يك داستان اندوهناك، به روايت ِ پانتوميمِ شمارشِ استخوان‌ها | احمد آرام

براي احمد غلامي

ايركانديشن ها ازكار افتاده بود . او دهانش را كه به شكل دهان ماهي تند تند باز و بسته مي شد توي هوا مي چرخاند تا يك جوري نشان دهد كه نفس زدنهاش طبيعي است . دنده هاي فلزي صندلي ها ، با پايه هاي چدني ، كه داغي هواي بسته تويشان مانده بود ، توي كف سمنتيِ شيب‌دار فرو رفته بود . شانه ها از لاي ميله هاي بلند صندلي ها بالا زده بود و كله ها روي شانه ها تكان نمي خوردند . اين مكعبِ گنده ي ‌‌ُپر از تاريكي و هواي راكد را بارها تجربه كرده بود ، اما اين بار اين مكان بوي آهك زنده مي داد . وقتي براي ديدن خودش و الف . الف ، سراسيمه به درون مكعب تاريك پا گذاشت سعي كرد به ديگران تنه نزند . فوري جايگاه خود را يافت و توي قالب فلزي با كفي و پشتي داغ نشست .

وقتي كه جوي روان و زلال نور ، كه از سوراخ بالاي كله اش مي گذشت و اشباح بازيگران را به مستطيل سفيد و نوراني مي چسباند ، آغاز شد ؛ نيمرخ آدمهايي را ديد كه تند تند نفس مي كشيدند. از ساختار فيلم خوشش آمده بود و احساس مي كرد كه دارد تكثير مي شود .

با ورود الف . الف به درون آسانسوري كه تهش نامعلوم بود و تاريكي نمي گذاشت كه همه چيز به وضوح ديده شود ، اولين تصوير ، او را به جايي كشاند كه صداي غرش جيپ و بوي دل بهم زن بنزين را احساس كرد . صداي چرخ دنده هاي آپارات ، با امواج نوري كه توي تاريكي ول كرده بود ، بالاي كله ها شنيده مي شد . ف . ه . و ، هر بار كه صدايي از توي پرده نوراني بيرون مي ريخت و نام ماشاروس را مي شنيد براي ديدن چهره اي وهم‌زده و چشماني ‌‌‌‌ُپر‌‌ از راز آماده مي شد:

‹‹ او همزاد من است . همزادي با ريخت و قيافه ي من ، با دستاني لرزان و لباسهايي كه از ريخت افتاده بود . هر چهار نفر ( كه من هم جزوشان بودم )، مي بايست تپه هايي پوشيده از ‌‌گَو‌‌َن را دور مي زدند . او شبيه من دلشوره هايش را توي ميميك صورت گردش جمع مي كرد و در جاي جاي لرزش هاي عصبي صورت اش ، مي نشاند . او حتا مانند من چشماني ‌‌‌‌‌ُپر از خاطرات ‌‌ُمرده داشت . بهتي ته آن چشم ها مي چرخيد كه مانند بهت‌‌ِ گاه‌گدارِ چشم هاي من به خاكستري مي زد و فضاي يأس آور را دو چندان مي كرد .››

ف . ه . و مي خواست دستهاي استخواني خود را توي تاريكي فرو كند تا به مستطيل نوراني برساند ، آنجايي كه الف . الف دستهايش را به سمت دستگيره ي در آسانسور دراز كرده بود و صورت استخواني اش ، كه عينك قطوري آن را نصف كرده بود ، از رعشه اي عصبي مي لرزيد . ف . ه . و قصد داشت روي لرزش غريزي صورت الف . الف دست بكشد ، چرا چون از وراي تاريك روشن تصوير ، پوست لرزانش را ، كه انگار از پشت ميكروسكوپ آن را مي ديد ، ‌‌ُپر از شيارهاي عميق شده بود :

‹‹ براي رسيدن به صداي زوزه سگ ، هر چهارنفر مجبور شدند كه تپه ها را دور بزنند . اين دوربين در هيأت چشم هاي من ، آن ها را از ميان خارو خاشاك مي گذراند . اين لنزي كه مماس با پاهاي آنها رو به گردن كشيده ي سگ مي رفت ، چشم هاي من بود ! چشم هايي كه روي ساعت مچي ‌‌ُپر از خاك و خُل نشست ، همانجايي كه پوزه ي كشيده ي سگ آستين كُت را از درون حفره بيرون مي كشيد . صداي ماشاروس خارج از كادر به گوشم خورد :

ـ اين كه ساعت الف . الفه! ››

ف . ه . و بعد از ديدن فيلم « يك داستان اندوهناك ، به روايت ِ پانتوميم شمارش استخوانها » بارديگر به سراغ رمان « آسانسور » مي رود تا قدرت هاي بصري رمان را كشف كند و بداند كه فيلم با اقتباس از اين رمان تا چه اندازه توانسته است به متن وفادار بماند .

1

آسانسور

الف . الف :

« از وسط لوله ی خرطومي كه مي گذرم بوي چرم آفتاب‌خورده زير دماغم مي زند .چشم چشم مي كنم تا ماشاروس را پيدا كنم . زني كه موهاي شرابي اش از زير روسري خوش نقش اش بيرون زده است از من جلو مي زند و كودك لاغر ولي زيبايش را بدنبال خود مي كشد . لوله ي خرطومي ‌‌ُپر از بوي عطر و ادوكلن و بوي واكس و لباس هاي اتو كشيده است . مرد ميانسالي به من تنه مي زند ؛ برمي گردد تا معذرت خواهي كند ولي با ديدن قيافه ي بي خيال و سبيل پهن و عينك قطورم پشيمان مي شود . من متوجه كراوات سورمه اي او مي شوم كه گره ريزي دارد و خطوط موازيِ طلايي آن ، سطح كراواتش را درخشان كرده است . آدمها سعي مي كنند از يكديگر جلو بزنند . گاهي فكر مي كنم كه اين خرطوم گنده دارد همه ي ما را ، با يك نَفَسِ ممتد‌‌ِ ظالمانه ، به درون انباني بزرگ و تاريك ، مي مكد .»

كاپو :

« از زير نور پروژكتورها به جايي بردنم كه تاريكيِ سردي داشت و ‌‌ُپر از بوي چرم چمدان ها بود . بعد كه گذاشتنم كنار چندتا كارتن و چمدان هاي چرخ دار ، بهم خنديدن . اون كه زودتر از بقيه خنديد ته ريش سياهي داشت و گردن باريكش لق مي زد . يكي از اونا اومد كنارم و چندك زد ، بعد دستشو دراز كرد و يكي از انگشتاش رو آورد تو و گذاشت رو دماغم . كله م رو عقب كشيدم ، دوباره همه شون زدن زيرخنده . اون كه زودتر از بقيه خنديده بود بهم نزديك شد و كنار اون يكي ،كه هنوز انگشتش جلوي دماغم بود ،كز كرد و چشاي تا به تاش رو چرخوند تا بيشتر نيگام كنه . تو قلبش خوندم كه مي خواد يه كاري كنه . هي بهش زل زدم تا بالاخره دستشو آورد تو و كشيد رو كمرم . اينبار تكون نخوردم .چشاش يه جوري شد كه انگار مي خواست مهربونيشو با يه حالتي نشون بده . صورتشو كه جلوتر آورد چونه ش دراز تر شد . بعد يه بويي زد به دماغم ؛ پيش خودم گفتم بوش به بوي ارباب مي مونه ؛ بوي سيگار و يه جور عطر قديمي . »

ميم . لام .ه :

« از صبح تا حالا همينجور بوي لجن زير دماغم مي زند . شايد وسواس برم داشته . دوباره شيشه ي عطر كوچكم را از تو جيب بغلي بيرون مي آورم و دزدكي پشت لاله گوشم مي مالم . خانمي كه كنار من نشسته است موهاي خوش رنگي دارد و روسري نقش دارش قسمتي از موهاش را پوشانده است . به خودم مي گويم موهاي شرابي هم زيباست . كودك لاغرش را ميان من و خودش نشانده . همينكه نگاهش مي كنم لبخند مي زند . مي خواهم بهش بگويم كه قبلاً او را يك جايي ديده ام ، بعد به خودم مي گويم اين حقه ها ديگر قديمي شده است . فوري دكمه هاي مانتوش را باز مي كند تا پا روي پا بيندازد و راحت تر بنشيند . بعد از توي كيفش ،كه از پوست مار است ، آيينه ي قاب طلايي كوچكي بيرون مي آورد و آرايشش را چك مي كند . دوباره نگاهم مي كند و لبخند مي زند . من هم لبخند مي زنم . طوري لبخند مي زنم تا متوجه بشود كه آدمي معاشرتي و سر زنده ام . كودك لاغرش دست كوچكش را روي دست ‌‌ُپر از چين و چروك من مي گذارد و نگاهم مي كند . مي گويم :« هوم » . فوري دستش را عقب مي كشد و مي ترسد . زن ، مجله اي از توي كيفي كه زير پايش گذاشته بيرون مي كشد و من هم از توي جيب باراني ام ،كتابم را بيرون مي آورم . او به عنوان كتاب نگاه مي كند : (1)S laughterhous- five مي گويد : « شما زبان مي دونيد ؟ » لبخند مي زنم و سرم را به علامت مثبت تكان مي دهم . بعد دوباره از من مي پرسد : « مي توانم بپرسم شغل شما چيست ؟ » . خودم را جمع و جور مي كنم تا شغلم را با يك ژست درست و حسابي به گوشش برسانم و به آرامي ، طوري كه دستپاچه نشود ، مي گويم : « بازيگرم . البته حالا نه . چون خودم را باز نشسته كرده ام .» مي خندد و صورتش شاداب تر از لحظه ي پيش مي شود ؛ بعد با عشوه ي زنانِ تازه عروس مي گويد من به بازيگري علاقه‌مند هستم . سرم را تكان مي دهم و به برقي كه لاي ني نيِ چشم هاش مي درخشد خيره مي مانم .»

ماشاروس :

« براي من نسكافه مي آورد ، بسيار مؤدب است . به ساعتم نگاه مي كنم ؛ خوابيده ! او بارديگر بر مي گردد و از توي راهروي باريك و دراز به من لبخند مي زند . از او مي پرسم دقيقاً ساعت چند است . يك هو روي پاشنه پاهاش مي ايستد و سرش را مؤدبانه خم مي كند و مي گويد دوازده . چشمان ميشي خوش رنگي دارد . از من مي پرسد كه ايراني هستم ، به او مي گويم كه پدرم ايراني نيست، او اهل باكو است ، ولي مادرم همين جا دنيا آمده . لبخند مي زند و مي گويد من در خدمت شما هستم . سرم را به علامت تشكر تكان مي دهم و او با قدم هاي بلندش مي رود . فوري آيينه كوچكم را بيرون مي آورم و به آرايشم نگاه مي كنم ، دوباره خط چشم و روژ لبم را تجديد مي كنم .گردن مي كشم تا الف . الف را پيدا كنم . هنوز از او خبري نيست .»

كاپو :

« كسي كه انگشتشو رو دماغم گذاشت و زد زير خنده ، سبيل پهني داشت و عينك قطوري به چشاش زده بود . يه هو يادم اومد ، اون شبيه آقايِ الف . الفه . بهش زل زدم ؛ وقتي كه بهش زل زدم خنديد . همه شون بعد ازين كه تماشام كردن خسته شدن و با بقيه آدم ها رفتن . يه هو صدايي تركيد و درِ گنده اي ،كه تا اونموقع تو هوا نيگه داشته شده بود ، به آرومي پايين اومد ؛ صداي زنجيرهايی كه قرقره هاش رو مي چرخوند ، منو حسابي ترسوند . درِ گنده وقتي كه پايين اومد با خودش يه بغل تاريكي آورد تو ؛ اين تاريكي مث يه بالاپوش تيره ي كلفت روم پهن شد . همون موقع بود كه فهميدم تو يه جايي شبيه انباري گذاشتنم . غرش ترسناكي شروع شد و جايي كه لم داده بودم يه هو لرزيد . چشاي آقايِ الف. الف رو بياد آوردم ، چشايي ملايم و مهربون . پيش خودم گفتم اين تاريكي جاي دنجيه تا من بتونم توش لَم بدم و يه چيزايي بياد بيارم و خودمو سرگرم كنم . چشامو بستم. »

الف . الف :

« ردِ بوي عطر را گرفتم و جلو رفتم تا رسيدم به شانه هاش ، بعد دستم را گذاشتم روي شانه ي راستش . بدون آنكه به من نگاه كند گفت : ‹ مي خواستي حالا هم نيايي .› كنارش نشستم . بهش گفتم : ‹ ماشاروس ، خوشگل كردي ! › اخم كرد و جوابم را نداد . مردي كه شق و رق راه مي رفت روي من خم شد و گفت : ‹ عاليجناب ، درخدمتم › . خنده ام گرفت ، ولي مطمئن بودم كه مرا دست نينداخته است چون صورتي جدي داشت و به نظر مي رسيد كه از آن آدم هايي است كه در انتخاب كلمات وسواس به خرج مي دهد . با تمام اين احوال سرم را برگرداندم تا به چهره ای كه اين كلمه را از دهان ‌‌‌‌ُپر‌‌ُجنب و جوشش بيرون ريخته بود ، نگاه كنم ؛ كوچكترين نشاني از مزاح در او ديده نشد . ماشاروس صورتش را به طرف دريچه ي ‌‌‌‌‌‌ِگرد برگرداند تا پوزخندش را قايم كند . مرد با كنجكاوي به كتابي كه توي دستم بود خيره شد و چشمانش را ريز كرد تا عنوان كتاب را بخواند . گرچه از اين تيپ آدم هاي فضول خوشم نمي آمد ولي او مظنون به نظر نمي رسيد . توي جنگ هم با به دست آوردن كوچكترين فرصت ، دزدكي ، كتاب وداع با اسلحه (2) را مي خواندم . فرمانده ي ما توي دخمه اي كه سنگر ما بود ، هر وقت كه دزدكي به من خيره مي شد ، اولين چيزي كه توي مخ اش جرقه مي زد اين بود : ‘‘ اين آدم پخمه و هالو براي لاي جرز خوب است ’’ علْم غيب نداشتم كه بروم توي مخِ او و بدانم كه در آن حفره ي تاريك چه مي گذرد ، اما مي دانستم كه هميشه ي خدا اين جمله ي خسته كننده را ،كه ساخته و پرداخته‌ی خودش بود ، هزاران بار به ديگران گفته است . حتا وقتي كه حاجي در سكوت به من زُل مي زد ، باز هم مي دانستم كه آن جمله كذايي دارد تقلا مي كند تا از چشم هاش بيرون بزند .

مردي كه مرا عاليجناب خطاب كرده بود بار ديگر برگشت و خم شد و گفت من در خدمت شما هستم ؛كاري داشتيد زنگ بالاي سرتان را فشار بدهيد ، و رفت . آهان ، يادم آمد . اين عطري كه به گلويش پاشيده است همان عطري است كه بوكوفسكي پشت لاله ي گوشش مي زد . به ماشاروس گفتم بوي اين عطر مرا بياد بوكوفسكي مي اندازد . همانجور كه به دريچه گِرد نگاه مي كرد گفت : ‹ خواهش مي كنم منو تو كابوس هات نبر . › دستم را گذاشتم روي دستش ؛ انگار ماهي سفيد‌‌ِ نمناكي را بدام انداخته بودم : دستش لغزنده و زنده بود و نبض هراسانش زير پوستش ورجه ورجه مي كرد . فوري دستش را عقب كشيد و فهميدم كه هنوز دلخور است . »

ميم . لام . ه :

« زنِ مو شرابي به خواب رفته است . اما كودك او دارد با بند كفشش بازي مي كند . مي خواهم چهره اش را درعين خواب ببينم . نه ، منصرف مي شوم . مردي كه روبرويم نشسته به من خيره شده است . نگاهم را مي دزدم اما او سمج است و يك ريز نگاهم مي كند . مرد در راهروي تنگي ،كه نيمه تاريك است ، روي صندلي مخصوص اش نشسته است ، انگار توي يك قاب عكس دهه ي سي قرار داشت ؛ كت و شلوار مشكي با دكمه فلزي پوشيده بود و پيراهن بدون يقه اش توي چشم مي زد . چهره ي زيركي داشت و ريش كادر شده اش او را آراسته تر نشان مي داد . موهاي سيخ سيخِ ژل زده اش مانند چنگك روي پيشاني اش سايه انداخته بود و با يك ژست بدوي ، هر از گاهي به دقت به همه زل مي زد . او مأمور ضد تروريست بود . احتمالاً چون سن و سال بالايي دارم برحسب تصادف ، و بدون كوچكترين ظن و گمانِ بد ، فقط دارد به من زل مي زند، همين . به پشتيِ صندلي تكيه مي دهم و چشمانم را مي بندم . »

ماشاروس :

« نسكافه ي دوم را كه به دستم مي دهد مي گويد : ‹ شما را قبلاً جايي ديده ام؟به او لبخند مي زنم و سرم را طوري تكان مي دهم كه يعني نمي دانم . در همين حين ، به طور مخفيانه ، به پهلوي الف . الف مي زنم تا او هم به حرفهايش دقت كند . دوباره مي گويد : ‹ احتمالاً هميشه درحال سفر هستيد ، درسته ؟ › نگاهش مي كنم و دوباره لبخند مي زنم . چشمان ملايم اش را با خودش مي برد و من به الف . الف مي گويم : ‹ چشم هاش شبيه چشم هاي تو ست › او دهانش را به گوشم مي چسباند و مي گويد : ‹ قبلاً آن چشم ها را جايي ديده اي ؟ › هردو مي خنديم . »

كاپو :

New york tims / 19 feb . 1998

Last night following a report from one of New york citizens to FBI about their strange nei ghbor , that was a 70 years old man , police entered his aportment and detected a dead body in his freezer . The dead body belergs to his twin sister that has died year ago . The old man has hidden her to reciere her retirement rights every month .

درِ بزرگ آهني با نرمي لولايي كه چرب و چيليه ، تا نيمه بالا كشيده ميشه و نور تو مي زنه . وقتي كه تاريكي عقب ميره يه چيزايي پيدا ميشه ؛ همون چيزايي كه قبلاً ديده بودم . نيم تنه هاي تاريك همون آدمها ، توي ضد نور ، تموم دهانه ي در رو ‌‌ُپر مي كنه . اونا كله هاشونو ميارن تو ؛ چندتا كله ي گرد كه چشم و دماغ و دهان نداشتن . به خودم فحش مي دم كه واسه چي با صداي بلند بلغور كردم . اونا به همه جاي نيمه تاريك نيگا مي كنن به جز به من . »

2

الف . الف :

« درست سر ساعت 5 بعد از ظهرخودم را به در آسانسور رساندم . نفس راحتي كشيدم و به خودم گفتم كه ويراستار عزيز من حالا موهاش را مرتب كرده و روژ لب صورتي روي لب هاش ماليده و فر ‌‌مژه زده و بلوز صورتي ساده اش را روي دامن كلوشِ بالا تنگ اش انداخته و همان دمپايي زيباي روي فرش ، كه روي هر كدام يك چشم برجسته ي متحرك كار گذاشته اند ، به پا دارد و هي به ساعت مچيِ نقره اي اش نگاه مي كند و توي دلش به من بد و بيراه مي گويد . دستنوشته هايم را توي كيف چرمي گذاشته ام و همه اش فكر مي كنم كه او براي خواندن رمانم بي طاقت است . آيا هردوي ما مي توانيم تا بعدازظهر ، قسمت هايي از آن رمان را بخوانيم ؟ به خودم مي گويم آن انگشتهاي لعنتي چسبناك ، بعد از آن خوابِ كشدارِ فلاكت بار، انگار به بدنم چسبيده . دوباره براي ماشاروس از آن خواب و انگشتان چسبناك حرف مي زنم . درِ آسانسور را كه باز مي كنم يكي شبيه من روبرويم قد مي ‌‌كشد‌ ، با همان سبيل پهن و عينك قطور . مي خندم و از توي آيينه موهايم را به عقب مي زنم . انگار آيينه عقب مي رود ، آيينه ؟! »

ميم . لام . ه :

« بهش مي گويم : برو آنجا بنشين ، روي آن كاناپه . آهان ، خوب است . هروقت گفتم مي تواني ورجه ورجه كني . اينجوري هم به من زل نزن . اگر حوصله كردم برايت قصه مي خوانم و اگر هم نشد تو حق نداري تمركز مرا به هم بزني ، باشد ؟ آفرين كوچولوي از خود راضي . همان جور لم مي دهد و نگاهم مي كند . به خودم مي گويم دلخور شده است : خوب ، برايت همان فيلمي را نشان مي دهم كه دوست داري ، ولي قول بده كه بدون هيچ حركتي فقط نگاه كني . باشد؟ آفرين كوچولوي از خود راضي .

به فيلم توجه نمي كند . حتماً اين فيلمِ بيش از اندازه تكراري عصباني اش كرده است . برحسب عادت شبانه ، براي آرام كردن يا شايد ترساندنش قسمتي از رمان مرشد و مارگريتا (3) را ، با صداي بلند برايش مي خوانم تا مثل هميشه با يكي از قهرمان هاش همذات پنداري كند .»

ماشاروس :

« از بالا او را مي بينم . معلوم است ريشش را زده است . شق و رق راه مي رود .از طريق سنگفرش مارپيچي ، مستقيماً به طرف درِ مجتمع مي آيد . به زير بالكن كه فرو مي رود ناپديد مي شود . مي بايست از سرسرايي كه سنگ‌‌ِ مشكيِ آن واكس خورده و برق مي زند بگذرد . وقتي كه از آنجا گذشت ، بايد دستگيره ي آلومينيوميِ در آسانسور را بچسبد و خودش را بياندازد توي آن اتاقك ترسناك . خوب ، حالا ، درست همين حالا ، انگشت كشيده اش را روي دكمه طبقه ي «10» مي گذارد و فشار مي دهد و درِ فلزي سنگين بسته خواهد شد . مي دانم كه صداي چرخدنده ها آزارش مي دهد ، چون عصبي است . بعد ، آن اتاقك فلزيِ نارنجي به آرامي او را بالا مي كشد .

در اينجا همه چيز مرتب است : يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، ده ، و حالا بايد زنگ درِ آپارتمانم را به صدا در آورد .»

الف الف :

« يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش… اوه ، نه .

بله واقعاً آينه عقب نشست و مثل دو لنگه ي در باز شد .( در يادداشتهاي اوليه ام عين همين جمله را نوشته ام كه ‘‘ آينه عقب نشست و مثل دو لنگه ي در باز شد . ’’ همانقدر مي توانم بياد بياورم كه انگار انگشتهايي چسبناك يقه ام را گرفت و مرا قاپيد ؛ درست وقتي كه آسانسور با سروصداي فراوان در طبقه پنجم متوقف شد . ناخواسته توي راهروي تاريك آپارتماني مي افتم و يك هو دري پشت سرم بسته مي شود . بعد ، او را مقابل خودم مي بينم ( اجازه مي خواهم فعلاً او خطابش كنم ، در يادداشتهايم نيز همين احساس محافظه كاري را به جا آورده ام .) او از من بلندبالاتر است : پير مردي با استخوان بندي قوي و با بوي يك عطر قديمي . به خودم مي گفتم خدايا قبلاً اين غولِ بدتركيب را كجا ديده ام؟ او همانطور كه يقه ام را گرفته است ، كشان كشان مرا روي مبلِ پت و پهني مي اندازد كه نرم و لذت بخش است ( تصور مي كنم كه اين اولين اتفاقي بود كه با چنين سنگدلي اي رخ داد ) آن مبل ، درست مثل تكه اي ابر، مرا به درون خود كشيد . چيزي نگذشت كه گربه ي پشمالويي پريد روي شانه ام و صورتم را ليس زد . او را به گوشه اي انداختم . پيرمرد آمد بالاي سرم و همانموقع در تاريك روشن خانه ، به وضوح ، صورتش را ديدم . به خودم گفتم او چارلز بوكوفسكي (4)است ! چه شباهتي ! صورت سوراخ سوراخ ، چانه ي كشيده و چين و چروك هايي كه به طور وحشيانه اي پهناي صورتش را خط خطي كرده است . ( و از اين پس در يادداشتهايم او را ، بدون واهمه ، بوكوفسكي مي نامم ) »

ميم . لام . ه :

« صداي چرخ دنده هاي آسانسوري ، كه پشت ديوارِ آپارتمان من چسبيده ، اتاق پذيرايي را به لرزه درآورد . آن روز لرزش ها به گونه اي توي اسكلت فلزي ساختمان چرخيد كه به خودم گفتم احتمالاً چرخ دنده ها دارند درهم مي شكنند . بله ، همينطور بود صداي درهم شكستن چرخ دنده ها آنقدر فجيع و دردناك توي فضا تركيد ، كه خودم را بي محابا انداختم توي راهروي جلوي در آپارتمانم . در اين حين درِ آسانسور باز شد و مردي سراسيمه از درون آن بيرون پريد و مرا به گوشه اي ‌‌‌‌هل داد و مستقيماً خودش را انداخت توي راهروي آپارتمانم . به دنبالش دويدم ولي او روي مبل راحتي افتاد و با چشمان عجيب اش نگاهم كرد . بعد گربه ام را بغل كرد . »

ماشاروس :

« حس كردم كه پيكره ي آپارتمان دارد مي لرزد . به خودم گفتم صداي چيست ؟ درِ ورودي را باز كردم و توي راهرو سرك كشيدم . كسي كه نفس زنان خودش را به طبقه دهم رسانده بود گفت كه مي گويند چرخ دنده هاي آسانسور توي طبقه پنجم شكسته اما به كسي آسيبي نرسيده است . سراسيمه از راه پله به طبقه ي پنجم رفتم . درِ آسانسور ،كه اتاقك آن يك وري شده بود ، باز بود و هيچكس در آن ديده نمي شد . به خودم گفتم احتمالاً او از آسانسور استفاده نكرده و دارد از طريق راه پله خودش را به طبقه دهم مي رساند . اين فكر هم اشتباه بود ( زيرا من كسي را در راه پله نديده بودم ).داشتم كلافه مي شدم»

كاپو :

« بعد از اون كه يه صداي گنده بلند شد ، ارباب رفت و از تو چشميِ درِ ورودي توي راهرو رو نيگا كرد . من دهنم رو كشيدم پشت پاشنه ي پاهاش . او منو از خودش دور كرد . دستاشو به هم ماليد و مث خلاف كار ها خنديد . پيش خودم گفتم حتماً دوباره تو چرخ دنده ها دست ‌‌ُبرده و اونا رو از ريخت انداخته . بعد يه هو خرِ يه نفر رو چسبيد و اونو كشوند تو آپارتمان ؛ مردي كه سبيل پهني داشت و عينك قطورش رو دماغش يك وري شده بود . بعدش اونو پرت كرد رو مبل راحتي ؛ مث اون وقتايي كه كُتشو بي هوا يه گوشه اي ميندازه . من از ترس پريدم لبه ي شومينه و خودمو جمع و جور كردم . ارباب درِ آپارتمان رو بست و كليدشو چپوند تو رب دوشامبرش . مردي كه يله شده بود يه كيف چرمي روي زانوهاش نهاده بود و هاج و واج به ما نيگا مي كرد . من پريدم تا ازش دلجويي كنم . دهنم رو رسوندم به صورتش و بازبون درازم صورتشو ليس زدم . يه جوري با نفرت صورتشو عقب كشيد كه فهميدم از اين كارم بدش اومده . بعد با دستش منو هل داد يه طرف ،كه خيلي بهم برخورد.»

ماشاروس :

« دوباره توي راهرو سرك كشيدم . هركس كه از پله ي اضطراري بالا مي آمد او نبود . نگران شدم . تصميم گرفتم كه به تمام طبقه ها سر بزنم . اين كار را با سرعت انجام دادم اما هيچ اثري از او ديده نمي شد . به خودم گفتم اگر تا نيم ساعت ديگر پيداش نشد به كلانتري محل اطلاع مي دهم . بعد دوباره به خودم گفتم چه تصميم عبث و بيهوده اي . بايد اول به دوستانش زنگ بزنم . آخر مگر مي شود غيبت يك نويسنده را به پليس اطلاع داد ! »

الف . الف :

« رفت و در آپارتمانش را قفل كرد . اين كار را مخفيانه انجام داد اما من صداي دسته كليدش را شنيدم . گربه ي او چشمان هوشياري داشت ،گرچه زبان سرخِ نمناكش چندش آور بود . حالا ديگر مطمئن بودم كه او شبيه چارلز بوكوفسكي است ، با اين تفاوت كه دهانش بوي الكل نمي داد . از سقف چند تكه استخوان آويزان كرده بود كه به شكلي زيبا و در خور ستايش تزئين شده بود . توي قاب بزرگي هم كه به ديوار روبرو كوبيده بود چند قطعه استخوان صيقل داده شده ديده مي شد . چه بخندد و چه نخندد ، روي لبش لبخند‌‌ِ محوِ موذيانه اي چسبيده كه در تمام آن مدت همانجور ديده مي شد . گوشه چپ سالن يك فريزر صندوقي گنده هم گذاشته بود كه به نحو عجيبي تو چشم مي زد . او رفت پشت پارتيشن زيبايي كه از چوب سفيد روسي ساخته شده بود ؛ و ناگهان يك قطعه موسيقي از در و ديوار سالن بيرون زد . بوكوفسكي يكبار ديگر ديده شد و به انتهاي سالن رفت ، همانجايي كه پرده اي كتاني سرتاسر آن را گرفته بود . پشت پرده ناپديد شد . بعد از آن پرده خود به خود به كناري رفت . با ديدن جنگلي از استخوان ، يكه خوردم . او كه تعجب مرا ديد گفت كه يك كلكسيونر معروف استخوان است و قبلاً توي نيويورك زندگي مي كرده . بعد گرين كارت اش را بهم نشان داد . گربه اش جلوي من نشست ؛ نگاهم را از او دزديدم و به گوشه ي ديگرِ سالن خيره شدم . در اين لحظه يك هو صدايي شنيدم :

ـ « چرا مي گويي من زبانِ سرخِ نمناكِ چندش آوري دارم؟»

حيرت زده به دنبال صاحب صدا گشتم . »

ميم . لام . ه :

« با ديدنش وحشت زده شدم ، شبيه فلسطيني ها بود ؛ از آنهايي كه براي جورج ‌‌حبشمي جنگند . او به من و گربه ام با تهديد نگاه مي كرد . حسابي ترسيده بودم . بلند شد و با كمال وقاحت درِ آپارتمان را از تو قفل كرد و كليدش را توي جيبش گذاشت . بعد به استخوان هايي كه توي قاب بود نظر انداخت و تأكيد كرد كه در اين هنگام ميل دارد تا قطعه اي موسيقي بشنود . و من سنفوني شماره دوی گوستاو مالر را برايش پخش كردم . بعد به پرده ي كتانيِ ته سالن خيره شد و به من دستور داد تا درباره آن پرده توضيح بدهم . من هم رفتم و پرده را كنار زدم ، و او با ديدن آن همه استخوان ذوق زده شد . به ميان استخوان ها رفت و گفت : ‹براي اولين بار است كه يك كلكسيون استخوان را مي بينم .› لفظ قلم حرف مي زد و گاهي شق و رق راه مي رفت . با تمام اين حرف ها چشمان ملايمي داشت . به او گفتم كه اين استخوان ها ابزار كار من اند . بعد برايش توضيح دادم كه از دوازده سالگي توي نيويورك زندگي كرده ام و همانجا بود كه توي شركت ‹ مسطح كردن قبرستان هاي قديمي › حرفه ي جمع آوري استخوان را به عهده گرفتم و يك مدت هم توي انجمن ‹صندوق كمك به كفن و دفن خانواده هاي مهاجر › كار مي كردم . او همانجور كه به حرفهايم گوش مي داد ، قدم مي زد و مرا مي ترساند . »

ماشاروس :

« تمام دوستانش از او بي خبراند . او را دزديده اند ؟! نه ، او را كشته اند ؟! نه ، آه نمي دانم ، فقط مي دانم كه گم شده است . »

كاپو :

« حسابي ترسيده بود . كيف چرميش رو گرفته بود تو بغل و با وحشت به ارباب نيگا مي كرد . ارباب در آپارتمان رو قفل كرد و كليدشو چپوند تو جيبش . بعد رفت و صفحه ي موسيقي دلخواهش رو گذاشت . ارباب هيكل گنده اي داره ؛ پاهای بلند و دستای كَت و كُلفت. انگشتاش هم هميشه ي خدا چسبناكه. ارباب سبيل و عينك نداره ولي اون داشت ، خيلي هم بهش ميومد . هي مي خواستم سبيلم رو بمالم به قوزك پاش يا بپرم رو زانوهاش ، ولي اون با نگاش منو از خودش دور مي كرد . ارباب پرده ي كتوني رو كه عقب زد ، يارو با ديدن اون همه استخوون جا خورد .ارباب مخصوصاً اين كار رو كرد تا حسابي اونو بترسونه ( اين شگرد كارش بود ) . بهش گفت من يه كلكسيونرم . و او هاج و واج نيگاش كرد . بعد بهش گفت كه گرين كارت داره . گرينكارتشو نشونش داد . ارباب يه چيزاي ديگه اي هم گفت مثلاً اينكه تو يه شركت مخصوص حمل و نقل اموات كار مي كرده ، بعد شغلشو متنوع تر مي كنه و ميره تو خط جمع آوري استخوون هاي پنجاه ساله تا صد ساله .پيش خودمون باشه ، اون استاد نبش قبر مشاهير و آدماي كله گنده بود و با يه چشم بهم زدن به استخوناشون دستبرد مي زد ! يه مدت هم رفته بود تو يه آژانس مربوط به آدماي مخفي و دوره ي كارآگاه خصوصي رو گذرونده بود ( اينو تا حالا به هيشكي نگفته و نميگه ) . بعدش كه خسته شده بود رفت تو كار بازيگري . چون خيلي جسد تو عمرش ديده بود ، تو هر نمايشي نقش ‌‌‌‌روح يا ُمرده هاي ترسناك رو بازي مي كرد . اما هيشوقت از مجموعه ي استخوناش دل نكند . »

ماشاروس :

« زنگ زدم به روزنامه ي سپيده دم تا الف . ميم . عين را پيدا كنم . او مدير داخلي بود و من يك زماني آنجا ويراستار بودم . گوشي را به دستش دادند . گفتم من ماشاروس هستم . ابتدا با لحن خشك و جدي گفت : ‹ بله › . به خودم گفتم حتماً كسي دارد به صدايمان گوش مي دهد . بي پروا گفتم الف . الف مفقود شده . بعد بهش گفتم مقصر من هستم چون ازش خواستم بيايد و آخرين رماني را كه نوشته بود با هم بخوانيم تا ويراستاريش كنم ( به خودم گفتم چرا اينجوري حرف مي زنم مثل عقب افتاده ها ) . الف . ميم . عين هم بعد از آنكه به دقت به حرف هام گوش داد گفت : ‹ چرا اين ريختي حرف مي زني ! خب ، آروم باش . حالا بگو بينم چي شده ؟ › بهش گفتم كه او وارد آسانسور شد و هرگز از آن جا بيرون نيامد . او گفت كه از حرف هاي من سر در نمي آورد چون شبيه هيچكاك سينمايي حرف مي زنم . قبل از آنكه گوشي را بگذارد گفت كه در اولين فرصت به سراغم مي آيد . گوشي تلفن را طوري گذاشت كه فهميدم حسابي دست و پايش را گم كرده است .»

ميم . لام . ه :

« به من گفت كه اسمش الف . الف است . من متعجب نشدم چون ميليون ها آدم با اين اسم دارند توي دنيا مي پلكند . از من خواست تا او را سرگرم كنم . بهش گفتم كه من آخرين پانتوميمي را كه در يكي از تماشاخانه هاي نيويورك اجرا كرده ام هنوز به خاطر دارم . نام پانتوميم را از من پرسيد و من به كاپو گفتم لطفاً اسم پانتوميم را به او بگويد ( آخر كاپو هم در صحنه هايي از اين پانتوميم ظاهر مي شد ) . كاپو روي پاهاش بلند شد و گفت: ‹ پانتوميمِ شمارش استخوان ها › من مفتخرانه لبخند زدم و او با تنگ نظري به كاپو ي بيچاره نگاه كرد . بعد كاپو پريد روي ميز نهارخوري و گفت :‹ آدم ها دويست و پنجاه استخوان دارند . هر استخواني مي شود ابزارِ بازيگري ما . › به الف . الف نگاه كردم كه دهانش باز مانده بود و فكر مي كرد حقه اي در كار است . براي اينكه او را شگفت زده كرده باشم گفتم : ‹ كاپو ، بگو ببينم تروكانتر بزرگ چيست ؟ › . كاپو هيجان زده شد و جواب داد: ‹ تروكانتر بزرگ ، برآمدگي بزرگي روي وجه فوقاني خارجي تنه جهت اتصال عضلات سريني مياني ، سريني كوچك عضله ي P iriformis ، سدادي و دو قلو . › يك تكه ماهي چپاندم توي دهانش . هر استخواني را كه نام مي بردم كاپو مي دويد و آن را مي آورد و جلوي پاي الف . الف مي گذاشت . »

كاپو :

« وقتي فرياد زدم كه اسم اين مردِ غريبه الف . الفه ، اعتراف مي كنم كه ترس برم داشت ، واسه خاطر اينكه تو چشاش يه چيزي چرخيد و سگرمه هاش تو هم رفت و عضلات بدنش منقبض شد . دنبال يه فرصتي مي گشتم تا براش همه چيز رو توضيح بدم ، قبل از اين كه ازم متنفر بشه . بالاخره وقتي كه ارباب رفت توي دستشويي دهنم رو بردم دَم گوشش و گفتم :

ـ‹ باور كنين من گربه ي سر به راهي بودم از وقتي كه شبها ارباب كتابِ مرشد و مارگريتا رو برام خوند من تحت تأثير اون كتاب و اون گربه ي نكبتي قرار گرفتم ، و يه شب خواب ديدم كه جدم يه وِردِ عجيب و غريب تو گوشم خوند و من يه چيز ديگه اي شدم ، مث ايني كه حالا هستم ! يعني از ‌‌‌‌علمِ غيب بهره مند شدم . همسايه ها به اربابم گفته بودن كه از چشاي من مي ترسن واسه اينكه رفتار من شبيه هيچ حيووني نيس . اين قضيه وقتي قوت گرفت كه يه روز صبح به همسايه ها گفتم ‘‘ صباح الخير ’’ و اونا پا به فرار گذاشتن .›

آقاي الف . الف به دقت به حرفام گوش داد .انگار آخرِ كاري ازم خوشش اومده بود . وقتي به چشاش زل زدم فهميدم كه چه چشاي ملايم و مهربوني داره و اصلاً شبيه چريكهايي كه ارباب مي گفت ، نبود .››

الف . الف :

« نمي خواستم اسم واقعي ام را به بوكوفسكي بگويم اما گربه ي با هوشش مرا لو داد :

ـ « آقاي محترم اسم شما چيست ؟ »

ـ « لام . شين »

گربه پريد روي فريزر صندوقي و گفت :

ـ « دروغ مي گه ، اسمش الف . الفه

من با تحيّر بهش نگاه كردم . و بوكوفسكي زد زير خنده . بعد روي صندلي اي كه دسته هاي خراتي شده اي داشت نشست و پاهاش را روي هم انداخت و گفت :

ـ « بفرماييد ببينم ، شغل جنابعالي چيست ؟ »

گفتم : « كفاش . » و گربه اش ورجه ورجه كرد و گفت :

ـ « دروغ ميگه ، او نويسنده است .يكسال و پنج ماه هم زنداني كشيده .»

راستش را بخواهيد از آن گربه خوشم آمد ، گرچه حسابي ترسيده بودم . گربه هم متوجه ترس من شد اما در كل فهميد كه من از او خوشم آمده است . به خاطر همين بود كه سعي كرد با من مهرباني كند . وقتي كه بوكوفسكي به دستشويي رفت ، پريد روي دسته ي مبل و زبان نرم و خيس اش را به صورتم كشيد و آهسته گفت :

ـ « توي كيف ات دستنوشته ي آخرين رمان ات ديده مي شه ، اسمش آسانسوره . »

از وحشت كيفم را توي بغل گرفتم و به چشم هاي گردِ شيطنت آميزش زل زدم . بوكوفسكي كه پيدايش شد به هر دوي ما خيره شد. »

ماشاروس :

« مي بايست توي گوشي تلفن همه چيز را با صداي بلند فرياد مي زدم تا او بشنود :

ـ ‹ گوش كن ، خواهش مي كنم گوش كن ، من تقصيري ندارم . او قرار بود ساعت پنج بعد از ظهر به اينجا بيايد . من تا آنجايي او را ديدم كه از روي سنگفرش فضاي سبزِ جلوي مجتمع گذشت و به طرف در ورودي ما آمد . بالطبع مي بايست از آسانسور استفاده مي كرد چون نمي توانست ، يك نفس ، ده طبقه را بالا بيايد . بعد منتظر شدم تا زنگ در آپارتمانم را به صدا در بياورد كه اين اتفاق نيفتاد . حالا حسابي اعصابم بهم ريخته و قاطي كرده ام . به نظر تو بايد چه كار كرد ؟ نمي دونم . بله ، بله با چشمان خودم او را ديدم ، از تو بالكن اتاق پذيرايي . به تمام طبقه ها هم سر زدم . همان قدر مي دانم كه آسانسور توي طبقه پنجم خراب شد و آن طور كه مي گويند هيچكس هم توي آن نبوده . گوش كن همه ي اين كارها را انجام داده ام ، حتا توي چاه آسانسور كه تهش به پاركينگ مي رسد هم جسدي پيدا نشد . چي ؟ آره فكر احمقانه ايست . نمي دانم چكار كنم! ›

خواهرش هاج و واج گوشي تلفن را گذاشت ، اما قبل از آنكه گوشي را بگذارد هق هق گريه اش را از آن طرف سيم شنيدم . به خودم گفتم اين هم از بدشانسي من ، چون ماه آينده مي خواستيم يك جشن كوچك نامزدي راه بيندازيم . »

ميم . لام . ه :

« به او گفتم كه كاپو حالا تو را شگفت زده مي كند . كاپو رفت و آلبوم عكس خانوادگي مرا آورد و از ميان آلبومي كه موزيك مي نواخت ، عكسي را بيرون كشيد . من عكس را به او نشان دادم . الف . الف با ديدن آن عكس دهانش باز ماند و گفت : ‹ اين كه عكسِ منه .› به او گفتم شايد . او پوزخندي زد و پشتش را به مبل چسباند و با چشمان ناباورش به من خيره شد .»

الف . الف :

« يقه ام را گرفت و مرا كشاند به طرف قاب عكسي كه به ديوار زده بود .پشت چين و چروك هاي صورتش رگه هايي از خشونت ، پوستش را مي لرزاند ؛ طوري كه داغي چسبناك دستهاش را كه احساس كردم، همراه با آن ، لرزشهاي عصبي نيز توي تنم مي دويد . تعداد زيادي عكس سياه و سفيد پشت شيشه خاك گرفته ديده مي شد . انگشت كشيده ي او روي يكي از عكسها پايين آمد و من با تعجب ديدم كه مردي با عينك قطور و سبيل پهن به دوربين زل زده است . به او گفتم كه اين عكسِ كيست ؟ او بعد از آن كه به من خيره شد ، گفت: ‹ معلوم است ، همه چيزش شبيه به تو ست .› با شك نگاهش كردم . عكس ديگري كه توي چشم مي زد ، و به مرور زمان رنگ پريده و زرد شده بود ، تصوير پيرزني بود كه با موهاي وِز شده نقره اي و چشم هاي ماتم زده به دوربين عكاسي خيره شده بود . لُپ هاش باد كرده بود و معلوم مي شد كه دندان مصنوعي اش اندازه لثه هاش نيست . كاپو گفت كه اين عكس خواهر متوفي ي ارباب است.»

كاپو :

« ارباب عكسي رو كه تو قاب چوبي ، ميون كُلي عكسهاي كهنه ديده مي شد ، نشونش داد و گفت : ‹ به اين عكس نيگا كن› . الف . الف ، كه يقه ش تو مشت ارباب بود ، مث آدماي منگ به عكس نيگا كرد و بعد بهش گفت :‹ اين كه عكسِ منه › ارباب جوابش داد : شايد . بعد ارباب به عكس خواهرش زل زد و بغضش تركيد . »

ميم . لام . ه :

« خواهرم … خواهرم …خواهر بيچاره من … »

الف . الف :

« او يك هو يقه ام را ول كرد و سرش را روي زانوهاش گذاشت و گفت : ‹ خواهرم … خواهرم …خواهر بيچاره ي من › »

كاپو :

‹‹ ارباب يقه ي اون رو ول كرد و مث آدماي مستي كه تا خرخره خورده باشن زانو زد و گفت : ‹ خواهرم …خواهر بيچاره ي من .› ››

الف . الف :

« زانوهاش از اشك خيس شد . در همين لحظه كاپو پريد روي فريزر و گفت : ‹ يه سال از مرگش مي گذره ، اما هنوز كه هنوزه با ما زندگي مي كنه . › در آن لحظه من معني حرفش را به درستي درك نكردم تا آنكه درِ فريزر را باز كرد . بوكوفسكيصورت خود را با هردو دستش پوشاند و شانه هاش لرزيد . دست كاپو توي فريزر فرو رفت و لحظه اي بعد ، از ته فريزر ، يك دست دندان مصنوعي بيرون كشيد و آن را به من نشان داد . دندان هاي صدفيِ رديف شده توي لثه هايي كه مثل لاستيك هاي رنگ و رو رفته باد كرده بود .»

ميم . لام . ه :

« او با نوعي هرزگي ويژه از من خواست تا درِ فريزر را باز كنم . كاپو كه تعصب خاصي روي اين موضوع داشت بناي اعتراض را گذاشت . ولي الف . الف تهديدش كرد . من كاپو را،كه از خشم مي لرزيد ، آرام كردم . به خودم گفتم شايد قصد دارد كه مرا زنده زنده توي آن فريزر دفن كند ! »

كاپو :

« فقط به خاطر ضجه هاي ‘‘ خواهرم … خواهرم … خواهر بيچاره من ’’ ، رفتم تا در فريزر رو باز كنم . هروقت اين كار رو مي كردم اون يه كم آروم مي گرفت . ولي اين بار يه هو يه اتفاق ناگوار افتاد ، اون از تو فريزر دندوناشو فوت كرد تو دستام . الف . الف از ترس خشكش زده بود و ارباب با چشاي دريده ش بهم نيگا مي كرد . طوري نيگام مي كرد كه انگار بعدش مي خواست بهم بگه : ‹ تو ، كاپو ، خيلي گستاخ و از خود راضي شدي .› چيزي نگذشت كه دندوناشو بهم فشرد و گفت : ‹ تو ، كاپو ، خيلي گستاخ و از خود راضي شدي . »

ميم . لام .ه :

« آه خداي من ، وقتي كه از جاش بلند شد تا به طرف فريزر برود به خودم لرزيدم .»

الف . الف :

« يقه ام را گرفت و مرا از روي مبل راحتي بلند كرد و گفت : ‹ ما سه نفريم . تو بايد در اين خانه به سه نفر احترام بگذاري ، من ، كاپو و او ،كه ‌‌ُمرده است . ما سه وعده غذايمان را با او صرف مي كنيم . تو هم بايد قول بدهي كه از اين به بعد در كنار ما به صرف غذا بپردازي . شايد اولش مشكل باشداما كم كم عادت مي كني . دوست داري با او آشنا بشوي ؟ › من سكوت كردم و كاپو پريد ميان ما و گفت : ‹ شايد اون از تو خوشش بياد › بعد زد زير خنده . »

كاپو :

« ارباب دستور داد تا اون رو به ملاقات بدرالملوك ببرم . بيچاره الف . الف ، زانوهاش مي لرزيد و زبونش بند اومده بود . دستشو دراز كرد و دُمِ بلند منو گرفت و پشت سرم راه افتاد . وقتي كه رسيديم به فريزر ، دهنش وا موند . »

ميم . لام . ه :

« او ، كاپو را به اعتراف واداشت . كاپو ي بيچاره ميان دو راهي مانده بود و نمي دانست چكار كند . »

الف . الف :

« صورت پيرزن مثل خمير باد كرده بود . چشم هاش هم باز بود ؛ چشم هايي كه انگار از شيشه مات ساخته شده بودند . بوكوفسكي پشت گردنم را گرفت و فشار داد تا توي فريزر خم بشوم . به من گفت : ‹ او وقتي كه زنده بود نمي گذاشت كه اين قدر بهش نزديك بشويم ، اما حالا تسليم همه ي ماست . › از جسد يخ زده سرديِ مشمئز كننده اي بالا مي زد كه بوي لباس هاي نشسته را مي داد . دست‌‌ِ پريده رنگش دو طرف بدنش چسبيده بود و مثل مجسمه هاي گچي شكننده و بي ريخت به نظر مي رسيد . با آن همه چين و چروكي كه تو صورتش دويده بود توانستم حدس بزنم كه هشتاد سال را شيرين دارد . كاپو كه فكرم را خوانده بود ،گفت : ‹ اون هشتاد و هفت سال داشت › ؛ و نيشخند زد . »

ميم . لام . ه :

« پشت گردنم را گرفت و كله ام را فرو برد توي فريزر . سپس گفت : ‹ بوكوفسكي ، تو سرنوشتي بهتر از اون نداري . › من نمي توانستم بهش ثابت كنم كه خواهرم به مرگ طبيعي مرده . بالاخره كاپو كه آن وضع را ديد دلش به رحم آمد و ، بخاطر من ، همه چيز را ، از سير تا پياز ، برايش تعريف كرد و او تحت تأثير جملات فريبنده كاپو قرار گرفت و دست از سر من برداشت . »

كاپو :

« روزنامه نيويورك تايمز ، 19 فوريه 1998

يكي از شهروندان لوس آنجلس به پليس گزارش داد كه در همسايگي آنها پير مرد هفتاد ساله اي زندگي مي كند كه بسيار مشكوك به نظر مي رسد . پليس به آپارتمان او هجوم برد و با كمال تأسف مشاهده كرد كه مردي بنام رالف هستون خواهر خود را پس از مرگ به مدت يكسال در فريزر پنهان كرده است تا از حقوق باز نشستگي او بهره مند شود . ضمناً رالف و خواهرش دوقلو بودند . »

الف . الف :

« كاپو سپس خبر مهمي را كه در 19 فوريه ي 1998 در لوس آنجلس اتفاق افتاده بود هم به زبان انگليسي و هم به زبان فارسي ، با صداي بلند ، خواند . از اين حركتش سر در نمي آوردم ( هر وقت حوصله اش سر مي رفت آن خبر را به زبان انگيسي مي خواند ). بوكوفسكي به خودش مي پيچيد و به كاپو كه به شيوه ي شعبده باز ها در سالن راه مي رفت و با حركت دستهاش حرف مي زد چشم غره مي رفت . به دقت به حرفهاي كاپو گوش مي دادم : ‹ ارباب داره با نفرت به من نيگا مي كنه . اون مي دونه كه من اهل دروغ نيستم ، واسه همينه كه كمتر منو با خودش بيرون مي بره .حرفش اينه كه مردم از گربه هاي سياه مي ترسن . › بوكوفسكي به هردوي ما پشت كرده بود و با دست گوشهاش را گرفته بود تا صداي كاپو را نشنود : ‹… ولي اينجور نبود ، ارباب مي ترسيد كه من همه چيز رو لو بدم ، مي دوني ؟ آخه اون يه مدت تو نيويورك دستيار يه كارآگاه خصوصي مي شه كه از طرفداران مك كارتی بود و حسابي از ليست سياه اون دفاع مي كرد . همون ليستي كه يه روزگاري تو هاليوود قشقرقي به پا كرد . از اون روز به بعد ارباب حسابي از آدماي روشنفكر بدش اومد . تموم تجربه هايي كه تو كار تعقيب و گريز آدما ياد گرفته بود مربوط به همون شغله .› بوكوفسكي به طرف ما چرخيد . او به خودش مي پيچيد و غرولند مي كرد و چهره ي خسته ي منقبض شده اش را ،كه ‌‌پر از نگاه سرزنش آميز بود ، تكان مي داد .»

ميم . لام . ه :

« هيچ ابايي نداشتم اگر كاپو مي خواست اعتراف كند . چون قادر بودم كه الف . الفرا با ترفندهاي بسيار ، لاي استخوان ها نگه دارم ، براي اينكه از اشتياق فراوانش به شخصيت‌‌ِ ادگار آلن پو و آثارش مطلع بودم . تمام اين اطلاعات را ، كم و بيش ، طي اين يك سال به دست آورده بودم . به خودم مي گفتم مي شود او را ، با حيله هاي مختلف ، لاي استخوان ها دفن كرد .

كاپو كه بي خيالي مرا مي ديد زبان گشود تا سكوت كابوس وار خانه را بشكند : ‹ مي باس به گذشته ي ارباب برگردم ، به گذشته اي ‌‌ُپر افتخار . اين گذشته ي ‌‌ُپر افتخار مربوط مي شه به دوره اي كه او مانند كُميسر پليس فدرال ، با توجه به تز مك كارتی ، توانست قابليت هاي خودشو رو كنه و به فردي شاخص و شهروندي مقتدر تبديل بشه . حتا عكسشو رو جلد مجله ي ‹ كتز › (5 )، با ژست آدماي همه چيزدان ، چاپ كردن . چون اون توانسته بود يه گربه سخنگو رو كه از گذشته و آينده ي آدمها با خبر بود ، تربيت كنه و اون رو به عنوان جاسوسي زبر دست ، براي كسب خبرهاي دست اول ، به خانه روشنفكرها بفرسته . › الف . الف با دقت داشت به حرفهاي كاپو گوش مي داد و با چشم هاي از حدقه درآمده به من نگاه مي كرد . »

ماشاروس :

« ديگر از تلفن زدن به اين و آن خسته شده ام . مي نشينم تا با يك محاسبه علمي مسير آمدنش را ، طبق زمان از دست رفته ، بررسي كنم. روي تكه اي كاغذ مسير آمدنش را رسم مي كنم و با يك محاسبه ي دقيق پي مي برم كه ظرف يك دقيقه خودش رااز ميان راهِ سنگفرش به در مجتمع مي رساند . مي روم پايين و با همان حالت ، و با ‌‌تقليد‌‌ِ راه رفتن و كندي قدم هاش مسير را طي مي كنم تا به در آسانسور مي رسم . درست يك دقيقه طول مي كشد تا او در آسانسور را باز كند . تكمه طبقه ي دهم را كه فشار مي دهد ، مي شود پانزده ثانيه . اين اتاقك متحرك ظرف يك ثانيه از مقابل هر طبقه مي گذرد . اگر آسانسور توي طبقه ي پنجم متوقف بشود ، الف . الف درست سرِ ساعت پنج و يك دقيقه و پانزده ثانيه ناپديد مي شود . »

كاپو :

« دست خودم نبود ، يه هو متوجه شدم كه بيش از اندازه حرف زدم . ارباب بهم خيره شده بود و منو به حال خودم گذاشته بود . من هم با بياني آمرانه مي خواستم الف . الفرو تحت تأثير قرار بدم . توجه آشكارش به من وقتي بيشتر شد كه داشت به حركت دستام نيگا مي كرد و يه لحظه ازم غافل نمي موند . منم اداي شعبده بازها رو در مي آوردم و دستامو مث اونايي كه دارن نمايش پانتوميم اجرا مي كنن ، تو هوا تكون مي دادم . اون بلند شد و يه بار ديگه به صورت تيره ي بدرالملوك نيگا كرد . ارباب هم رفت تو اتاق خواب ؛ شايد رفته بود كه يه چيزي رو ، دزدكي ، بالا بندازه . توي چشاي الف . الف خوندم كه يه آرامش نسبي به سراغش اومده ، چون رفته بود تا از يه نقطه ي دور من و ‌‌‌‌ُمرده رو وارسي كنه . بهش گفتم : ‹ هي ، آقاي محترم ، اين خانمي كه توي اين فريزر يخ زده دراز كشيده خواهر دو قلوي ميم . لام .ه است . يه ساله كه اين ريختي دراز كشيده و آزارش هم به كسي نمي رسه . يه سال پيش كه ‌‌‌‌ُمرد همان روزي بود كه آخرين حقوقشو گرفته بود و آمده بود كنار همين فريزر پولاشو مي شمرد ، يه هو چند قطره خون تو كله ش لخته شد و سكته مغزي كرد و جابجا ‌‌‌‌‌‌ُمرد . ارباب هم كه تو اين آب و خاك هيچ ممر درآمدي نداشت ، دستپاچه شد . گفتيم چكار كنيم ؟ اومديم و فكرامونو ريختيم رو هم تا يه جوري مرگ اونو قايم كنيم . بعد مثل نقشه ي آقاي رالف هستون چپونديمش تو فريزر . »

الف . الف :

« بدرالملوك توي آخرين لباسي كه يكسال پيش پوشيده بود مثل يك قالب يخ ،خشك وترسناك شده بود . كاپو يك نفس حرف مي زد و مي گفت بدرالملوك هم مثل برادرش مجرد بود و يك عمر تنها زندگي كرد تا اينكه سر و كله ي برادر دو قلوش از امريكاپيدا شد . و بوكوفسكي بقيه عمر را سربار خواهر شد . روي مبل لم مي دهم و مي خواهم چشم هايم را ببندم كه بدرالملوك از اتاق خواب بيرون مي آيد : موهاي نقره اي خود را زير روسري سورمه اي پنهان كرده بود و آرايش ملايمي پهناي صورتش را گرفته بود و توي مانتوي تيره ي مدل قديمي به سختي راه مي رفت . كيف سياه اش را از آرنج آويزان كرده بود و داشت به طرف در آپارتمان مي رفت . خشكم زد و از ترس مچاله شدم . »

كاپو :

« اگه به دادش نرسيده بودم قبض روح مي شد . ارباب با عشوه ي زنهاي پا به سن گذاشته راه مي رفت . من يه هو زدم زير خنده . ارباب به هيچكدوممون محل نگذاشت و كليد رو تو سوراخ قفل چرخوند و در رو باز كرد . پاهاشو كه بيرون گذاشت باز صداي كليد بلند شد كه اين مرتبه در رو پشت سرش قفل مي كرد . بيچاره الف . الفهاج و واج خشكش زده بود و همه ش فكر مي كرد كه بدرالملوك از تو فريزر بيرون زده . بهش گفتم ارباب سرِ ماه كه مي شه خودشو بزك مي كنه تا بره به جاي بدرالملوك حقوقشو بگيره ، البته هر چهار ماه يه بار هم اين ريختي ميره اداره بازنشستگي تا به اونا ثابت كنه كه خواهرش هنوز زنده ست . آقاي الف . الف دهنش وا مونده بود و دست و پاشو گم كرده بود . من دوباره خنديدم و كف سالن ورجه ورجه كردم .»

ماشاروس :

« براي بررسي بيشتر رفتم طبقه پنجم تا به آسانسوري كه همانجور يله شده بود نگاه كنم . در اتاقك هنوز باز بود . نگاهي توي آن انداختم و دنبال بوي تن الف . الف ، كله ام را توي آسانسور فرو كردم . يك هو چشمم افتاد به آيينه اي كه يك وري شده بود . به خودم گفتم الف . الف آخرين بار خودش را توي همين آيينه ديده بود . شايد هم توي همين آيينه فرو رفته است ؛ چون او به همه ي آيينه ها مشكوك بود . درهمين هنگام صداي باز شدن در آپارتمانِ پير مرد ( اسمش را نمي دانستم ) به گوشم خورد ؛ برگشتم و نگاهش كردم ديدم كه خواهرش با صورت خسته و بي حال و با عصايي چرك گرفته بيرون آمد . به من گفته بودند كه او ماهي يكبار از خانه بيرون مي زند تا حقوق بازنشستگي اش را بگيرد . آنها يكسالي مي شد كه به اين آپارتمان نقل مكان كرده بودند ؛ خودش و برادري كه هم سن و سال او بود . با هيچكس حرف نمي زدند و ما فكر مي كرديم سايه بدن هايي هستند كه صاحبانشان آن ها را ترك كرده اند ؛ سايه هايي سبك ، بلند و غير قابل دسترس . برادرش مثل خود او تنومند بود و مانند آدم هاي مشكوك توي راهرو گوش مي ايستاد . با آن سن و سالي كه داشت ، هنوز شق و رق راه مي رفت و به همه چيز و همه كس خيره مي شد . يادم مي آيد يكبار الف . الف به من گفت كه او تا طبقه دهم به دنبالش راه افتاده بود و وقتي او خودش را توي آپارتمان من مي اندازد پير مرد هم غيبش مي زند . الف . الف بعد از آن به ياد آور‏د كه گربه پشمالويي با چشمان هوشيار همراه او قدم مي زده و گاهي همچون آدميزاد برمي گشته تا به پشت سرش نگاهي بيندازد .

حالا ، پيرزن ، يك لحظه ، به من خيره مي شود . به او لبخند مي زنم اما او توجهي نمي كند و به سمت پلكان مي رود . »

×××

ف . ه . و مي خواهد با فيلمساز تماس بگيرد . به نظر او بعضي از فصلهاي رمان گوياتر و شفاف تر از فيلم است ، كه او آنها را ناديده گرفته است . اما فيلمساز در يك گفتگوي مطبوعاتي گفته بود كه نمي خواسته ادبيات را به مردم منتقل كند ، چون خود نويسنده اين كار را به نحو احسن و به زيبايي تمام انجام داده است . او سعي داشته كه اول بر اساس يك ساختار منطقيِ سينمايي فيلم را به تماشاگرِ خاص خود نزديك سازد . فيلمساز به اين اصل معتقد است كه يك موضوع پيچيده ي ادبي با پيرنگي قوي و تأثير گذار به مراتب دستمايه خوبي براي يك فيلمنامه خواهد شد ؛ چون او از اين طريق مي تواند به درون يك كابوس قدم بگذارد و به سلامت فكري رمان هم خدشه اي وارد نسازد . فيلمساز سپس اعتراف مي كند كه ، همانگونه كه رمانِ « آسانسور» از هزارتوهايي گذشته است تا وحشت يك نويسنده از دنياي اطراف خود را ، با فضاي «كافكايي » و وهم انگيز ، به روشني نشان دهد ، او نيز با صنعت مدرن فيلمسازي مي خواسته اثري را به وجود آورد كه امضاي فيلمساز را با خود داشته باشد ؛ امضاي يك فيلمساز مؤلف .

ف . ه . و بعد از مراجعه به نقدهاي مختلف ، سخنان فيلمساز را مي پذيرد و تمام نقدهايي را كه درباره اين فيلم در مجلات مختلف سينمايي به چاپ رسيده بود جمع آوري كرده و نكات برجسته ي بعضي از نقدها را توي دفترچه يادداشتش نوشته بود :

« اين فيلم از نظر تدابير فني و تمهيدات سينمايي ، جدا از رمان ، حرفهايي تازه اي را در برگردان ادبيات به سينما مطرح كرده است .»

« كارگردان فيلم به خوبي از پس فضاي فراواقعي رمان برآمده است …»

« فيلمساز از درون يك رمان ادبي يك درامِ دروني و وهم انگيز را به نمايش گذاشت . او از طريق پيچيدگي هاي يك رمان چند صدايي ، به ساختاري سينمايي نزديك شده بود »

« فيلمساز در فيلم « يك داستان اندوهناك به روايت پانتوميم شمارش استخوانها » ، يك رمان مدرن را به سلاخ خانه برده است تا سينماي خاص خود را خلق كند . بالطبع اگر نويسنده در قيد حيات بود ، بعد از ديدن اين فيلم در اثر خود تجديد نظر مي كرد .»

« ادبيات مديون سينماست … »

« سينما بدون ادبيات راه به جايي نمي برد … »

ف . ه . و روي كاناپه ، كنار عكس الف . الف لم مي دهد و رمان « آسانسور » را باز مي كند .

×××

3

ميم . لام . ه :

« الف . الف ، به من دستور داد كه نمايش را اجرا كنم . بهش گفتم پس مي تواني روي آن صندلي بنشيني و به نمايش پانتوميمِ شمارش استخوان ها نگاه كني ، به شرط اينكه تكان نخوري يا چرت نزني . او قبول كرد . به كاپو اشاره كردم. او رفت و جليقه قرمزش را پوشيد ، زنگوله اش را به گردن بست و چكمه هاي قرمزش را هم به پا كرد . بعد لباسهاي بازيگري مرا هم آورد . لباسهايم را كه يك پيراهن و شلوار شطرنجيِ سرِهم بود پوشيدم و كلاه منگوله دارم را هم روي سرم گذاشتم . گفتم :

ـ « كاپو ، استخوان ها ي مورد علاقه ي آقاي الف . الف را معرفي كن .»

كاپو با صداي زنگوله هاش اولين استخوان را برداشت و رو به او ،كه در جايگاه تماشاگران نشسته بود ، تعظيم كرد و گفت :

ـ « مجموعه استخوناي شماره هزارو دويست ، متعلق به ادگار آلن پو .

الف . الف جا مي خورد و به خود مي پيچد و با چشم هاي گشادش به كاپو خيره مي شود .

الف . الف :

« بوكوفسكي بيوگرافي عجيب و غريبي داشت . بيست سال اول زندگي اش را در نيويورك توي يك شركت خدماتي كار مي كرده . اين شركت كارش مسطح كردن قبرستانهايي بوده كه حداقل پنجاه سال از قدمت آنها مي گذشته . بوكوفسكي در تمام آن مدت به سنگ قبرها مراجعه مي كرد و استخوان هاي آدم هاي معروف را مي دزديد و آنها را توي پستوي خانه اش قايم مي كرد . بعد ها كه فارغ التحصيل مدرسه ي بازيگري مي شود از خودش خلاقيت نشان داده و با آن استخوان ها به نمايش پانتوميم مي پردازد .

نمايش كه شروع شد كاپو زنگوله هاش را به صدا در آورد و دكمه اي را كه به ديوار چسبيده بود فشار داد، موسيقي رعب آوري با صداي سوپرانوي زني ،كه انگار زاده شده بود تا ما را به ياد مرگ بيندازد ، حجم سالن را ‌‌‌‌ُپر كرد . بوكوفسكي در تاريك روشن صحنه ظاهر شد . از او قلاب هاي مختلفي آويزان بود . صورت نقاشي شده اش بيش از اندازه بزرگ شده بود و شكاف لبهاش تا دو طرف شقيقه اش مي رسيد ، اما رنگ قهوه اي چشم هاش همان رنگ مادر زاد بود . صداي ترسناك سوپرانو كه به آرامي فرو نشست ، موسيقي پسزمينه هنوز به گوش مي آمد . كاپو توي هوا معلق زد و گفت : ادگارآلن پو . سپس بارشي از تكه هاي ريز و درشت استخوانها شروع شد ،كه زير نور ملايم آبيِ متمايل به بنفش پرواز مي كردند و روي قلابهاي آويخته از لباس بوكوفسكي فرود مي آمدند : استخوانهاي قفسه سينه ، دنده ها ، ستون ‌‌‌‌ُمهره ها ، استخوانهاي جمجمه ، استخوانهاي شب پره اي ، استخوان پرويزني ، استخوانهاي اندام فوقاني ، استخوانهاي اندام تحتاني ، استخوان نشيمنگاهي ، استخوانهاي ران ، استخوانهاي بازو و استخوانهاي مچ پا . تمام فضاي بالاي سرم ‌‌‌‌ُپر از پرواز استخوانهاي ديگري شد كه متعلق به ادگارآلن پو نبودند اما گويي از گور هاي خود بيرون پريده بودند تا سقفي از استخوان بالاي سرِ پو بپا كنند . هر تكه اي از استخوانها با صداي جيرو جير ترسناكي وارد نور آبي متمايل به بنفش مي شد و به سقف مي چسبيد ، يا مانند خنجر تو ديوارها مي نشست . در اين هنگام گرماي ملموسي از شانه هام بالا رفت و مرگ مانند شكلي فوق طبيعي طعم خاكْ ارّه ايِ استخوانها را به كامم مي نشاند . دوباره صداي زني كه سوپرانو مي خواند ، از لابلاي استخوانها بيرون زد . بوكوفسكي به آرامي به درون استخوان هايي كه ازش آويزان بود فرو مي رفت و من در اينجا رقص استخوانها را با هماهنگي و ضرباهنگ صداي سوپرانو ، تماشا مي كردم . »

كاپو :

« در حين نمايش پانتوميم ، من تكه پارچه اي رو كه انگار دستمال ادگار آلن پو بود و ارباب اونو از ميون تابوت چوبيش بيرون كشيده بود ، به صورت الف . الف زدم . او وحشتزده شد و خواست خودشو عقب بكشه ، اما نتونس ، واسه خاطر اينكه دستمال به صورتش چسبيد و احتمالاً بوي نايِ چوبِ ساجِ تابوت تو لوله ي دماغش فرو رفت ؛ واسه اينكه رنگش پريد و صورتش مث گچ سفيد شد .چشاش يه حالتي پيدا كرد كه به خودم گفتم قبض روح شده . »

ميم . لام . ه :

« كاپو كار خودش را به خوبي انجام مي داد . من خودم را جمع و جور كردم تا به درون استخوانها فرو بروم و جان زنده ام را توي تك تك آنها جاري كنم . وقتي به شكلِ اندام وارِ ادگار آلن پو دست پيدا كردم ؛ سنگين و با وقار ، با خصلت مردمان قرن نوزدهم ، رو به الف . الف ايستادم . در همين حين بود كه پو ظاهر شد و با استقلالِ شگفت انگيزي من را عقب زد . من از پشت افتادم توي تابوتش . سپس پو از توي جيب كُت خاكستري اش دستمال ابريشميِ كهنه اي را بيرون كشيد و توي هوا رها كرد . دستمال انگار از دست شعبده بازي رها شده باشد ، مثل پروانه اي بال زد و روي صورت الف . الف نشست . صداي بسته شدن درِ تابوت تمام پيكره ي فلزي آپارتمان را لرزاند . من توي تاريكي تابوت نشستم و در انتظار به پايان رسيدن پانتوميم دقيقه شماري مي كردم . »

×××

ف . ه . و بار ديگر به درون مكعب گنده ي تاريك فرو مي رود و زيرِ رودِ نوري كه از بالاي سرش مي گذشت مي نشيند تا به چهره ي بازيگري كه نقش الف . الف را بازي كرد خيره شود . در فضايي گوتيك و در اتاقهاي تو در تو با پنجره هاي بلند ، الف . الف ايستاده است . در اين هنگام دستمالي فرود مي آيد و به صورتش مي چسبد . صدايش از پشت دستمال شنيده مي شود :

الف . الف : « دستمالي به صورتم چسبيد كه بوي ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ُكنُدر‌‌‌ مي داد . آن را مانند پوست نمناكي از صورتم كندم .

روي دستمال ابريشمي نشانيِ يك خاندان معروف گلدوزي شده بود . دستمال را به بيني نزديك كردم و بو كشيدم ؛ بعد از بوي ‌‌‌‌‌‌‌‌كندر‌‌‌ ، بوي نا و استخوانهاي نم كشيده توي مخ ام چرخيد و ناگهان ادگار آلن پو را در ميان استخوانهاي چسبيده به ديوار ديدم : صورتي گرد با پيشاني جلو آمده . او با چشماني اندوهناك و دو بالشتك باد شده ي زير چشم هاش ،كه آدم را ميخ كوب مي كرد ، به هيچ چيز و هيچكس نگاه نمي كرد . اگر تكان مي خورد ، احتمالاً ، صداي چرق و چروق استخوانهايي كه زير البسه اش جا گرفته بودند آدم را مي ترساند . »

ادگار آلن پو از ميان استخوانهايي كه پرواز مي كردند بيرون آمد . سراندرپا سياه پوشيده بود و چشم هاي غم‌انگيزش شعله مي كشيد . شق و رق ايستاد ؛ انگار مي خواست در ميان ازدحام تماشاگران و علاقه مندانش سخنراني كند . دوربين به آرامي در فضا چرخيد و به سمت استخوانها و اشياء رفت . ف . ه . و در تاريكي سينما از صحنه ها يادداشت بر مي داشت :

« فيلمساز توانسته است صحنه هاي فرا واقعي را به خوبي نشان دهد . او كوشش مي كند تا از طريق اين ژانر نمايشي به لايه هاي زيرين فيلم برسد . گرچه تماشاگر عامي با ديدن اين صحنه ها ناسزا مي گويد ، ولي او در بعضي از قسمتهاي رمان با انديشه نويسنده همسويي دارد . »

« بايد اضافه كنم كه صحنه ي وهم انگيز ظهور ادگار آلن پو بسيار خوب از كار درآمده است و تروكاژ سينمايي خوبي دارد : چون پس از آن در پسزمينه تصوير ابرهاي زشت و ترسناكی هست که بالاي قصري با معماري گوتيك جمع شده اند . اين صحنه با درختهاي درهم پيچده و شاخه هاي خشك و سياهشان همخواني تأثير گذاري داشت .»

×××

4

كاپو :

«از تو آستين گشادِ كت ادگار آلن پو كاغذ هايي بيرون مي زد كه روشون يه چيزايي نوشته شده بود . كاغذها تو فضا ، مث پرنده هاي سفيد با خال هاي سياه ، بال بال مي زدن و به كتابهايي قطور با جلدهاي چرميِ سياه تبديل مي شدن . من خزيدم پشت لبه ي پرده و بهش نيگا كردم . صحنه با تلي از كتاب پر شد . صداي ارباب رو از ته تابوت مي شنيدم كه مي گفت شروع كن . يه هو بنايي ماليخوليايي ته صحنه پيدا شد كه ابرهاي سنگيني بالاش واساده بودن و از تك و توك درختايي كه برگاشون ريخته بود مي شد فهميد كه ما توي يه پاييز ساكت و خسته كننده نفس مي كشيم . صداي تقه هاي انگشت ارباب كه به بدنه تابوت مي خورد معني اش اين بود كه من هرچه زودتر كار خودمو شروع كنم . من كه توي تقليد صدا حرف نداشتم منتظر ماندم تا فك‌‌ِ كوچك پوتكان بخورد و من به جاي او قسمتي از داستان نقاب مرگ سرخ رو بخونم . او اطراف يك آبگير سياه ، زير شاخه هاي خشكيده ي درختي ، شق و رق ايستاده بود و نسيمي به صورتش مي زد كه موهاي رو پيشونيشو تكون مي داد . فك كوچكش باز شد و دندوناي مرتبش برق زدن و من شروع كردم به تقليد صداش ، درست مث دوبلورهاي با سابقه :

« ‹ مدتها بود كه ‘‘ مرگ سرخ ’’ آن سرزمين را ويران كرده بود . هيچ آفتي هرگز تا به آن حد مرگبار و دهشتناك نبود . خون ‌‌‌ُمبشر و ‌‌ُمهر آن بود – سرخي و وحشت خون . نخست ، دردهاي سخت بود و گيجي ناگهاني ، و بعد خونريزي شديد از منافذ بدن ، و مرگ .لكه هاي خونرنگ روي بدن ، و بويژه روي صورت قرباني ، حصاري بود كه او را از ياري و همدرديِ همنوعانش محروم مي كرد …› . كارم به خوبي پيش مي رفت به خودم مي گفتم حالا ارباب توي اون تابوت اشرافي حال مي كند »

الف . الف :

‹‹ صداي پو به سنگيني صداي ناقوس كليسا طنين ناهنجاري داشت :

پو – ‹ …و سرتاپاي اين ابتلا ، پيشرفت بيماري و مرگ قرباني ، بيش از نيم ساعت به درازا نمي كشيد…›

صداي پو صداي لرزاني بود . انگار مي خواست مرا به درون قصري بكشاند كه نه راه ورود داشت و نه راه خروج . هاله ي ترسناكي از دود دور سرم چرخيدن گرفت . در اينجا پروسپيرو (6) ظاهر شد و پو پشت درختان سياه بي ريخت ناپديد شد . او يقه ام را گرفت و مرا به درون قصري كشاند كه ديواري ستبر و بلند داشت . مرا از ميان اسباب طرب : مسخرگان ، بداهه نوازان ، رقصندگان باله ، نوازندگان و زيبا رويان گذر داد .

صداي پو ـ ‹ … نزديكيِ پايانِ پنجمين يا ششمين ماهِ اين انزوا بود ، زماني كه آفت بيماري در نهايت خشم در بيرون مي تاخت ، كه شهزاده پروسپيرو ، هزار دوست خويش را به يك مهمانيِ نقاب دعوت كرد ، مهماني اي با غير عادي ترين درجه از شكوه . ›

نقابي به صورتم چسبيد و شنلي سياه روي شانه ام قرار گرفت . با اولين قدم از ميان خيل نقاب داران گذشتم . در راهرويي بودم ‌‌‌‌ُپر از پنجره هاي بلند و باريك گوتيك كه شيشه هاي رنگيني داشتند . راهروي پيچ در پيچ از مقابل در هاي هفت اتاق مي گذشت . هر اتاق تزيينات مخصوص به خود را داشت . تزيينات اتاقي كه در منتهي اليه شرقي قرار داشت آبي رنگ بود ، وشيشه ي پنجره نيز رنگ آبي داشت .

صداي پو ـ ‹ … پرده ها و ديوار آويزهاي اتاق دوم ، ارغواني بود ، و در اينجا نيز شيشه هاي پنجره ، ارغواني رنگ بودند . سرتا پاي اتاق سوم سبز رنگ بود ، و پنجره اش نيز همچنين› .

اتاقهاي چهارم و پنجم و ششم ، پنجره هايشان ، نارنجي ، سفيد و بنفش بودند . اتاق هفتم پوشيده از پرده ها و ديوارآويزهاي مخمل سياه بود … چه شد كه عده اي به ‌‌ِگردم حلقه زدند و از پشت‌‌ِ نقاب هاشان به من خيره شدند ؟ در همين لحظه ناگهان صداي تيك تاك ترسناكِ ساعت آبنوسي بگوش رسيد . آونگ آن با بانگ آدمي كه داشت ناله مي كرد لرزه به تنم انداخت . نزديك ترين كسي كه روبرويم ايستاده بود آدم بلند قامتي بود كه شنل درازش مانند بال عقاب از پشتش بيرون زده بود . از وحشت چنگ زدم به نقابش .نقاب را كه برداشتم ديدم كه پشت آن چهره اي نيست جز هواي فشرده اي به رنگ بنفش كه مانند ‌‌‌‌ُبخار به هوا رفت . سپس شنلش را كشيدم ، شنل قالب توخالي سبكي بود كه روي موج هوا ماند . ترس برم داشت . تمام نقاب ها و شنل هاي ديگر با تند بادي كنده شدند و پشت هيچ يك از نقاب ها و شنل ها هيچ موجود زنده اي قرار نداشت . در اين حين ناگهان زير پايم خالي شد و از ارتفاعي بلند پايين غلتيدم . روي تكه چوبهايی افتادم كه تُرد و شكننده بودند . بوي اتاق هاي دربسته زير دماغم زد . همانجور كه پيشاني ام روي زمين بود صداي جيپ را بياد آوردم . بعد صداي قدم هايي كه انگار روي سطح پوكي راه مي رفتند . هنوز هم مي توانم بياد آورم :

كيسه اي لرزان ولي ضخيم كه قالب كله ام بود . اين حجمِ تاريك ، نور را پس مي زد و به اندازه خودش تاريكي را توي چشم هايم مي چپاند . انگشتم از روي دكمه آسانسور كنده شد . پاهايم روي زمين نبود و پهلوهايم فشرده مي شد : بوي سيگار ، بوي عرق تنِ چند نفر ، صداي سرفه ، صداي پاها ، صداي جيپ . يكنفر پاي سنگينش را روي كمرم مي گذارد . نوك كفشي به فكم مي خورد . مطمئنم كه خواب نمي بينم . به چپ و راست يله مي شوم . صداي نفس هايشان را مي شنوم : ماشاروس گفته بود كه هميشه از جاهاي شلوغ عبور كنم . زير وِز وِز نئون ها مي دوم و به چند نفر تنه مي زنم . آن روز بايد خودم را به جلسه تحليل داستانهاي ادگار آلن پو مي رساندم . از تلفن عمومي به ماشاروس زنگ زدم ، او گفت كجايي ؟! جيپ مي ايستد . صداي باد توي برگ درختان چنار مي پيچد . كله ام آنقدر توي تاريكي جلو مي رفت كه صداي كفش هايم كه روي سنگفرشِ كهنه كشيده مي شد توي گوشم مي نشست و بوي خزه ها زير دماغم مي زد . كلاغي قار قار مي كرد . يكي ، دوتا ، سه تا ، چهارتا . صداي پچپچه ي چهار نفر و صداي پاهايشان . ايستاديم . صداي باز شدن دري كه جيغ مي كشيد : گوشي تلفن توي مشتم عرق كرده بود . به ماشاروس مي گفتم عزيزم نمي توانم سر وقت خودم را به آنجا برسانم ، ولي حتماً فردا براي خواندن رمان آسانسور مي آيم . مي توانستم پله ها را بشمرم اما نمي توانستم زير پاهايم را ببينم ، خفت زير گلويم به سيبك ام فشار مي آورد . شش پله ، يك پاگرد ، هشت تاپله ي ديگر، يك پا گرد . صداي باز شدن در . بو عوض شد ؛ بوي لجن هاي ته آب انبار ، نه ، بوي زير زمين ، بوي همه ي جاهاي خيس و نم دار ، بوي اتاق هاي دربسته . در بسته شد . مي افتادم روي چيزهايي مثل چوب هاي تُرد . بعضي از آنها مي شكستند . دستي كيسه را كشيد و كله ي خيس عرق كرده ام بيرون افتاد ، اما توي تاريكي نمي توانستم ببينمش . صداي بسته شدن در را كه مي شنيدم مي خواستم تاريكي را عقب بزنم . با دست هايم تاريكي را كاويدم ، اين ها چوب نيستند . سرهايشان را لمس كردم ؛ استخوانهاي كلفت و دراز : استخوان هاي قفسه سينه ، دنده ها … . من كه عاشق آناتومي انسان بودم آنها را راست و ريست كردم .دويست و پنج استخوان . توي تاريكي تكه هاي استخوانها را بهم وصل كردم . آنها را به خودم بستم . پشت آنها مي شد قايم شد ! انگار سرم را كرده بودم توي جمجمه اي كه ‌‌‌‌ُپر از صداست . تَنگ استخوان ها دراز كشيدم ‌و خوابيدم . از خواب پريدم . توي جايم نشستم . به ساعتم نگاه كردم . يكساعت فرصت داشتم تا خودم را به ماشاروس برسانم .»

ماشاروس :

« گوشي را كه گذاشتم الف . ميم . عين ، ظرف نيم ساعت خودش را رساند . موهاش ژوليده بود و رنگ به چهره نداشت . آن چشمان شوخ و شنگي كه با گفتن هر لطيفه اي برق مي زد ، حالا مانند دو تيله ي كدر و بي فروغ ، در گودي زير ابروها عقب نشسته بود و سايه ترسناكي تويشان تكان مي خورد . كيفي را كه از شانه اش آويزان بود روي كاناپه انداخت و خودش هم روي يكي از مبلهاي راحتي يله شد . سه بار عينكش را از روي چشم برداشت و دوباره به چشم زد و نمي دانست كه مي خواهد چكار كند . گفتم :

ـ « خب ! »

بي حوصله صدايي از ته گلويش بيرون فرستاد كه انگار صداي خودش نبود :

ـ « هوم . »

هيچوقت نگفته بود ‘‘ هوم ’’ . اين صدا نه تنها از دهانش كه انگار يك هو از تمام منفذ هاي پوستش بيرون زد .

ـ « نمي شه به اسب شاه گفت يابو . بيا .»

كتابي را كه از توي كيفش بيرون آورده بود روي ميز كوچك روبروي زانويم انداخت و گفت بگير بخوان ، تازه از آن طرف آب آمده . كتاب را برداشتم و به عنوان انگليسي آن نگاه كردم : WIDOWS نوشته ي آريل دورفمان . گفت :

ـ « من كه لذت بردم . ماجراش مربوط مي شه به اتفاقي كه توي يكي از روستاهاي آرژانتين رخ ميده ، مردم كنار رودخونه اي با يه جسدي روبرو ميشن كه قابل شناسايي نيس ، اما پيرزني كه پدر ، شوهر و دوتا فرزندش گم شدن مدعي ميشه كه جسد متعلق به اوست . از طرفي ديگه يه عده زن كه بعضياشون بيوه شدن ، يا كساني از اونا ناپديد شدن هم ، چنين ادعايي دارن . مي دوني اين كتاب مي خواد ترس و وحشتي رو كه هميشه به سراسر امريكاي لاتين حاكمه نشون بده . موضوش چطوره ؟ فكر كنم براي ترجمه چيز مناسبي باشه .»

كتاب را ورق زدم و بهش گفتم در اولين فرصت آن را مي خوانم . صداي باز شدن در آپارتمان شنيده شد ( يعني من در را باز گذاشته بودم ؟) به او نگاه كردم .گفت :

ـ « كسي قراره بياد اينجا ؟ »

جوابش را ندادم و خواستم بلند شوم كه ديدم گربه پيرمردي كه توي طبقه پنجم زندگي مي كند ، وارد اتاق شد و به هردوي ما زل زد . »

×××

چگونه با هيجان و نا آرامي فزاينده ، همه ي آنها برگشتند تا به صداي زوزه ي سگي گوش بدهند كه با پوزه ي دراز و سياه و دستهاي كبره بسته و قهوه اي اش ، خار و خاشاك را پس مي زد و بو مي كشيد تا به درون حفره اي فرو رود .

در كيلومتر هفتاد ، توي تيررس نگاه هاشان ، آسمان خاكستريِ شيبدار ، بالاي تپه هاي پوشيده از ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌َگو‌‌َن‌‌ ، چسبيده بود و منظره ي ساعت شش بعد از ظهر پاييزي را كدر و ناخوشايند مي كرد ، ف . ه . و اولين كسي بود كه فهميد در آن مكان دور افتاده شكل همه چيز دارد عوض مي شود . حتا به دستهاي خود خيره شد و بعد به پاهاش ،كه توي صندل راحتي منقبض شده بود . باد ، زوزه ي سگ را از لاي بوي علف هاي هرز بيرون مي كشيد و به صورتهاشان مي زد . چهار نفر ، يك زن و سه مرد تپه هاي مشرف به جاده اي پرت را دور زدند تا به صداي زوزه ي سگي برسند كه آخر كار ، انگار زوزه هايش شبيه فرياد آدميزاد شده بود .

مردي كه يك دوربين كانن T- 50 را روي شانه ي استخوانيش آويزان كرده بود ، مدام چنگال انگشتهاش را توي موهاي مشكيِ برّاقش فرو مي برد . چشم هاي ريزِ نافذي داشت و هر از گاهي با خودش حرف مي زد :

« عجيبه ! همه چيز داره شبيه پايان رمانِ آسانسور مي شه ! چطور ممكنه ؟ آدم شك مي كنه كه نكنه اين صحنه ساختگي باشه ؛ يه عده خواستن كه صحنه قتل اونو شبيه همون صحنه اي كه توي كتابش اتفاق افتاده طراحي كنن!»

در تمام اين مدت هيچكدام از آنها بر نمي گشتند تا از او بخواهند كه يكبار ديگر چيزهايي را كه گفته است تكرار كند ، انگار در همان لحظه همه ي آنها به اين نتيجه رسيده بودند كه اتفاقات درون رمان با زندگي نويسنده به شكل موازي پيش رفته بود . يك ساعت بعد ف . ه .و ، كه روسري اش روي شانه لغزيده بود و موهاي بلوطي اش ديده مي شد ، با چشم هاي هراسناكش ،كه بالاي گونه هاي پريده رنگش دو دو مي زد ، تصميم گرفت به همه ي آنها جمله اي مأيوس كننده بگويد كه مثلاَ : ‹ به يك نشاني غيرواقعي آمده اند . › يا ‹ يك نفر آنها را بازي گرفته است .› وقتي اولين تكانه هاي چانه اش شروع شد تا چيزي بگويد ، زبانش پشت لثه هاش مانند تكه گوشتي چغر و سنگين چسبيد چون صداي زوزه سگي ، يك هو نور سرخ اخرايي غروب را لرزاند . الف . ميم . عين بر گشت تا به گزارشگر روزنامه كه چشمان ريزي داشت و هنوز دوربين عكاسي از شانه اش آويزان بود بگويد كه نشاني را اشتباه آمده اند ، اما با ديدن چشم هاي شفاف ف . ه . و كه به گونه اي بهت زده به سگ خيره شده بود ، حرفش را خورد و به صداي زوزه اي كه انگار از توي چشم هاي ف . ه . و بيرون مي زد گوش داد . نفر چهارم جوان تركه اي خوش سيمايي بود كه كمتر حرف مي زد و اولين كسي بود كه مي خواست از روي رمان آسانسور فيلم قابل بحثي بسازد . او رمان را به نوعي حديث نفس نويسنده اش مي دانست . جوان فيلمساز اعتقاد داشت كه روايت هاي مختلف‌‌ِ شخصيت هاي رمان و چند صدايي بودن آن ، به او اين امكان را مي دهد تا در دكوپاژ فيلمنامه دچار مشكلات عديده نشود و اين را يكي از محسنات رمان مي دانست. گرچه او سهم سينماي مؤلف را براي خودش نگه داشته بود .

وقتي كه گزارشگر روزنامه ، ظهر نشده ، گوشي تلفن را با كرختي هواي پاييزي به گوش راستش چسباند ، صداي خش داري را از آن طرف سيم شنيد ؛ اين صدا اولين چيزي را كه توي چهره اش تغيير داد همان چشم هاي ريزي بود كه انگار به شيشه ي عينكش چسبيد و مردمك هاش درشت و پهن شد . نشاني را با لرزش انگشتها روي برگه اي نوشت و در تمام اين مدت فكر مي كرد كه انگار دستي ديگر دارد ، با احساسِ تاريكي ، كورمال كورمال چيزي را مي نويسد . وقتي مداد از لاي انگشتش روي كاغذ يله شد ، صداي تقه اش خاطره ي اولين گفتگوي با الف . الف را در او زنده كرد . اين تقه مانند صدايي پنهان از نوك انگشهاش بالا زد تا به كله ي ‌‌‌‌‌‌ِگرد و موهاي ژوليده اش رسيد و اولين گفتگو پيرامون رمان آسانسور توي مخ اش چرخ زد و چيزهايي را بياد آورد :

گزارشگر ـ چقدر اين شخصيت راوي به شما شبيه ست !

                                            الف . الف ـ درست است ، بايد همينطور باشد.

گزارشگرـ به چه دليل ؟

                                             الف . الف ـ من مي خواستم از تصاويري كه هنوز  اتفاق نيفتاده حرف بزنم . در حقيقت اين رمان يك پيش بيني بسيار تاريك و باور نكردني ِ يك نسل گم شده است ؛ نسلي كه من هم جزو آنها هستم  .

گزارشگر ـ خيلي از شخصيت هاي رمان واقعي هستند ، يعني همون آدمايي كه گرد شما زندگي مي كننن .

                                              الف . الف : درسته ، تخيل و واقعيت با هم قاطي شده .

مردي كه از آن سوي سيم نشاني را با اقتدار كامل به گوش او مي خوانَد ، آخر كار گفته بود كيلومتر هفتاد را از قلم نيندازد . تلو تلو خوران خودش را رساند به ميز الف . ميم . عين و نشاني را كنار قلم پاركرِ خاكستري او نهاد .

هر چهار نفر به سمت سگي كه ديگر زوزه نمي كشيد اما صداي نفس نفس زدنهاش هوا را پس مي زد رفتند. ف .ه. و هنوز به سگ نرسيده بود اما بوي سگ به دست و بالش ساييده مي شد . وقتي كله ي سياه با گوشهايي كه سيخ ايستاده بود برگشت تا صاحب پاها را شناسايي كند . ف . ه . و شرار گداخته ي چشم سگ را احساس كرد و ترسيد . فكر مي كرد كه به آرامي دارد توي كابوسي سنگين قدم مي گذارد ؛ حتا صداي صندل هاش يك رقم ديگر شده بود ؛ صدايي در سرداب . چشم هاش را باز و بسته كرد تا خستگي و سنگيني پلكها را برهم بزند . به خودش قبولاند كه دارد به هياهويي نزديك مي شود، پس از آن دريافت كه هنوز بيدار است . خودش را نگه داشت و سعي كرد تا با قامتي كه تلو تلو مي خورد به ديگران تكيه ندهد .

فيلمساز جوان بعد ها گفته بود : ما چهار نفر با يك ميزانسن غريزي پيش مي رفتيم و در تمام آن مدت انگار چشم هايم به لنز دوربين چسبيده بود تا آن ساعت مچي را در يك نماي درشت بگيرد . همه اش فكرمي كردم كه يكي از پشت به من نهيب مي زند كه اين بهترين شات زندگيت است. آن را از دست نده.

تپه هاي كيلومتر هفتاد ( خارج شهر )- بيروني – غروب

پا هايي كه از لاي ‌‌‌‌َگو‌‌َن ها مي گذرد . بادِ وحشي با خار و خاشاك از ميان پاها

عبور مي كند . زوزه باد با زوزه سگ يكي مي شود . دوربين از روي صورت هاي نيمه تاريك عبور مي كند . سگ ،كله اش را مي چرخاند و چشم هاي ناسورش ديده مي شود . نماي درشت از پوزه ي سياه سگ كه آستين كتي را به نيش كشيده است .

ماشاروس در نماي باز مي دود به طرف سگ . ديگران يكي يكي وارد نما مي شوند .

سگ آستين كت را رها مي كند و از حفره ي تاريك دور مي شود ، اما ما همچنان

صداي هوهوي او را مي شنويم . در نماي متوسط دستي را مي بينيم كه از حفره

بيرون زده است . دوربين تا يك شات درشت زوم مي كند . ما ساعتي را مي بينيم

كه روي مچ دست راست مرد قرار دارد . ساعت خوابيده . صداي فرياد ماشاروس

خارج از كادر :

ـ اين ساعت الف . الفه !

(كات)

5

كاپو :

‹‹ كله ام رو تكون ميدم . بلند مي شم . تاريكي اونقده هس كه نمي تونم تا شعاع دو متري رو ببينم . مدت زياديه كه اينجا تو اين قفس بي ريخت موندم . بوي چرم كهنه ي چمدان ها تمومي نداره . وقتي كه يه هو زير پاهام خالي مي شه و بالاجبار مي شينم ، نمي تونم بياد بيارم كه بيرون اين انباري چه ريختي بود ، اما اين اتاقك انگار ول شده تو يه جايي كه تمومي نداره ؛ يه جايي مث يه چاه گنده ي بي ته .››

ميم . لام . ه :

‹‹ به احتمال قوي آنها مرا شناخته اند . چقدر از اسم بوكوفسكي بيزارم . او در كمال خونسردي اين اسم را براي من انتخاب كرد . اسمي كه شايد يه آدم احمقي آن را يدك مي كشد . به هر صورت هردويشان مرا شناسايي كرده اند . حتا سبيل كذايي و رنگ سياهِ ‌‌‌‌َپركلاغي موهام هم نتوانست آنها را گمراه كند . دلم خوش بود كه مي توانم در چنين هيأتي آنها را تا ابدالدهر تعقيب كنم . بالاخره اين عطر لعنتي كار دستم داد . زني كه روسري نقش دارش روي شانه هاش افتاده و موهاي شرابي صاف و برّاقش چشم آدم را خيره مي كند مي پرسد مثل اينكه وضعيت جوّي خراب است . به كودكش كه خوابيده نگاه مي كنم و بعد به چشمان مضطرب او . جوابي نمي دهم . او فكر مي كند كه من صدايش را نشنيده ام و از نو مي خواهد حرفش را تكرار كند كه صدايي زنانه اعلام مي كند كمربندهايتان را ببنديد .››

ماشاروس :

‹‹ به صورت الف . الف نگاه كردم و گفتم شنيدي ؟ او گفت : ‹ مدتهاست كه مي شنوم .› بهش گفتم چي را؟ گفت : ‹ لرزش بدنه ي اين قار قارك .› گفت : ‹ شايد يكي از بالهاش ول شده و ما نمي دونيم › بعد كمر بندش را مي بندد . يك دستش را طوري به صندلي جلو چسبانده تا آن جمله ي تكراري وحشت انگيز را نبيند : ‹ جليقه نجات زير صندلي شماست › . مي زنم به پهلوش كه من دارم مي ترسم . او هم مي گويد : ‹ من هم دارم مي ترسم › . به خودم گفتم با اين وضعيت بد هوا مي بايست پرواز را كنسل مي كردند . تكان شديدي همه ي ما را به پايين مي كشد . به خودم لعنت مي فرستم كه كاش به اين سفر نيامده بوديم .››

الف . الف :

‹‹ از سفر هوايي به اين دليل متنفرم كه هميشه بايد چشم هام به آن جمله ي لعنتي بيفتد : ‹ جليقه ي نجات زير صندلي شماست › . ماشاروس هم مرا سؤال پيچ كرده ، انگار حسابي ترسيده است . بعد به خودم مي قبولانم كه يك نويسنده ام و بعد از چاپ اين رمان مي بايست دعوتها را رد نكنم . آخر براي سخنراني پيرامون رمان آسانسور مي بايست به دانشگاهي در جنوب كشور مي رفتيم . ماشاروس بالا تنه اش را به من چسبانده و بازويم را گرفته است . بعد به آرامي توي گوشم زمزمه مي كند كه : ‹ داري به من فكر مي كني يا به متن سخنرانيت ؟ › گفتم : ‹ آره دارم به تو فكر مي كنم .› گفت : ‹ ببينمت › نگاهش كردم . به چشم هام خيره شد و گفت : ‹ خودتي › گفت : ‹ دروغ و جنس مذكر ، هردو با هم كشف شده اند › . به ماشاروس مي گويم كه همسايه ات ، آقاي بوكوفسكي ، هم ظاهراً علاقه مند است كه به سخنراني من گوش بدهد . او بر مي گردد و به بوكوفسكي نگاه مي كند بعد مي گويد عادت كرده است كه يه نفر رو سايه به سايه تعقيب بكند. »

ميم . لام . ه :

‹‹ خوشحالم كه گم شده ايم . ما توي شبي كه نمي دانيم روي كدام سرزميني پهن شده ،گم شده ايم .››

كاپو :

‹‹ اين اتاقك پرنده توي هوا ول شده . چند تا از چمدونها ‌‌‌‌ُسر خوردند و چسبيدن به قفس گنده ي من . ››

ماشاروس :

‹‹ همانجور بازوهاي گرمش را چسبيده بودم ، براي اينكه باهاش شوخي كرده باشم بهش گفتم همين حالا طرح يك داستان بلند به ذهنم رسيد . نيم رخش را چرخاند تا آنجايي كه عينكش به پيشانيم خورد . گفتم طرح اينجوري شروع مي شود :

نويسنده اي در حين استفاده از آسانسور ناپديد مي شود . او سر از خانه اي در مي آورد كه درآنجا پيرمردي با يك گربه سخنگو زندگي مي كند . پيرمرد كه بازيگر بازنشسته ي تماشاخانه هاست و تازه از آمريكا آمده است و بسيار هم مشكوك است نمايش « پانتوميم شمارش استخوانها » را برايش اجرا مي كند . او با تردستي نويسنده را به درون استخوانهاي ادگار آلن پو مي فرستد . نويسنده از طريق استخوانها به درون يكي از داستانهاي پو مي افتد : داستان نقاب مرگ سرخ . درست به درون كابوسي ‌‌‌ُپر از نقاب .

الف . الف طرح را دنبال مي كند و مي گويد :

نويسنده اندك اندك به ياد مي آورد كه آن در فلزي ، درِ آسانسور نيست . پس از باز كردن در بوي چرم كهنه آفتاب خورده اي به دماغش مي زند كه از صندلي هاي يك جيپ رنگ پريده بيرون زده است . و او توي جيپي كشيده مي شود كه بعد از آن با يك چشم بهم زدن دنياي دور و برش تاريك مي شود .

من گفتم :

پس از عبور از باغي مخوف ، او را پرت مي كنند توي زير زميني مرطوب و بعد هلش مي دهند توي حفره اي بلند وچاه مانند . او روي توده اي چوب خشك مي افتد . بعد در مي يابد كه روي تپه اي از استخوانها افتاده است .

او گفت :

شروع مي كند با استخوانها بازي كردن و روي استخوان ها تيك مي زند تا روزهاي از دست رفته را يادداشت كند . پس در مي يابد كه بعد از ساليان سال كه از آن درِ آسانسور گذشته است دارد با استخوانها يكي مي شود .

هردو مي خنديم . صداي مهماندار هواپيما شنيده مي شود كه مجبور به فرود اضطراري توي يكي از فرودگاه ها ي متروكه هستيم .

الف . الف :

‹‹ يك تكان ديگر . ما شاروس براي اينكه ترسش را از ياد ببرد يك ريز از رمان آسانسور حرف مي زند . به او مي گويم فكر كنم كه مهماندار به ما دروغ گفته چون ما توي تاريكي چند هزار پايي گم شده ايم .»

كاپو :

‹‹ دوباره كف انباري يله مي شم و قفسم ‌‌ُسر مي خوره ميفته تو يه جاي تاريك و ترسناك .››

الف . الف :

‹‹ وقتي دريافتيم كه بستن كمربندها فايده اي ندارد ، همه ي آدمها از جايشان بلند شدند تااز پنجره هاي ‌‌‌‌ِگرد ، آسمانِ سورمه ايِ درندشت را تماشا كنند . يك نفر گفت فرود اضطراري . »

ماشاروس :

‹‹ او به من اجازه نمي داد كه جيغ بزنم ولي خودم را توي بغلش جا داده بودم و مي لرزيدم ؛ توي يك قالب داغ، كه تاپ تاپ قلبي از ميانش شنيده مي شد. بهش گفتم مي دانستم كه به اين سخنراني نمي رويم .››

×××

ف . ه . و توي مكعب گنده ي نمور ، كه اين بار نوراني است ، تنها نشسته است . انگار بازوهاي صندلي فلزي به پهلوهاش فشار مي آورد . پرده ي سفيد و خاموش سينما مانند ديوار بلندي روبرويش بالا زده است . رمان آسانسور از روي دامنش مي افتد كف شيبدار سالن . خم مي شود كه آن را بردارد مي بيند كه صفحه ي آخر رمان برحسب اتفاق باز مانده است :

« در كيلومتر هفتاد ، در تيررس نگاه هاشان آسمان خاكستريِ شيبدار بالاي تپه هاي پوشيده از گَون چسبيده بود و منظره ي ساعت شش بعد از ظهر پاييزي را كدر و ناخوشايند مي كرد . ماشاروس اولين كسي بود كه فهميد در آن مكان دور افتاده شكل همه چيز دارد عوض مي شود . حتا به دستهاي خود خيره شد و بعد به پاهاش ، كه توي صندل راحتي منقبض شده بود . باد ، زوزه ي سگ را از لاي بوي علف هاي هرز بيرون مي كشيد و به صورتهاشان مي زد . ماشاروس و الف . ميم . عين به سمت سگي كه زوزه مي كشيد رفتند . هنوز به سگ نرسيده بودند اما بوي سگ به دست و بالشان ساييده مي شد . سگ آستين كت الف . الف را به دندان كشيده بود . ماشاروس ساعت او را مي بيند و فرياد مي زند :

ـ « اين كه ساعت الف الفه !»

1383 ـ شيراز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ سلاخ خانه شماره پنج، کورت وونه گات

2 ـ اثري از ارنست همينگوي .

3 ـ  اثري از  ميخائيل بولگاكف .

4 ـ  charls  bukowski : نويسنده ي امريكاييِ كتاب موسيقي آب گرم .

5 ـ   Cats

6 ـ شاهزاده ي داستان نقاب مرگ سرخ نوشته : ادگار آلن پو .

| نگاهِ گاوِ سهل‌الوصول به مینوتورهای خاکستری | احمد آرام |

۱
چشم‌هام را باز می‌کند. زِبری انگشت‌هاش از روی پلک‌هام عقب می‌رود. حالا حتا با چشم‌های باز هم نمی‌توانم ببینمش. چیزی را که می‌بینم یک سطح کدرِ لرزان است که اندک اندک شفاف و بلورین می‌شود. از پشت این سطح بلورین صدایی شنیده می‌شود که یحتمل باید صدای خود او باشد:
ـ «نترس، عادت می‌کنی. وقتی که توانستی همه چیز را ببینی در می‌یابی که توی اتاقی در یک مسافرخانه‌ی درجه چهار، طاق‌باز خوابیده‌ای. شماره این اتاق پانزده است. سعی کن این شماره را به خاطر بسپاری. جز این چاره‌ای نداری چون می‌خواهی با هویت جدید آشنا شوی، این آشنایی نگاه تو را نسبت به زندگی تغییر می‌دهد.»
صدا عوض می‌شود. این صدا تیز و آزار دهنده است و طنینی فلز‌وار دارد به گونه‌ای که سطح بلورین را تکان می‌دهد و می‌لرزاند:
ـ «یک نشانی روی کاغذ کاهی نوشته‌ایم که توی یک پاکت خاکستری است. سمت چپ تختی که روی آن خوابیده‌ای یک کمد دیواری دیده می‌شود، ببخشید که درِکمد کنده شده. توی این کمد یک دست کت و شلوار خاکستری، یک کلاه کپی، یک عینک دودی و یک جفت کفش ورنی، به رنگ قهوه‌ای، قرار دارد.»
این بار صدای خِش داری به گوشم می‌خورد. صاحب صدا بدون هیچ دلیل خاصی بعضی از کلمات را با صدای بلندتری ادا می‌کند، انگار می‌خواهد بیش از اندازه روی آن کلمات تأکید کند:
ـ «در این اتاق دو پنجره تمام قدی وجود دارد، یکی از این پنجره‌ها توی بالکنی باز می‌شود که رو به دریا است. قبل از اینکه دریا را ببینی نخست چند نخل بلند را خواهی دید که به یکی از آن‌ها گاوی سیاه بسته‌اند که مدام ماغ می‌کشد. پنجره‌ی دیگر، رو به خیابانی است که در آن سویش یک ردیف خانه‌های دو‌طبقه است. اغلب این خانه‌ها پنجره‌هایشان را بسته‌اند. شاید تک و توکی از پنجره‌ها باز باشد. ولی به جناب‌عالی هیچ ربطی ندارد که کدام‌شان باز است و کدام بسته. تو حق نداری به آن همه پنجره نگاه کنی. هر پنجره‌ای ممکن است تو را گمراه کند.»
بار دیگر صدا عوض می‌شود. این صدا می‌لرزد. لرزش صدا از ترس نیست که انگار این لرزش مصنوعی است. در آن لحظه فکر می‌کردم که امواج این صدا توسط یک دستگاه الکترونیک هدایت می‌شود. سطح بلورین، که حالا نازک‌تر شده است، هیبت تکان دهنده‌ای از او را به نمایش می‌گذارد. به خودم می‌گفتم که این آدم از قطعات مختلفِ چدنی ساخته شده است، قطعاتی که در فضا رها بودند:
ـ « اینجا رادیویی وجود دارد که روی یک موج تنظیم شده و تو می‌توانی اگر دوست داشتی اخبار را در سه نوبت گوش کنی. البته مجبور نیستی. کنار آیینه یک دستگاه تلفن به دیوار نصب شده که یک طرفه است. نمی‌توانی با کسی تماس بگیری ولی از آن طرف سیم می‌توانند با تو ارتباط برقرار کنند. احتمالاً یک نفر با تو تماس می‌گیرد. این فرد قصد دارد نام جدیدی را برایت انتخاب کند. بعد از آن، تو با نام جدید قدم به خیابان می‌گذاری و پاکت مخصوص را بدست کسی می‌دهی که ابروهای پیوسته دارد و دماغش به نحو دلخراشی عقابی است. تو با لباس مبدل به آن نشانی می‌روی و او را ملاقات می‌کنی. پس از آن، توی شهر آن قدر قدم می‌زنی تا یک وسیله‌ی نقلیه، مثلاً یک بنز سیاه قدیمی، که گازوئیل سوز است، تو را سوار کند و به مقصد بعدی ببرد.»
صداها تمام می‌شود. حتا هوا هم تکان نمی‌خورد تا بوی بدن‌هایشان به دماغم برسد. آن‌ها یکهو غیب می‌شوند. روی تخت می‌نشینم. چیزی توی مخم صدا می‌کند، این صدا مثل پاره شدن یک نخ است. تقه‌‌اش را می‌شنوم. سطح بلورین از روی مردمک چشمانم محو می‌شود و من ابتدا اشیاء را می‌بینم و بعد انگشت پاهام را. وقتی که بینایی‌ام کامل می‌شود چشم ترسناک گاوی را بیاد می‌آورم که در واپسین روز، عطسه کرد و انرژی‌هایش را بیرون ریخت.
۲
«چشم‌هاش را به زور باز کردم. انگار پلک‌هاش را بهم دوخته بودند. مردمک‌ها کدر شده بود. البته اولش همین طور است. باید ساعت‌ها بگذرد تا کم‌کم بینایی به چشم‌ها برگردد. قبل از آنکه بینایی‌اش را بدست آورد، دستورالعمل، تفهیم می‌شود: «تو حالا در یک مسافرخانه درجه چهار دراز کشیده‌ای و شماره اتاقت عددِ پانزده است.» او با سر حرف مرا تأیید می‌کند:
گزارش اول:
وقتی که اعلام شد اشتباهی رخ داده است، گروه تحقیق به شناسایی او پرداختند:
این کارمند دون پایه هیچ وسیله نقلیه‌ای ندارد. تمام مسیر روزانه‌اش را با اتوبوس خط واحد می‌رود و می‌آید. سه سال است که ازدواج کرده و یک پسر دو ساله دارد. همسرش خانه دار است و از اینکه در خانه‌ای با زیربنای چهل‌و‌پنج متر مربع زندگی می‌کند بسیار راضی است، اما از اینکه خانه به آن‌ها تعلق ندارد زجر می‌کشد. شوهرش یک روز تصمیم می‌گیرد کار دومی برای خودش دست و پا کند. او برای پیدا کردن کار به همه‌جا سر می‌زند اما موفق نمی‌شود تا اینکه یک پاکت به دستش می‌رسد. از دریافت چنین پاکتی بسیار متعجب می‌شود. آن را که می‌گشاید چشمش به یک نشانی می‌افتد. در نامه از او خواسته شده تا به نشانی قید شده برود. تا اینجا همه چیز طبق دستور العمل پیش رفته است. گزارش ضمیمه پرونده است.»
o
«چشمانش کاملاً باز بود و مردمک‌هایش می‌لرزید. فهمیدیم که قادر به دیدن کسی نیست. وقتی که صدای ما را می‌شنید هر چهار نفرمان لبخند می‌زدیم، این چیزی بود که می‌خواستیم. بهش گفتم در این اتاق پاکتی خاکستری وجود دارد که باید آن را بدست صاحبش برسانی. من متذکر شدم که هنگام خروج از مسافرخانه می‌بایست از آن کت و شلوار و کلاه کپی استفاده کند و عینک دودی هم بزند، که همه‌ی این‌ها توی کمد دیواری است.
گزارش دوم:
او در اتوبوس خط واحد با هیچکس حرف نمی‌زد. بیشتر به خانه‌ها و ماشین‌ها نگاه می‌کرد. آخرین روزی که سوار اتوبوس خط واحد شد بلیط نداشت. با نگرانی خودش را تا ایستگاه مقصد رساند. پیاده که شد یک نفر در پارکینگ شلوغ اتوبوسرانی، پاکتی در جیبش قرار داد و فوراً ناپدید شد. رهگذری که از کنارش می‌گذشت متوجه شد و به پاکت نگاه کرد. آخر سر او با دستپاچگی، پاکت را باز کرد. آن مرد رهگذر کنجکاو می‌شد و می‌خواست از محتوای نامه سر دربیاورد و از مضمون آن مطلع شود، اما موفق نمی‌شود، چون او به هنگام خواندن نامه به سمت راست یا به سمت چپ می‌چرخید و کاغذ کاهی را جلوی چشمانش بالا و پایین می‌برد و به دقت کلمات را از نظر می‌گذراند. مرد رهگذر که ابروهای بهم پیوسته و دماغ عقابی داشت (که بعدها فهمیدیم می‌بایست نامه را به دست او می‌دادیم) روزهای بعد در محل کارش گله کرده بود که: «فهمیدم اشتباهی رخ داده است، ولی دیگر کار از کار گذشته بود.» در آن جمع کسی صدایش را شنید و این خبر را به گوش ما رساند و ما متوجه شدیم که در این زمینه عجله کرده‌ایم و مرتکب اشتباهی فاحش شده‌ایم. اما این اشتباه را به فال نیک گرفتیم زیرا این اتفاق به یک تصادف شگفت انگیز منجر شد. چون او هم آرزوی بدست آوردن یک شغل دوم را داشت. مرد رهگذر، در محل کارش اعتراف کرده بود که: «برای بار هشتم از کنار او گذشتم، نه تنها به من مشکوک نشد بلکه از من خواست تا نشانی گاو سهل‌الوصول را به او بدهم. من که چنین گاوی را نمی‌شناختم و عکسش را هم هیچ‌جا ندیده بودم نتوانستم بهش کمک کنم، اما یک دلْ دو‌ دل بودم تا به او بگویم که این پاکت اشتباهاً به دست تو رسیده، ولی سکوت کردم و به خودم گفتم نصیب و قسمت همین است.» ما روی میز این مرد رهگذر پیغامی گذاشتیم که هر دوی شما خواسته‌ای مشترک دارید، و عجبا که خصوصیت‌هایتان هم یکی است، علیرغم آن که از نظر فیزیکی تفاوت‌هایی دارید، ولی هر دوی شما مترصدید تا شغل دومی به دست آورید. سپس به مرد رهگذر قول دادیم که اگر برود و در خانه‌اش منتظر بماند نامه‌ای به دستش خواهد رسید که از امکانات بهتری برخوردار خواهد شد، و این شانس کمتر نصیب کسی می‌شود. گزارش ضمیمه پرونده است.»
o
«من موقعیت مکانی را برای او روشن کردم. و درباره دو پنجره به او چیزهایی گفتم. اینکه یکی از پنجره‌ها از طریق بالکنی به سمت دریا باز می‌شود. و او از آنجا می‌تواند چند نخل بلند را ببیند که به یکی از نخل‌ها یک گاو سیاه بسته‌اند. به او گفتم قبل از آنکه به دریا نگاه کند به نخل‌ها نظر بیندازد، بعد می‌تواند گاوی را ببیند که صبورانه انتظار می‌کشد، و آخر سر دریایی خسته کننده را هم خواهد دید. بعد درباره پنجره‌های دیگری که رو به خیابان باز می‌شد، به او هشدار دادم:
گزارش سوم:
وقتی که او در لیست متقاضیان شغل دوم قرار می‌گیرد، درباره‌اش اطلاعات بهتری بدست می‌آوریم: این مرد خصوصیت‌های جالبی دارد، انسان سخت کوشی است که کمتر می‌خوابد و بیشتر مواقع بیدار است. برای پی‌گیری کارهایش با تمام قوا تلاش می‌کند. تارهای صوتی‌اش آسیب دیده و برای همین است که همکارانش فکر می‌کنند که او از ته گلو حرف می‌زند. ضریب هوشی او بسیار بالاست و کتاب «اولیسِ» «جیمز جویس» را به زبان اصلی خوانده است (که البته ما باور می‌کنیم). از میان هنرها به هنر بازیگری در تئاتر هم علاقه‌مند است (که این خبر ما را خوشحال کرد چون هنر بازیگری برای کار ما بسیار مفید است). گزارش ضمیمه پرونده است.»
o
«تلفن را برایش آماده کرده بودم. یک تلفن یشمی رنگ با زنگی خفه، که قادراست حداقل یک نفر را از خواب بیدار کند. این تلفن یک طرفه است (طبق دستورالعمل)، یعنی او نمی‌تواند با کسی تماس بگیرد. به او گفتم که تمام روز را باید منتظر یک تماس تلفنی بماند. زیرا می‌خواهند اسم جدیدی برایش انتخاب کنند. و بدیهی است که پس از شنیدن هویت جدید باید با همان البسه و کلاه کپی از مسافرخانه بزند بیرون و به سمت آن نشانی برود:
گزارش چهارم:
او را در حالتی پیدا کردند که داشت استفراغ می‌کرد و تلو‌تلو می‌خورد (که باید این چنین باشد) و سرانجام با سر توی پیاده‌رو افتاد (آنچه که ما می‌خواستیم). وقتی که از روی زمین بلندش کردند با چشم‌های مضطرب به رهگذران نگاه می‌کرد. ما فهمیدیم که او با روحیه‌ای پریشان و اضطرابی وصف ناپذیر می‌خواهد گریه کند. آن‌ها شتابان او را روی یک صندلی چوبی کهنه می‌نشاندند(طبق دستورالعمل). این صندلی روبروی چشم‌های گاو سیاهی قرار داشت که یکی از اعضاء ما روی آن نشسته و از گاو مواظبت می‌کند. این عضو مسئول از روی همان صندلی، با خیزران، مرتباً به گردن گاو ضربه می‌زند تا گاو خوابش نبرد. وقتی که مرد را به جای او روی صندلی می‌نشاندند حالش روبراه می‌شد. این عضو محترم از مرد می‌خواست که مستقیماً به چشمان گاو خیره شود. گاو ابتدا عطسه کرده و سپس ماغ می‌کشد و تا آنجایی که می‌تواند چشمان درشت سیاهش را می‌دراند و به صورت مرد نزدیک می‌کند. مرد در یک چشم بهم زدن به خواب رفت و ما در اینجا به قدرت خارق‌العاده گاو پی بردیم. حتا دربان که مدت‌هاست مردان خواب‌ز‌ده را کشان‌کشان به درون مسافرخانه می بَرَد باور نمی‌کرد که این گاو سهل‌الوصول از علم هیپنوتیزم سر رشته دارد. گزارش ضمیمه‌ پرونده است.»
۳
یک ماهی هست که این تلفن لعنتی زنگ نزده. در این مسافرخانه هیچکس کاری به کار من ندارد. فقط درِ اتاق را قفل کرده‌اند و نمی‌دانم کلید آن نزد چه کسی است. یک نفر روزانه سینیِ غذا را از زیر در به درون اتاق می‌فرستد. طبق دستور، هر روز کت و شلوار خاکستری را می‌پوشم و انتظار می‌کشم. پاکت را هم توی جیب بغلی کُتم گذاشته‌ام و روبروی تلفن، روی کاناپه‌ای کهنه که فنرهایش در رفته، می‌نشستم. هر روز با رادیوی ترانزیستوری کلنجار می‌روم تا یک قطعه موسیقی بشنوم، اما حریفش نمی‌شوم. هر وقت خسته‌ام به طرف پنجره می‌روم تا از بالکن به درخت نخل نگاه کنم و بعد از آن به یک گاو سیاهِ بدترکیب. پس از آن به دریایی چشم می‌دوزم که هیچ نشاطی در آن دیده نمی‌شود، دریایی مفرغی که رنگ‌های زرد و نارنجیِ توی آن یکنواخت و خسته‌کننده شده است. به سراغ پنجره بعدی می‌روم و یک خیابان خواب‌زده کهنه را می‌بینم که خانه‌های دو طبقه‌اش مانند دیوارهای قلعه‌ای بلند و تاریک، در دو طرف خیابان دراز شده‌اند. درست است، همه پنجره‌ها بسته است جز دو پنجره که پرده‌های تیره‌ای دارند و هر از گاهی تکان می‌خورند، انگار کسانی از آن پشت مرا می‌پایند. تمام کارهایی که قرار است انجام بدهم را در ذهنم مرور می‌کنم. وقتی که از انتظار کشیدن خسته می‌شوم، قسمتی از رمان «اولیس» را با چشمان بسته از حفظ می‌خوانم:
«نرم بودن ریش: نرم‌تر بودن فرچه اگر آن را عمداً از این دفعه‌ی ریش‌تراشی به آن دفعه‌ی ریش‌تراشی با همان کف‌هایی که به آن چسبیده بگذارند بماند: نرم‌تر بودن پوست اگر در جاهای دور‌دست و ساعات غیر معمول با زنان آشنا برخوردی دست داد: تفکر بی‌ سر‌و‌صدا درباره امور روز: خود را پس از بیداری از خوابی خوش‌تر تمیزتر احساس کردن زیرا با آن سر‌و‌صداهای صبحگاهی، با آن دلهره‌ها وآشفتگی‌ها، با آن تلق‌تلق قابلمه‌ی شیر، با آن پستچی که دوبار زنگ می‌زند، با آن خواندن روزنامه و موقع کف مالیدن دوباره آن را خواندن و دوباره یک نقطه را کف مالیدن…»
کسی به در می‌کوبد. قرار نبود کسی به در بکوبد. فقط قرار است تلفن زنگ بزند و من گوشی را بردارم. دوبار، سه بار، چهار بار به در می‌کوبد. این اولین صدایی است که بعد از این همه مدت می‌شنوم. بلند می‌شوم و پشت در می‌ایستم.
ـ «سلام»
یحتمل سایه پاهایم را از زیر در دیده است.
ـ «اتاق شماره‌ی پانزده؟ درست آمدم؟»
صدای یک زن. سکوت می‌کنم سپس خم می‌شوم و از سوراخ کلید نگاهش می‌کنم. دکمه مانتواش باز است. با آرایش غلیظ و بلوز و دامن آبی و ساق‌های کشیده، کفش‌های پاشنه سه‌سانتیِ نوک باریک‌اش را می‌رقصاند، از در فاصله گرفته بود و داشت توی آیینه کوچکِ پشت صدفی آرایش خود را تجدید می‌کرد. روسری گلدارش روی شانه افتاده بود و موهای بلوندِ کوتاهش دیده می‌شد.»
ـ «باز کن، اِ… این همه راه منو کشوندی اینجا… لفتش نده…»
جوابش را نمی‌دهم. سیگاری می‌گیراند و به ته راهرو نگاه می‌کند. مضطرب است و هی پشتش را به دیوار می‌کشد. انگار متوجه می‌شود که دارم از سوراخ کلید نگاهش می‌کنم. بالاخره جلو می‌آید و لب‌هایش را به سوراخ کلید می‌چسباند. چشمم را عقب می‌‌کشم. دود سیگار را با یک فوت قوی از سوراخ کلید وارد اتاق می‌کند. بعد نوک کفشش را به در می‌کوبد. صدای تقه‌هایش مرا می‌ترساند. به خودم می‌گویم همه این‌ها علامت است. بر اعصابم مسلط می‌شوم تا بگویم:
ـ «در قفل است!»
پنداری در می‌یابد که صدایم برایش ناآشنا است، عصبی می‌شود و می‌گوید:
ـ «حتماً یکی مرا سر کار گذاشته، یا شاید نشانی را اشتباهی آمده‌ام!»
صدای خفه‌ی پاهاش روی موکت راهرو به گوش می‌رسد و از در اتاق دور می‌شود. در این هنگام تلفن زنگ می‌زند. می‌پرم طرف گوشی. تا آنجایی که می‌شود گوشی را به گوشم فشارمی‌دهم تا صدا را بهتر بشنوم و کلمه‌ای را از دست ندهم. از آن طرف سیم صدای تیزِ فلزواری می‌گوید:
ـ «از حالا اسم شما “مینوتورِ* خاکستریِ 1125″ است.»
صدا قطع می‌شود. کلاه کپی را روی سرم می‌گذارم و عینک دودی را هم به چشم می‌زنم. به طرف دستگیره در می‌روم. آن را که می‌چرخانم با شگفتی در می‌یابم که در باز است.
بوی نایِ موکت کهنه‌ی توی راهرو، زیردماغم می‌خورد.کمی هم عطر زنانه هنوز توی هوا مانده است.
۴
«بله، وقتی خبردار شدم که ناپدید شده است، او را با همان نشانه‌هایی که دیده بودم به یاد آوردم. آن روز داشتم در راهروی مسافرخانه «افق آبی» دنبال اتاق شماره پانزده می‌گشتم. وقتی که در آن اتاق را به صدا درآوردم، کسی در را باز نکرد، می‌بایست علامت می‌دادم، پس، از سوراخ کلید دود سیگار را به درون اتاق فرستادم و با کفش به در کوبیدم. صدایی که از ته گلو بیرون می‌زد به من گفت که در قفل است. او حسابی دستپاچه شده بود. من فکر می‌کنم تمام آن مدتی که توی راهرو داشتم آرایشم را تجدید می‌کردم او هم داشت از سوراخ کلید چشم‌چرانی می‌کرد. وقتی که صدایش را شنیدم احساس کردم که تُن صدا شبیه به آن کسی که تلفنی مرا دعوت کرده، نبود. بعد به یادداشتم مراجعه کردم و دیدم که شماره اتاق پنجاه و یک است نه پانزده. به اتاقِ «51» که رسیدم درِ آن خود به خود باز شد. داشتم قدم به درون اتاق می‌گذاشتم که دیدم او از توی اتاق شماره«15» بیرون آمد. یک کلاه کپی روی سر گذاشته بود و کت و شلوار خاکستری به تن داشت و توی آن راهروی تاریک، عینک دودی به چشم زده بود. چه مضحک! خنده‌ام گرفت. طوری قدم بر می‌داشت که انگار می‌ترسید کسی صدای پایش را بشنود و او را بشناسد. بله من او را با همین مشخصات دیدم که به طرف در خروجی مسافرخانه رفت. مطمئن هستم که او صاحب اتاق شماره پانزده است. وقتی که می‌خواست از کنارم رد شود یک لحظه عینکش را برداشت و من ابروهای باریک، چشم‌های درشت و دماغ معمولی‌اش را دیدم. از ناپدید شدنش هیچ اطلاعی ندارم.»
o
«قسم می خورم که برای ملاقات با او به مدت یک ماه خانه نشین بودم. آخر یک نفر به من زنگ زد و گفت آقایی با نام «مینوتورِخاکستریِ 1125» برای تو پاکتی می‌آورد که توی آن یک نشانی است و یک فرم دعوت به کار. خوب، من هم سال‌ها بود که دنبال یک شغل دوم می‌گشتم. یک‌بار آن پاکت را از دست داده بودم و این بار طبق توصیه شما خانه‌ام را ترک نکردم. قسم می‌خورم که اصلاً پاکتی به دست من نرسیده. نه، نه، اون شخص اصلاًمن نبودم. وقتی که به من گفته شد که شخص مذکور با ابروهای بهم پیوسته و دماغ عقابی در شهر دیده شده تعجب کردم. می‌گویند پای چپش هم، شبیه من، می‌لنگیده. قسم می‌خورم که آن شخص من نبودم. البته دیگر کسی حرف مرا قبول ندارد چون خیلی‌ها معتقدند که من خودم را شبیه او گریم کرده‌ام.»
o
«اطمینان دارم که خودش بود. او در تمام مدتی که داشت لباس‌هایش را می‌پوشید و توی اتاق قدم می‌زد، من از پشت پرده‌ی آن سوی خیابان به او نگاه می‌کردم. مثل دیوانه‌ها با خودش حرف می‌زد و دست‌هایش را توی هوا تکان می‌داد. هر روز این کارها را در اتاقش تکرار می‌کرد تا زمانی که از آنجا بیرون زد و قدم به خیابان گذاشت. بله دقیقاً خودش بود. در خیابان مثل آدم‌های روشن‌دل راه می‌رفت. متأسفم که بیشتر از این اطلاع ندارم که خدمت شما عرض کنم. و از اینکه او بعد از این دیگر رؤیت نشده، بسیار دمغ و ناراحت شدم.
o
«درست در همان تاریخی که من گاو را به یکی از نخل‌ها بستم و روی صندلی چوبی نشستم، دیدم که یک نفر روبروی در مسافرخانه ایستاد و ناگهان استفراغ کرد و بعد روی زمین افتاد. طبق معمول، چند نفر او را از روی زمین بلند کردند و روی صندلیِ من نشاندند. مطمئنم که این شخص با آن کسی که ماه قبل دیده بودم فرق می‌کرد. او ابروهایی باریک، چشمانی درشت و بینیِ معمولی داشت و شق‌ و ‌رق هم راه می‌رفت. ولی این یکی، برعکس، ابروهای بهم پیوسته‌اش تمام پیشانیش را گرفته بود. دماغ عقابی بی‌ریختی هم وسط صورتش دیده می‌شد. شبیه عرب‌ها بود. و ضمناً به نحو زشتی هم می‌لنگید. همین‌که او را روی صندلی نشاندند به چشمان گاو خیره شد و خوابش برد.»
o
«از دور او را دیدم. ابروهای پهنِ بهم پیوسته‌ای داشت و دماغش عقابی بود، تازه شیفت کاری‌ام شروع شده بود و لباس مخصوص دربان‌های مسافرخانه را پوشیده بودم. قبلاً به من اطلاع داده بودند که او رأس ساعت دوازده و سی‌و‌پنج دقیقه پیدایش می‌شود. وقتی که به من نزدیک شد مشخصاتش را به یاد آوردم: ابروهای پیوسته، دماغ عقابی و پایی که می‌لنگید. پس آماده شدم تا آن اسپری مخصوص را در هوا پخش کنم. ولی با کمال تعجب دیدم که او خود بخود استفراغ کرد و روی زمین افتاد. قسم می‌خورم که نسبت به او مشکوک نشدم بلکه به خودم شک کردم که آیا اسپری تهوع‌آور را قبل از این مورد استفاده قرار داده بودم یا نه؟ بگذارید این واقعیت را هم بگویم که هنگامی که او را بغل کردم تا به اتاق شماره پانزده ببرم، ناگهان یکی از ابروهایش آویزان شد. من ترسیدم و او را روی تخت انداختم و در اتاق را بستم. همین.»
۵
وقتی که به آن نشانی رسیدم زنگ در خانه‌اش را به صدا درآوردم. قبل از آن دزدکی مضمون نامه را خوانده بودم. شبیه همان نامه‌ای بودکه قبلاً در ایستگاه اتوبوس‌های خط واحد به من داده بودند. با این تفاوت که در آن نامه به امتیاز جالبی اشاره شده بود برای مثال، او می‌توانست به مدت یک سال از دو درصد سود فروش یک شرکت معتبر بهره‌مند شود. کله‌ام سوت کشید. در خانه‌اش که باز شد پریدم و پشت تنه درخت چناری که آن طرف‌ترکنار جوی آب قرار داشت کمین کردم. بالاخره او را دیدم، مردی با ابروهای پهن به هم پیوسته و یک دماغ عقابی. از خانه که بیرون آمد و به اطراف نگاه کرد، مرا ندید و دوباره برگشت توی خانه‌اش. در این حین من متوجه شدم که او می‌لنگد.
پا کشیدم تا رسیدم به تماشاخانه‌ای که برادرم در آنجا گریمور بود. زمانی هم من در آن تماشاخانه شبی دویست تومان می‌گرفتم و در نقش آدم‌های خل‌و‌چل بازی می‌کردم. با یک چشم بهم زدن، طبق نشانه‌هایی که به گریمور داده بودم مرا به شکل او گریم کرد، طوری که خودم هم از این همه شباهت شگفت زده شدم: مردی با ابروهای پهن بهم پیوسته و دماغ عقابی. از توی آرشیو لباس تماشاخانه هم یک‌دست لباس به من قرض داد. لنگ لنگان رفتم طرف نشانی مربوطه: «خیابان پانزدهم. مقابل مسافرخانه “افق آبی”. گاو سهل الوصول.» به آنجا که رسیدم به همان روش رفتار کردم اول استفراغ کردم و بعد خودم را روی زمین انداختم. چند نفر آمدند و مرا از روی زمین بلند کردند و روی صندلی چوبی روبروی گاو نشاندند. گاو دوبار عطسه کرد. مردی که مسئول نگهداری گاو بود صورت مرا به سمت پوزه آن چرخاند. گاو به من خیره شد و من به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی که به هوش آمدم بیاد آوردم که توی اتاق شماره پانزده افتاده‌ام. در پوست خودم نمی‌گنجیدم چون توانسته بودم بدون کوچک‌ترین اشتباه نقش کس دیگری را بازی کنم. به خودم می‌گفتم احتمالاً این عمل من باعث خواهد شد که آن‌ها امتیاز مربوطه را به من بدهند. بالاخره بعد از آنکه آن چهار نفر دستورالعمل‌هایشان را به من تفهیم کردند و آنجا را ترک نمودند، چند ساعت بعد از طریق تلفن نام مرا اعلام کردند: «مینوتورِخاکستریِ 1126». پاکت نامه را برداشتم تا آن را بدست کسی برسانم که هر روز عصر روی پلکان جلوی خانه‌اش می‌نشست و به عبور اتومبیل‌ها نگاه می‌کرد. وقتی که او را دیدم به خودم گفتم خدایا چقدر به من شبیه هست. پنداری خودش را گریم کرده بود. پاکت را به دستش دادم و زدم به چاک.»
۶
همه ما توی انبار سوله‌ای که سقف کاذب بلندی داشت نشسته بودیم. بیست نفری می‌شدیم، با کت و شلوار خاکستری، عینک دودی، کلاه کِپی و کفش‌های ورنی قهوه‌ای. نام هرکدام از ما«مینوتورِ خاکستری» بود با پسوندِ عددی چهار رقمی.
درکمال خونسردی دهن‌دره می‌کردیم و با چشمان خواب‌آلود لبخند می‌زدیم. روبروی ما ده گاو سیاه ایستاده بودند که دُم‌هایشان را به شکل مضحکی تکان می‌دادند. ته انبار سوله یک تابلوی نئون بسیار بزرگ قرار داشت که روشن و خاموش می‌شد و نام شرکت بسته بندی گوشت گاو را با رنگ‌های مختلف به نمایش می‌گذاشت. همه‌ی ما، یعنی بیست نفر آدمی که در اینجا جمع شده بودیم، از میان هزار و چهارصد نفر متقاضی شغل دوم انتخاب شده بودیم. قبل از آن در محل کار و حتا خانه‌هامان به طور مخفیانه از رفتار وکردار ما فیلم تهیه کرده بودند و از روی همان فیلم‌ها توانسته بودند تشخیص بدهند که ما تا چه اندازه از استعداد بازیگری بهره برده‌ایم (این را بعدها فهمیدیم.) به خودمان می‌بالیدیم که در چنین موقعیتی توانسته‌ایم از آزمون مشکل و طاقت‌فرسای این شرکت سربلند بیرون بیاییم. مرا به خاطر جسارت در بازی و نقش‌آفرینی و ارائه‌ی تیپ مردی با ابروهای بهم پیوسته و دماغ عقابی مورد تفقد قرار دادند. و من اجازه یافتم تا این شغل دوم را مادام‌العمر ایفا کنم و از دو درصد از سود شرکت بهره‌مند شوم، البته به مدت یک‌سال. مردان کوتوله‌ای که روی سکو ایستاده بودند از هیئت مدیره‌ی «شرکت بسته بندی گوشتِ گاوِسهل الوصول» بودند که مرتبأ عطسه می‌کردند و لبخند می‌زدند. یک نفر از کوتوله‌ها با چابکی از سکو پایین پرید و به طرف اولین گاوی که داشت سیگار می‌کشید رفت و زیپ زیر شکم او را باز کرد و دو آدم با کت و شلوار خاکستری از توی پوست گاو بیرون پریدند. ما هورا کشیدیم و فهمیدیم که آن‌ها مأموریت سه ماهه‌ی خود را با سربلندی پشت‌سر گذاشته اند و حالا نوبت ماست که شغل دوم خود را ادامه دهیم. یک گروه ارکستر که نمی‌دانم ناگهان از کجا پیدای‌شان شد با سازهای ضربه‌ای و بادی، آهنگ‌های تحریک‌آمیزی می‌نواختند تا ما دو به دو رژه برویم. سرانجام به طرف پوست گاوهایی رفتیم که آرم شرکت روی شکم‌هایشان دیده می‌‌شد. از این پس بعد از فراغت از کار روزانه، می‌بایست عصرها به درون پوست گاوها می‌رفتیم و شغل دوم خودمان را آغاز می‌کردیم. هفته‌های اول تمرین‌های سخت و طاقت فرسایی را پشت‌سر گذاشتیم و همچنین با فنون هیپنوتیزم و آواهای حیوانی آشنا شدیم. زمانی که توانستیم هماهنگی لازم را در راه رفتن، خوابیدن و دویدن بدست آوریم، اعلام کردیم که درخدمت شرکت هستیم. ما را دو به دو توی پوست گاوها فرستادند.
ده کوتوله طناب‌هایی را که از گردن ما آویخته بودند به دست آدم‌هایی دادند تا ما را برای گردش تبلیغاتی به خیابان‌ها ببرند. سر من توی سر گاو قرار داشت و از آنجا، از پشت تلق‌های شفافِ چشمِ گاو به خیابان‌ها و آدم‌ها نگاه می‌کردم وگاهی تک و توک، کسانی را می‌دیدم که کت و شلوار خاکستری، کلاه کپی و عینک دودی زده بودند و در دست‌هاشان پاکت‌های نامه دیده می‌شد. آن‌ها با کنجکاوی به دنبال نشانی‌ها می‌گشتند. من می‌دانستم که نام هر کدام از آن‌ها «مینوتورِ خاکستری» است. شریک من که قسمت پشتی گاو را تکمیل نموده بود، مرتبأ درباره آینده‌اش حرف می‌زد. من سر در‌نمی‌آوردم که به چه چیزی آینده می‌گوید اما همان‌قدر می‌دانستم که با آن سن و سالی که دارد دیگر آینده‌ای بهتر از این نصیبش نمی‌شود. خیلی طول کشید تا بعدها فهمید که آینده‌اش دارد در پوست گاوی ادامه می‌یابد که در مسیر روزانه‌اش همه ما را پیر می‌کرد. یک روز صراحتأ اعلام کرد که زندگی‌اش شبیه یک برنامه پانوراما است (من نفهمیدم منظورش از پانوراما چیست) و چهار ساعت و بیست‌وپنج دقیقه و سی‌و‌سه ثانیه بعد متوجه شدم که شیفته‌ی هنر پاپ آرت هم هست و اندی وارهول را می‌پرستد. و همان روز وقتی که ساعتش زنگ زد و ساعت پنج را اعلام کرد، اعتراف نمود که در جوانی شیفته موسیقی پانکی بوده و در گروه Clash فعالیت داشته است. شبانگاه بود که به زبان فرانسوی چیزی گفت و من بسیار ترسیدم. وقتی متوجه شد که ترسیده‌ام گفت: «من عاشق ژان دمینیک کاسینی هستم. یک ستاره‌شناس معروف. آخر من در چهل سالگی به رصد کردن ستارگان و نقشه‌های جغرافیایی قرون وسطا علاقه‌مند شدم. پسر او ژاک، در تحقیقات خود، در مورد شکل واقعی زمین، از خودش نبوغ فراوان نشان داد. اگر خسته نشده‌ای می‌توانم به تو بگویم که پسر ژان یعنی سزار فرانسوا در زمان خودش یک مساح نام دار بود و نقشه فرانسه بزرگ را او تهیه کرد.» من هم برای اینکه از او عقب نمانم برایش قسمت‌هایی از رمان اولیس را به زبان انگلیسی خواندم که شاخش درآمد.
روز اول بوی تعفن پوست گاو عذابم می‌داد اما پس از یک ماه احساس کردم که تاریکی این پوست جایی دلچسب و آرامش‌بخش است، گرچه بعضی وقت‌ها مجبور می‌شدیم زباله‌ها را بو کنیم و به مقدار متنابهی از آن‌ها را میل نماییم. چند نفر از ما «با اجازه زن و بچه های‌مان» شب‌ها هم توی همین پوست بویناک می‌خوابیدیم و حتا حاضر شدیم که کار روزانه‌مان را به خاطر این شغل شیرین و جذاب از دست بدهیم. هرکدام از ما در نقش نصفی از گاو روزگار خوشی را می‌گذراند. در کارت‌شناسایی ما نام اگزوزهای خاکستری با عدد مربوطه قید شده بود، و این مسئله به ما دلگرمی می‌داد.
یک شب در این پوستِ تاریکِ متحرک خوابی دیدم: پدرم «پازیفه»، گاوی را که هدیه «پوزئیدون» بود به مادرم «مینوس» سپرد. وقتی گاو از لذت ماغ کشید، نطفه من، در هوای نمور و بوی علوفه، در رحم «مینوس» شکل گرفت. و من با سر گاو و تن انسان بدنیا آمدم و نامم را «مینوتور» گذاشتند. پدرم «پازیفه» خنج را به سر و صورتش می‌کشید. او از این روابط غیر طبیعی شرمسار شده بود. بالاخره به سراغ «ددال» هنرمند آتنی رفت تا قصری با هزار توهای وحشت انگیز برپا کند. «ددال» توانست هزارتویی بنا کند که هرکس بدانجا قدم می‌گذاشت برای ابد گم می‌شد جز خود او که معمار این بنا بود. او مرا به درون تاریک‌ترین هزارتو رها کرد. من در راه‌روهای پیچ‌در‌پیچ می‌دویدم و ماغ می‌کشیدم. هرچه می‌دویدم به نور نمی‌رسیدم. برای ابد گم شده بودم. یک روز صدای پایی را شنیدم. چهره‌ای در تاریک‌‌روشن هزار تو تکان می‌خورد، او به قصد کشتن من آمده بود. در دستش کارد بزرگی دیده می‌شد، خودش را که معرفی کرد گفت همان جوان آتنی، «تزه» است. وقتی که ضربه‌های خیزران روی گردنم فرود آمد از خواب پریدم.
در پوست تاریکِ متحرک در لحظات فراغت آواز می‌خواندیم و سهمیه غذای‌مان را با رغبت زیاد میل می‌کردیم. زمانی فرا رسید که ناگهان دریافتیم اسم واقعی‌مان را از یاد برده‌ایم. این را وقتی متوجه شدیم که دیدیم خانواده‌هامان دیگر به ملاقات ما نمی‌آیند و کاملاً ما را فراموش کرده‌اند. روزهای اول با گوشی تلفن جویای حال‌شان می‌شدیم. اما راستش از وقتی که سیم تلفن به شاخ‌هایمان می‌پیچید و خسارت به بار می‌آورد، از تلفن بیزار شدیم. فقط گاه‌‌گداری برای‌مان نامه می‌فرستادند. ما نامه‌ها را تند‌تند می‌خواندیم و بعد با اشتیاق زیاد همه نامه‌های پر احساس را می‌جویدیم و با یاد پیتزای مخصوص آن‌ها را قورت می‌دادیم. کم‌کم پی بردیم که از درک معنای کلمات عاجزیم و احساس واقعی خودمان را از دست داده‌ایم. همه با هم تصمیم گرفتیم که دیگر به نامه‌ها پاسخ ندهیم. بالاخره با گذر زمان ما هم دیگر رغبتی به یادآوری خانواده‌هایمان نداشتیم. آن روزها همسران‌مان می‌گفتند که تُن صدای‌تان عوض شده و به جای دهن‌دره، ماغ می‌کشید. ما از این بابت در پوست خودمان نمی‌گنجیدیم.
شب‌ها در باشگاه مخصوصی که در یک طویله مدرن قرار داشت به دیدن فیلم‌های اکشن می‌نشستیم و لذت می‌بردیم، آخر قهرمان همه‌ی این فیلم‌ها حیوانات عظیم الجثه‌ای بودند که نژادشان در تاریخ منقرض شده بود. آن‌ها مثل ما حرف می‌زدند و می‌خندیدند. برای اینکه به احساس واقعی و حیوانیِ خود پی ببریم، ماهی دوبار ما را در گله گاوهای واقعی رها می‌کردند و ما انک‌اندک با نوع گویش و زبان و فرهنگ آن‌ها بیشتر آشنا می‌شدیم.
دیگر پوست گاو به تنمان چسبیده بود و کنده نمی‌شد. لب و لوچه من در قالب پوزه گاو جا افتاده بود و دندان‌هایم عین دندان‌های گاو بلند و سخت شده بودند و چانه‌ام در چانه گاو رشد کرده بود. وقتی که با زبانِ درازم ماغ می‌کشیدم، زبانم به نحو لذت بخشی توی کام دهانم می‌چرخید و اصوات دلپذیر را بیرون می‌فرستاد. آهنگ صدایم از شکاف دندان‌ها، همچون صدای سازهای بادیِ مسی طنین رعب‌آوری داشت. زمانی که گاو‌های واقعی را صدا می‌زدیم آن‌ها دوان‌دوان به طرف ما می‌آمدند و پوزه نمور خود را به پوزه ما می‌مالیدند و اظهار عشق می‌کردند. مخصوصاً گاوهای ورزیده انگلیسی که برو بیایی داشتند.
اگر یکی از ما بر اثر کهولت فوت می‌کرد به همان شکل در قبرستان حیوانات سقط شده به خاک سپرده می‌شد و ما هم کلی گریه می‌کردیم. برای آن‌هایی که پیر و از کار افتاده می‌شدند راه حل مناسبی پیدا کرده بودند، قبل از مرگ، با کمال احترام پیرگاوها را به سلاخ خانه‌های بهداشتی و پیشرفته می‌فرستادند تا با گیوتین‌های برقی سرشان از تن جدا شود، بدون آن‌که ذره‌ای درد بکشند. من با خودم حساب کردم که می‌توانم ده سال دیگر زنده بمانم و سعی می‌کردم در این مدت، به عنوان یک گاو وظیفه شناس، رفتاری سنجیده و درست داشته باشم.
از پشت تلقِ چشمانم می‌دیدم که رنگ خیابان‌ها و خانه‌ها عوض شده است. مردی که مرا به جلو می‌کشید با خیزران به گردنم می‌زد و فکر می‌کرد که دارم آن تو چرت می‌زنم. از سر پیچ یک خیابان که گذشتیم به پارکینگ اتوبوسرانی شهری رسیدیم. در میان جمعیتی که از اتوبوس‌ها پیاده می‌شدند، زن و بچه دو ساله‌ام را دیدم که شتابان به جلو ‌فتند. ماغ کشیدم تا حضور مرا باور کنند. زنم بدون آنکه متوجه بشود با ساکی که از شانه‌اش آویزان بود به وسط جمعیت رفت و گم شد. شریکم گفت: «همین حالا یادم آمد، من می‌توانم یک موزیک قدیمی را با سوت بزنم.» بعد سوت زد و عده‌ای به ماتحت گاو نگاه کردند. صدا از جایی بیرون می‌زد که باعث تعجب چند توریست روسی شد. آن‌ها از ما عکس‌های تبلیغاتی گرفتند و من کیف کرده بودم که دارم مشهور می شوم.
آخرین باری که آن مرد گردن مرا به نخل بلند بست، از من خواست تا کسی را که روبروی من روی صندلی نشسته بود هیپنوتیزم کنم. من به آن آدم وارفته نگاه کردم که روی صندلی یک وری نشسته بود و شبیه خودم بود. هرچه زور زدم نتوانستم او را هیپنوتیزم کنم. احساس کردم که ناتوان شده‌ام. بعد از آن چند بار هم توی خیابان‌ها ماغ کشیدم و زانو زدم. زیرا پاهایم توان خود را از دست داده بودند به خودم می‌گفتم: «تو دیگر پیر شده‌ای این واقعیت را بپذیر». سرانجام هیئت مدیره دریافتند که دیگر برای تبلیغ یک آرم تجاری مناسب نیستم. مرا به سلاخ خانه‌ای بردند که بسیار تاریک و دراز بود. بوی خون دلمه بسته و پوست دباغی شده زیر دماغم می‌زد. یک سطل آب ولرم توی حلقم خالی کردند و به مقدار زیادی علوفه توی شکمم چپاندند. فهمیدم که به یک سلاخ خانه‌ی سنتی آورده شده‌ام، دست و پایم را با طناب بستند. مردی که شبیه «تزه» بود توی سلاخ خانه کاردش را توی هوا تکان می‌داد. نمی‌توانستم بدوم. او گنده و چاق بود، سیگار می‌کشید و سوت می‌زد. روی گردنم نشست و کارد تیز و برنده‌اش را زیر گلویم نهاد. صدای غِژه‌ی کارد روی پوست و بعد روی خرخره‌ام شنیده شد و این صدا توی هزار تو هم پیچید. کله‌ام که جدا شد آن را توی سینی پهنی انداختند. «تزه» نیشخند زد و کاردش را با نیم تنه چرمی پاک کرد. با چشمان باز به بقیه تنم نگاه می‌کردم که چند نفر با مهارت آن را قطعه قطعه می‌کردند و از قلابی که از سقف آویخته بود، ور می‌کشیدند. وقتی که ماغ کشیدم، قصاب به من خیره شد. چشم‌هام خود به خود بسته شدند. او سعی کرد با انگشت‌های زبرش پلک چشم‌هام را باز کند ولی موفق نمی‌شد. من صدای خس‌خس سینه‌اش را می‌شنیدم که زور می‌زد و می‌گفت:
ـ «عادت می‌کنی نترس، وقتی که توانستی همه چیز را ببینی در می‌یابی که توی سلاخ خانه شماره بیست و پنج خوابیده ای…»
صدای دیگری که طنینی فلزوار داشت گفت:
ـ «………..» ■

* مینوتور: نام موجود عجیبی بود که بدن انسان و سر گاو داشت.