پايان دادن به حكمِ خداوند | آنتونن آرتو

پايان دادن به حكمِ خداوند را آنتونن آرتو در سال ۱۹۴۶ پس از نه سال بستری شدن و مراقبت درمانی در آسایشگاه، برای اجرایی رادیویی نوشت . اجرایی که پخش آن ممنوع اعلام شد. با وجود ضعف جسمی در این سال های آخر عمر خود هر روز برای نظارت بر ضبط این اثر و ساخت افکت های صوتی آن به پاریس رفت و آمد داشت . موضوع و طرز بیان اثر چندان به شیوه ی شاعرانه به معنای متعارف آن نوشته نشده چراکه او به شعرش نیز همچون دیگر فرم های بیانی اش به منزله ی یک “تئاتر شقاوت” می نگریست . این متن اعتراضی که از شیوه ی اجرایی اش جدایی ناپذیر است ، نه تنها نقدی کوبنده نسبت به مذهب را پیش می کشد ، بلکه نگاه علمی ، عقلانی و کارشناسانه ی روزگار ، که وی در زمان خود ، امریکا را نماد آن می دانست ، به چالش می کشد . او انسان را پدیده ای زاده ی این نگاه “علمی” و “عقلانی” دانسته وبه طرزی که یادآور نیچه است ، خواستار فراروی از فرم انسانی ست . با تشریح بدن او و بازسازی اش همچون یک “بدن بدون اندام”.

دریافت پايان دادن به حكمِ خداوند

رضا قاسمی ـ سرژ برینگلف- گارون گارون

این قطعه که بر روی یکی از آهنگ های بلوچی است یکی از قطعات یک آلبوم 50 دقیقه ایست که رضا قاسمی و سرژ برینگلف در سال 1991 بطور مشترک کار کرده اند. این آلبوم هیچگاه منتشر نشد به دلیل آنکه برای سی دی شدن باید یکی دو قطعه دیگر هم به آن اضافه می شد تا مدت زمان آن برسد به 60 دقیقه اما به دلیل مشغله های رضا قاسمی هیچگاه چنین فرصتی فراهم نشد.

تكليف ما كاملاً روشنه، ما همه بلاتكليفيم.

«سعی کردی. شکست خوری. اشکالی ندارد. دوباره سعی کن. دوباره شکست بخور. بهتر شکست بخور.»
«هیچ چیز بامزه‌تر از شاد نبودن نیست، مطمئن باشید. بله، بله، شاد نبودن مسخره‌ترین چیز دنیاست.»
«عادت بزرگ‌ترین میراننده است.»
«نه، از هیچ چیز پشیمان نیستم، تنها پشیمانی من به دنیا آمدنم است، همیشه به نظرم مرگ کسل‌کننده‌ترین چیز دنیا بوده.»
«همه ما دیوانه به دنیا آمده‌ایم. برخی دیوانه می‌مانیم.»
«کلمات تنها چیزی هستند که ما داریم.»
«تولد، مرگ او بود.»
«من از سرنوشت انسان چه می‌دانم؟ درمورد کلم بیشتر می‌توانم برایتان حرف بزنم.»
«شما روی زمین هستید. هیچ درمانی برایش نداریم.»
«اول برقصید. بعد فکر کنید. نظم طبیعی همین است.»

و در ادامه باز هم دیالوگ هایی از این نمایش نامه را می خوانیم:

استراگون: … بیا بریم.

ولادیمیر: نمی تونیم.

استراگون: چرا؟

ولادیمیر: در انتظار گودو ایم.

استراگون: (نومید) آه! (مکث) مطمئنی همین جا بود؟

ولادیمیر: چی؟

استراگون: جایی که باید منتظر باشیم.

ولادیمیر: گفت کنار درخت. (به درخت نگاه می کنند) هیچ درخت دیگه یی می بینی؟

استراگون: این چیه؟

ولادیمیر: نمی دونم. یه درخت بید.

استراگون: پس برگ هاش کجان؟

ولادیمیر: حتمن خشکیدن.

استراگون: پس حالا مجنون نیست.

ولادیمیر: شایدم فصلش نیست.

استراگون: به نظرم بیشتر شبیه یه بوته ست.

ولادیمیر: یه درختچه.

استراگون: یه بوته.

ولادیمیر: اَ…… به چی کنایه می زنی؟ به این که عوضی اومدیم؟

استراگون: باید الان این جا باشه.

ولادیمیر: نگفت که حتمن می آد.

استراگون: و اگه نیاد؟

ولادیمیر: فردا برمی گردیم.

استراگون: و بعدش پس فردا.

ولادیمیر: احتمالن.

استراگون: و همین طور.

ولادیمیر: و این قضیه هست…

استراگون: تا اون بیاد.  …استراگون : به من دست نزن ! از من سوال نکن ! با من حرف نزن ! پیشم بمون !
ولادیمیر : هیچ وقت از پیشت رفتم ؟
استراگون : تو گذاشتی من برم …

بیا وقتمان را با این بحث های بیهوده تلف نکنیم! (مکث، با حرارت) بیا تا فرصت هست کاری بکنیم! هر روز به وجود ما احتیاج نیست! در واقع مشخصاً به وجود ما احتیاجی نیست… بیا برای یکبار هم که شده، به بهترین وجهی، نماینده ی این نژاد متعفنی باشیم که تقدیری ظالمانه ما را بهش منتسب کرده…ببرها برای کمک به همنوعانشان یا بدون کوچکترین مکثی هجوم می برند و یا این که به اعماق بیشه فرار می کنند. اما مساله این نیست. این که ما اینجا چکار می کنیم، مساله این است و خوشبختی ما هم در این است که اتفاقاً جواب این را می دانیم. بله در این اوضاع کاملاً مغشوش فقط یک چیز مسلّم است. این که ما منتظر گودو هستیم تا بیاد…

ولادیمیر: اگه فکر می‌کنی بهتره، می‌تونیم از هم جدا بشیم.

استراگون: حالا دیگه خیلی دیره.

سکوت

ولادیمیر: آره حالا خیلی دیره.

سکوت

استراگون: خب، بریم؟

ولادیمیر: آره، بریم.

حرکت نمی‌کنند.

در انتظار گودو (به انگلیسی: Waiting for Godot) یکی از نمایش‌نامه‌های ساموئل بکت است. این کتاب یکی از آثار مشهور ادبی جهان است.

خلاصه داستان

غروب، در کنار راهی در خارج شهر با درخت بدون برگ. دو انسان به ظاهر ولگرد و فقیر به نام‌های استراگون (گوگو) و ولادیمیر (دی‌دی) با کسی به نام گودو که نمی‌دانند کیست، قرار ملاقات دارند، و چشم‌به‌راه نشسته‌اند. انتظار آن‌ها امیدی برای زیستن است.

استراگون شب گذشته را در گودالی گذرانده و افراد ناشناسی او را کتک زده‌اند. صحبت دربارهٔ کتک خوردن، آن‌ها را به یاد خشونت مردم می‌اندازد و تأسف می‌خورند که چرا در سال ۱۹۰۰، آن‌گاه که هنوز زیبا بودند و آب و رنگی داشتند خودشان را از بالای برج ایفل به زیر نینداخته‌اند. گوگو از کفش‌های تنگش که پاهای او را به درد می‌آورند و دی‌دی از کلاهش که باعث خارش سرش می‌شود و همچنین بیماری مثانه، رنج می‌برد. آن‌ها نمی‌توانند بروند چون منتظر گودو هستند و محکوم‌اند که در این مکان بمانند، تا زمانی که گودو به قولش عمل کند. آن‌ها نه هیچ اطمینانی به این قول و قرار دارند و نه به اینکه محل ملاقات آن‌ها در این مکان و در زیر همین درخت باشد.

به راستی چه درخواستی از گودو خواهند داشت؟ از دعا و استغاثه و از توقعات بدون پاداش صحبت می‌کنند. بدون اینکه گودو هیچ تعهدی پذیرفته باشد؛ ولی امیدوارند به کمک او، شاید از همین امشب در رختخواب خشک و گرم و با شکمی سیر بخوابند. وقتی صدای فریادی که احتمالاً ورود گودو را باید اعلام کند، می‌شنوند به وحشت می‌افتند و به هم می‌چسبند. سپس دوباره چشم به راه می‌نشینند. گوگو گرسنه است و دی‌دی آخرین هویجش را که در جیب پنهان کرده، به او می‌دهد. بعد از این جز شلغم چیزی نخواهد بود.

ورود یک ارباب (پوزو) با برده‌اش (لاکی) زندگی آن‌ها را از یکنواختی درمی‌آورد. پوزو از اینکه به وسیله این دو ناشناس، شناخته نشده و او را به جای گودو، که او را هم نمی‌شناسد، گرفته‌اند و به خصوص از اینکه در روی زمین‌های او منتظر گودو هستند تعجب کرده‌است! لاکی ایستاده می‌ماند و از خستگی به خواب می‌رود. طناب گلویش را می‌فشارد، نفس‌نفس می‌زند و اعتراضی نمی‌کند.

پوزو قبل از عزیمت، به لاکی دستور می‌دهد برقصد و سخنرانی کند. او ماشین‌وار با جملاتی پراکنده سخن می‌گوید. برای خاموش کردن او باید کلاه را از سرش بردارند. بعد از خروج پوزو و برده‌اش، پسربچه‌ای وارد می‌شود و اعلام می‌کند: «آقای گودو امشب نمی‌آید ولی فردا حتماً خواهد آمد.» و می‌رود. گوگو و دی‌دی آماده رفتن می‌شوند. یک لحظه هر دو به فکر می‌افتند خودشان را بر درخت حلق‌آویز کنند اما پشیمان می‌شوند. بی‌حرکت می‌مانند. ماه در انتهای صحنه بالا می‌آید.

فردای آن روز در همان ساعت و همان مکان، ولادیمیر تغییر منظره را به دوستش نشان می‌دهد: بر درخت چند برگ روئیده است، استراگون هیچ‌چیز به خاطرش نمی‌آید. نه درخت، نه پوزّو، نه لاکی. فقط ضربه لگدی که دریافت کرده و استخوان مرغی را که به او داده بودند به یاد دارد.

استراگون به خواب می‌رود اما خوابش بیش از چند لحظه طول نمی‌کشد. ولادیمیر کلاه لوکی را روی صحنه می‌یابد، با آن بازی دست به دست کردن کلاه و به سر گذاشتن درمی‌آورند. بعد ادای پوزّو و لاکی را درمی‌آورند. پوزّو و لاکی وارد می‌شوند و روی زمین می‌افتند. یک لحظه استراگون، پوزّو را به جای گودو می‌گیرد و اعلام می‌کند: «این گودو است.» و ولادیمیر می‌گوید: «به موقع رسید… بالاخره نجات یافتیم…» پوزو کمک می‌طلبد. دی‌دی و گوگو بر سر مقدار پولی که برای کمک باید بگیرند، بحث می‌کنند. در این لحظه احساس می‌کنند که به‌عنوان نمایندگان کل بشریت چشم به راه گودو هستند، و در انتظار، وقت را به هر صورتی که می‌توانند پر می‌کنند. پوزو نابیناست و مفهوم زمان را از دست داده و لاکی گنگ است.

بعد از خروج پوزو، استراگون می‌خوابد، همان پسربچه پرده اول وارد می‌شود. ولادیمیر سعی می‌کند دربارهٔ گودو اطلاعات بیشتری به دست آورد و می‌فهمد که گودو مردی است که ریش سفید دارد. پسربچه اعلام می‌کند که «گودو امشب نمی‌آید ولی حتماً فردا خواهد آمد.» گوگو پیشنهاد می‌کند که برای همیشه دست از انتظار بردارند یا خودکشی کنند. به درخت نزدیک می‌شوند، استراگون طناب نازکی که به جای کمربند به کمرش بسته‌است را درمی‌آورد. طناب به قدر کافی محکم نیست. دو مرد تصمیم می‌گیرند بروند اما تکان نمی‌خورند. شب فرامی‌رسد، ماه در انتهای صحنه بالا می‌آید.»


Dramatic legacy: Samuel Beckett directing Waiting for Godot in Berlin in 1975; it is surely impossible to encounter the stark setting of WB Yeats’s Purgatory – a road, a tree – without thinking of Beckett’s play. Photograph: Heuer/Ullstein Bild via Getty

گفتاوردها

  • «در زمانی که جهان از نظر من خالی از معنا است؛ واقعیت به امری غیرواقعی بدل می‌شود. همین احساس غیر واقعیت، و جست و جو برای واقعیت اساسی فراموش شده و بی‌نام است که من سعی می‌کنم از طریق شخصیت‌هایم بیان کنم؛ شخصیت‌هایی که بی هدف سرگردانند و به هیچ وجه نمی‌توانند خود را از نگرانی‌های خود، شکست‌های خود، و تهی بودن زندگی شان کنار بکشند. آدم‌هایی که در بی معنایی غرق شده‌اند فقط می‌توانند گروتسک باشند؛ رنج آن‌ها فقط می‌تواند به گونه ای مضحک تراژیک باشد…»
  • «نکند موقعی که خواب بودم دیگران رنج می‌کشیدند؟ نکند الان هم خواب باشم؟ فردا، وقتی که بیدار شدم، یا فکر کردم که بیدار شدم، در مورد امروز چی بگم؟ اینکه با دوستم استراگون، این‌جا، تا سر شب، منتظر گودو بودیم، اینکه پوتزو، با باربرش از این‌جا رد شد و با ما صحبت کرد؟ احتمالاً، ولی توی همه این‌ها چه حقیقتی وجود دارد؟»

استراگون: «ما هیچ حقی نداریم؟»ولادیمیر: «اگه خنده ممنوع نبود از دستت خنده‌م می‌گرفت.»استراگون: «ما حقوقمون رو از دست داده‌ایم؟»ولادیمیر: «از شرشون خلاص شدیم.»


استراگون: «مطمئنی که قراره امروز بیاد؟»ولادیمیر: «گفت شنبه میاد… فکر کنم…»استراگون: «ولی کدوم شنبه؟ تازه، از کجا معلوم امروز شنبه است؟ ممکن نیست یکشنبه باشه؟ یا دوشنبه؟ یا جمعه؟»ولادیمیر: «ممکن نیست!»استراگون: «یا سه شنبه؟»


استراگون: «همیشه چیزی رو پیدا می‌کنیم که به ما این حس رو منتقل کنه که وجود داریم؟»ولادیمیر: «بله بله، ما جادوگریم.»

راینر ورنر فاسبیندر | عشق از مرگ سردتر است


راینر ورنر فاسبیندر
 (به آلمانی: Rainer Werner Fassbinder) کارگردان، فیلم‌نامه‌نویس و بازیگر آلمانی بود. او یکی از کلیدی‌ترین فیلمسازان سینمای نوین آلمان پس از جنگ جهانی دوم به‌شمار می‌رود.

زندگی‌نامه

راینر ورنر فاسبیندر در ۳۱ مه ۱۹۴۵ در شهر باد وریسهوفن از شهرهای ایالت بایرن به‌دنیا آمد. او تنها فرزند پدری پزشک به نام هلموت و مادری مترجم به اسم لایزولاته بود. فاسبیندر شش ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند و به این ترتیب وی مدتی نزد مادرش زندگی کرد. فاسبیندر در شهر مونیخ به دبیرستان رفت. شانزده ساله بود که تحصیل در دبیرستان را رها کرد و دو سال در دفتر پدرش کار کرد. در سال‌های پایانی دههٔ پنجاه مدام به سینما می‌رفت و همزمان با شرکت در کلاس‌های آموزش بازیگری، نخستین فیلم‌های کوتاهش را به‌نام‌های خیابان‌گرددر سال ۱۹۶۵ و هرج و مرج کوچک در سال ۱۹۶۶ ساخت.
فاسبیندر به طرز روزافزونی به الکل و مخدر روی آورد و سرانجام در تاریخ ۱۰ ژوئن ۱۹۸۲ و در ۳۷ سالگی درگذشت.

فعالیت سینمایی

در حدود اندکی بیش از یک دهه فعالیت سینمایی‌اش یعنی در فاصله سال‌های ۱۹۶۹ تا ۱۹۸۲ او بیش از ۴۰ فیلم کارگردانی کرد، ضمن آن که همزمان در تئاتر و موسیقی نیز فعال بود. فعالیت حرفه‌ای خود را در تئاتر با پایه‌گذاری گروه آنتی‌تئاتر و با تأثیر از لیوینگ‌تئاتر جولیان بک آغاز کرد. فاسبیندر در آغاز متأثر از تجربه تئاتری‌اش و نیز فیلمسازان موج نو، سبکی سرد و کمینه‌گرا به وجود آورد که نمونه‌هایش را در «عشق سردتر از مرگ است»، «کاتزلماخر» (۱۹۶۹)و یا وایتی می‌توان دید. سپس با توجه‌اش به «داگلاس سیرک»، ملودرامهای آمریکایی به عنوان منبع الهام او قرار گرفت و دایره مخاطبین‌اش را گسترده کرد. تاجر چهارفصل (۱۹۷۲) و «علی: ترس روح را می‌خورد» (۱۹۷۴) محصول این دوران‌اند.
فیلم وایتی یکی دیگر از فیلم‌های این کارگردان است که در آن به نژادپرستی، بایسکشوالیته و وجود رذیلت در تمام انسان‌ها می‌پردازد در فیلم وایتی عناصر ضد تئاتری به وضوح دیده می‌شود این کارگردان با اینکه نقش کلیدی ای در سینمای آلمان داشت اما جایگاهی درخور فیلمهایش کسب نکرد و به او و آثارش بی‌توجهی شد البته در بین مردم آلمان او بیش‌تر به سبب آثار تلویزیونی‌اش (از جمله «میدان الکساندر برلین») و سبک زندگی و شخصیت «متفاوت» اش شناخته شده بود.

مضامین اصلی

بحران‌های عمیق دو جانبه روانی/اجتماعی به ویژه در ارتباط با جنسیت و اقلیت‌ها و اغلب تلفیق آن‌ها با هم در لابه‌لای زندگی روزمره در آثارش به وفور به چشم می‌خورند، اما هم جنس گرایی و اقلیت‌های جنسی در چهار فیلم از آثار او به ویژه بدل به مضمونی روشن می‌شود. «اشک‌های تلخ پترا فون کانت» (۱۹۷۲) که به زندگی یک طراح مُد و رابطه او با دستیارش می‌پردازد، «فاکس و دوستانش» (۱۹۷۴) که صریح‌ترین بیان هم جنس گرایی در جامعه معاصر را با بازی خود فیلمساز به تصویر می‌کشد. «در سالی با ۱۳ ماه» (۱۹۷۸) دربارهٔ یک ترنس و سرگردانی او بین دو جنس است؛ و سرانجام «کرل» (۱۹۸۲) اقتباسی دیدنی از نمایش «ژان ژنه» به همین نام. با همه این تفاسیر می‌توان گفت آلمان به‌طور کلی دست‌مایه اصلی کارهای اوست. فاسبیندر فیلم یا نمایشنامه‌ای ندارد که به آلمان مربوط نشود. بسیاری از منتقدان او را از نظر پرداختن مفصل به آلمان با هاینریش بل مقایسه می‌کنند.

آثار

سالعنوان فارسیعنوان انگلیسی
۱۹۶۹عشق سردتر از مرگ استLove Is Colder Than Death
۱۹۶۹دلال محبتKatzelmacher
۱۹۷۰سرباز آمریکاییThe American Soldier
۱۹۷۱وایتیWhity
۱۹۷۱تاجر چهارفصلThe Merchant of Four Seasons
۱۹۷۲اشک‌های تلخ پترا فون کانتThe Bitter Tears of Petra von Kant
۱۹۷۳نورا هلمرNora Helmer
۱۹۷۳مارتاMartha
۱۹۷۴علی: ترس روح را می‌خوردAli: Fear Eats the Soul
۱۹۷۴افی بریستEffi Briest
۱۹۷۵فاکس و دوستانشFox and His Friends
۱۹۷۵ترس از ترسFear of Fear
۱۹۷۶رولت چینیChinese Roulette
۱۹۷۸ناامیدیDespair
۱۹۷۸در سالی با سیزده قمرIn a Year With 13 Moons
۱۹۷۹ازدواج ماریا براونThe Marriage of Maria Braun
۱۹۸۰میدان الکساندر برلینBerlin Alexanderplatz
۱۹۸۱لی‌لی مارلینLili Marleen
۱۹۸۱لولاLola
۱۹۸۲ورونیکا فوسVeronika Voss
۱۹۸۲کرلQuerelle

نمایشنامه‌ها

سالعنوان فارسیعنوان انگلیسی
۱۹۶۶فقط یک تکه نان (ترجمه شده به فارسی محمود حسینی‌زاد، ۱۳۹۵)Only a Slice of Bread
۱۹۶۶قطرات آب بر سنگ‌های سوزان (فیلم شده توسط فرانسوا اوزون)Water Drops on Burning Rocks
۱۹۶۸دلال محبت (ترجمه به فارسی جاهد جهانشاهی، ۱۳۸۴)Katzelmacher
۱۹۶۸آژاکس (بر اساس نمایشنامه‌ای به همین نام نوشته سوفوکل)Ajax
۱۹۶۸سرباز آمریکاییThe American Soldier
۱۹۶۹هرج‌ومرج در بایرنAnarchy in Bavaria
۱۹۶۹قهوه‌خانه (بر اساس نمایشنامه‌ای از کارلو گولدونی)Coffeehouse
۱۹۶۹گرگ‌نماWerewolf
۱۹۷۱خون در گلوی گربه (ترجمه به فارسی جاهد جهانشاهی، ۱۳۸۴)Blood on a Cat’s Neck
۱۹۷۱اشک‌های تلخ پترا فون کانتThe Bitter Tears of Petra von Kant
۱۹۷۱آزادی بره‌منBremen Freedom
۱۹۷۳بی‌بی (بر اساس نمایشنامه‌ای از هاینریش مان)Bibi
۱۹۷۵آشغال، شهر و مرگGarbage, the City and Death

فاسبیندر در ایران

نمایش خون در گلوی گربه (به انگلیسی Blood on the Cat’s Neck) در سال ۱۳۹۶ بر اساس نمایش‌نامه فاسبیندر اجرا شد. 

| پرتگاه | رضا قاسمی |

 ايستادم. لبه‌ی هر چيز بُرنده. لبه ی هر چيز باز به پرتگاهی پُر از چيزهای بُرنده. ايستادم. هر چيز بُرنده ايستاده. از خود خم شدم. ايستادم روی بريدگی های خويش. ايستادم روی پرتگاه های خويش. و تکيه دادم بيرحمانه به برندگی های خويش. آفتاب نبود؛ نه ستاره نه ماه. شبنم های تاريک روی تيغِ برگ ها. آنجا زنی بود. آنجا زنی با گريه های خويش تاريکی را می بريد. آنجا گريه ای خيانت می کرد. آنجا کسی تف می کرد. با تمام بريدگی هايم کسی مرا تف می کرد. آنجا دامنی افتاده روی تاريکی. آنجا پدری تف می کند به زندگی خويش. آنجا راه می بريدم به تاريکی. کسی تاريکی را قطعه قطعه می کرد. کسی به تاريکی من تف می کرد. کسی مرا تف کرد به انتهای تاريکی. دامنت را بپوش. با بريدگی هايم برهنه ترم. بر لبه ی پرتگاه تاريک ترم. با هر چيز تيز، با لبه ی برنده ی هر چيز تيز راه می بُرم به تاريکی. دامنت را بپوش. قيمت هر چيز در تاريکی ارزانتر. صدايم نکن. بگذار بترسم. بر لبه ی اين همه بريدگی تنهاتر. قيمت ترس در  انتهای تاريکی است. دامنت را بپوش. در روز برهنه تری تا به تاريکی. تو با دشنه زاده شدی، من با بريدگی. تمام شيشه های شکسته، تمام شيشه های نوک تيز راه می زنند بر من. آنجا کسی گريه می کند. دامنش را می پوشد و گريه می کند. مردی کنار شلوارش ايستاده. ترس روی لبه ی چاقو ايستاده. تاريکی از زيپ شلوار بالا می رود. من از پرتگاه پايين می روم. من از شيشه های لب تيز پايين می روم . آنجا کسی می خندد. دامن از خنده بالا می رود. زيپ از خنده بالا می رود.

تاريکی پرت می شود.

ته پرتگاه پر از  بريدگی های تهِ هر چيز.

صدايم را نمی شنويد.