چرا آخوندها نمی خواهند شما تورات را بخوانید؟

امین قضایی

برخورد اسلام (مانند مسیحیت) با یهودیت نه فقط عجیب، بلکه مزورانه و بزدلانه است. آنها اساطیر، انبیا و شریعت یهودیان را از ایشان برگرفته اند و در عین حال از خود یهودیان تا حد مرگ متنفر هستند. اما این اقتباس لاجرم همراه با تحریف هم بوده است. مسلمانان علاقه زیادی به داستان های انبیا و پدرسالاران یهود نشان می دهند. با اینکه در کتاب قرآن فقط اشارات کوتاهی به این داستان ها شده است و اصل داستان ها در تورات نقل شده (و خود قرآن هم تورات را تصدیق کرده است)، اما آنها تورات را نمی خوانند و آخوندها و مفتیان (و دیگر به اصطلاح علمای اسلام) هرگز احدی را به خواندن تورات تشویق نمی کنند. این در حالی است که نسخه کامل این به اصطلاح قصص انبیا در تورات نقل شده است، اما آخوندها با ترفند و با این اتهام که تورات تحریف شده است، مردم را از خواندن تورات برحذر داشته یا معاف می کنند (در حالیکه خود قرآن هرگز مدعی نیست تورات تحریف شده است). همین الان، اگر از شمایی که خواننده این سطور هستید ( و احتمالا هم دیگر باور به اسلام ندارید) شرح ماجرای شخصیت های انجیل عبری (یا تورات)، مثل نوح، اسحاق، یعقوب و غیره را از شما بپرسم، اکثر شما اطلاع بسیار اندکی از اصل این داستان ها دارید و شناخت شما به ندرت از همان مسلمانان عامی فراتر می رود. چرا؟ چون به شما گفته اند، نخوانید. پس نخوانده اید و نمی خوانید. حتی با اینکه احتمالا اسلام و حتی خدا را کنار گذاشته اید، دروغ ها، تحریفات و تصورات باطل خود از مذهب یهود را همچنان با خود حفظ کرده اید. ممکن است بگویید چرا باید بخوانم وقتی اعتقادی به هیچکدام این اساطیر ندارم. خوب، این حرفی است از سر تنبلی ذهنی و نادانی و بی قیدی. اگر تورات را به دقت بخوانید و بدانید، خواهید توانست براحتی مسلمانان را از جعل و کاذب بودن مذهب شان مطمئن سازید. آیا فکر می کنید مسلمانی که تورات خوانده باشد، با داستان های پرت و پلای آخوندها از پیامبران اسراییل سرگرم یا قانع خواهند شد؟پس من در این مقاله تلاش می کنم نشان دهم که چرا آخوندها هراس پنهانی دارند از اینکه مردم به سراغ مطالعه تورات بروند. اول از همه مسلمانان محمد را آخرین پیامبر از سلسله پیامبران یهود می داند. این سخنی بسیار عجیب است که ناگهان یک مرد عرب، آخرین پیامبری باشد که خدای یهودیان برای آنان مشخص کرده باشد. بنابراین، مسلمانان (مانند مسیحیان) همواره تلاش می کنند وجهه یهودی را از این انبیا بزدایند. اگر کسی تورات (دست کم اسفار) را بخواند، به خوبی متوجه می شود که مذهب یهودیت و انبیای آن کاملا برای قوم یهود است و نه غیریهود. تصور اینکه یک عرب پیامبری در راستای پیامبران یهود باشد چه در همان زمان و چه اکنون مضحک است. مسلمانان از همان ابتدا تلاش کردند این را با چند جعل بزرگ حل و فصل کنند. اولین تلاش آنها این است که نیای محمد را به اسماعیل برگردانند. (یعنی این ادعای مضحک که پشت محمد به عنوان عضو طایفه بنی هاشم به اسماعیل بازمی گردد.) اما هاجر و اسماعیل، کنیز و فرزند رانده شده ابراهیم هستند و در اساطیر یهود جایگاه و مقامی ندارند. پس مسلمانان در داستان آزمون ایمان ابراهیم، اسحاق را با اسماعیل جایگزین کرده اند (البته این جعل را نه قرآن بلکه خود مسلمانان کرده اند) تا به اسماعیل جایگاه ویژه ای بدهند. این یک تحریف بی اندازه عجیب و گزاف است. دومین جعل عجیب این است که مدعی می شوند ابراهیم و اسماعیل با هم کعبه را بنا کرده اند. این هم ناشی از سوء برداشت تعمدی آشکار از یک آیه قرآن است (سوره بقره، آیه 127، در اینجا منظور از خانه مطلقا کعبه نیست. اصلا مکان زندگی ابراهیم کنعان است و نه حجاز!). سومین ادعای گزاف این است که اصولا مدعی شده اند که پیامبران هیچ گاه ویژه بنی اسراییل نبوده اند بلکه در هر قومی پیامبری ظهور کرده است. به همین خاطر به این ادعای گزاف رسیده اند که حدود 124 هزار پیامبر تاکنون ظهور کرده است (چطوری شمرده اند معلوم نیست! حرف مفت مالیات ندارد). با این حال، اکثر پیامبرانی که در قرآن آمده است به بنی اسراییل تعلق دارند (و البته بنا به نظریه من، این سوء تعبیر به این خاطر است که مسلمانان بین رسول و نبی فرق قائل نمی شوند.) دومین دلیلی که به اصطلاح علمای اسلام نمی خواهند مردم مسلمان تورات را بخوانند، به سادگی این است که مسلمانان خواهند دانست تا چه حد تورات نسبت به قرآن، دقیقتر و کامل تر است و داستان ها را با تمامی جزئیات و ترتیب زمانی روایت کرده است.

معلوم است که آنها از خود خواهند پرسید آیا براستی قرآن در مقایسه با تورات متنی پرت و پلا و تکه پاره و پراکنده گو نیست؟ اما آنها اگر در مطالعه تورات دقیق باشند، به تضادهای آشکاری هم بین تورات و قرآن (و روایات اسلامی) پی خواهند برد. به ذکر چند نمونه بسنده می کنم:در قرآن سلیمان و داوود نبی خوانده می شوند، در حالیکه این دو پادشاهان یهود بوده اند و نه پیامبر. مسلمانان مدعی اند که پیامبران معصوم هستند در حالیکه داوود دو بار مرتکب خطا و گناه شده است (یکی از آنها زنا است!). سلیمان به روایت انجیل عبری، در اواخر عمر خود به بت پرستی روی آورد در حالیکه قرآن وی را پیامبر می داند! تواریخ یهود، سلیمان را فردی حکیم می دانسته اما نه کسی که بتواند با حیوانات صحبت کند! در انجیل عبری نقل شده که وی حکیم بود و نامهای جانوران و گیاهان و درختان را می دانسته است. همچنین کسانی مانند اسماعیل، اسحاق، یعقوب و یوسف، پیامبر و معصوم نبودند. آنها حتی به سختی از وجود خدای خود آگاهی کامل داشتند. خدا فقط به صورت مبهمی در خوابهای ایشان ظاهر می شود. بنابراین آنها هرگز مستقیما از طرف یک خدا برای رساندن پیام و یا رسالتی مانند این مامور نشده بودند. اصولا چنین تصوری از نبوت در یهودیت و تورات وجود ندارد. تنها موسی و بعد انبیا (یا همان کاهنین) در دوران پادشاهی اسراییل و تبعید (مانند سموعیل، عزرا، اشعیا و ارمیا و …) نقشی شبیه این را ایفا می کردند (ولی باز هم نه به شکل ماموریت و رسالت). یک سری خطای فاحش هم در قرآن هست مثلا هامان وزیر خشایار شاه در کتاب استر، در قرآن به اشتباه وزیر فرعون خوانده می شود و یا ماری مادر عیسی (که در قرآن مریم نامیده می شود که در واقع نام خواهر هارون است)، به اشتباه خواهر هارون خطاب می شود (19:28)سومین دلیل، البته تضاد در شریعت است. کسی که تورات و انجیل عبری را بخواند به سختی بتواند قبول کند که این همان خدای الله باشد که برای مسلمانان شریعت تعیین کرده است. این مسئله را البته مسیحیان هم دارند، اما آنها در این قضیه دست کم صادق هستند و به وضوح اعلام می کنند که عهد عتیق باطل شده و نیازی به رعایت شریعت قدیم نیست. برای مثال، مسلمانان سبت را رعایت نمی کنند (در حالیکه قرآن به وضوح می گوید یهودیانی که در روز سبت به ماهیگیری رفته بودند به بوزینه تبدیل شدند! (2:65)) یکی دیگر از تضادهای آشکار، تضاد مراسم حج با شریعت یهود است. در تورات آشکارا به یهودیان تذکر داده شده که موی سر خود را مانند بت پرستان نتراشند. خوب، جالب است که این دقیقا یکی از رسوم مسلمانان در مراسم حج است. موارد بسیاری نیز وجود دارد که از حوصله این مقاله خارج است. به طور خلاصه، دلیل ساده ای که آخوندها مسلمانان را از خواندن تورات برحذر می دارند، این است که تورات به عنوان منبع اصلی اقتباس، اعتبار قرآن قصص قرآنی، روایات و شریعت اسلامی را زیر سئوال می برد و محتوای آن را کمرنگ، ضعیف و متناقض جلوه می دهد. اشاره به این موارد توسط روشنفکران سکولار، کمک خواهد کرد که مسلمانان متوجه اعتبار ساختگی و کاذب دین خود شوند و دوم اینکه این امر شاید آنان را به تفکر دوباره نسبت به یهودیان وا دارد و از یهودستیزی درونی شده ایشان بکاهد.

مذاهب چگونه شکل گرفتند؟

امین قضایی

این مقاله عمده نظریه های به اصطلاح معتبر درباره نحوه شکل گیری و تکوین مذهب را رد می کند و نشان می دهد که این نظریات عمدتا بر پیش فرضیات غلط استوار هستند. در ادامه تلاش می کنم که با معرفی دو اصل بنیادین اجتماعی، یک دینامیسم چرخشی در جامعه را توضیح دهم که باعث می شود مذهب نهادین به تدریج از عناصر فرهنگی و عقیدتی شکل بگیرد.

ابتدا سه تصور غلط از ریشه و شکل گیری مذهب را از نظر می گذرانیم:

1. مذهب از اعتقاد به امور مقدس ناشی می شود. این تصور یکی از جزمیات پذیرفته شده از قرن نوزدهم در بین انسان شناسان است. بارزترین نمونه آن را در تعریف و توضیح دورکهیم از مذهب مشاهده می کنیم که حتی اعتقاد به یک امر قدسی را به مولفه اصلی برای تعریف مذهب تبدیل می کند. در اینجا منظور از امر قدسی، اشیا، اشخاص و مکان هایی هستند که کارکردهای عادی و نقش های روزمره ندارند و معمولا استفاده یا برخورد با آنها شامل ممنوعیت و رعایت آداب و اصولی می شود. به طور کلی این اشتباه بزرگی است که بخواهیم برای پیدا کردن شکل گیری یک مذهب، به عناصر آن رجوع کنیم. مشخصا در همه مذاهب، عناصر و امور مقدس یافت می شوند. این یک مولفه اصلی هر مذهبی است. اما نمی توان از این نتیجه گرفت که امور و اشیای مقدس، علت و سازنده شکل گیری مذهب هستند. به عبارت دیگر عنصر (احتمالا) ضروری یک پدیده را نباید با دلیل و علت شکل گیری آن پدیده اشتباه گرفت. اما چرا امور (اشیا، افراد یا مکان های) مقدس نمی تواند دلیل شکل گیری مذهب باشد؟ به سادگی این بحث، فقط اطاله علت است، زیرا تقدیس اشیا، مکان ها یا اشخاص، نیازمند دلیل دیگری است که همین مقدس سازی را توضیح دهد. پس ما فقط سوال از شکل گیری یک مذهب را به سوال از چرایی تقدس یک امر تغییر داده ایم. اما همچنین یک نگاه اجمالی به مذاهب نشان می دهد که تقدیس فرآیندی است متاخر از مذهب. در عهد عتیق، تقدیس اشیای مقدسی مانند صندوق عهد، خیمه عبادت، لباس کاهنین، اوریم و تمیم و غیره متاخر است بر فرامین الهی، حکمیت بین قبایل، و تاسیس شریعت جدید برای این قبایل. در مذهب مسیحیت نیز، عیسی به سبب نقش الهی خود در رستگاری انسان یا رهایی قوم یهود (و بعدا کل بشریت) به مثابه مسیح موعود، مقدس قلمداد می شود. مراسم عشای ربانی، صلیب و شخصیت الهی عیسی فقط در روایت آخرالزمانی یهودیان از یک مسیح یا پادشاه یهودیه، معنا پیدا می کند. پس صرف مقدس بودن عیسی علت مسیحیت نیست. در دیگر مذاهب باستانی نیز خدایان در تاریخی طولانی از اساطیر و معابد است که مقدس قلمداد می شوند (و البته برخلاف ادیان ابراهیم، در مقدس سازی تاکید زیادی نمی شود). این ادعا به دلیل روش شناختی اشتباه انسان شناسان است که تصور می کنند هر چیزی که نزد جوامع بدوی یافتند را می توان عناصر یا نطفه اولیه شکل گیری پدیده ها در دوران تمدن دانست. اما چنین مسیر خطی وجود ندارد و مذاهب نهادین دوران بعدی، به سادگی حول امور مقدس و توتم های بدویان شکل نگرفته اند و گسترش نیافته اند. هرکدام از این مذاهب در دینامیسم خود آن جامعه شکل گرفته اند و معمولا هم اسطوره سازی و مقدس سازی متاخر است.

2. مذهب برای ایجاد انسجام اجتماعی و یا حمایت متقابل از افراد در یک کامیونیتی صورت گرفته است. در اینجا فرض می شود که دلیل و هدف مذهب ایجاد انسجام جمعی است به نحوی که مزایای تعلق به گروه بیش از هزینه های آن باشد. این تصور باطل هم حاصل تحلیل مورخین و انسان شناسان، از فرقه های مذهبی به خصوص فرقه های مسیحی در دوران قرون وسطی و رنسانس است. مذاهب مبتنی بر کامیونیتی در واقع ریشه در مسیحیت دارد چرا که فرقه های مسیحی اصولا می خواستند همان فرآیند شکل گیری مسیحیت را تقلید کنند و مانند خود مسیحیت در قرن اول، از یک جماعت مسیحی اصیل و مومنین باورمند در یک کامیونیتی کوچک شروع کنند. اما ما هیچ دلیلی نداریم که قبول کنیم اصولا مذاهب از کامیونیتی های کوچک و با انگیزه ایجاد حمایت متقابل و انسجام و اتحاد جمعی حاصل می شود. این به سادگی به معنای تعمیم شکل گیری مسیحیت به کل پدیده مذهب است. در اینجا یکی از کارکردهای مذهب (یا انگیزه مردم برای عضویت در یک جماعت مذهبی) با علت مذهب اشتباه گرفته شده است.3. مذهب حاصل انسان ریختی کردن نظام مند محیط اطراف است. شناخت شناسان (برای مثال پاسکال بویر و کتاب معروف او تحت عنوان religion explained: The evolutionary origins of Religious Thoughts) و روان شناسان اجتماعی تلاش می کنند اعتقاد به نیروی های فراطبیعی را ناشی از تمایل شناختی و کارکردی ذهن انسان برای نسبت دادن اعمال انسانی به پدیده های طبیعی بدانند. انسان ریختی کردن جهان، یا همان نسبت دادن رفتار و شخصیت انسانی به پدیده های طبیعی، یک واقعیت محرز است. اما این اصلا دلیل خاصی برای شکل گیری مذهب نمی تواند باشد، چون انسان ریختی کردن طبیعت بسیار عام است و باز این سوال باقی می ماند که چگونه از تصورات ساده انسان ریختی (اساطیر یا هرچیزی دیگری)، یک مذهب نهادین شکل می گیرد. همانطور که گفتم، انسان ریختی فقط به مذهب محدود نمی شود، بلکه در ادبیات، شعر، زبان و تقریبا تمامی اشکال و اعمال فرهنگی موجود است. بنابراین انسان ریختی مولفه ای است متعلق به کلیتی بزرگتر و نمی تواند دلیل مشخصی برای شکل گیری یک مذهب مشخص باشد.

انسان ریختی، اساطیر، امور مقدس، انسجام جمعی و آیینی و حمایت متقابل و غیره، همگی مولفه ها و کارکردهای مذهب هستند اما نه علت آن. هیچکدام آنها موتور محرکه یا دلیل و انگیزه اصلی شکل گیری مذهب نیست. پاسخ به سئوال اینکه مذاهب چگونه شکل گرفته اند، از اساس پرسش غلطی است. در واقع می توان این سوال را با این پاسخ رد کرد که هر مذهبی از مذاهب دیگر یا مذاهب پیشین خود شکل گرفته است. پدیده های تاریخی منحصر به فرد هستند و شکل گیری هر مذهبی را باید در هنگامه تاریخی خودش مطالعه کرد. اما می توانیم سوال بهتری را با سوال فوق جایگزین کنیم: آیا دینامیسم یا مکانیزم مشخص و مشترکی برای شکل گیری یک مذهب وجود دارد؟ من در اینجا سعی می کنم دو اصل ساده و بنیادین را مطرح کنم که موتور محرک شکل گیری یک مذهب رسمی و نهادین از عناصر فرهنگی و عقیدتی است. پیشتر باید خاطرنشان کنم که این دینامیسم به هیچ وجه ارتباطی با یک فرگشت و رقابت بین ایده ها برای شکل گیری و بقای یک مذهب ندارد. این دو اصل نحوه شکل گیری مذاهب نهادین در دوران تمدن را توضیح می دهد:

1. طبقات حاکم و مالک، همواره تمایل دارند که تولید کننده انحصاری ارزش ها، هنجارها، ایده ها، باورها ، دانش، آیین و سبک زندگی، جماعت و حتی معماری متمایز از طبقات فرودست باشند. پس طبقه مالک قصد دارد:

1. خود تولید کننده انحصاری این عناصری عقیدتی و فرهنگی باشد.

2. این عناصر عقیدتی و فرهنگی، شاخص و هویت این طبقات و متمایز کننده آنها از طبقات فرودست باشد.

2. طبقات فرودست همواره تمایل دارند که این عناصر فرهنگی و عقیدتی متمایز و مشخص کننده طبقه حاکم و مالک را برای بهره گیری از مزایا و منزلت آن، پذیرفته، به کار گرفته و بنابراین همواره گرایش به این است که عناصر فرهنگی و عقیدتی طبقه حاکم به عناصر فرهنگی کل جامعه تبدیل شود. این دو اصل یک چرخه کاملا پویا ایجاد می کنند که طی آن عناصر فرهنگی و عقیدتی توسط عاملین مشخصی در طبقه مالک تولید شده و بعد از مدتی تبدیل به هنجارهای عام و پذیرفته شده در کل جامعه می شود. اما بعد دوباره عناصر فرهنگی و عقیدتی جدیدی توسط عوامل ایدئولوژیک طبقه مالک جهت ایجاد تفاوت و تمایز تولید می شود. در نتیجه این حرکت چرخشی و بازتولید مکرر، مذهب به تدریج شکل می گیرد (در واقع پدیده های دیگری مانند مد نیز به همین نحو عمل می کنند). در واقع عوامل مولد ایدئولوژی طبقه مالک بعد از مدتی (چه به شکل پیچیده و یا ساده) تبدیل به قشری از روحانیون و کاهنین می شوند. همچنین سرایت این عناصر به کل جامعه، تبدیل به مذهب قومی یا folk religion می شود. به این ترتیب، هر مذهبی معمولا به دو بخش مذهب رسمی و نهادین و مذهب مردمی یا فولک قابل تقسیم است (تقریبا تمامی پژوهش های جامعه شناسی دینی از وجود چنین تفاوتی در مذاهب مختلف خبر می دهند). در درستی این دو اصل جای تردید نمی توان داشت. چون منفعت طبقات مالک و حاکم ایجاب می کند که آنها مولد انحصاری عقاید و هنجارها باشند. به همین خاطر، تعیین رسوم، هنجارها و ممنوعیت ها بر عهده نهادها و کاهنین مذهبی بوده است. اینکه این عناصر دقیقا چه هستند و تاکید روی کدامیک از این عناصر است (آیین، اسطوره، ایمان و غیره) همگی بر حسب شرایط متفاوت است و به همین خاطر مذاهب وجه اشتراک زیادی با هم ندارند. اما هرچه هست، دینامیسم طبقاتی به تدریج یک مذهب نهادین در کنار مذهب قومی ایجاد می کند که البته در بنیان و اصول مشترک هستند. مذهب نهادین در واقع نتیجه تلاش برای انحصار تولید ایده ها، عقاید، باورها، هنجارها و غیره در دستان طبقه مالک و حاکم است. این دو اصل اگرچه با هم در چالش هستند اما مکمل یکدیگر هم هستند و هر کدام محرکی است برای دیگری. انحصار بدون سرایت و یا سرایت بدون تلاش برای انحصار، مانع شکل گیری مذهب می شود. اگر طبقه حاکم، از سرایت مذهب (یعنی همان عناصری هنجارین عقیدتی و فرهنگی) به کل جامعه جلوگیری کند، انسجام و کنترل اجتماعی طبقات حاکم تضعیف می شود.

برای مثال مذهب زرتشت بر این انحصار بیش از حد تاکید داشت و به همین خاطر همواره در خطر مذاهب دیگر مانند مانویان و مسیحیان بود. از سوی دیگر اگر طبقه حاکم دست از انحصار خود بکشد، مجبور خواهد بود تا با منابع جدید تولید عقیده و فرهنگ از سوی بیگانگان یا مردم عامی رقابت کند. پس هم انحصار/تمایز لازم است و هم سرایت به کل جامعه. پس انحصار و سرایت دو فرآیند مکمل و در عین حال رقابتی هستند. در مقابل، عده ای از طبقات فرودست (یا در حاشیه) ممکن است تلاش کنند که خود منبع جدیدی از تولید این عناصر فرهنگی و عقیدتی باشند (به اصطلاح مذاهب انقلابی). شکل گیری فرقه های مذهبی از همین روست. تلاش مذهب نهادین و رسمی در اینجاست که این فرقه ها را تحت عنوان ملحد و مرتد سرکوب کند زیرا عمل آنها خلاف اصل انحصار است. نگاهی به تاریخ فرقه های مسیحیت و جدال آنها با دستگاه پاپی، این جنگ بر سر مرجعیت تولید عناصر فرهنگی و عقیدتی را به وضوح نشان می دهد.این مکانیزم مذهب را به وجود می آورد. این عناصر فرهنگی و عقیدتی در ابتدا هر چه باشند، هر قدر هم ساده و ابتدایی باشند، بعد از مدتی، به کمک این چرخه به مجموعه مشخص و پیچیده ای از عقاید، اساطیر و باورها تبدیل می شوند. ضرورت تولید انحصاری و ایجاد تمایز ، تولید کنندگان این باورها را مجبور می کند که خود را از مردم عامی (برای مثال، با لباس روحانیت و نمادها و اشیای مقدس و انحصار سواد) متمایز کنند. این مکانیزم قادر است حتی از یک روایت و داستان کوچک، خدایان متعدد و مجموعه مفصلی از اساطیر بسازد. پس نیاز به انحصار و تمایز، باعث می شود که طبقات حاکم، معابد یا دستگاه های کاهنی را تاسیس کند تا مرجعیت صدور این عناصر فرهنگی و عقیدتی بر انحصار خود طبقه حاکم باقی بماند. پس برخلاف نظریاتی که در فوق رد کردیم، همبستگی جمعی انگیزه اصلی ایجاد یک مذهب نهادین نیست. اصولا همبستگی نتیجه و محصول سرایت این عقاید به کل جامعه است. اما نه همبستگی (مثلا اینکه کل جامعه به یک مجموعه ای از باورها اعتقاد داشته باشد) بلکه تفاوت گذاری و تمایز طبقاتی هدف است. به همین خاطر، پیش گویی، صدور حکم شرعی، ممنوعیت و اجرای مراسم و آیین ها، تاسیس عبادتگاه و نحوه عبادت و غیره، همگی باید در انحصار طبقه حاکم و دستگاه کاهنی آن باقی بماند.

همچنین امور مقدس صرفا ماحصل تلاش برای انحصارسازی است یعنی ایجاد آداب و رفتار و ممنوعیت ها و شخصیت های مقدس که تا حد ممکن متمایز وبرجسته و متفاوت از زندگی و اشیای روزمره باشند. انسان ریختی کردن طبیعت، تلاش برای توصیف انسانی از پدیده های طبیعی، امور مقدس، همبستگی جمعی و کنترل بر جامعه همگی عناصر و مولفه ها هستند اما اینها بدون دینامیسم و چرخه ای که شرح دادم، عناصر مرده و ایستایی هستند و فی نفسه نمی توانند یک مذهب رسمی، نهادین و حاکم بر کل جامعه بوجود آورند. خرافات و داستان های فولک را برای مثال در نظر بگیرند. آنها هم مبتنی بر دیدگاه انسان ریختی از طبیعت هستند، اما اگر خاستگاه و مولدین آنها خود مردم عامی باشند، تبدیل به عناصر اصلی یک مذهب رسمی و نهادین نمی شوند. نظریه ای که در اینجا مطرح کردیم، بسیار هوشمندانه تر و منطقی تر از نظریات عامه پسند امروزی درباره فرگشت مذاهب است. این نظریه البته تاحدی موید این گفته مارکس نیز هست که عقاید طبقات حاکم، همواره عقاید کل جامعه است. با این حال، مارکس تلاشی برای توضیح یک مکانیزم برای این سرایت نکرده است. امروزه جامعه شناسان با مفاهیم هژمونی و ایدولوژی سعی می کنند که این دینامیسم را توضیح دهند (برای مثال با استفاده از رسانه ها)، اما آنها از درک دو اصل اساسی که در فوق مطرح کردیم، ناتوان مانده اند. همواره در طول تاریخ تمدن و جامعه طبقاتی، این دو اصل

1. تمایزگذاری و انحصار برای تولید عناصر فرهنگی و عقیدتی و

2. سرایت و پذیرش عمومی این عناصر فرهنگی و عقیدتی، به طور چرخشی عمل کرده و عقاید و باورها را به شکلی منجسم کرده است که یک دستگاه کاهنی و یک باور مذهبی شکل بگیرد.