.ح. روحانی، “آنارشیزم در گذشته و حال” از دیوید اپتر ترجمۀ احمد کریمی، “ادبیات و فلسفه” از سیمون دوبوار ترجمۀ مصطفی رحیمی، “چلیک معجزه” از برنارد مالامود ترجمۀ احمد میرعلایی، “یک پاسگاه پیشرفت” از جوزف کنراد ترجمۀ هرمز شهدادی، “مرگ مالکم ایکس” از لروی جونز ترجمۀ ایرج فرهمند، “مقدمه برزنگی کشتی نارسیسوس” از جوزف کنراد ترجمۀ هرمز شهدادی، “دربارۀ تورگنیف” از لئونید گروسمن ترجمۀ ابراهیم یونسی، “حقیقت و مستند” از مارتین اسلین ترجمۀ حسن بایرامی، “نقدی بر تهوع سارتر” از ایریس مرداک ترجمۀ احمد سعادت نژاد و “نقدی بر فرهنگ اصطلاحات علمی” از محمد حیدری ملایری دیگر مطالب چهارمین کتاب الفبا است.
پنجمین کتاب الفبا با مقالۀ “بینش اساطیری” نوشتۀ داریوش شایگان آغاز می شود. از دیگر مطالب پنجمین کتاب الفبا؛ “صورت ازلی زن یا اصل مادینه هستی” از گلی ترقی، “مقدمه ای بر فلسفۀ تاریخ هگل” از ژان هیپولیت ترجمۀ امیرحسین جهانبگلو، “نسبت نظر و عمل در طی تحول تفکر غربی” از فرناند برونر ترجمۀ رضا داوری، “ادبیات نوین افریقا از نظر فانون” نوشتۀ یانها یتس یان ترجمۀ کامران فانی، “آدم ها و ماجراهای کوچۀ نو” از کریم کشاورز، “به کی سلام کنم؟” از سیمین دانشور، “کمانچه” از جلیل محمدقلی زاده ترجمۀ هما ناطق، “برشت شاعر” از مارتین اسلین ترجمۀ حسینعلی طباطبایی، “ویلیام فاکنر در دانشگاه” از شجاع لشگری، “منطق صوری” از ضیاء موحد و “گیلان در جنبش مشروطیت” از احمد سمیعی را می توان نام برد
نخستین مطلب ششمین کتاب الفبا مقاله ای است تحت عنوان “مقدمه ای بر علم کلام اسلامی” نوشته محمد حسین روحانی. “سفرنامه های پرتغالی و اسپانیولی دربارۀ ایران” از حسن جوادی، “فرنگ و فرنگ مآبی و رسالۀ انتقادی شیخ و شیوخ” از هما ناطق، “دربارۀ فلسفه و فیلسوفان” از فریدریش ویلهلم نیچه ترجمۀ داریوش آشوری، “عمل و نظر در فلسفۀ ژان ژاک روسو” از بیژن کاویانی، “دین و فلسفه و علم در شرق و غرب” از داریوش شایگان، “کشف آزادی نزد سارتر” از هیزل بارنز ترجمۀ جلال الدین اعلم، “مفتش بزرگ و روشنفکران رذل داستایوسکی” از داریوش مهرجویی، “نوشته های فروید دربارۀ ادب و هنر” از ارنست جونز ترجمۀ جلال ستاری، “تاملی بر مرگ میشیما” از هنری میلر ترجمۀ بهاءالدین خرمشاهی، “شکل دگر خندیدن” از مسعود فرزان، “بی ریشه” از نیکلای هاینوف ترجمۀ محمد قاضی، “نمی توانم بمیرم” از کریشنان چندار ترجمۀ پرویز لشگری، “اُمی” از یوکیو میشیما ترجمۀ کامران فانی، “چشم خفته” از سیمین دانشور، “مهدخت” از شهرنوش پارسی پور، “صدای مرغ تنها” از مهشید امیرشاهی، “ویرانگر”” از سال بلو ترجمۀ احمد گلشیری، “رگ و ریشۀ دربدری” از گوهر مراد، “نکته ای بر شعر نیما” از پرویز مهاجر، “مصاحبه با گابریل گارسیا مارکز” از ریتا گیبرت ترجمۀ نازی عظیما، “حافظ شاملو” از بهاءالدین خرمشاهی و “نصاب الصبیان” از علی همدانی دیگر مطالب ششمین کتاب الفبا است.
کتاب الفبا در 6 دفتر و 1376 صفحه منتشر شده است. در آغاز هر دفتر یک تابلوی رنگی، معمولاً مینیاتور، به چاپ رسیده است و نیز طرح های ابراهیم حقیقی زینت بخش صفحات داخلی تمامی شماره های کتاب الفبا است.
در کتاب الفبا حتی یک قطعه شعر به چاپ نرسیده است. با توجه به اینکه اکثر جُنگ ها و فصلنامه های دهۀ چهل و پنجاه بخشی از نشریه را به شعر اختصاص می داده اند، روی خوش نشان ندادن کتاب الفبا به شعر کمی عجیب به نظر می رسد. در عوض مقالات و داستان هایی که در کتاب الفبا به چاپ رسیده از میان بهترین مطالب انتخاب شده است.
کتاب الفبا جُنگی خواندنی و پربار به ویژۀ در زمینۀ فلسفه و اسطوره و علم کلام و مباحث نقد ادبی است. الفبا قرار بود فصلنامه باشد، ولی با بازداشت ساعدی در خردادماه 1353 در انتشار آن وقفه ایجاد شد. در اردیبهشت 1354 ساعدی از زندان آزاد شد. اما انتشار ششمین و آخرین شماره آن دو سال بعد صورت گرفت.
بعد از دگرگونی های وسیع سال 1357، ساعدی که در صف مخالفان دیکتاتوری مذهبی درآمده بود، مدتی زندگی مخفی پیشه کرد و سرانجام در اردیبهشت 1361 از ایران خارج شد. تابستان همین سال طی فراخوانی اعلام کرد که دوره جدید الفبا به شکل فصلنامه در پاریس منتشر خواهد شد. دوره دوم الفبا که اولین شمارۀ آن در زمستان 1361 انتشار یافت، پس از انتشار شش شماره زیر نظر ساعدی، در سال 1364 با مرگ وی متوقف شد. هفتمین و آخرین شماره الفبای در تبعید پس از مرگ وی و به یاد وی انتشار یافت.
در پایان به اطلاع می رسانم که به همت و اجازه سرکار خانم بدری لنکرانی(ساعدی) دوره کامل الفبای پاریس تهیه شده و به زودی این دوره را نیز در اختیار اعضای باشگاه و جامعه کتابخوان پارسی زبان قرار خواهیم داد.
 

| در پوست ببر | مجید نفیسی |

دریافت کتاب: | در پوست ببر، مجید نفیسی |

| جیرجیرک |

با لباسی از شب باز آ

به درون شب پا نه،

آن گاه جیرجیرک صدای گام هایت را خواهد شنود

و تو را به شب دعوت خواهدکرد.

عشقِ همه روزه آن جاست

چیزی که تو را به همۀ درهای ناشناخته

پیوند می دهد.

احساسی از مالکیت در خوف از دست دادن.

نه، این شب نیست، جیرجیرک نیست، باروت نیست

آب انباری ست

که همه شب

از آن، جرعۀ آبی، میهمانان شبانه را دعوت می کنم

نه، این همه نیست، و باری لباسی ست از شب

و سرودی ست از شب

که جیرجیرک پاسدار آن ست.

صداهای درهمی ست که هیچ گاه به یاد نخواهی آورد

رقص هایی ست از سرزمین های دوردست

آن جا که همه شب زنگی گریزپا

با زنگوله یی افسانۀ آتش به پا می کند،

شعری ست دربارۀ رنگ خاکستری

رنگی که دنیا بدان صعود خواهد کرد

و جیرجیرکِ تنها را

به آتشدانی از خاکستر خواهد برد.

نه، این همه نیست، و با این همه

مردی ست که عصر هنگام از اداره باز می آید

تا با لباس خانگیش درددل کند

حرف های دیگر هم می توان زد

مثلا دستی که تا ژرفای فضا رها شده است

یا احساسی که گنگ است، ولی دو چشم می خواند.

جیرجیرک به تو خواهد گفت

رنگ هایت را خواهد زدود

اتاقت را گردگیری خواهد کرد

لکه یی جوهر را که بر میز کار توست پاک می کند

پنجرۀ کوچک را باز می کند

چای می آورد؛

به تو می آموزد که با خودنویسی کوچک

در فضا رها شوی

شکلی از ترس به تو خواهد داد

به گردشَت خواهد برد؛

یا، نه، این همه نیست

نیی ست در کنار نی های دیگر

اگر به رودخانۀ متروک سفر کنی

او را خواهی یافت

پیچکی از یاس به تو هدیه خواهدکرد

تا تو آن را به یقه ات بیاویزی

و بعد، ترا، نشسته بر سنگی

در کنار رودخانه

ترک خواهدکرد.

زمان بدین گونه می گذرد

گاهی در کودکی فکر می کردم که زمانه اسبی ست

بزرگتر شدم، به قطاری شبیهش کردم

و با این همه، تصویرهای دیگر هم هست.

ولی این، جیرجیرکی ست که با توست

به ساعت شنی تشبیهش کن

که پدری، روزی به پسرش هدیه کرد

ولی هنوز شنهای سفید در راهند

تا از آن گردنۀ تنگ

به سرزمینی دیگر سرنگون شوند.

و با این همه، جیرجیرک به تو می آموزد

که تنها باشی

و وسوسه گرِ پسر شیطان ست

تا ساعت شنی را در آتشدان اندازد.

شاید آن جا تکه یی کاغذ بود

یا مدادی که موشی از آن خورده است

بردار، و حرف هایت را بنویس

مثالی دربارۀ کارهای روزانه

این که در خیابان از نگاه های مردم می گریزی

چشمانت را به چنارها می دهی

و به حرفی در درون خاک،

ولی آن حرف نخواهد آمد

حرفی که جاودانه است و پیش از تو به اداره رفته ست

تا کلید در قفل اندازد

و جای خالی تو را

در صندلی سرد بنگرد.

ساعت که هنوز در خواب ست

و گردها که لباسی همیشه اند.

آن جا چیزی را خواهی یافت

که همیشه با تو بوده است

ولی ناگهان پیکره ات را سوراخ می کند

و در سیلگاه جاری می شود.

تکه یی مداد، لکه یی جوهر؛

و دواتی که نیمه تهی ست،

شاید آن روز می توانستی مگسی را با آن نشان کنی

یا به کلۀ طاس پیرمرد ابلهی بکوبی

که تو را به یاد درخت های پر ملال تابستانی می اندازد.

من از میان درخت ها

انبه را دوست دارم،

انبه بوی شب می دهد

و بوی همۀ سرزمین هایی که دوستشان دارم.

ولی اداره جای این حرفها نیست

باید که به دسته یی پرونده رجوع کنی،

عددی را خط بزنی، حرفی را بنویسی و به کمد بیندیشی؛

جیرجیرک بیدارت خواهد کرد

و از درخت های انبه، چکه های باران خواهد ریخت.

مَهَراس! این ها طبیعی ست

نکته یی نیست که در آن عدالت نباشد

تنها این تو نیستی که در پشت میز اداره

از خواب بیدار می شوی

تنها تو نیستی که دستهایت را

با کراواتی سیاهرنگ پاک می کنی.

یکدم، آن طرف تر، اتاقی ست کوچک

با مردی که کلاهی بر سر دارد

و در پشت میز به خواب رفته است.

یا جوانکی ست که شعر می نویسد

شعری دربارۀ حرف های عادی، شرکت های مستغلات

و آدم هایی که با سبیل های خانگی

در پشت میزها به خواب رفته اند

و بوی زمین و دفتر می دهند.

این ها همه عادی ست

یا، خود، شعر نیست، حرفی ساده است.

بی گمان پایی ست که به خواب رفته

بیدارش کن

با فنری خیالی راه برو،

پرونده یی را بردار: نامه یی دربارۀ شرکت های تعاونی

بارنامه یی از شرکت حمل و نقل، پیمانکاری با حواله یی از حمل سنگ.

نگاهی به ساعت کن

آن گاه چیزی را به یاد می آوری که نخوانده یی

انگشت به دهان می بری، می گویی

ای وای وقت گذشته ست

کتت را به سرعت می پوشی

در را می بندی

و راه خیابان را پیش می گیری.

ولی امری طبیعی ست، سراپا عدالت است

جیرجیرکی ست که همیشه با توست.

با این همه مگر نمی توان

شعری دربارۀ اقتصاد نوشت

یا زیبایی صبحانه یی در هوای سرد؟

این تنهایی، تو را، در تاکستان نخستین می گذارد

به تو، چیزهایی می آموزد

و با این همه آزادی

زیبایی مسافرخانه یی در کنار راه، هوای خواب آلود، استکانی چای

همه را از کاغذ محو کن؛

حرف هایی ست به سادگی چیزی که پسرت فکر می کند

دربارۀ یک خودنویس رنگی، یا ساق زیبایی در خیابان.

با تداعی پیش رو، مَهَراس که نثر است

در فضا پرتاب شو، گاهی قشنگش کن.

نه، با این همه

تو به جیرجیرکت بیندیش

به حرف های سادۀ روزانه.

گاهی مورچه هایی دیده ام که بس زیبا راه می روند

به چه فکر می کنند آنها؟

حرفی دربارۀ مستغلات

زمینی که از دست رفت

یا برگ های پائیزی؟

نه، این جیرجیرک توست

که با تو در میان رگ های درخت می رود

تا به تو حرفی تازه بزند

و نمی کوشد تا تو را از بلندی به زمین افکند.

نه، این فکر از آن تو نیست

در کتابی دیگر خوانده یی

نیمکاره رهایش کن، حرف هایی زیبا بزن

به کلمه نیندیش، این جیرجیرک است

که تو را به همراه می برد

شاید فریبت بدهد، ولی تو باز می گردی

با که سر قهر داری؟

هنوز دوات تو آرام نشسته است

و در حافظه یی دیگر سیر می کند

انباری هم هست

که در آن جا حرفی از روز نیست

حرفی از وقت نیست

وقت در حافظه می گذرد،

در فکر روزهایی قشنگ و همیشگی.

این که به کفشت نمی اندیشی، این که ریشت بلند شده

این که لباست بی اطوست،

هنری نیست؛

با لباسی گران راه برو

به پاگیست بیندیش

بیندیش که قالی ها چه قدر منتظر کفش های تواند

کفشی از جیر به پاکن، و به فکر شانۀ موهایت باش؛

دروغ نمی گویم

به جیرجیرکت بگو

آن سوت سوتک کوچک گلی

که از کودکی با توست

شاید نگذارد پدرت بعد از ظهرها چرتی بزند

یا خواهرت شب های امتحان، درس بخواند

ولی به باغ برو

آن سوی دیوار، باغی ست و من مطمئنم

که با همۀ کلمه های خشن و حرف های عادی

به آن جا رفته یی

فکر کرده یی که خاک چه سرخ است

و حرف ها چه ساده اند.

به جیرجیرکت بیندیش

که اینک منتظر توست.

به چه فکر می کنی؟

در راه های اسفالتۀ طویل

تنها اوست که راه می رود

چشم دیگری نیست، تا آن جا که بتوان دید تویی.

با این همه فراموش مکن

که کسی آن جا نشسته است.

وقتی که در اداره یی

کسی در خلوت خانه، عکس تو را می جوید

و در شب های منازعه

آن اتاق تاریک اداره

چه تنهاست.

با این همه، ساعت بزرگ

به هنگام عزیمت از اداره، بیدارت نخواهدکرد؛

آن گاه در ساعت ده شب

پیشخدمتی سراسیمه در را باز می کند

و به مردی می نگرد که با کلاهی بر سر

دستها بر روی میز، به خواب رفته است.

دست بر شانه ات می نهد!

آقا، دیروقت است

این ساعت لعنتی چطور زنگ نمی زند

آقا، با شمایم، به ساعت بیندیشید

چند دور گشته است

آقا، شهر خلوت است، کسی نیست که با شما سخن بگوید

راه ها تاریکند

چنارها دیگر چشمان شما را نمی خواهند

شاید اینک پاسبانی سوت می زند

جنده یی آواز می خواند

و کسی از کافه به بیرون می جهد

آقا، شهر چقدر بی شما تنهاست

و این جا، شما، در پشت میزی مستعمل

به خواب رفته اید

به شهر بیندیشید، به خانه که چقدر تنهاست

گنجشگ ها خوابیده اند، آسانتر می شود فکر کرد

راه ها تاریکند، می توان تکه یی از شب بود

چقدر، بی شما، هوای شهر تنهاست

بپا خیزید

آقا، با شمایم، این کلاه از آن کیست؟

یا نه، این جسد فکور؟

پرونده ها آن سوی خوابیده اند،

زمان خوابیده است،

کسی نیست که به تو بیندیشد،

پیشخدمت در را می بندد

چراغ را خاموش می کند

برایش چیزی عادی ست

به فردا می اندیشد، به ادارۀ آگاهی و تهیۀ یک گزارش.

پنجرۀ کوچک را می بندد

و صدای آواز جندۀ پیر

دیگر اتاق را جارو نمی زند

شهر خوابیده است و بی تو کسی نیست.

آن گاه تو به پا می خیزی

چشم هایت را می مالی

می اندیشی چه اتفاقی افتاده است؟

این گیسوان عجیب پریشانند

با هر دست، فرو می ریزند.

این همان دفتر بایگانی ست؟

مسئول بایگانی کجاست؟

خدای من، دیگر صدای خنده اش را نمی شنوم

وقتی که من جمع می زنم، از زیر چشم نگاهم می کند

ده سال است که در کنارم نشسته

و با این همه چرتکه را نمی داند.

به فکر چیز دیگری می افتی

این اتاق چه تنهاست

تلفن چه خاموش ست

هوا چه تاریک ست،

حرف مهمی نیست، بپاخیز، دستگیره را بچرخان

آه این در، چه سهمگین ایستاده است

و در پس آن، راهروی خلوت

از دست چپ، بسوی دستشویی

و آن سوتر، باغچه ای که همیشه تنهاست.

بی تو در آن جا چه می گذرد؟

وحشت تنهایت نمی گذارد؛

شاید شهری نیست

شاید براستی من برفراز کوه ها خواب می بینم

شاید آنها راست می گویند.

پس این دستگیره چه سرد و سخت است

این پیشخدمت کجاست، فردا تنبیهش می کنم.

او کجاست؟ بی من چه می گذرد؟

راه هوا نیست، کلاه من کجاست؟

کجاست؟ کجاست؟ کجاست؟

نه، این جا تنها سکوت است

به فکر تنهایی مباش

بیهوده می کوشی که به یاد انبه ها باشی

آن ها در ظلمت ناپدید شده اند.

تو این جایی، با کلاهی برسر

و شهر بی تو چه تنهاست.

دستگیره را بچرخان

صدایی نیست.

آن پیرمرد مزاحم همیشگی کجاست؟

می توانستی دربارۀ خدا با او سخن بگویی

در کفنی بپیچانیش و به قبرهای ناشناخته بروی

این پیشخدمت کجاست؟

آن سوی تو زنگی ست که می توانی بفشاریش

بفشار، بفشار

و صدای زنگ در راهرو می پیچد.

نه، خبری نیست، صدای پایی نمی پیچد

دستگیره یی نمی چرخد، سلامی گفته نمی شود

تو این جایی

بازمی گردی، دستهایت کرخ شده اند

به فکر آیینه مباش

نیندیش که موهایت چگونه است.

می توان بی چراغ هم حرفی نوشت

چطور است کارهای عقب مانده را سر و صورت دهم؟

ولی کلید برق کجاست؟

دوات کجاست؟ قلم کجاست؟

نه، دیگر، میزی، نیست، ولی، صندلی، خاموش، نشسته، است

پیش برو، بسوی صندلی

ولی خاموش، بر زمین، می افتی

صدایی نیست، میز با تو حرفی نمی زند

صندلی ازآن تو نیست

کمدی نیست تا بدان بیندیشی

کلیدی نیست تا با آن قفلی را باز کنی.

آن پنکۀ دیواری کجاست؟

آه، هوا چه گرم است

تنهایم گذارید، به هوا بگو که بیرون برود

من این جا خواهم بود، با دست هایم

بگو که بیرون شود

بگو که تنهایم گذارد

کجاست پیشخدمت؟

بگو نیاید، بگو دستگیره نچرخد

بگو حرفی نزنم، شعری نخوانم، راهی نروم

مرا تنها گذارید

و این همۀ مطلوب است.

سرت را باز می گردانی؛ تنهایی، و با این همه سخت از خود دوری.

شاید از هواست، کلید پنکه کجاست؟

برق کجاست؟ اتاق کجاست؟ سکوت کجاست؟

بی من چه می گذرد؟ شهر چه خاموش است

آن گاه صدایی می شنوی،

کسی ست که با تو حرف می زند

سرت را بازمی گردانی

کیست؟

کسی ست که با من حرف می زند؟

کسی گفت” آقا؟

شاید پیشخدمت است که حرفی دارد

دور شو، به من نیندیش، در را ببند

چراغ را خاموش کن، رنگ از دیوار بشوی

میز را درهم کوب.

دور شو.

ولی صدایی هست

کسی ست که با تو حرف می زند

بیندیش، شاید آن جا کسی ست

شاید کسی به فکر مردی ست با کلاهی بر سر

که در پشت میز اداره، شباهنگام به خواب رفته است.

کیست که سخن می گوید؟

کیست که مرا در شهرهای دیگر

در حافظه های دیگر بیدار می کند؟

صدا حرف می زند

و با این همه کسی نیست.

ولی گوش کن

شاید جیرجیرکی تنها

از نقب های کودکیت

به اتاق راه یافته است.

مرانش، او ازآن توست

حرفهایی دارد

تو را برمی خیزاند، دستگیره را می چرخاند

تو را به راهرو می برد

شب است، و با این همه هراسی نیست

دستهایت را به جیب می برد

و تو را به خیابان همیشگی می کشاند.

در شب هم می توان به چنارها نگاه کرد

در شب نگاه های مزاحم هست

سگی ست که تو را می نگرد و دور می شود

زنی ست که می خندد

پاسبانی ست که تو را تا خانه دنبال می کند.

به خیابان برو، آنجا شهر منتظر توست

بی تو هیچ چیز نمی گذرد

همه بی تو خفته اند

به خانه بیندیش

راه درازی نیست

می توان شعری زمزمه کرد، به فکری اندیشید، حرفی زد

خیابان با توست

و چنارها که همیشه باتواند.

جیرجیرک، دست هایت را به دست می گیرد

فکری برای راه به تو می دهد

شعری زمزمه می کند

مرانش، اوست که تو را در هیأت شب

به شهر می برد.

کسی نیست که با تو آشنا نباشد.

دستی لباس راحت

خانه یی آشنا.

آن گاه جیرجیرک تو را تنها می گذارد.

مَهَراس، هنوز کسی هست که تو را بپاید

شاخه یی که در کنار پنجره

به صدای قلب تو

گوش می دهد.*

* این شعر را در شانزده سالگی نوشتم، وقتی که صبح ها در “سندیکای کامیونداران” کار می کردم و شبها به دبیرستان می رفتم. نخست در جُنگ اصفهان چاپ شد در سال ۱۳۴۶ و سپس در اولین مجموعه ی شعرم “در پوست ببر” انتشارات امیرکبیر ۱۳۴۸. “جیرجیرک” را امضای شعری من خوانده اند.

زنی که با خاطرات مردش زندگی می‌کرد | محمد محمدعلی

داستان کوتاه بلند

… بعد‌ هم‌ باور كن‌ كه‌ موهای‌ صاف‌ و خوش‌ حالتِ این‌ هم‌ روی‌ گوش‌ها، و پشت‌ یقه‌ پیراهن‌ سورمه‌ای‌اش‌ ریخته‌ بود. دفعه‌ بعد كه‌ سرك‌ كشیدم‌، شلوار مخمل‌ كبریتی‌ زانو انداخته‌، و آن‌ كفش‌های‌ سفیدِ نوك‌ تیزش‌ تو ذوقم‌ زد. خدا نصیب‌ نكند! پیراهن‌ خوش‌دوختِ گران‌قیمت‌ و این‌ شلوار و كفش‌! گاهی‌ تو هم‌ از دنده‌ چپ‌ پا می‌شدی‌، و می‌گفتی‌ حوصله‌ ندارم‌ این‌ را دربیاورم‌، آن‌ را بپوشم‌. اوایل‌ نامزدی‌ آی‌ حرص‌ می‌خوردم‌ از دستت‌! آی‌ حرص‌ می‌خوردم‌ … اما بعدش‌ نمی‌دانم‌ مرا از پشت‌ آن‌ جنگل‌ باران‌زده‌ مخمور و آن‌ هزار پرده‌ رازآمیز چشمانش‌ می‌دید یا نمی‌دید ولی‌ من‌ هنوز، از لای‌ در نیمه‌ باز اتاق‌ نگاهش‌ می‌كردم‌. یك‌باره‌ به‌ چنگال‌ و قاشقش‌ خیره‌ شد، و بعد مثل‌ پهلوانی‌ كه‌ به‌ كارایی‌ اسلحه‌اش‌ شك‌ كند بی‌حوصله انداخت‌شان‌ وسط‌ بشقاب‌ پلو و لیوانی‌ آب‌ سر كشید. بعدش‌ هم‌ كه‌ دیگر طاقت‌ نیاوردم‌. اخلاقم‌ را كه‌ می‌دانی‌، در را باز كردم‌ و رفتم‌ تو. بعدش‌ ضمن‌ معرفی‌ خودم‌، وانمود كردم شرمنده‌ام‌ كه‌ وقت‌ ناهار مزاحمش‌ شده‌ام‌ … بعدش‌ تعارف‌ كرد روی‌ مبل‌ راحتی‌ مقابلش‌ بنشینم‌. بلند و كشیده‌ بود. به‌ ظریفی‌ تو نبود. از آن‌ها بود كه‌ نمی‌گذارند شكم‌شان‌ بزرگ‌ شود. بعدش‌ پیشانی‌ و لب‌ و دهان‌ و بینی‌اش‌، سبیل‌ جوگندمی‌اش‌ و چانه‌ و چاه‌ زنخدانش‌ همه‌ اندازه‌ و سر جای‌ خودش بود. روی‌ دماغش‌ هم‌ خال‌ گوشتی‌ نداشت‌. آرزو كردم‌ كاش‌ عكسش‌ را داشتم‌ و قبلاً خوب‌ نگاهش‌ می‌كردم‌ و حالا این‌ همه‌ هول‌ نمی‌شدم‌. همزادت‌ نبود. كسی‌ بود كه‌ نمی‌دانستم‌ كجا دیده‌امش‌. تابلویی‌ نقاشی‌؟ شاید! اما نه‌، تصویری‌ برجسته‌ و جاندار روی‌ كاشی‌ای بود كه‌ از قالب‌های‌ عهد‌ قاجاری‌ درآمده‌ بود و سرپا سؤال‌ پیچم‌ می‌كرد. حوضخانه‌ میرزاعبدالله‌ معمارباشی‌ یادت‌ است‌؟ آن کاشی‌های پنجاه در سی سمت چپی … بعدش‌ هم‌ من‌ دستپاچه‌، مثل‌ دختربچه‌ها جواب‌ می‌دادم‌. حالا می‌فهمم‌ چرا وقتی‌ سؤالی‌ داشتی‌ خودت‌ را به‌ كاری‌ مشغول‌ می‌كردی‌. خیلی‌ ممنون‌. واقعاً لطف‌ می‌كردی‌ هولم‌ نمی‌كردی‌ … بعدش‌، وقتی‌ گفتم‌ ادبیات‌ فارسی‌ خوانده‌ام‌ لبخند زد. بعد مكث‌ كرد روی‌ روسری‌ گل‌منگلی‌ و روپوشِ روشنم‌. سر آخر همه‌ آن‌ جنگل‌ نمور را خیزاند طرف‌ كفش‌هایی‌ كه‌ تازه‌ خریده‌ بودم‌. می‌دانی‌ كه‌ از رنگ‌ سفیدِ یك‌دست‌ خوشم‌ نمی‌آید، اما اگر رئیس‌ آینده‌ام‌ باز هم‌ بپوشد این‌ بار مجبورم‌ در سلیقه‌ام‌ تجدیدنظر كنم‌. كار گرفتن‌ خیلی‌ سخت‌ شده‌. آن‌ هم‌ با این‌ اخلاق‌ من… بعدش‌ هم‌ كاش‌ بودی‌ و می‌دیدی‌ كه‌ مثل‌ همیشه‌، نتوانستم‌ طاقت‌ بیاورم‌ و چشم‌ توی چشمش‌ به‌ یكی‌ مثل‌ خودت‌ نگاه‌ نكنم‌. مثل‌ خودت‌ نه‌، شكل‌ خودت‌ هم‌ نه‌، شكل‌ كی‌ خدایا؟ بعدش‌ با چند پرسش‌، وضعیت‌ خانوادگی‌، سابقه‌ كار و این‌ كه‌ چه‌ كسی‌ سفارشم‌ را به‌ مدیر كل‌ كرده‌، فهمید. بعد نوع‌ كارم‌ را گفت‌، با این‌ تذكر كه‌ نه‌ ربطی‌ به‌ ادبیات‌ فارسی‌ دارد و نه‌ در شأن‌ یك‌ لیسانسیه‌ است‌. بعدش‌، حرف‌ كه‌ می‌زد فكر می‌كردم‌ از خیلی‌ سال‌ پیش‌ می‌شناسمش‌، بی‌ این‌ كه‌ هم‌دیگر را دیده‌ باشیم‌. بعدش‌ هم‌ با صراحت‌ لهجه‌اش‌ خلع‌ سلاحم‌ می‌كرد و هیچ‌ خوشم‌ نمی‌آمد كاری‌ كند كه‌ یاد تو نیفتم‌ … خُب‌ حالا امروز فهمیدم‌ كه‌ غیر از مدیر كل‌ كس‌ دیگری‌ هم‌ سفارشم‌ را بهش‌ كرده‌ و این‌ ناقلا دیروز وانمود می‌كرده‌ كه‌ هیچ‌ چیز نمی‌داند. بعدش‌ هم‌ حرف‌هایش‌ طوری‌ است‌ كه‌ انگار حقوق‌ مرا از جیبش‌ می‌دهد.

مهربان‌ است‌، ولی‌ نه‌ به‌ اندازه‌ تو … بعدش‌ هم‌ به‌ نظرم‌ جوان‌تر از آن‌ است‌ كه‌ به‌ اتكاء تارهای‌ سفید موی‌ سبیلِ عین‌الدوله‌ای‌اش‌، و نه‌ موهای‌ سیاه‌ سرش‌، ادای‌ پیرمردها را درآورد. دیروز به‌ این‌ حرفم‌ پوزخند زد. بعدش‌ همین‌ كه‌ خواستم‌ بخندم‌ بار دیگر نوع‌ كار و مسئولیتم‌ را گفت‌. مصرانه‌ بر آتشی‌ كه‌ با همان‌ نگاه‌ اول‌ تو وجودم‌ شعله‌ می‌كشید خاكستر می‌پاشید. خاكستر بر خاكستر، و سعی‌ هم‌ داشت‌ التهاب‌ خودش‌ را پنهان‌ كند. چرا فكر می‌كنی‌ دچار خیالات‌ شده‌ام‌؟ ولی‌ خوب‌ البته‌ هنوز با چهار پنج‌ روز كار زود است كه‌ بدانم‌ تهِ دلش‌ چیست‌ و چه‌ می‌خواهد … این‌ مثل‌ تو نیست‌ كه‌ توی دانشگاه‌ با همان‌ نگاه‌ اول‌ عاشقم‌ بشوی‌ و تا پایان‌ عمر كوتاهت‌ لحظه‌ای‌ از ابراز عشقت‌ دست‌ برنداری‌. یادت‌ هست‌ وقتی‌ برای‌ آخرین‌ بار آمدم‌ به‌ ملاقاتت‌ گفتی‌ كه‌ همیشه‌ و در همه‌ حال‌ دوستم‌ داشته‌ای‌ وبا رنگ‌ پریده‌ لبخند می‌زدی‌؟ چه‌ روزگار سختی‌ بود فریدون‌! خجالت‌ می‌كشیدم‌ از كسی‌ بپرسم‌ چه‌ جرمی‌ كرده‌ای‌. و خودم‌ همانم‌ كه‌ … ای‌ بابا! ولش‌ كن‌.

 امروز فهمیدم‌ نویسنده‌ است‌. تعجب‌ كردم‌، ولی‌ وقتی‌ دوباره‌ نگاهش‌ كردم‌ دیدم‌ همان‌ است‌ كه‌ دو هفته‌ پیش‌ دیدمش‌. عمیق‌ و در عین‌ حال‌ ساده‌. به‌ نظرم‌ به‌ آسانی‌ می‌تواند بی‌هیچ‌ ردپایی‌ یا درگیری‌ عاطفی‌، از روی‌ همه‌ چیز و همه‌ كس‌ بپرد. پریدن‌ از روزمره‌گی‌های‌ زندگی‌، از زمان‌ و مكان‌ و حتا مباحث‌ جدی‌ … به‌ نظرم‌ همه‌ چیز توی اداره‌ برایش‌ سرگرمی‌ بامزه‌ای‌ است‌. ندیده‌ام‌ كه‌ علامت‌ سوال‌ به‌ چهره‌اش‌ بنشیند یا بماند. دنیای‌ نوشته‌هاش‌ و دنیای‌ زندگی‌ روزمره‌اش‌ دو قطارند روی‌ دو ریل‌ كه‌ هر كدام‌ به‌ مقصدی‌ می‌روند. گاهی‌ به‌ هم‌ نزدیك‌ می‌شوند و از كنار هم‌ می‌گذرند. این‌ را خودش‌ گفت‌ و مطمئنم‌ تو باهاش‌ مخالفی‌ … بعدش‌ هم‌ دوستان‌ فراوانی‌ دارد كه‌ هر روز چند نفرشان به‌ دیدنش‌ می‌آیند. اغلب‌ از نویسندگان‌ و شاعران‌ و هنرمندانِ امروز. بعدش‌ هم‌ انگار از جنگی‌ نابرابر بازگشته‌اند. اغلب‌ خسته‌ و روحاً مجروح‌اند، و این هم‌ خودش‌ را موظف‌ می‌داند سنگ‌ صبورشان‌ باشد یا بشود … گوش‌ می‌دهد و وانمود می‌كند دارد مهم‌ترین‌ حرف‌ها را می‌شنود. گاهی‌ هم‌ گوش‌ می‌دهد و وانمود می‌كند نمی‌شنود. اما چنان‌ ماهرانه‌ می‌شنود یا نمی‌شنود كه‌ گاهی‌ حتا مرا كه‌ پشت‌ میز مقابلش‌ نشسته‌ام‌ به‌ اشتباه‌ می‌اندازد. این‌جا و اكنون‌ هست‌ و نیست‌. لازم‌ نیست‌ حتماً باشد تا تو بتوانی‌ بگویی‌ این‌جاست‌. دوستانش‌ را خوب‌ می‌شناسد و انگار از قبل‌ می‌داند چه‌ می‌خواهند بگویند. آخر حرف‌ و سخن‌ مخاطبش‌ یك‌باره‌ سوالی‌ می‌پرسد كه‌ حاكی‌ از دقت‌ نظر و تیزهوشی‌اش‌ است‌، و همین‌ كافی‌ است‌ تا مخاطبش‌ پی‌ نبرد به‌ همه‌ حرف‌هایش‌ گوش‌ نمی‌داده‌. آن‌ نكته‌ ظریف‌، آن‌ سوال‌ را از كجا می‌آورد؟ نمی‌دانم‌، ولی‌ حدس‌ می‌زنم‌ به‌ تجربه‌ و خواندن‌ زیاد رمان‌ و داستان‌ مربوط‌ باشد … بعدش‌ هم‌ این‌ كه‌ دیروز نیامده‌ بود اداره‌، یكی‌ دو ساعتی‌ آن‌قدر كنجكاو بودم‌ كه‌ درِ اتاق‌ را از تو بستم‌. وسایل‌ روی‌ میزش‌، هر چیزی‌، حتا جزوه‌دان‌ها و غَش‌گیر كتاب‌هایش‌ را سرصبر‌ وارسی‌ كردم‌. نبود كه‌ ببیند و اخم‌ و تخم‌ كند. بعدش‌ هم‌ این‌ كه‌ همه‌ چیز نشانه‌ای‌ از وجود و حضورش‌ بود. خیلی‌ عجیب‌ بود. وقتی‌ به‌ كشوی‌ میزش‌ سرك‌ كشیدم‌، زیر سنگینی‌ نگاهش‌، كه‌ انگار بالا سرم‌ بود، وادار شدم‌ بروم‌ پشت‌ میزم‌ و خودم‌ را با پرونده‌ فروش‌ دیسكت‌های‌ بانك‌های‌ اطلاعاتی علمی‌ مشغول‌ كنم‌. نامه‌ها و درخواست‌های‌ اشتراك‌ را باید به ترتیب‌ تاریخ‌ رسیده‌ به‌ دبیرخانه‌، توی دفتر خودم‌ ثبت‌ كنم‌ و شماره‌ بزنم‌. بعدش‌ هم‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدم‌، این‌ خیلی‌ بهتر از تو، اطرافیانش‌ را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. با نگاهش‌ وادارم‌ می‌كرد روزی‌ چند ساعت‌ بی‌وقفه‌ كار كنم‌ …

 گفته‌اند كه‌ اگر او از كارم‌ راضی‌ باشد قراردادم‌ را تجدید می‌كنند … بعد هم‌ این‌ كه‌ حالا امروز در پایان‌ هفته‌ سوم‌، از ظهر به‌ بعد با من‌ حرف‌ نزد. جذب‌ نوشته‌ای‌ شد كه‌ نمی‌دانستم‌ چیست‌. یكی‌ دو بار نزدیكش‌ شدم‌، ولی‌ خیلی‌ تلخ‌ بود، هراس‌انگیز شده‌ بود. طوری‌ نگاهم‌ می‌كرد كه‌ انگار مرا نمی‌شناسد. اتفاقاً آرایش‌ كرده‌ بودم‌ و فكر می‌كردم‌ خوشگل‌ شده‌ام‌، ولی‌ می‌ترسیدم‌ خطایی‌ بكنم‌ و حالش‌ بدتر از این‌ بشود. اما نیم‌ ساعت‌ بعد یك‌باره‌ قلم‌ را انداخت‌ روی‌ میز و پا شد. طوری‌ به‌ من‌ خسته‌ نباشید گفت‌ كه‌ انگار در این‌ مدت‌ سكوت‌ و كلنجار با كاغذهای‌ سفید و خودكارش‌ با كمك‌ هم‌، كاری‌ از پیش‌ پا برداشته‌ایم‌، و حالا بد نیست‌ كمی‌ تفریح‌ كنیم‌. با ساده‌ترین‌ كلمات‌، با جملاتی‌ به‌ ظاهر پیش‌ پا افتاده‌ و بیش‌تر غیرادیبانه‌ هوایی‌ معتدل‌ در اتاق‌ جاری‌ كرد. قادر است‌ بی‌ آن‌ كه‌ بخندد، بخنداند. از داستان‌هایی‌ كه‌ خوانده‌، یا خودش‌ در ذهن‌ پرورانده‌ بگوید، اما دوباره‌ معلوم‌ نیست‌ در چه‌ لحظه‌ای‌ در خود فرو می‌رود. یا به‌ كاری‌ مشغول‌ می‌شود كه‌ هیچ‌ اهمیتی‌ ندارد و می‌تواند بدهد من‌ انجامش‌ بدهم‌. بعدش‌ هم‌ پیداست‌ از كارم‌ راضی‌ نیست‌. به‌ منشی‌ و دفتردار تقلیلم‌ داده‌ بی‌ آن‌ كه‌ تو ذوقم‌ بزند. تو كار اداری‌ به‌ كسی‌ باج‌ نمی‌دهد. مثل‌ تو مهندس‌ معمار نیست‌ كه‌ كارِ سفارشی‌ قبول‌ كند و مطابق‌ سلیقه‌ صاحب‌ كار نقشه‌ بكشد. یا از خانواده‌ای‌ مرفه‌ نیست‌ كه‌ به‌ رغم‌ پشت‌ كرد‌ن به‌ طبقه‌ سرمایه‌دار باز هم‌ باب‌ میل‌ بسازبفروش‌ها نقشه‌ بكشد … گاهی‌ كه‌ تنها در اتاق‌ نشسته‌ایم‌، به‌ سوال‌هایم‌ جواب‌ نمی‌دهد. حس‌ می‌كنم‌ مقابل‌ صخره‌ای‌ ایستاده‌ام‌ و پژواك‌ صدا و خواهش‌های‌ خودم‌ را می‌شنوم‌. خلائی‌ بین‌ ما می‌افتد غیرقابل‌ وصف‌. آن‌ وقت‌ دلم‌ می‌خواهد بلند شوم‌ و با دست‌های‌ خودم‌ خفه‌اش‌ كنم‌. یا دست‌ از كار بكشم‌ و سر به‌ بیابان‌ و خیابان‌ بگذارم‌. یا نه‌، یك‌باره‌ استعفا بدهم‌ و بنشینم‌ كنار مادر و با سالمندان‌ هم‌اتاقی‌اش‌ سروكله‌ بزنم‌. هفته‌ پیش‌ رفتم‌ برایشان‌ نوار گذاشتم‌ و رقصیدم‌ … این‌ مثل‌ تو زود عصبانی‌ نمی‌شود. آرام‌ است‌. با استادی‌ كامل‌ نیاز به‌ سكوت‌ درونی‌اش‌ را به‌ همه‌ چیز اتاق‌ از جمله‌ به‌ من‌ تحمیل‌ می‌كند. جالب‌ است‌ بدانی‌ كه‌ من‌ دیگر مثل‌ آن‌ زمان‌ها فمینیست‌ نیستم‌. از مردان‌ با قدرت‌ خوشم‌ می‌آید. به‌ خصوص‌ از این‌ كه‌ قهر و اخمش‌ به‌ خشونت‌ نمی‌زند. نوعی‌ تلخی‌ است‌ كه‌ می‌رود و می‌آید. اما طعمش‌ زیر دندانت‌ می‌ماند. در این‌ لحظات‌ من‌ و امثال‌ من‌ رهگذرانی‌ هستیم‌ كه‌ انگار توی‌ خیابان‌، از كنارش‌ می‌گذریم‌. دست‌ بالا نماینده‌ای‌ از فلان‌ وزارتخانه‌ایم‌ كه‌ برای‌ خرید دیسكت‌ كامپیوتری‌ كتابخانه‌ آمده‌ایم‌، و بعد هم‌ می‌رویم‌ و دیگر پیدایمان‌ نمی‌شود. یا پیرزن‌ نظافت‌كاری‌ هستیم‌ كه‌ روی‌ شیشه‌ میزها، كهنه‌ می‌كشیم‌ و او با دلخوری‌ جابه‌جایی‌ چرك‌ و كثافت‌ را تماشا می‌كند … بعد هم‌ این‌ كه‌ هیچ‌ چیز برایش‌ بی‌ارزش‌ نیست‌. حتا یك‌ سطر نوشته‌اش‌ را دور نمی‌اندازد چه‌ برسد به‌ سابقه‌ دوستی‌ها. صبوری‌ و نوعی‌ وارستگی‌ بزرگ‌منشانه‌ و در عین‌ حال‌ خاكی‌ درش‌ است‌ كه‌ نمی‌پسندم‌. دلم‌ می‌خواهد مثل‌ استادهای‌ دانشگاه‌ خودمان‌، یادت‌ هست‌؟ خودش‌ را بگیرد و موقعیت‌ ممتازش‌ را درك‌ كند. این‌ را هم‌ بهش‌ گفتم‌. متعجب‌ بود كه‌ چه‌طور پس‌ از سه‌ ماه‌ همكاری‌ و هم‌اتاق‌ بودن‌ نفهمیده‌ام‌ كه‌ نباید آفرینش‌گران‌ ادبی‌ را با اساتید دانشگاه‌ كه‌ اغلب‌ توضیح‌گران‌ و توصیف‌گرانِ ادبی‌اند اشتباه‌ بگیرم‌. گفت‌ آن‌ها اغلب‌ آدم‌های‌ عصا قورت‌ داده‌ای‌ هستند كه‌ از واقعیات‌ اتفاق‌ افتاده‌، از چیزهایی‌ كه‌ قطعی‌ شده‌ و به‌ تاریخ‌ پیوسته‌ حرف‌ می‌زنند. در حالی‌ كه‌ دوستان‌ من‌ جهان‌ آینده‌ را می‌سازند. در این‌ خصوص‌ نمی‌توانم‌ تو را با او مقایسه‌ كنم‌. فریدون‌ قبل‌ از سفر را می‌گویم‌. نه‌ روزهایی‌ كه‌ عازم‌ سفر بودی‌ و از همه‌ چیز و همه‌ كس‌ دست‌ شسته‌ بودی‌ جز تشكیلات‌ و من‌. قبل‌ از آن‌ همه‌ چیز برای‌ تو از مجرای‌ موقعیت‌ اجتماعی‌ و موفقیت‌ در كار شركت‌ می‌گذشت‌ … نوعی‌ ادبیات‌ روانشناختی‌ در آثارش‌ موج‌ می‌زند، قادر است‌ درون‌ آدم‌ها را از ورای‌ چهره‌های‌ عبوس‌ یا خندان‌شان‌ بشناسد. نشنیده‌ام‌ شعار جانبداری‌ از فقیر بیچاره‌ها و مستضعفان‌ را بدهد. چرا؟ چون‌ بی‌ آن‌ كه‌ از طبقه‌ آن‌ها باشد قلباً با آن‌هاست‌.

 برایش‌ انسان‌ها موقعیت‌ والایی‌ دارند. همه‌ خوبند مگر آن‌ كه‌ خلافش ثابت‌ شود. به‌ بعضی‌ از دوستانش‌ می‌گوید همه‌ ما آموخته‌های‌ خودمان‌ را به اجتماعی‌ كه‌ در آن‌ زندگی‌ كرده‌ایم‌ پس‌ می‌دهیم‌ … هر كس‌ می‌آید پیشش‌ لابد نیازمند كمكی‌ است‌ … گاهی‌ نیاز دوستانش‌ دو گوش‌ شنواست‌ كه‌ او در اختیارشان‌ می‌گذارد. آن‌ها سنگ‌صبوری‌ می‌خواهند كه‌ فقط‌ بشنود … بعد هم‌ این‌ كه‌ حالا ماه‌ چهارم‌ آشنایی‌ ماست‌ ولی‌ احساس‌ می‌كنم‌ در طبقه‌ اول‌ برجی‌ هستم‌ و گاهی‌ صداهایی‌ از طبقه‌ آخر می‌شنوم‌. اوایل‌ گاهی‌ ساز و آواز به‌ گوشم‌ می‌رسید. بعد ضجه‌ و مویه‌، بعد صدای‌ داس‌ و چكش‌ و پُتك‌ و سندان‌ و بعد سكوت‌ و تفكر. گاهی‌ هم‌ همه‌ را با هم‌می‌شنیدم‌. هنوز شك‌ دارم‌ كدام‌ یك‌ صدای‌ اصلی‌ است‌. باید راهی‌ پیدا كنم‌ تا قصه‌ای‌ از تنها ساكن‌ آن‌ برج‌ برای‌ تو بگویم‌. بُرشی‌ از زندگی‌ مردی‌ را بدهم‌ كه‌ عشق‌ پنهان‌ وسوسه‌اش‌ نمی‌كند. به‌ مال‌ و اموال‌ دیگران‌ چشم‌ نمی‌دوزد. بی‌ آن‌ كه‌ شعار مذهبی‌ بدهد از هر قدیسی‌ قدیس‌تر است‌. باید از مسیر عاطفه‌ها راهی‌ بجویم‌. از مسیر چشمه‌ زلال‌ صداقت‌ و پاكدامنی‌ و دوستی‌های‌ بی‌شائبه‌ كه‌ در آن‌ زن‌ بودن‌ یا مرد بودن‌ اصلاً تفاوت‌ نمی‌كند. این‌ همان‌ معنای‌ كامل‌ فمینیست‌ بودن‌ است‌ … بعد هم‌ این‌ كه‌ دیروز سر حال‌ بود. گوش‌ شنوا داشت‌. من‌ هم نشستم‌ و سیر تا پیاز زندگی‌ خودم‌ و تو را برایش‌ گفتم‌. از ماه‌های‌ دربه‌دری‌ و پنهان‌ شدن‌ در پسله پستوی‌ خانه‌ دوستان‌ و اقوام‌ … هوا بارانی‌ بود و فكر می‌كردم‌ حالا كه‌ نگاهم‌ می‌كند دارد با تمام‌ وجود در درون‌ اشك‌ می‌ریزد، اما او فقط‌ نگاهم‌ می‌كرد. نگاهی‌ سردتر از همیشه‌ای‌ كه‌ چیزی‌ را به‌ ذهن‌ می‌سپرد. انگار به‌ من‌ می‌گفت‌ كمی‌ زبان‌ به‌ دندان‌ بگیر زن‌! یك‌ غول‌ رنج‌ مقابلت‌ نشسته‌ … از تو چه پنهان‌ تا همین‌ دیروز فكر می‌كردم‌ غول‌ رنج‌ یعنی‌ بتهون‌ موسیقی‌دان‌. چون‌ گوش‌هایش‌ كر بود. كتاب‌هایش‌ را چند بار خوانده‌ام‌ … حالا مطمئنم‌ رهگذران‌ پایین‌ برج‌، این‌ خوانندگان‌، ضجه‌ این‌ غول‌ رنج‌ را نمی‌شنوند. نمی‌بینند او در هزارتوی‌ برج‌ عاجش‌، خودش‌ را از درون‌ می‌خورد و می‌تراشد تا آن‌ها باور كنند كه‌ هیچ‌ نیرویی‌ چه‌ اهریمنی‌ و چه‌ اهورایی‌ تا ابد به‌ یك‌ شكل‌ و محتوا نمی‌ماند. البته‌ این‌ حرف‌ها را تو گاهی‌ با رگ‌های‌ متورم‌ گردن‌ می‌گفتی‌، ولی‌ این‌ مرد با هر داستانی‌ كه‌ می‌نویسد تجربه‌اش‌ می‌كند … ساعت‌ ۲ بعد از ظهر است‌. او حالا در این‌ اتاق‌ مثل‌ رویایی‌ بین‌ خواب‌ و بیداری‌، ملایم‌ است‌، مثل‌ پرنده‌ای‌ كه‌ به‌ زندگی‌ در قفس‌ راضی‌ است‌، گاهی‌ تا پشت‌ پنجره‌ رو به‌ خیابان‌ می‌رود و برمی‌گردد. به‌ مردم‌، به‌ ماشین‌ها، به‌ موتورسوارها خیره‌ می‌شود. گاهی‌ كه‌ در افكار خودش‌ غوطه‌ور است‌ هیچ‌ چیز را نمی‌بیند و نمی‌شنود جز آن‌ چیزهایی‌ كه‌ از دید دیگران‌ پنهان‌ است‌. تا در نبش‌ این‌ چهارراه‌ شلوغ‌ تصادف‌ پرصدایی‌ نشود متوجه‌ آیند و روند مردم‌ نیست‌. حدس‌ می‌زدم‌ سرگذشت‌ در ظلمت‌ فرورفته‌ من‌ مبهوتش‌ كرده‌ است‌. بارها از وضع‌ روحی‌ روانی‌ تو پرسید. بارها و بارها طول‌ اتاق‌ را رفت‌ و برگشت‌. بار آخر كه‌ آمد بالای سرم‌ پرسید: «راست‌ می‌گویی‌؟» گفتم‌: «سوگند می‌خورم‌ به‌ عظمت‌ باد و باران‌.» خندید. گفت‌: «نكند تو هم‌ داری‌ داستان‌ می‌بافی‌ تا من‌ تغییر شكلش‌ بدهم‌ و قابل‌ چاپش‌ كنم‌؟» كه‌ اشكم‌ را درآورد … حالا دیگر می‌دانم‌ كه‌ بی‌رحم‌ نیست‌. دوست‌ ندارد گولش‌ بزنند. بعد هم‌ این‌ كه‌ وقتی‌ اشكم‌ را دید در خود فرو رفت‌ و من‌ دیگر نمی‌دانستم‌ راهی‌ كه‌ ابتدایش‌ محو و ناپیداست، به‌ قصه‌ و داستانِ من‌ می‌رسد یا به‌ یكی‌ از صدها داستانی‌ كه‌ خودش‌ هر روز و ساعت‌ توی ذهنش‌ می‌سازد و تخریب‌ می‌كند …

 پس‌ از پنج ماه‌ هم‌ اتاق‌ بودن‌ حالا دیگر از نگاهش‌، از سیگار كشیدنش‌ می‌فهمم‌ آیا به‌ كوره‌ راهِ جنگلی‌ می‌رود، كه‌ تو رفتی‌، یا در دل‌ سر كارمند بازنشسته‌ای‌ فریاد می‌زند كه‌ تن‌ به‌ پَستی‌ و پَلشتی‌ داده‌ است‌. او آدم‌ها و شخصیت‌های‌ داستانی‌اش‌ را در موقعیت‌های‌ گوناگون‌ قرار می‌دهد. بعد آزادشان‌ می‌گذارد تا هر كدام‌ با توجه‌ به‌ گذشته‌شان‌ خود تصمیم‌ بگیرند كه‌ پایان‌ داستان‌ را چگونه‌ رقم‌ بزنند. بعد هم‌ او یك‌باره‌ و ناگهانی‌ می‌نویسدشان‌. مثل‌ حالا كه‌ همراه‌ خود می‌برمش‌ تا به‌ آن‌ جنگل‌ پنهان‌ شده‌ در مِه‌ كوهستان‌ آمل برسیم‌ … راه‌ و چاهِ‌ جنگل‌ پیدا نیست‌، ولی‌ هر چه‌ جلوتر می‌رویم‌، راه‌ها واضح‌تر می‌شود. از لابه‌لای‌ درخت‌ها می‌گذریم‌. همراه‌ با بازی‌ آفتاب‌ مهتاب‌ خورشید، از پشت‌ شاخ‌ و برگ‌های‌ سر به‌ فلك‌ كشیده‌ می‌رسیم‌ به‌ آن‌ باریكه‌ آب‌ و بركه‌ خاموش‌ كه‌ تو برایم‌ گفته‌ بودی‌ … سیگاری‌ روشن‌ می‌كند و بی‌آن‌ كه‌ حس‌ كند كسانی‌ كمی‌ دورتر، زیر نظرش‌ دارند، شروع‌ می‌كند به‌ نوشتن‌ و نوشتن‌، یا مثل تو، نقشه كشیدن و نقشه‌ كشیدن‌ تا بتواند با ذكر جزئیات‌ روی‌ كاغذ پیاده‌اش‌ كند و بدهد تكثیرش‌ كنند برای‌ رفقا … این‌ كار را می‌كند و باز برمی‌گردد به‌ جنگل‌. كمی‌ جلوتر تكیه‌ می‌زند به‌ صخره‌ای‌ كوچك‌ و خزه‌ بسته‌. كنار نهال‌ خشكی‌ می‌نشیند كه‌ تصویر شاخه‌هایش‌ در آب‌، رد و نشانی‌ از فصل‌ پر ادبار شوهرم ‌را در خود دارد. او برای‌ دیدن‌ چیزی‌ آمادگی‌ نشان‌ می‌دهد. بی‌توجه‌ به‌ صداها، جنجال‌ها، نبردها، آماده‌ می‌شود برای‌ نوشتن‌. سیگار پشت‌ سیگار و چای‌ پشت‌ چای‌. اما پس‌ از نوشتن‌ چند صفحه‌ بدون‌ قلم‌خوردگی‌ ناگهان‌ گویی‌ از آن‌ سروش‌ غیبی‌ یا شرایط‌ روحی‌ ناب‌ بی‌بهره‌ می‌شود. مثل‌ شمعی‌ در گذر نسیم‌ پِت‌پِت‌ می‌كند و بعد یك‌ باره‌ با باز شدن‌ پنجره‌ رو به‌ خیابان‌ و آمدن‌ باد، از نفس‌ می‌افتد. آیا او مضطرب‌ و نگران‌ سرنوشت جوانان ساكن جنگل‌ شد كه‌ من‌ برایش‌ ساختم‌؟ یا پی بهانه‌ می‌گردد؟ … «خانم‌ چند بار به‌ شما عرض‌ كردم‌. خواهش‌ كردم‌ این‌ دفتر را تكمیل‌ كنید. ما باید هر لحظه‌ وضعیت‌ روشنی‌ داشته‌ باشیم‌ از مشتركین‌ خودمان‌. باید نامه‌ها به‌ ترتیب‌ تاریخ‌ در این‌ دفتر ثبت‌ می‌شد و شما ثبت‌ نكرده‌اید!» باورت‌ می‌شود كه‌ یك‌ آدم‌ این‌ همه‌ غیرقابل‌ پیش‌بینی‌ باشد؟ این‌ همه‌ به‌ دو جنبه‌ زندگی‌ روزمره‌ و نوشته‌اش‌ اهمیت‌ بدهد؟ بعد هم‌ با سرسختی‌ بچگانه‌ای‌ بكوشد این‌ دو قطار را روی‌ ریل‌های‌ جداگانه‌ به‌ حركت‌ درآورد؟ این‌طور وقت‌ها من‌ نمی‌دانم‌ چه‌ باید بكنم‌. یا چه‌ بگویم‌ كه‌ آرامشش‌ را بازگردانم‌. پس‌ شروع‌ می‌كنم‌ به‌ كار كردن‌، به‌ شماره‌ زدن‌ دفتر. می‌نویسم‌ و می‌نویسم‌ تا او ببیند كه‌ دارم‌ كار می‌كنم‌، ولی‌ واقعیت‌ این‌ است‌ كه‌ اغلب‌ اشتباه‌ می‌كنم‌. ارقام‌ جابه‌جا می‌شود. نشانی‌ها … وای‌ خدای من زندگی‌ از راه‌ قلم‌ چقدر سخت‌ و دشوار است‌ … 

می‌گوید، عرق‌ریزان‌ روح،‌ شب‌ها از ساعت‌ ده‌ به‌ بعد به‌ سراغش‌ می‌آید. كسلی‌ یا شادابی‌ روزانه‌اش‌ همه‌ مربوط‌ به‌ حاصل‌ كار شبانه‌اش‌ است‌ و … دروغ‌ می‌گوید. مثل‌ تو كه‌ در روزهای‌ آخر به‌ من‌ دروغ‌ می‌گفتی‌ كه‌ دوستم‌ داری‌. در آن‌ لحظات‌ تو هم‌ مثل‌ این‌ یا خودت‌ را می‌پرستیدی، یا نقشه‌هایت را. چرا؟ چون‌ این‌ طور وقت‌ها كافی‌ است‌، یك‌ تلفن‌ بهش‌ بزنند. یا كسی‌ كه‌ مشتاق‌ دیدارش‌ است‌ به‌ دیدنش‌ بیاید. یك‌باره‌ می‌شود كودكی‌ ساده‌دل‌ كه‌ شیرینی‌ محض‌ است‌. با یك‌ دنیا باورهای‌ زیبا و چنان‌ لطیف‌ و سرشار از شوقِ زندگی‌ كه‌ آدم‌ دلش‌ می‌خواهد بر این‌ همه‌ پاكی‌ و مهر بوسه‌ای‌ بزند و بعد آن‌ بوسه‌ سراسر مهر را تا پنهانی‌ترین‌ خلوت‌ خود ببرد. یادش‌ را سمج‌ كند. وادارش‌ كند داستان‌هایش‌ را شفاهی‌ بگوید. همه‌ گذشته‌ خود را كه‌ پرحادثه‌ترین‌ رمان‌هاست‌ اعتراف‌ كند. اما او چشم‌هایش‌ را می‌بندد و پوزخند می‌زند. كه‌ یعنی‌ … خودتی‌. در همان‌ حال‌ می‌گوید: «این‌ موجود یك‌ سر و دو گوش‌ كه‌ مقابلت‌ نشسته‌ روی‌ قبر دو تن‌ از عزیزترین‌ كسانش‌ با دست‌ خودش‌ سنگِ قبر تیشه‌ای و مرمری‌ كار گذاشته‌ …» … وقتی‌ با ضمانت‌ پدرم‌ از اولین‌ زندان‌ درآمدی‌ دیگر نتوانستی‌ در درون‌، خودت‌ و مرا ببخشی‌. می‌دانستی‌ كه‌ در آن‌ حادثه‌ هر دو بی‌گناهیم‌، ولی‌ دلت‌ صاف‌ نشد كه‌ نشد. بعد هم‌ هیچ‌وقت‌ نپرسیدی‌ كه‌ در آن‌ مدت‌ غیبت‌ شش ماهه‌ چه‌ شكنجه‌ها دیدم‌ و چه‌ها شنیدم‌. یا خودت‌ … روزها و ساعت‌ها به‌ نقطه‌ای‌ از كاغذها خیره‌ می‌شدی‌، بعد‌ یك‌باره‌ می‌افتادی‌ به‌ كار و حالا نقشه‌ نكش‌ و كی‌ بكش‌ … پولی‌ درمی‌آوردی‌ حیرت‌آور. تا این‌ كه‌ فراخوان‌ به‌ گوشت‌ رسید. آمدند و گفتند یالا … تو هم‌ از خدا خواسته‌ كوله‌بارِ سفر بستی‌. با كدام‌ فلسفه‌ می‌خواستی‌ دنیای‌ من‌ و خودت‌ را عوض‌ كنی‌، خدا می‌داند! این‌ می‌گوید مشكل‌ اصلی‌ ما نداشتن‌ فلسفه‌ است‌. عقیده‌ای‌ برخاسته‌ از تاریخ‌ كشور و اطلاعات‌ وسیع‌ از جهان‌ دیروز و امروز و فردا … حالا یاد تو، در ساعت‌های‌ مُعینی‌ از روز به‌ سراغم‌ می‌آید، اما یاد این‌ غول‌ رنج‌ و سرمستی‌ وقت‌ نمی‌شناسد. صبح‌ قبل‌ از روشنی‌ هوا، وقتی‌ توی رختخواب‌ پهلو به‌ پهلو می‌شوم‌ از بی‌خوابی‌، یا وقتی‌ بیدار شده‌ام‌ و چشم‌ دوخته‌ام‌ به‌ دیوار روبه‌رو و پی‌ بازی‌ سایه‌روشن‌های‌ خورشید و برگ‌ درخت‌های‌ حیاط‌ می‌روم‌، یا آخر شب‌ها كه‌ نور چراغ‌ برق‌ خیابان‌ در انعكاس‌ آب‌ حوض‌ تا روی‌ تختم‌ كشیده‌ می‌شود، می‌بینمش‌ كه‌ می‌آید. خسته‌ و با كوله‌باری‌ سنگین‌ بر دوش‌، اما سبك‌تر از كودكان‌ شاد، شادتر از آسمان‌ آبی‌ و شفاف‌ در بعضی‌ روزهای‌ پاییز، مثل‌ اول‌ یكی‌ از قصه‌های‌ قدیمی‌، وقتی‌ چشم‌ باز می‌كنم‌، می‌بینم‌ آمده‌ و بازوهای‌ نه‌ چندان‌ ظریفش‌ را بالا سرم‌ حلقه‌ كرده‌ است،‌ حتا می‌توانم‌ بوی‌ سیگارش‌ را احساس‌ كنم‌، و نفس‌هایش‌ را بشمرم‌. كنار لاله‌ گوشش‌ بگویم‌: «تو را به‌ خدا، تو را به‌ هر كس‌ كه‌ می‌پرستی‌ از فریدون‌ من‌ ضدقهرمان‌ نسازی‌ كه‌ وقتی‌ دید در شهر امید و آرزویی‌ ندارد به‌ جنگل‌ زد. او به‌ خاطر آرمانش‌ شب‌ها و روزهای‌ فراوانی‌ روی‌ سنگ‌های‌ سخت‌ و زمخت‌ خوابید. هیچ‌كس‌ باور نمی‌كرد او بتواند به‌ یك‌ گنجشك‌ شلیك‌ كند چه‌ برسد به‌ آدم‌. بنویس‌ فریدون‌ در سال‌های‌ آخر زندگی‌ غرق‌ در نور بود. من‌ آب‌ تطهیر بر سر او ریخته‌ بودم‌ و او از گناه‌ كسانی‌ كه‌ مرا دزدیده‌ بودند گذشته‌ بود. او یك‌ مهندس‌ بود كه‌ غرورش‌ را به‌ یغما برده‌ بودند. همین‌ و همین‌ …»

 در این‌ پنج ماه‌ و نیم‌ كه‌ از همكاری‌ من‌ و این‌ نویسنده‌ می‌گذرد، از او طرز طبقه‌بندی‌ اسناد، بایگانی‌ نامه‌ها، اندیكاتورنویسی‌ و خیلی‌ چیزهای‌ دیگر یاد گرفته‌ام‌، ولی‌ ظاهراً كافی‌ نیست‌. كار كردن‌ در كنار او داستان‌ مهیجی‌ است‌ كه‌ هیچ‌ نمی‌دانی‌ در صفحات‌ بعدش‌ چه‌ اتفاقی‌ می‌افتد. باید خودت‌ را بسپری‌ دست‌ خواسته‌هایش‌ تا جهان‌ این‌ اتاق‌ ۴ در ۷ متری‌ به‌ سامان‌ باشد. در شرایط‌ بسامانی‌ است‌ كه‌ او پادشاه‌ قلمرو خودش‌ می‌شود و آن‌ وقت‌ یك‌باره‌ به‌ دنیای‌ تخیل‌ پرتاب‌ می‌شود و ما تازه می‌بینیم‌ كه‌ قصه‌ای‌ گفته شده‌ و داستانی‌ نوشته‌ شده‌ و تو قلبت‌ تاپ‌تاپ‌ می‌كند كه‌ آیا در آن‌ نوشته‌ نقشی‌ داری‌ یا از روی‌ تو عبور كرده‌ است‌ … روز پایان‌ قراردادم‌ است‌. آسمان‌ هم‌ مثل‌ دل‌ تیره‌ من‌ ابرو درهم‌ كشیده‌ و قهرآلود است‌. كبوترهای‌ چاهی‌ كه‌ هر روز تا پشت‌ پنجره‌ها می‌آیند تا نصف‌ بیش‌تر غذایش‌ را بخورند، این‌ بار پر می‌كشند طرف‌ پشت‌بامی‌ كه‌ آن‌ طرف‌ خیابان‌ است‌. با بغضی‌ در گلو دور خودم‌ می‌چرخم‌. هنوز نمی‌دانم‌ شش‌ ماه‌ كار كردن‌ در كنار او، اما فرسنگ‌ها دور از او برای‌ او هم‌ مفید بوده‌ است‌ یا نه‌؟ هر دو بی‌ آن‌ كه‌ حرفی‌ بزنیم‌ از پنجره‌ به‌ خیابان‌ خیره‌ایم‌ و من‌ یك‌باره‌ بی‌خداحافظی‌ از اتاق‌ بیرون‌ می‌روم‌. پله‌ها را دو تا یكی‌ می‌كنم‌. امیدوارم‌ در خیابان‌ غوغایی‌ باشد یا بشود، از حوادث‌ در شُرُف‌ وقوع‌. از عرض‌ خیابان‌، از لابه‌لای‌ ماشین‌ها و موتورسوارها می‌گذرم‌. در پیاده‌رو، به‌ پنجره‌ اتاقش‌ نگاه‌ می‌كنم‌ و می‌دانم‌ كه‌ هنوز به‌ سیگارش‌ پُك‌ می‌زند. پك‌هایی‌ به‌ قول‌ خودش‌ قَلاج‌. بعد فیلتر را نگاه‌ می‌كند و بار دیگر به‌ لبش‌ می‌چسباند. شاید مرا برای‌ لحظه‌ای،‌ فیلتر می‌بیند و بعد یك‌ پك‌ دیگر و بعد وسط‌ ظرف‌ غذایش‌ له‌ام‌ می‌كند. آن‌قدر فشارم‌ می‌دهد تا آخرین‌ ذرات‌ گرمای‌ وجودم‌ خاكستر شود. خاكستر روی‌ خاكستر … بشقاب‌ پر از برنج‌ و خورشت‌ و خاكستر را با نوك‌ انگشت‌ می‌گیرد. بلند می‌كند و می‌ریزد توی‌ سطل‌ آشغالِ زیر میزش‌. قلم‌ و كاغذ برمی‌دارد تا بنویسد. تو هرگز نمی‌دانی‌ نوبتِ نوشتن‌ از كیست‌؟ یا چیست‌. شاید درباره‌ خانم‌ معلمی‌ در روستا باشد. شاید هم‌ نخلی‌ كه‌ برای‌ نزول‌ باران‌ به‌ مصلی‌ می‌برند. شاید هم‌ درباره‌ سكوهای‌ مرمری‌ قبرستانی‌ خیالی‌ باشد … حالا كی‌ و در چه‌ زمانی‌ سراغ‌ من‌ برود و مرا تكمیل‌ كند خدا می‌داند … شانس‌ آوردم‌ كه‌ نُه‌ صبح‌، دور از چشمش‌ از آن‌ چند صفحه‌ دست‌نویسش‌ فتوكپی‌ برداشتم‌. ناقص‌ است‌ اما یادگاری‌ است‌. او با ملاحظه‌ و پرده‌پوشی‌، فرازی‌ از زندگی‌ من‌ و تو را به‌ طرز نگارش‌ خاصی‌ نوشته‌ كه‌ شبیه‌ هیچ‌ یك‌ از نوشته‌های‌ قبلی‌اش‌ نیست‌. قطعاً پاره‌ای‌ ملاحظات‌ نمی‌گذارد همه‌ تصویر و تصورش‌ را از ماجرای‌ من‌ و تو منعكس‌ كند و همین‌ عصبی‌اش‌ كرده‌. اما من‌ هم‌ بی‌گناهم‌، مثل‌ خود تو و او. بعد هم‌ این‌ كه‌ حیفم‌ آمد قبل‌ از پیچیدن‌ از پیچ‌ خیابان‌ و دور شدن‌ از او نخوانمش‌. می‌شنوی‌ فریدون‌؟ فریدون‌ با تواَم‌! نوشته‌: آن‌ها پاك‌ بودند، مثل‌ آب‌ زلال‌، دو جویباری‌ كه‌ از یك‌ چشمه‌ جوشیده‌ باشد، و به‌ دریایی‌ می‌ریختند كه‌ در آن‌ جز راستی‌ و درستی‌ هیچ‌ زورقی قادر به‌ پیشروی‌ نبود. در حجب‌ چشم‌هاشان‌ رنگی‌ از نیرنگ‌ دیده‌ نمی‌شد. پسر در كوچه‌های‌ غیرت‌، در سنگر مردانگی‌ نشسته‌ بود و دختر در زیبایی‌ و پاكدامنی‌ به‌ فرشتگان‌ آسمانی‌ مانند بود. هر دو از شوق‌ پیوند رسمی‌، گذر روزها را با بی‌قراری‌ انتظار می‌كشیدند. قرار پیوندشان‌ در فصل‌ وصل‌ پرستوها بود و امیدوار كه‌ اقوام‌ و آشنایان‌، جشن‌ عروسی‌شان‌ را با حضور خود خاطره‌انگیز كنند … بعد هم‌ نوشته‌: من‌ و تو می‌بایست‌ الگویی‌ بشویم‌ برای‌ جوانانی‌ كه‌ پس‌ از ما می‌آیند تا به‌ مفهوم‌ پیوستگی‌ و همبستگی‌ برسند. من‌ و تو به‌ بالندگی‌ كودك‌ یا كودكانی‌ می‌اندیشیدیم‌ كه‌ در فضایی‌ سالم‌ به سفیدی بال‌های‌ كبوتر با افسانه‌ كهن‌ ایرانی‌، با پندار نیك‌، گفتار نیك‌، كردار نیك‌ درآمیزند. ما معصوم‌ بودیم‌ و نمی‌دانستیم‌ كه‌ در بطن‌ اجتماع‌، شطی‌ می‌گذرد از كثافت‌ شهری‌ كه‌ در آن‌ علف‌های‌ هرزه‌ در ساحتی‌ آزاد و در چشم‌ بر هم‌ زدنی‌، طومار پیوند ما را از هم‌ می‌پاشد، و یك‌باره‌ باورهای‌ بی‌غَل‌وغش‌ ما را چون‌ دستمال‌ حیض‌ دور می‌اندازد، و پرتمان‌ می‌كند به‌ صحنه‌ زشتی‌ از زندگی‌ پیش‌رو … پیش‌رو واژه‌ای‌ است‌ كه‌ این‌ نویسنده،‌ گاه‌ جای‌ واقعیت‌ می‌نشاند … یادت‌ هست‌ هشت‌ شب‌ بود و تلفنی‌ گفتی‌ بیا كه‌ دلم‌ هوای تو كرده‌؟ بعد من‌ كه‌ بارها به‌ خانه‌ تو آمده‌، با پدر و مادر و حتا اقوامت‌ گفته‌ و خندیده‌ بودم‌ و گاه‌ خجولانه‌ از زیرچشم‌ و نگاه‌ شوخ‌ آنان‌ سُریده‌ بودم‌ به‌ چهاردیواری‌ اتاق‌ تو كه‌ شوهر آینده‌ام‌ بودی‌؟ ماه‌های‌ پیش‌ از انقلاب‌ بود. روزها و شب‌های‌ بحث‌ و جدل‌ها و فصل‌ پر هیاهوی‌ اخبار رادیوهای‌ انگلیس‌، فرانسه‌، آلمان و … و گاه‌ خون‌هایی‌ در گوشه‌ و كنار كشور ریخته‌ می‌شد، و تو همراه‌ گروه‌ خود اعلامیه‌هایی‌ را علیه‌ دیكتاتوری‌ شاه‌ و به‌ حمایت‌ از زحمتكشان‌ امضا می‌كردی‌ و من‌ هیچ‌ نمی‌دانستم‌ چه‌ باید بگویم‌ به‌ كسی‌ كه‌ این‌ همه‌ خوش‌بینانه‌ و مطمئن‌ به‌ طبقه‌ خودش‌ پشت‌ می‌كرد. مثل‌ حالا كه‌ با خواندن‌ این‌ نوشته‌ نمی‌دانم‌ چه‌ بگویم‌ از صافی‌ و صداقت‌ آن‌ نویسنده‌ كه‌ عجیب‌ شكل‌ تو بود … در فاصله‌ خانه‌ من‌ و تو معبری‌ بود از كوچه‌ باغ‌هایی‌ مخروبه‌ كه‌ با تك‌ و توك‌ خانه‌هایی‌ ساخته‌ و نیم‌ساخته‌ شب‌ها وهمناك‌تر از روز می‌شد. در آن‌ فصل‌، باد پاییزی‌ كه‌ یار تاریكی‌ شب‌ بود به‌ هیأت‌ گردبادی‌ پر غبار از مقابل‌ من‌ می‌آمد و من‌ در امتداد مسیری‌ كه‌ بارها و بارها طی‌ كرده‌ بودم‌، حالا با لباسی‌ سردستی‌ و دمپایی‌ ابری‌ می‌آمدم‌ خانه‌ تو تا بگویم‌ صدای‌ مشتاقت‌ دل‌ مرا هم‌ لرزانده‌ است‌. افسوس‌ كه‌ بوی‌ تنهایی‌ من‌ جلوتر از من‌ با آن‌ گردباد به‌ مشام‌ علف‌های‌ هرزه‌ رسیده‌ و حادثه‌ به‌ مفهوم‌ مطلق‌ حادثه‌ در اتومبیل‌ شورلت چنان‌ براق‌ شد كه‌ شهوانی‌ترین‌ مردان‌ شهر در غیاب‌ ماه‌ تابنده،‌ آن‌ دختر را نورانی‌ دیدند. بانیان‌ حادثه‌ كه‌ از غیبت‌ نگهبان‌ شهر سود می‌بردند، چون‌ گرگان‌ گرسنه‌، آن‌ دختر، آن‌ منِ معصوم‌ را با كوبیدن‌ پنجه‌ بوكس‌ به‌ گیج‌گاهش‌ ربودند و در بُهت‌ آن‌ فضای‌ هنوز پرغبار بردند و به‌ سیاهی‌ شب‌ پیوند زدند و من‌ ماه‌ها در قصری‌ كه‌ به‌ خانه‌ قصاب‌ مشهور بود، همراه‌ تهدیدهای‌ بی‌شمار رنگارنگ‌، چك‌ها و سفته‌هایی‌ را امضا كردم‌ تا جان‌ بی‌قابلیت‌ خود را نجات‌ دهم‌. در عوض‌ هر روز چشم‌ به‌ مردانگی‌ آماس‌ كرده‌ هرزه‌هایی‌ باز كنم‌ كه‌ هر روز و ساعت،‌ هدیه‌ای‌ می‌آوردند برای‌ دلجویی‌ و دلگرمی … از آن‌ سو، تو آن‌ فریدون‌ من‌ در اوج‌ انتظار شنیدن‌ پاسخی‌ از مراجع‌ قضا و در هجوم‌ افكار پریشان‌ نمی‌دانستی‌ كدام‌ كوسه‌ تیزدندان‌ فاجعه‌، مرا دریده‌ و در كجای‌ شكمبه‌ متعفن‌ خود پنهان‌ كرده‌ است‌. نمی‌دانستی‌ تا كدامین‌ بیغوله‌ بروی‌ و در كدامین‌ مجلس‌ شادی‌ و عزا، بوی‌ تن‌ معبودت‌ را بجویی‌. امان‌ از من‌، امان‌ از تو … تا آن‌ كه‌ آلبوم‌ فجایع‌ شهر ورق‌ خورد و زشت‌ترین‌ واقعیت‌ را در ستون‌ حوادث‌ عصرنامه‌های‌ خود استفراغ‌ كرد: «فرشته‌، معروف‌ به‌ شبنم‌ كه‌ از چهره‌های‌ تازه‌ كار و پُرمشتری‌ عشرتكده‌ای‌ بزرگ‌ و مخفی‌ بود، از نیمه‌ راه‌ خودكشی‌ به‌ جاده‌ زندگی‌ بازگردانده‌ شد.این‌ زن‌ كه‌ پیداست‌ از خانواده‌ای‌ نجیب‌ و معتبر بوده‌ است‌ هرگز حاضر نشد محل‌ سكونت‌ و نام‌ فامیلی‌ خود را برای‌ خبرنگاران‌ افشا كند …» این‌ خبر كه‌ حاكی‌ از شقاوت‌ هرزه‌ها و سهل‌انگاری‌ نگهبانان‌ شهر بود، تصویرگر آینده‌ تو شد و تو سكوت‌ توجیه‌پذیر مرا به‌ انتقام‌ از همه‌ دختران‌ و زنان‌ شهر تفسیر كردی‌، و پرچم‌ هم‌رنگی‌ با هرزه‌ها و گرگ‌ها را به‌ احتزاز درآوردی‌ و با اشتهایی‌ سیری‌ناپذیر گرگ‌ دیگری‌ شدی‌ گرسنه‌تر از جمع‌ گرگ‌های‌ هرزه‌ شهر. تو با دو چشم‌ به‌ ظاهر مهربان‌ در پشت‌ عینك‌ ضدآفتاب‌ ری‌بَن‌ هدیه‌ من‌ به‌ میعادگاه‌ دختران‌ نورس‌ می‌رفتی‌. در خلوت‌ معصومانه‌ آنانی‌ كه‌ خطی‌ و نشانی‌ از چهره‌ من‌ درشان‌ بود تا انتهای‌ بی‌حرمتی‌ می‌تاختی‌ و حس‌ انتقامی‌ موحش‌ را هر چه‌ بیش‌تر در خود تقویت‌ می‌كردی‌ و خواندن‌ ترانه‌ عشق‌های‌ دروغین‌ را بهترین‌ سرگرمی‌ خود قرار می‌دادی‌ … پدرت‌ خانه‌ عوض‌ كرد. ما هم‌ خانه‌ عوض‌ كردیم‌. حالا این‌ ما بودیم‌ كه‌ نمی‌دانستیم‌ در كدام‌ بیغوله‌ دنبال‌ تو بگردیم‌ … امان‌ از من‌! امان‌ از تو! و امان‌ از آن‌ روزی‌ كه‌ از همه‌ چیز و همه‌ كس‌ ناامید شدی‌ و رضایت‌ دادی‌ تصویر دستبند نیكلی‌ را در چشمان‌ دریایی‌ و جنگلی‌ خود بكاری‌ و تن‌ خسته‌ات‌ را در فضای‌ تاریك‌ و حلزونی‌ عشرتكده‌ای‌ به‌ دست‌ مأموران‌ تازه‌ به‌ دوران‌ رسیده‌ بسپری‌. جراید صبح‌ و عصر در ستون‌ حوادث‌ نوشتند: «مردی‌ كه‌ در چشمانش‌ آینه‌ای‌ از ظلمت‌ شب‌ بود، و در وقاحت‌ با دختركان‌ نورس‌ بی‌مهابا از خط‌ قرمز حرام‌ می‌گذشت‌، در جدال‌ با پاسداران‌ هوشیار شهر تا مرز تسلیم‌ عقب‌ رانده‌ شد تا درس‌ عبرتی‌ باشد برای‌ هرزه‌های‌ عاشق‌پیشه‌ و تفاله‌های‌ جا مانده‌ از نظام‌ پیشین‌.» تو چه‌ می‌بایست‌ می‌كردی‌ با این‌ خبر! من‌ چه‌ می‌بایست‌ می‌كردم‌ پس‌ از آزادی‌ از خانه‌ قصاب‌. پدر من‌ چه‌ می‌بایست‌ می‌كرد با این‌ حوادث‌ شوم‌ و رسوا كه‌ بر سر من‌ و تو آوار شده‌ بود؟ پدران‌ ما چه‌ می‌بایست‌ می‌كردند جز گرو گذاشتن‌ خانه‌ها و گرفتن‌ آزادی‌ تو؟ امان‌ از آن‌ نویسنده‌ كه ندیده‌ و نشناخته‌ حدس‌ زد گرایش‌ مجدد تو به‌ گروه‌ و پناه‌ بردن‌ به‌ كوه‌ و جنگل‌ پاسخی‌ بوده‌ است‌ به‌ واقعیت‌ پیش‌رو. هیچ‌ چیز بدتر از این‌ نیست‌ كه‌ یك‌ انسان‌ مغرور همه‌ چیزهایی‌ را كه باعث مباهاتش بوده از دست‌ بدهد و روی‌ دست‌ خودش‌ بماند. این‌ گفته‌ اوست‌. فریدون‌! با تواَم‌ می‌شنوی‌؟ نكند نویسنده از ترس، سرنوشت ما را با نثری غیر عادی و شعرگونه نوشته …

| زیر درخت لیل | هوشنگ گلشیری |

درخت عجیبی است لیل. ساقه‌هاش همه به شکل ریشه، رشته رشته، در خاک فرو رفته‌اند و گاهی هم چند ریشه‌ی گره خورده مثل کنده‌ای یا تخته سنگی از تنه‌ی آن آویخته‌اند. برگ‌هاش پهن و گوشت دارند و میوه‌اش فندق مانند اما به رنگ سرخ جگری است. حتی در اولین دیدار اینتوهم که درخت هم ما را می‌بیند، آدم را می‌لرزاند. قبلا هم دیده بودم، ولی تک و توک بود، اما در کیش، در محله‌ی عربها دو طرف دهکده سی‌چهل تایی لیل داشت. زمین را برای لوله‌کشی کنده بودند و ما تا به درخت‌ها برسیم مجبور شدیم پنج شش بار از روی کانال‌های عمیق بپریم.
چهار نفر بودیم. من و احمد و دو محمدعلی. احمد تاجر است. یکی از محمدعلی‌ها شاعر بود و آن یکی داستان هم می‌نویسد.
حالا شاعر لیل شده‌ است.
من داستان‌نویسم، اما این‌که می‌نویسم دیگر داستان نیست، سفرنامه هم نیست.
شرح دیدار با درخت لیل است، انگار که اگر لیل هم می‌نوشت که چه شد که ما را دید، همین طورها می‌نوشت.
ما به دعوت احمد رفته بودیم کیش. دو روز هم خریدی کردیم. بیشتر خرده‌ریز بود: چند جفت جوراب و یکی دو شلوار لی و مثلا دو سه پیرهن و چند نوع اسباب بزک زنانه. خریدمان هم تا ظهر روز دوم تمام شد، عصر روز دوم رفتیم محله‌ی عرب‌ها. کنار ساحل در انبوه پوسته‌های بازمانده از غواص‌ها چند پوسته‌ی بزرگ صدف پیدا کردیم و یکی دو تا حلزون که از یکیش، وقتی به گوشمان می‌گذاشتیم، صدای دریا می‌شنیدیم.
یکی از حلزون‌ها را من هنوز دارم. کنار دریا که آدم کاسه‌ی حلزون را به گوش می‌گذارد، فکر می‌کند که انعکاس صدای دریاست، اما اینجا چی که می‌توان این همه دور از دریا همچنان صدای هم‌همه‌ی آن را شنید؟ می‌دانم توجیهی علمی وجود دارد، ولی من فکر می‌کنم پوسته‌ی خشک و سخت حلزون در این شهر دور از دریا هم غوطه‌ور در وهم دریایی است که خواب می‌بیند، مثلا شاعر که وهم لیل، لیلش کرده ‌است.
خود لیل هم همین‌طورهاست. سی چهل تایی بیشتر نبودند، گفتم، اما به قول محمدعلی شاعر انگار که اولش هشت‌پایی به ساحل افتاده و ریشه‌ دوانده، و بعد هم صبح یا عصری یکی از شاخک‌هاش را دراز کرده و درختی دیگر در خاک نشانده. بعد یک‌دفعه فکر کردم نکند لیل‌ها هم دارند ما را به خاطر می‌سپارند، ما چهارتا را که داشتیم از کنارشان رد می‌شدیم و سراغ رستورانی را می‌گرفتیم که خوراک کوسه داشت؟
جای دنجی بود با چند تخت در بیرون و سه چهار میز در خود رستوران. من نتوانستم حتی یک پر از کباب کوسه بخورم. چرب بود، درست؛ ولی فکر اینکه این کوسه‌ای که ما می‌خوردیم پایی را خورده باشد، دلم را آشوب می‌کرد که باز خود به خود حرف از درخت لیل پیش آمد. شاگرد رستوران گفت: بهش فکر نکنید! اولش بد نیست، آدم گذشته‌ها، همه، یادش می‌رود؛ اما بعدخودش دیگر ول کن آدم نیست. من که نزدیک بود دیوانه بشود.
اصفهانی بود. دو سال بود که آمده بود کیش و پابند شده بود. محمدعلی شاعر گفت: چرا داشتی دیوانه می‌شدی؟
– همه‌اش از لیل حرف می‌زدم. مثلا داشتم جنس دست مشتری می‌دادم، یاد این لیل‌ها می‌افتادم. آخرش آمدم اینجا شاگرد شدم.
اسمش مرتضی بود. محمدعلی که داستان هم می‌نویسد پاپی شد که چرا گذارش به کیش افتاده.
گفت: عشق، آقا، عشق!
و خندید، بلند. تازه فهمیدیم که وقتی سبد نان یا لیوان و یا نوشابه می‌آورده هر به چند دقیقه‌ای می‌خندیده، خنده‌ای با خود و در خود. محمدعلی باز پیله کرد: پس اینجا عاشق شدی، عاشق یکی از همین مسافرها که به قصد خرید می‌آیند؟ گفت: ای آقا، دخترخاله‌مان بود، اسم ما روش بود. چی می‌گویند؟ با هم بزرگ شده بودیم. اما از جبهه برگشتیم دیدیم داده‌اندش به یکی دیگر. ما هم آمدیم اینجا که مثلا از آنجاها که با هم رفته بودیم یا کسانی که دیده بودیم دور باشیم.
با خندید، همان طور با خود و در خود.
چند مشتری که آمدند سروقت آنها رفت و ما دیگر همه‌اش از لیل حرف زدیم. هرکس به چیزی تشبیهش می‌کرد. مرتضی که سر میز ما برگشت گفت: من که عرض کردم، آدم را سحر می‌کند، نمی‌گذارد به چیز دیگری فکر کند.
باز خندید. نوعی جنون، یا سرخوشی آدمی مشنگ در خنده‌اش بود. احمد گمانم چیزی گفت، شبیه اینکه: «دخترخاله حالا….؟» یا «حالا که دیگر….؟» که مرتضی گفت: شیمیایی شده بودیم آقا. این درخت خیلی اولش به ما خدمت کرد. راستش پسرخاله صادق‌مان، برادر دختره، ما را آورد اینجا. می‌گفت: «لیل معجزه می‌کند، زیرش که چند روز صبح زود بنشینی یادت می‌رود.» ما هم آمدیم. خوب یادمان رفت، از بس چیزهای دیگر یادمان می‌آمد. حالا الحمدالله بهتریم. ما جانباز چهل درصدیم، آقا.
بیرون که آمدیم دیدیم دو تخت دوقلو جلو رستوران در سایه‌ی یک درخت لیل است. بزرگترین درخت جزیره بود، چنان بزرگ که رستوران را زیر شاخه‌هاش ساخته بودند و حالا ریشه‌های معلقش مثل تریشه‌های دست یا پای ترکش خورده بر بام رستوران آویخته بود.
غروب بود و خورشید عظیم و سرخ بر سطح بی‌تلاطم دریا نشسته بود. شب باران بارید و ما در همان اتاق هتل ماندیم و هرکس از عشق‌هاش گفت، تجربه‌های دور و یا بهتر زخم‌های ناسوری که حالا دیگر زیر پوست بودند و چرک و خونی نداشتند، اما اگر به جایی می‌گرفتند داد آدم را در می‌آوردند.
فرداش من صبح زود تنها بیرون آمدم. یادداشتی گذاشته بودم که می‌روم قدم بزنم. با تاکسی تا نزدیک یکی از کانال ها رفتم. هوا ابری بود و لطافت هوا را می‌شد به دست حتی لمس کرد. رستوران بسته بود. بقیه‌ی لیل‌ها پشت خانه‌های ده بود. فکر می‌کردم که اگر با دخترخاله‌اش هم ازدواج کرده بود، باز بهتر بود می‌آمد و زیر یکی از این درخت‌ها می‌نشست. 
زیر یکی از درخت‌ها نشستم. به غیر از مجموعه‌ی ریشه‌هایی که در خاک داشت، یکی دو ریشه هم گره در گره مثل کنده‌ی زانو یا دست مشت کرده‌ای که زیر چانه بگذاریم در هوا معلق بود.
حالا که این را می‌نویسم می‌دانم که میوه‌ی لیل چرا سرخِ جگری است. برای همین هم می‌نویسم تا اگر کسی گرفتار رفته‌هاست، پیش از آنکه زخم به چرک بنشیند خودش را، پیش از طلوع یا غروب، به سایه‌ی لیلی برساند.
محمدعلی، فکر می‌کنم، زیاد ماند که حالا فقط لیل می‌بیند و لیل می‌نویسد. زیر درخت لیل مربع نشستم و گذاشتم هوا کم‌کم ریه‌هام را پر کند. هوای زیر درخت سنگین بود نه از مه یا شرجی و یا حتی کربنی که درخت‌ها از غروب تا طلوع افتاب پس می‌دهند، بلکه از همه‌ی قصه‌هایی که از قرن‌ها پیش معلق زیر درخت مانده‌بود:
زنی بود که می‌خواست صورت و دو دست غوطه‌ور در آب مردش را فراموش کند. فریادش مثل صدای دور دریا معلق زیر درخت مانده‌بود. غواصی را دیدم که آمده بود تا درخت کمکش کند که یادش برود بالاخره مرواریدی به بزرگی شست خودش از میان گوشت صدف درآورد و با اولین لنج تا بوشهر رفت و از خور تا در خانه‌ی مختار دوید که این‌هم شیربهای دخترتان. ناخدایی که سر پیری عاشق کنیزی سیاه شده بود، و از شرم دامادهاش دست به دامن درخت شده‌بود که صدای خلخال هاش نمی‌گذارند بخوابم. صدای زنی را شنیدم که زیر همین لیل گفته بود: «دخیلتم لیل، این دفعه آمده‌ام جهیزیه‌‌ی دختر دومم، بدری، را بخرم؛ اما چه کنم که بار دلم پیش نوه ی عمو است که حالا فقط صدایش را از تلفن می‌شنوم؟» دختری هم می‌خواست که لیل کمکش کند تا یاد صورت پدرش را که در قاب کفن دیده بود از ذهنش پاک کند، که شوهرش گفته بود: «من دیگر خسته شدم از بس گریه می‌کنی.» زنی هم بود که خواهر خوانده‌اش هر شب به خوابش می‌آمد که: «مگر نگفتی که مردها صفت ندارند؟» جانبازی بود که ناله‌ی دوست زخمیش نمی‌گذاشت بخوابد. پزشکیاری بود که تخصصش زدن آمپول هوا بود یا الکل.
سنگین بود، گفتم: لیل، رحم کن! من نمی‌توانم. این‌ها را نمی‌شود نوشت.
نرمه بادیوزید و هوا را جابه‌جا کرد. باز هم دیدم، پرده در پرده که تا بارم را سبک کنم یکی‌یکی گفتم. به یاد می‌آوردم و می‌گفتم. یادم نیست. حالا دیگر سبک شده‌ام. آدم‌ها را باید بخشید، حتی آن‌ که از پس هر پنج شش شلاق تکه ی آینه‌ای شکسته را به دامن پیراهنش پاک می‌کرد، بعد هم خم می‌شد جلو دهان قربانی می‌گرفت که ببیند هنوز نفس می‌کشد یا نه.
حالا من دیگر به صلح با جهان رسیده‌ام. همه‌ی گوشه و کنار یادهام را، زشت و زیبا یا تلخ و شیرین با لیل‌های کوچک و بزرگ آراسته‌ام. حالا در سه کنج اتاق نشیمنی با آن همه مهمان یک درخت لیل زینتی هست. با همین لیل بود که از گذشته‌ام گفتم. فرداش از تلفن صدای دور دریا را شنیدم. یک ساعتی فقط صدای دریا می‌آمد. شبش لیل در اتاقم بود، خفته بر نیم‌تختی. یادم هست که صبح که بیدار شدم نبودش، اما دست و بازوم بوی صمغ لیل گرفته‌بود. حالا گاهی روزها هم با یادم می‌آید. سنگین است با بار همه‌ی آن رفته‌ها، قصه‌ی همه‌ی مسافرانی که پیش از طلوع و یا غروب زیرش نشسته‌اند. گاهی هم دست دور گردنم می‌اندازد. ترد است و میوی‌ گسش سرخ جگری است. دیشب آمد و شاخکی را دور گردنم پیچاند و به قعر آبم کشاند. خفه‌ام می‌کند، می‌دانم. با این همه سبک شده‌ام. بخشیده‌ام، شما هم اگر بخواهید می‌توانید ببخشیدم. آدم زمین نیست که بتواند بار اینهمه تلخی را به دوش بکشد.
حالا بار همه‌ی تلخی‌های من زیر یکی از آن لیل‌های کیش است. دیگر خودش می‌داند. می‌تواند بر هرکس که بخواهد سایه بیاندازد، ساعت‌ها به قصه‌ی هر کس که بخواهد گوش بدهد، یا حتی درخت زینتی خوابش بشود، سر بر بالینش به خواب رود.
وقتی بلند شدم دیدم که مرتضی همان روبرو بر پشته‌ی خاک کانال نشسته است. من هم خندیدم. وقتی بغلش کردم، گفت: «دیدید آقا، من چه می‌کشیدم؟» 
نپرسیدم تا باز بار دوشش نشود. صدای دوست زخمی که جلو سنگر افتاده باشد اگر مدام به یاد آدم بیاید، طعم طلوع را حتی تلخ می‌کند.
گفتم: شرمنده‌ام، مرتضی.
گفت: دشمنتان شرمنده باشد.
و هر دو خندیدیم.
تا جلو رستوران همپاش رفتم. همه‌اش از صاحب رستوران برایم گفت، از زن‌هایی که در همین محل داشت و یکی دو تای دیگر که توی این یا آن بندر. من هم گفتم که فردا می‌رویم.
گفت: از من می‌شنوید برنگردید. درست نیست که آدم همه ی گذشته‌اش فقط لیل باشد.
در رستوران را که باز می‌کرد، گفت: ما قانع شده‌ایم، آقا، به همین گوشه. به هر مسافری که تا اینجا بیاید از ماهی گرفته تا لاک‌پشت و کوسه کبابی می‌دهیم. هر کس باید همان کاری را بکند که سهمش شده‌است. بیشترش بار آدم زیاد می‌شود.
با نوک جارو از هر گوشه‌ای خرده‌های خس و خاک را جمع می‌کرد. تعارف کرد که با هم یک پیاله بخوریم. به سقف رستوران اشاره کردم و گفتم: آن بالاست. مگر خودت نگفتی نباید زیاد پابندش شد؟
خندید، آزاد و رها، مثل کودکی که بی‌هیچ بار خاطری می‌خندد. وقتی رسیدم دوستان داشتند صبحانه می‌خوردند. محمدعلی گفت: کاش مرا هم بیدار کرده بودی.
در جوابش فقط خندیدم. بعد از صبحانه رفتند. احمد به دیدن بازار تازه‌ای می‌رفت که می‌گفت تقلیدی‌ است از معماری هخامنشی‌ها. قرار شد ساعت یک رستوران میر مهنا همدیگر را ببینیم. هر دو محمدعلی داشتند می‌رفتند طرف بازار عرب ها. ظهر سر قرار محمدعلی‌ها نیامدند. شب فقط محمدعلی که داستان هم می‌نویسد پیداش شد. گفت: گمش کردم.
احمد گفت: اینجا اگر کسی هم بخواهد نمی‌تواند گم بشود.
شام را ساندویچی خوردیم و یکی هم برای محمدعلی گرفتیم. چند ساعتی کنار دریا قدم زدیم و صدف جمع کردیم یا ستاره‌ی دریایی. ساعت یک بعداز نصف شب بود که رسیدیم به هتل. کلید را محمدعلی گرفته‌ بود. وقتی چراغ اتاق را روشن کردیم دیدم خواب است. ساکش را هم بسته بود و بلیط و شناسنامه‌اش را هم روی ساکش گذاشته بود. بلیطش را عوض کرده بود. روی میز هم یادداشتی گذاشته‌بود که من چند روز دیگر برمی‌گردم. شما بروید.
بی‌سر و صدا ساک‌هامان را بستیم و خوابیدیم.
شب خواب دیدم که حالا لیل آمده تا قصه ی خودش را بگوید. وقتی خواست همان‌ها را بگوید که برایش گفته‌بودم از خواب پریدم. دیدم محمدعلی بر لبه‌ی تختش نشسته و نگاهم می‌کند. گفتم: چی شده؟
خندید، همان‌طور که مرتضی می‌خندید با خود و در خود. گفت: خوبی زندگی بیشتر در این است که یک مرگی هم در انتهاش هست.
گفتم: اگر هم آدم بخواهد می تواند از هر جا قطعش کند.
گفت: من زندگی را دوست دارم، حتی اگر آلزایمر بگیرم و زندگی گیاهی پیدا کنم.
باز خندید.
گفت: تهران می‌بینمت.
گفتم: وقتی رسیدی زنگ بزن.
گفت: چی؟
و باز خندید. بعد هم دراز کشید. صبحش نبود.
محمدعلی بالاخره برگشت، یک هفته بعد از ما. من زنگ زدم. بعد هم به دیدنش رفتم. داشت روی شعری کار می‌کرد. می‌گفت: بعضی کلمات تازگی‌ها یادم می‌رود، آن‌وقت باید از دور و بر آن هی چیزهایی را به یاد بیاورم تا یادم بیاید.
از میان صفحاتی که جلوش بود چند صفحه را جدا کرد، گفت: فرض کن یکی فقط یک کلمه یادش مانده باشد.
مربع نشست و چند بندش را برایم خواند. فقط صوت بود، ترکیبی از حروف لیل و یا خود لَیل یا لِیل، لیلی، لیلا که گاهی فعل می‌شدند و گاهی جای فاعل می‌نشستند و حتی حروف اضافه یا ربط.
گفت: می‌فهمی که. من حق ندارم بار آدم‌ها را دوباره بگذارم روی دوششان.
ومن فکر می‌کنم گاهی می نویسیم تا فراموش کنیم که در ماست، مثل همین لیل که مربع نشسته‌بود و یادش نبود که سی‌چهل لیلی هم جایی دیده‌است.